حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
بودیم رو دورش پیچیده بودن... خواب بود... لبخند پررنگی زدم... اشک توی چشمام جمع شده بود... داشتم بهت
همه گفتم: ببخشید... من... باید برم...
فاطمه با تعجب و دلخوری گفت: وا... داداش... توی این وضعیت میخوای ول کنی بری؟
+ بخدا دست من نیست... وگرنه میموندم...
عزیز با ناراحتی گفت: یعنی نیمساعت هم نمیشه بمونی پسرم؟
+ نه مادر، تا همین الانشم خیلی دیرم شده...
رفتم کنار تخت عطیه...
دستام رو روی میلهی تخت گذاشتم...
خم شدم سمت عطیه و آروم گفتم: ببخشید... میدونم الان باید کنارت بمونم... ولی... ولی خودتم میدونی که نمیتونم...
+ این چه حرفیه محمدجان؟ من این حس مسئولیتپذیریت رو همیشه تحسین میکنم...
شرمنده شدم...
سرم رو پایین انداختم و آروم، با لحن غمگینی گفتم: آره، اما مسئولیت زن و بچمم با خودمه...
- چیزی گفتی؟
هول شدم و گفتم: نه نه...
- پس تا بیشتر از این دیرت نشده، برو به کارت برس... نگران من و زهرا هم نباش...
لبخندی کنج لبم نشست...
آروم گفتم: ممنون که همیشه سنگصبورمی عطیهجانم، خیلی دوست دارم...
با لبخند، سر تکون داد...
واسه آخرینبار به زهرا نگاه کردم...
نتونستم تحمل کنم...
دست نرم و کوچیکش رو گرفتم و بوسیدم...
توی عالم خواب، انگشتم رو توی دستش گرفت و فشار داد...
لبخندریزی روی لبای کوچولو و خوشرنگش نقش بست...
قند توی دلم آب شد...
فاطمه به شوخی گفت: اوهاوه... از همین الان معلومه بدجور باباییه... خدا به دادت برسه عطیه...
همه خندیدیم...
اما چه خندهای؟
به قول معروف، خندهی تلخ من از گریه غمانگیزتر است...
عزیز با محبت نگام کرد و با لبخند زیبایی گفت: قدیما میگفتن هر وقت نوزاد توی خواب لبخند بزنه، فرشتهها دارن باهاش بازی میکنن...
لبخند کمرنگی زدم...
به سختی ازشون دل کندم و از اتاق بیرون اومدم...
بغض داشت خفهام میکرد!
سرم رو به در تکیه دادم و دستی به گلوم کشیدم...
یکم که بهتر شدم، رفتم طرف در خروجی که صدایی از پشت سرم شنیدم!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_158
#عطیه
آروم و بااحتیاط از پلهها بالا رفتم...
تقریبا سهماه مونده تا زمینی شدن زهرا...
حالم زیاد خوب نبود...
حالتتهوع و تنگینفس داشتم...
دکتر گفته بود طبیعیه...
استرس و فکر و خیال هم که اصلأ رهام نمیکرد...
خیلی نگران محمد بودم...
دلم براش تنگ شده بود، دوست داشتم الان کنارم باشه و با حرفاش آرومم کنه، ولی حیف که نیست...
نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه...
شیرآب رو باز کردم و لیوان رو از آب پر کردم...
یهو لیوان از دستم افتاد و هزارتیکه شد...
خم شدم تا تیکههای بزرگ رو بردارم...
خواستم صاف بایستم که درد بدی توی دلم پیچید و همزمان کمرم تیر کشید!
جیغخفهای کشیدم و به سختی ایستادم...
دستم رو به کمرم تکیه دادم و دست دیگهم رو به دیوار گرفتم...
از آشپزخونه بیرون اومدم که چشمام سیاهی رفت و افتادم...
از درد، جیغِبلندی کشیدم...
انگار کوچولوم عجله داشت و میخواست زودتر به دنیا بیاد...
با صدای باز شدن در اتاق، به سختی سرم رو بالا گرفتم...
عزیز و فاطمه هراسون به سمتم اومدن و کنارم نشستن...
عزیز با نگرانی گفت: یاحسین... عطیه مادر... چی شدی؟
فاطمه: یاخدا... عطیهجان... نکنه.....
توان جواب دادن نداشتم...
یهو فاطمه با نگرانی و ذوق گفت: فکر کنم وقتشه...
عزیز: آخه هنوز که زوده...
فاطمه ریز خندید و با همون نگرانیای که توی صداش پیدا بود گفت: عشقعمه عجله داره...
+ آیییی...
فاطمه: وای ببخشید... عزیز شما کمکش کنید آماده بشه، منم میرم بچهها رو میسپارم به همسایه و ماشین رو آماده میکنم...
عزیز سر تکون داد و فاطمه رفت...
از درد به خودم میپیچیدم...
عزیز دستم رو گرفت و آروم بلند شدم...
با کمک عزیز، حاضر شدم و چادرم رو سرم کردم...
چشمام تار میدید...
از پلهها پایین رفتیم...
نشستیم توی ماشین...
فاطمه سریع ماشین رو روشن کرد و رفت طرف بیمارستان...
عزیز شماره محمد رو گرفت، اما انگار یه نفر دیگه جواب داد...
حالم اصلا خوب نبود و دردم شدت گرفته بود...
دست عزیز رو محکم فشار میدادم...
چشمام رو بسته بود و لبم رو مدام گاز می میگرفتم...
+ ع...عزیززز...
با همون صدای نگرانش گفت: جانم؟
+ د..دا..رم... می..میرم...
بغلم کرد، سرم رو گذاشت روی شونهش و گفت: نگو دخترم، تحمل کن مادر...
فاطمه از توی آینه نگاهی بهم انداخت...
~ طاقت بیار عزیزم، الان میرسیم...
نفسم بالا نمیومد...
با هر تکون ماشین، از شدت درد جیغ میزدم...
حس میکردم الانه که از درد بیهوش بشم...
بالاخره رسیدیم بیمارستان...
همش نگران بودم که نکنه قبل از عمل، محمد رو نبینم و واسه همیشه دیر بشه، اما خداروشکر به موقع رسید و تونستم ببینمش...
بعد از ورود به اتاقعمل، کمکم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم...
چشمام رو که باز کردم، محمد بالای سرم بود...
خوشحال بودم که چشمای زهرا مثل باباشه و تیلهای...
اینجوری هر وقت محمد ازم دور بود و دلتنگش میشدم، با نگاه کردن به چشمای دخترمون این دلتنگی تا حدودی برطرف میشد...
تقریباً ۱۵دقیقهای از رفتن محمد گذشته بود، که عزیز و فاطمه هم از اتاق بیرون رفتن تا استراحت کنم...
فکرم درگیر محمد بود...
خودش چیزی نگفت، اما من مثل همیشه همهچیز رو از چشمای ناآرومش خوندم...
مطمئنم یه چیزی داشت اذیتش میکرد که انقدر بهم ریخته بود...
حالش خوب نبود و فقط به خاطر ماها به روی خودش نمیآورد...
این عادتش بود که همیشه همهچیز رو میریخت توی خودش و به هیچکس هیچی نمیگفت...
خدایا خودت مراقبش باش، هواشو داشته باش...
با صدای باز شدن در، رشته افکارم پاره شد...
سرم رو چرخوندم طرف در...
دکتر همراه یه پرستار وارد اتاق شدن...
عزیز کنار در ایستاده بود و با تسبیح فیروزهای رنگش زیرلب ذکر میگفت...
نگرانی توی چهرهاش کاملاً پیدا بود...
فاطمه رو ندیدم، حدس زدم رفته باشه خونه...
دکتر با لبخند اومد و کنار تختم ایستاد...
- مامانمهربون ما چطوره؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خوبم، ممنون...
- درد که نداری؟
سرم رو به علامت نه تکون دادم...
- الحمدالله...
بعد ازچک کردن وضعیتم گفت: خب خداروشکر همهچیز خوبه، خودت انشاءالله فردا مرخصی، اما...
ضربان قلبم بالا رفت...
تند گفتم: اما چی؟؟؟
نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: دختر کوچولوت فعلاً باید اینجا بمونه و تحتنظر باشه!
دلم هوری ریخت...
دستام رو تکیهگاه کردم و نیمخیز شدم تا بشینم که درد بدی توی دلم پیچید...
چشمام رو بستم و لب گزیدم...
دکتر دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: آروم باش عزیزم، تو باید استراحت کنی...
با بغض گفتم: چرا... چرا باید تحتنظر باشه؟ مگه... حالش خوب نیست؟
- چون یکم زود به دنیا اومده، باید یه مدت توی دستگاه باشه تا حالش خوبِخوب بشه!
به پرستار اشاره کرد و اونم زهرا رو از روی تختش
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
برداشت و آروم توی بغلم گذاشت...
دکتر گفت: بهش شیر بده، بعد میفرستم بیان دنبالش... نگرانش هم نباش، تا زمانی که اینجاست، میتونی بیای و ببینیش..
با همون بغض سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفتن...
نگاهم رو به زهرا دادم...
دستای کوچولوش رو گرفتم و بوسیدم..
تب داشت...
محو صورت ماهش شدم..
کاش الان محمد بود...
چقدر دلم میخواست چشماش رو باز کنه تا بتونم محمدو توی چشماش ببینم...
دیگه نتونستم طاقت بیارم...
بغضم ترکید و اشکام جاری شد...
عزیز هراسون وارد اتاق شد و اومد طرفم...
سرم رو بوسید و گفت: دورت بگردم مادر... گریه نکن... نه واسه خودت خوبه، نه واسه این بچه...
با هقهق گفتم: عزیز اگه... اگه زبونم لال... طوریش بشه، من جوابِ... محمدو... چی بدم؟
- خدا نکنه... بسپارش به خدا و صاحب اسمش دخترم...
توی دلم گفتم: یازهرا... دخترم رو به شما میسپارم... خودتون حافظش باشید... شما رو به زینبِتون قسم میدم، دخترم رو بهم ببخشید...
زهرا آروم توی بغلم خوابیده بود...
لبخند تلخی زدم...
پرستار وارد اتاق شد...
جلوتر اومد، لبخندی زد و با لحن بچگونهای گفت: مامانی، اجازه هست برم؟
دوباره بغض به گلوم چنگ زد، اما خودم رو کنترل کردم...
هر چند که سخت بود... خیلی سخت...
آخه من که محمد نبودم، من عطیه بودم..!
یه زن احساساتی که حالا مادر شده بود و میخواستن بچهش رو، پارهٔتنش رو ازش جدا کنن تا بتونه توی این دنیا بمونه، غافل از اینکه این بچه توی نبود پدرش تنها دلخوشیه منه و دلیل نفسکشیدنم...
زهرا رو به خودم نزدیکتر کردم و بوسهای به گونش زدم...
عطرش مَستَم کرد...
توی گوشش آیتالکرسی رو زمزمه کردم و در آخر هم با صدای بغضآلودی، به آرومی لب زدم:
«فَاللَّهُخَیْرٌحَافِظاًوَهُوَأَرْحَمُالرَّاحِمِینَ...»
پرستار دخترم رو ازم گرفت و روی تخت کوچیکش گذاشت...
بعد هم تخت رو به حرکت درآورد و از اتاق بیرون رفت...
به آغوش عزیز پناه بردم و باز هم مجوز باریدن اشکام صادر شد...
چند دقیقه که گذشت، دکتر اومد توی اتاق...
با دیدن وضعیتم، یه آرامبخش به سرمم تزریق کرد...
شاید فقط خواب میتونست فقط کمی آرومم کنه...
کمکم چشمام روی هم رفت و خوابم برد...
#محمد
- آقایحسنی صبر کنید...
چرخیدم عقب که با دکترِ عطیه مواجه شدم...
نزدیکتر اومدن و گفتن: باید در مورد یه موضوعِ مهم باهاتون صحبت کنم!
از استرس ضربان قلبم بالا رفت...
+ چیزی شده؟
- عرض میکنم...
پشت سر دکتر، وارد اتاقشون شدم و در رو بستم...
نشستن پشت میزشون...
به من اشاره کردن و گفتن: بفرمایید بشینید...
آروم نشستم روی صندلی...
نفس عمیقی کشیدن...
- ببینید آقایحسنی... همسر شما... شرایطش خیلی حاد بود..! البته خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت و الان هم حالش خوبه؛ ولی...
با نگرانی گفتم: ولی چی؟
- خب... بچه تقریبا سهماه زودتر به دنیا اومده... برای همین... متأسفانه... حالش زیاد خوب نیست... ریههاش ناقصه، تنفسش مشکل داره و... ممکنه که... نتونه دووم بیاره...
تنم یخ کرد...
ناباورانه لب زدم: ی...یعنی چی خانمدکتر؟
- متأسفم... اما... احتمال زنده موندنش، خیلی کمه...
دیگه هیچ صدایی رو نمیشنیدم...
توی شوک بودم و نمیخواستم باور کنم...
نه... امکان نداره...
زهرای من میمونه...
میشه سنگ صبور من و عطیه...
میشه عصای دستمون...
میشه همه زندگیمون...
من مطمئنم میمونه...
ناخودآگاه و با پاهایی لرزون، بلند شدم و رفتم طرف در...
سرم گیج رفت...
چشمام رو بستم و دستم رو روی سرم گذاشتم...
دست دیگهم رو به دیوار گرفتم...
- آقا... آقایحسنی حالتون خوبه؟
آروم چشمام رو باز کردم...
با کمترین صدای ممکن گفتم: خوب میشه، مطمئنم...
صدای دکتر از پشت سر به گوشم خورد...
- ما همه تلاشمون رو میکنیم، توکل بر خدا...
برگشتم عقب و گفتم: ممنون، میتونم برم؟
+ بله، فقط بهتره که این مدت بیشتر کنار همسرتون باشید؛ چون ایشون هم دیر یا زود متوجه میشه و... به هر حال به کمک شما نیاز داره که بتونه با این مسئله کنار بیاد و روحیش رو از دست نده!
خدایا... یه نفر باید منو آروم کنه...
من چطور میتونم توی این شرایط به عطیه روحیه بدم و آرومش کنم؟
بغضم رو به سختی قورت دادم و گفتم: بله، بااجازه...
سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم...
اگه دوباره میرفتم اتاق عطیه، جدایی برام سختتر میشد؛ پس بدون اینکه برم طرف اتاقش، به سمت در خروجی قدم برداشتم...
از سالن که بیرون اومدم، حس کردم پاهام دیگه یاری نمیکنن...
شدیداً احساس ضعف و خستگی داشتم...
حتی یه لحظه هم نمیتونستم به حرفای دکتر فکر نکنم...
یهو حس کردم زیر پام خالی شد؛ اما اینطور نبود...
فقط از شدت بیحالی، افتاده بودم روی زانوهام...
آروم سر بلند کردم که دیدم رسول و امیرحسین دووندوون دارن میان سمتم...
رسیدن بهم و رسول کنارم زانو زد...
ترس و استرس از صدای لرزونش میبارید...
- یاحسین... آقا...آقا چی شد؟
اینبار صدای امیرحسین رو
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
برداشت و آروم توی بغلم گذاشت... دکتر گفت: بهش شیر بده، بعد میفرستم بیان دنبالش... نگرانش هم نباش، ت
شنیدم که آروم بازوم رو گرفت و گفت: میتونید بلند بشید؟
سرم رو تکون دادم..
رسول هم دست راستم رو گرفت...
- یاعلی...
با احتیاط بلند شدم و ایستادم...
- آقا بریم بیمارستان؟ حالتون خوب نیست...
~ راست میگه آقا، رنگتونم پریده...
نفسام نامنظم شده بود..
+ خوبم، تا همین الانم... خیلی دیر شده... زودتر بریم... براتون... مسئولیت داره...
رسول کلافه و دلخور گفت: خب فدای سرتون، بریم حداقل یه معاینه بکنن، شاید نیاز باشه بستری بشین..
لبخند کمجونی زدم...
+ بچهها خوبم، نگرانم نباشید...
امیرحسین با ناراحتی گفت: امروز هیچی نخوردین، فشارتون افتاده... بعد میگین خوبین؟
چشم غرهای بهش رفتم که فهمید چه گافی داده..
لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت..
رسول با بهت گفت: چی گفتی امیرحسین؟
چرخیدم طرفش و گفتم: رسولجان من یکم اذیتم، میشه بریم توی ماشین حرف بزنیم؟
بیحرف کمکم کرد...
رسول که جلو نشسته بود، آبمیوه و کیک رو به طرفم گرفت و گفت: لطفاً تا آخرش رو بخورید...
اومدم حرفی بزنم که خودش زودتر فهمید و گفت: من که خودتون میدونید، خیلی خوشم نمیاد.. امیرحسینم که روزهست، با خیال راحت بخورید...
لبخند کمرنگی روی لبام نقش بست...
ازش گرفتم و گفتم: چشم، حالا چرا قهر میکنی استاد؟
صاف نشست و به جلو نگاه کرد...
بدون اینکه برگرده سمتم گفت: برای اینکه اصلأ به فکر خودتون نیستید... این همه دکتر سفارش کرد، بعد شما...
آروم و زیر لب لاالهالااللهی گفت..
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم: امروز دیگه رسماً پدر شدم، حیف که عموش انقدر اخمالو و بداخلاقه...
یهو امیرحسین ترمز گرفت که اگه دستم رو به صندلی نگرفته بودم، معلوم نبود چی میشد...
قلبم توی دهنم میزد...
+ چته امیر؟ چرا اینجوری میکنی؟
هر دو بِهَم دیگه نگاه کردن و بعد به من...
با لبخند و هماهنگ گفتن: مبارکه...
خودشون هم از این هماهنگی تعجب کردن...
با دیدن قیافههاشون که خیلی بامزه شده بودن، خندیدم و گفتم: بندهخدا دختر من که همچین عموهایی داره...
اولش پوکرفیس نگاهم کردن، اما چند لحظه بعد، سهتایی زدیم زیر خنده...
بعد از مدتها از ته دل خندیدم...
چند لحظه گذشت و امیرحسین حرکت کرد...
از توی آینه نگاهی به من کرد و گفت: آقا تا سایت مونده، اینا رو بخورید، یه ذره استراحت کنید...
کیک و آبمیوه رو با اکراه و به زورِ بچهها خوردم خوردم...
به اصرارشون، روی صندلیهای عقب دراز کشیدم...
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و آروم چشمام رو بستم...
کمکم خوابم گرفت...
- آقامحمد... آقامحمد...
با تکون های دستی که همزمان بود با صدا زدنهای رسول، آروم چشمام رو باز کردم و چند باری پلک زدم...
+ جانم؟!
با لبخند گفت: رسیدیم آقا...
آروم نشستم و دستی به چشمام کشیدم...
از ماشین پیاده شدیم که امیرحسین گفت: حالتون بهتره؟
لبخندی واسه راحتی خیالش زدم و گفتم: خوبم...
از در پشتی سایت وارد شدیم و مستقیم رفتیم اتاق آقایعبدی...
× ساعت چنده؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: ببخشید، تقصیر من بود...
رسول زود گفت: نه آقا... من مقصر بودم... آقامحمد میخواست زودتر بیاد... من گفتم بیشتر بمونه...
نگاهی به رسول انداختم که با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت...
امیرحسین با مِنومِن گفت: آقا... خب... راستش... تقصیر من بود..! من یه کاری برام پیش اومد، واسه همین دیر رسیدیم...
خدایا من چقدر خوشبختم که همچین رفقای با معرفتی دارم...
پسرای بامعرفتی که به خاطر من، حاضرن دروغ بگن و مجازات بشن...
سرم رو بالا آوردم و رو به آقایعبدی گفتم: آقا... بچهها... هیچتقصیری نداشتن..! مسئولیت این تاخیر، با منه، من زمان از دستم در رفت... اصلا متوجه نشدم... معذرت میخوام... الانم... هر مجازاتی باشه، میپذیرم...
× مجازاتی در کار نیست محمد...
چشمام رو بستم، سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم...
آقایعبدی رو به رسول و امیرحسین گفتن: بخاطر سابقهٔکاریتون توبیخ نمیشید، وگرنه میخواستم جفتتون رو یک روز بندازم بازداشتگاه!
رسول گفت: ببخشید آقا...
× بسیارخب، میتونید برید...
برای لحظهای سرم گیج رفت، که باعث شد خیلی یهویی و ناخواسته بشینم روی صندلی...
رسول رو به روم نشست روی زانوهاش و گفت: چی شد دوباره؟
آقایعبدی جلوتر اومدن و با تردید پرسیدن: چی؟ دوباره؟
امیرحسین گفت: من برم داروهاتون رو بیارم...
فوری از اتاق بیرون رفت...
× رنگت هم پریده، چیزی شده؟
+ نه آقا، خوبم ممنون...
رسول دلخور گفت: اصلانم خوب نیستید...
خطاب به آقایعبدی ادامه داد: قبل از اینکه بیایم سایت، توی محوطهبیمارستان هم حالشون بد شد...
+ رسوووللل...
آروم و سر به زیر گفت: ببخشید...
× بیشتر مواظب خودت باش!
+ چشم آقا، چشم...
× همسرت حالش چطور بود؟!
اومدم جواب بدم که رسول با ذوق گفت: آقا بچهشون به دنیا اومد...
تند سرم رو بالا آوردم و به رسول نگاه کردم...
آقایعبدی با لبخند گفتن: واقعاً؟
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شنیدم که آروم بازوم رو گرفت و گفت: میتونید بلند بشید؟ سرم رو تکون دادم.. رسول هم دست راستم رو گرفت.
از خجالت سرم رو پایین انداختم و با آرومترین صدای ممکن گفتم: بله آقا...
با خنده گفتن: به به... مبارک باشه آقامحمد، البته بهتره بگم بابامحمد..!
همونطور سر به زیر گفتم: ممنونم...
× چرا سرت پایینه محمد؟
آقای عبدی فکر میکردن سرم از روی تاسف و شرمندگی پایینه، اما من از خجالت گرمم شده بود..!
رسول به آرومی خندید و دوباره فتوا صادر کرد و گفت: نگران نباشید آقایعبدی، آقامحمدمون یه ذره زیادی باحیا و خجالتی تشریف دارن...
صدای خنده آقایعبدی به گوشم خورد و چند لحظه بعد، دست گرمی روی شونهم نشست...
سرم رو بالا گرفتم که با چهرهی مهربون آقایعبدی مواجه شدم...
نفس عمیقی کشیدم و بالبخند بیرونش دادم...
همون لحظه امیرحسین وارد اتاق شد...
داروهام رو که خوردم، یکم بهتر شدم...
غم توی چهره آقایعبدی نشسته بود...
فهمیدم وقت رفتنه...
تلخخندی مهمون لبم شد...
دستام رو روی زانوهام گذاشتم و بلند شدم...
+ آقا بازم ببخشید بابت تأخیر...
دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: مشکلی نیست، مراقب خودت باش...
+ چشم آقا، بااجازه...
سر تکون دادن و رو به بچهها گفتم: بریم...
ناراحتی توی چهرههاشون پیدا بود...
با یه حال خراب، برگشتم بازداشتگاه...
اینکه الان باید پیش عطیه و دخترم باشم، امّا اینجام و دستم به هیچجا بند نیست آزارم میداد...
دلم گرفته بود و فقط یه چیز میتونست آرومم کنه...
رفتم طرف در و چندتا ضربه آروم بهش زدم که امیرحسین پنجره رو باز کرد و گفت: جانم آقا؟ امری دارین؟
+ امیر میتونی یه قرآن برای من بیاری؟
- چشم آقا، الان میارم...
+ دستت درد نکنه...
رفت و حدود پنجدقیقه بعد با قرآنی که روی میزم بود برگشت...
در رو باز کرد و کتاب رو بهم داد...
دستی به قرآن کشیدم و لبخندی زدم...
سرم رو بالا گرفتم و رو به امیرحسین گفتم: توی اتاقم بود یا نمازخونه؟
لبخند کمرنگی زد و جواب داد: توی نمازخانه بود، همون جایی که همیشه میشینید...
چند لحظه بعد گفت: اجازه مرخصی میدین آقا؟
+ برو خدا خیرت بده...
رفت و در رو پشت سرش بست و قفل کرد...
نشستم روی تخت و کتاب رو با احترام باز کردم...
شروع کردم به خوندن...
رسیدم به آیهای که روز و شب ورد لبامه...
«أَلَابِذِكْرِاللَّهِتَطْمَئِنُّالْقُلُوبُ»
زمزمه کردم: تنها با یاد خداست که دلها آرام میگیرد...
آره، مثل همیشه با یاد خدا آروم شدم...
خدایا بزرگیت رو شکر...
خودت مراقب زن و بچهام باش...
توی زمانی که حضور من کنارشون واجبه امّا من ناخواسته مجبورم ازشون دور باشم هواشون رو داشته باش...
الهی آمین...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و گاهی تنها خواب درمان دردهای ناگفتهٔ من است :)💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام نویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنین، لینک کانال و نام نویسنده هر دو باید باشن. در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم...❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_159
#عطیه
~ عطیهجان، دخترم...
صدای مامانپروانه بود...
آروم چشمام رو باز کردم...
مامان بالای سرم بود و با لبخند نگاهم میکرد...
با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: سلام... مامان...
با محبت نگاهم کرد...
~ سلام عزیزدلم، خوبی مادر؟
سرم رو تکون دادم...
پیشونیم رو بوسید و گفت: دورت بگردم، ببخشید که دیر اومدم، تا بریم ترمینال و برسیم تهران، طول کشید...
+ خدا نکنه، مهم اینه الان اینجایین... مامان؟
- جانم؟
+ زهرا...
بغض نذاشت ادامه بدم...
نفسی گرفتم و گفتم: دیدینش؟
آهی کشید...
- آره مامان، دیدمش...
مکثی کرد...
دست روی شونهام گذاشت و گفت: نگران نباش دخترم، خوب میشه...
قطره اشکی روی گونم ریخت...
+ میترسم مامان... میترسم لایق این هدیه خدا نباشم و... از دستش بدم...
~ خدا نکنه، تا خودِ خدا نخواد، هیچ برگی از درخت نمیافته! پس به خودش توکل کن...
سر تکون دادم و پرسیدم: عزیز کجاست؟
~ نرگسخانم رفت بیرون، تلفن بزنه...
+ بابا اینا نیومدن؟
~ بابا مأموریت داشت، واسه همین نتونست بیاد... عاطفه هم بندهخدا حال مادرشوهرش خوب نبود، دختر هم که نداره، موند پیشش ازش مراقبت کنه... من و علی با هم اومدیم...
+ پس علی کو؟
~ رفت خونه داییمجید...
چند لحظه بعد گفت: راستی آقامحمد کجاست؟
ای وای... حالا به مامان چی بگم؟
فکری به سرم زد!
لبام رو تر کردم و با لبخند کمرنگی گفتم: مثل بابا، مأموریته...
اخم ریزی کرد و زیرلب گفت: زن و بچهاش رو ول کرده به اَمون خدا رفته مأموریت؟
+ مامانجان... شما خودتون نزدیک به سیوخوردهای ساله که دارین با یه نظامی زندگی میکنین... سختیهای شغلیشون رو بهتر از من میدونین، مجبور بود بره، مأموریت خیلی مهمی بود...
~ آره، اما هیچی مهمتر از خانواده آدم نیست! تو هم وقتی به دنیا اومدی، بابات مأموریت بود؛ اما بعد از به دنیا اومدنت، فوری خودش رو رسوند به ما... من وقتی چشمام رو باز کردم، پدرت بالا سرم بود! تا دو روز بعدش هم موند پیشمون...
لبخند زدم و گفتم: خب منم وقتی چشمام رو باز کردم، اولین کسی رو که کنارم دیدم، محمد بود... قبل از عمل خودش رو رسوند، زهرا رو هم دید، نیمساعتی هم موند، ولی...
با لحنی که حرصی بود آروم گفت: ولی چی؟ یهویی کار براش پیش اومد شما رو گذاشت و رفت؟ یعنی یکذره در قبال زن و بچهاش مسئولیتپذیر نیست؟ فقط کارش براش مهمه؟
بهتزده گفتم: مامان؟ چرا انقدر بیمنطق شدی دورت بگردم؟
~ عطیه من از اول بخاطر شغل محمد مخالف ازدواجتون بودم...
پریدم وسط حرفش و گفتم: شما کلاً با خودِ محمد مخالف بودی مامان...
اخم کمرنگی کرد و چیزی نگفت...
لبخند محوی زدم و ادامه دادم: مامانجان، من از زندگیم راضیم... محمد بهترین زندگی رو برام ساخته... وقتی به این فکر میکنم که خواب خوش یه کشور بخاطر زحمات همسر من و همکاراشه، آرامش به قلبم سرازیر میشه...
~ عطیه شعار نده، حرفات درست... اما من حرفم یه چیز دیگهست! الان که حال خودت و بچهات خوب نیست این آقا کجاست؟
+ مامان...
~ هیچی نگو..! خودتم خوب میدونی حال دخترت خیلی بده... اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بیافته، محمد نباید کنار تو باشه؟
ناخودآگاه زدم زیر گریه و گفتم: محمد میاد، زهرا هم هیچیش نمیشه...
مامان که هم تعجب کرده بود و هم نگران شده بود، با احتیاط بغلم کرد...
سرم رو به سینهاش چسبوند و آرومتر از قبل گفت: باشه مامان، اصلأ هر چی تو بگی... آروم باش دورت بگردم...
سعی داشتم هقهق گریهام رو کنترل کنم تا مبادا صدام از اتاق بیرون بره...
چند لحظه گذشت که با صدایی که شنیدم، همه تنم یخ کرد!
#داوود
در که باز شد، فرشید اومد توی سلول...
با لبخند بلند شدم و رفتم طرفش...
دستاش رو باز کرد و با لبخند کمرنگی گفت: بالاخره آزاد شدی...
ایستادم و پوکرفیس نگاهش کردم...
+ کلا چندساعت بازداشت بودم نمکدون...
خندهای کرد و گفت: شوخی کردم آقایجدی...
دوباره لبخند زدم و بغلش کردم...
چند لحظه بعد، ازش جدا شدم و پرسیدم: برگشتن؟
- کیا؟
+ آقامحمد، رسول و امیرحسین...
- آره، رفتن اتاق آقایعبدی...
دستش رو پشت کمرم گذاشت و لبخند دندوننمایی زد...
- بریم که بچهها خییییلی دلتنگتن...
خندیدم و گفتم: بسه بسه، کمتر نمک بریز...
خندید و چیزی نگفت...
امروز از الکساندر بازجویی میشد...
سیستم رو خاموش کردم و بلند شدم تا برم طرف اتاق کنترلجلسات که با دیدنِشون خشکم زد!
#رسول
از ته دلم واسه آقامحمد خوشحال بودم، اما از طرف دیگه هم فکر کردن به اینکه توی این شرایط نمیتونه کنار خانوادهاش باشه، عذابم میداد!
از خدا خواستم هر چه زودتر جاسوس واقعی پیدا بشه و به سزای عملش برسه، تا آقامحمد با خیال راحت برگرده سر کارش و کنار خانوادهاش...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
وقتی برگشتیم سایت، آقایعبدی به خاطر تأخیری که داشتیم، ناراحت و کمی عصبی بودن که خداروشکر بخیر گذشت...
امیرحسین همراه آقامحمد رفت بازداشتگاه...
قبل از رفتنِشون آقامحمد رو بغل کردم و گفتم: مراقب خودتون باشین...
کمرم رو نوازش کرد و با مهربونی جواب داد: هستم... تو هم مراقب خودت و بچهها باش... استراحت یادت نره! حداقل چهار ساعت و نیم خواب آروم!
خندهای کردم و گفتم: چشم آقا...
پشت سر علی ایستادم...
مثل همیشه هدفون روی گوشش بود...
دستم رو آروم روی شونهاش گذاشتم که برگشت سمتم...
با دیدنم لبخندی زد، هدفون رو برداشت و روی میز گذاشت...
خواست بلند بشه که آروم زدم روی شونهاش و گفتم: بشین، راحت باش... اصلا قابلتو نداره، میز خودته...
با خنده سر تکون داد و گفت: از دست تو رسول... علیکسلام...
لبخند پهنی زدم و گفتم: سلام، خوبی؟
- الحمدالله، تو خوبی؟
+ شکر میگذره... چه خبر؟
نفسش رو سنگین بیرون داد و به مانیتور نگاه کرد...
- هنوز هیچی...
+ ای بابا...
- آیدیای که اون مدارک رو برای سیستمت فرستاده، دقیقاً همون روز سوخته!
+ خب اینکه طبیعیه...
- صددرصد، ولی ممکنه از توی سایت ارسال کرده باشه...
+ نه... به نظرم انقدر سادهلوح نیست که از همینجا بفرسته!
- آره اینم هست... معلومه خیلی باهوش و کارکشتهست که هیچ ردی از خودش به جا نذاشته!
~ چی شده بچهها؟
با صدای پارسا، چرخیدیم عقب...
نامحسوس به علی اشاره کردم چیزی نگه...
+ چیزی نیست آقاپارسا، کاریه...
با لب و لوچه آویزون گفت: خب بگو محرمانهست دیگه...
خندیدم و علی گفت: آره خب، راستش محرمانهست...
پارسا لبخندی زورکی زد و گفت: باشه، موفق باشید...
اَزمون که دور شد، رو به علی گفتم: این چِش بود؟
شونهای بالا انداخت و جواب داد: نمیدونم والا...
نفس عمیقی کشیدم...
+ علی میدونم زحمتت میشه، ولی...
انگار خودش فهمید چی میخوام بگم که لبخندی زد و گفت: کارای خودم توی معاونتسایبری مونده، اونا رو انجام میدم، بازم روش کار میکنم...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ دمت گرم...
فوری رفتم طرف اتاق کنترل تا حداقل از طریق دوربینها داداشم و ببینم و کمی از دلتنگیش در بیام...
با خودکار توی دستم بازی میکردم...
خیره شده بودم به مانیتور و به آقامحمد نگاه میکردم...
چقدر قشنگ و عاشقانه نماز میخونه، چقدر عبادتش خالصانهست...
آخه مگه میشه کسی که عاشق خداست و هیچوقت فراموشش نمیکنه، خیانت کنه؟!
باصدای سعید، رشته افکارم پاره شد...
- رسولجان، داداش... شیفت که نیستی... پاشو... پاشو برو خونه...
بدون اینکه برگردم سمتش و نگاهش کنم گفتم: من جایی نمیرم، میخوام مراقب آقامحمد باشم...
آهی کشیدم و ادامه دادم: بمیرم براش... الان دو روزه که بازداشته... نه چیزی میخوره، نه خیلی با کسی حرف میزنه، نه حتی میخوابه... فقط داره نماز میخونه و عبادت میکنه...
لبخند تلخی زدم و گفتم: میبینی سعید... میبینی چقدر قشنگ نماز میخونه؟
با بغض گفت: رسول...
سرم رو بین دستام گرفتم...
+ نگرانشم سعید... دارم دیوونه میشم!
دست روی شونهام گذاشت و گفت: تو خودتم از روزی که برگشتیم، نرفتی خونه... نه خواب، نه خوراک... یه ذره به فکر خودت باش... به فکر سارا باش رسول... تو الان باید کنارش باشی!
نفسی عمیق کشیدم...
+ امروز حتماً یه سر میرم خونه، ولی... ولی... الان... توی این اوضاع، فقط میتونم به آقامحمد فکر کنم!
- خدا خودش هوامونو داره، من مطمئنم بیگناهیه آقامحمد ثابت میشه رسول...
بغض بدی به گلوم چنگ زد!
+ آره، ثابت میشه... اما تا اون موقع محمد... دور از جونش... دق میکنه...
توجهم به صفحه مانیتور جلب شد...
سرم رو جلوتر بردم...
کاش چیزی که میبینم درست نباشه...
اما...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: طوفان در دل آرامش!🌪
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_160
#مائده
بالاخره رسیدم...
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم...
چادرم رو مرتب کردم و رفتم طرف آسانسور...
هدفون رو روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
- سلام...
با شنیدن صداشون، مثل برق از جام پریدم!
سرم رو پایین انداختم و به آرومی گفتم: سلام...
- ح..حالتون خوبه؟
+ ممنون...
- میخواستم بگم...
مکث کردن...
فهمیدم میخوان درباره چی صحبت کنن، برای همین گفتم: پدرم تازه از سفر برگشتن...
لبخند کمرنگی زدن و گفتن: به سلامتی... پس من... منتظر خبر هستم... بااجازه...
منتظر جواب من نشدن و رفتن...
هم تعجب کرده بودم و هم خندهام گرفته بود...
به زور جلوی خندهام رو گرفتم و نشستم پشت میز...
چندتا ایمیل برام ارسال شد...
بازشون کردم که...
#محمد
قرآن رو بستم، بوسیدم و روی تخت گذاشتم...
نفسی گرفتم و پر صدا بیرونش دادم که باز همون درد لعنتی شروع شد!
چشمام رو بستم و دستم رو روی قفسهسینهام فشار دادم...
بدجور احساس سنگینی میکردم...
انگار کوهی از خاک روی سینهام انباشته شده بود...
چندینبار نفس عمیق کشیدم؛ حس کردم کمی سبکتر شدم...
به جایی رسیده بودم که مثل همیشه، فقط دورکعت نماز میتونست آرومم کنه:)!
سجاده رو از گوشهٔ تخت برداشتم و بعد از پهن کردنش روی زمین، قامت بستم برای نماز...
بعد از تموم شدن نمازم و گفتن تسبیحات حضرتزهراۜ، به سجده رفتم و با تنها کسی که توی این اوضاع شنوندهٔخوبی برای حرفها و مرحمی برای دردهای کهنهام بود، شروع به درد و دل کردم...
+ خدایا... میدونم بندهٔخوبی برات نبودم؛ ولی... ولی خودت خوب میدونی هر کاری کرده باشم، به مملکت و مردمم خیانت نکردم! خدایا میدونی من بیگناهم... میدونی به گناه نکرده اینجام... خدایا خیلی عاشقتم:) تو رو به بزرگیت قَسَمِت میدم... به رسم همیشه، پناهم باش و نجاتم بده...
سر از سجده برداشتم که خیلی یهویی نفسم گرفت و حالتتهوع بهم دست داد!
دستم رو روی قلبم گذاشتم...
به سجاده چنگ زدم و چشمام رو روی هم فشردم...
هر کاری میکردم، نفسم بالا نمیومد...
میخواستم بچهها رو از حالم باخبر کنم، اما نه صدام درمیومد و نه توانی برای بلند شدن داشتم...
نفسم رو به زور بیرون دادم و آروم زمزمه کردم: یا..حسین...
چند لحظهای که گذشت، کمکم بیحالتر شدم و افتادم، اما نه روی زمین...
توی یه آغوش گرم...
#رسول
آقامحمد... دستش کنار قلبش بود و به سجادهاش چنگ میزد...
سرش پایین بود، اما میتونستم حس کنم چشماش رو بسته...
فریاد زدم: یا ابوالفضلللللل... محمدددددد...
سعید ترسیده برگشت و به مانیتور نگاه کرد...
- یاحسیننننن...
دویدم طرف بازداشتگاه و سعید هم پشت سرم...
رضا با دیدنِمون متعجب پرسید: چی شده بچهها؟
اختیارم دست خودم نبود...
با داد گفتم: وا کنننن درووو...
سریع در رو باز کرد...
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش طرف سلولها...
جلوی سلول آقامحمد ایستادیم که سعید گفت: در رو باز کن... حالش بده...
رضا با نگرانی، یاخدایی گفت و فوری قفل در رو باز کرد...
دویدم توی سلول و کنار محمد زانو زدم...
کشیدمش توی بغلم و صورتش رو نوازش کردم...
بابغض گفتم: داداش... داداش محمد... صدام رو میشنوی؟ توروخدا اگه میشنوی جوابم رو بده...
دستش رو گرفتم که تازه متوجه شدم بدنش یخه!
دیگه اشکم داشت درمیومد...
+ آقامحمد مرگ رسول چشمات رو باز کن...
حتی پلکش هم نلرزید!
دیگه داشتم ناامید میشدم که آروم آروم چشماش رو باز کرد...
لبخند تلخی زدم...
سعید: من میرم دکتر رو بیارم...
سرم رو تکون دادم...
نگاهی به صورت آروم و رنگپریده محمد کردم...
چقدر شکسته شده توی این دو روز... بمیرم...
- رسول...
صداش خیلی ضعیف و خسته بود...
با صدایی لرزون گفتم: جانِ دلم؟
- باور کن... من... بیگناهم... من... خیانت... نکردم رسول...
دیگه طاقت نیاوردم...
بغضم شکست و به اشکام اذن باریدن دادم...
+ اینطوری نگو محمدجانم... میدونم... به خدا میدونم...
لبخند کمجونی زد...
- خوبه... حداقل... تو... باورم داری...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم...
چند لحظه بعد، سعید همراه دکتر وارد سلول شدن...
دکتر با دیدن آقامحمد، خیلی تعجب کرد...
گفت بهتره بریم بهداری و اونجا معاینهاش کن...
من و سعید به محمد کمک کردیم و آروم بلند شد...
پشت در بهداری نشسته بودم، سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و زیرلب ذکر میگفتم...
سعید مدام طول و عرض راهرو رو میرفت و میومد...
داوود و فرشید سر کارشون بودن و امیر هم تازه نیمساعت بود که رفته بود خونهشون...
ترجیح دادیم فعلا چیزی بهشون نگیم، چون جز اینکه فکرشون درگیر میشد و بیشتر از قبل نگران میشدن، سودی نداشت...
بالاخره آقایعبدی هم اومدن...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
به احترامشون بلند شدم...
از چهرهشون میشد فهمید خیلی نگرانن...
~ حالش چطوره؟
سعید جواب داد: دکتر داره معاینش میکنه...
~ چی شد یهو؟ چرا حالش بد شد؟
اینبار من گفتم: آقا... من و سعید... دوربین های سلول رو کنترل میکردیم... من یهو دیدم دستش رو گذاشته روی قلبش... نفسش سخت شده بود...
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد و پرواز کردیم سمتش...
زود گفتم: چی شد علیآقا؟
عینکش رو در آورد...
نفس عمیقی کشید و گفت: چیز مهمی نیست، فقط... مثل اینکه این دو روز خیلی بهش سخت گذشته! یعنی... اصلأ به خودش نرسیده... نه استراحت کافی، نه خورد و خوراک درست و حسابی...
آقایعبدی گفتن: الان وضعیتش چطوره؟
علیآقا نفسش رو سنگین بیرون داد...
× فشارش خیلی پایینه و همین هم کار دستش داده..! متأسفانه ضعف هم داره، اما همونطور که گفتم، زیاد جای نگرانی نیست... یکم استراحت کنه، خوب میشه، فقط...
حس کردم قلبم ایستاد!
سعید با ترس گفتم: فقط چی؟
نفس عمیقی کشید...
× حالت تهوع داره و به گفته خودش قفسهسینهاش هم درد میکنه که خب این واقعاً نگران کنندهست!
با حرفهای دکتر، دلم آتیش گرفت...
بمیرم براش... چقدر اذیت شده...
خدا میدونه چقدر درد کشیده و دم نزده...
علیآقا نمیدونست دردِ محمد برای چیه...
اگه میدونست، قطعاً نمیگفت جای نگرانی
نیست...
چون جای نگرانی بود... خیلی هم بود...
با صدای آقایعبدی، به خودم اومدم...
~ خیلی مراقبش باش، تا هر وقت که لازمه، تحتنظر خودت میمونه! اگر هم خدایی نکرده حالش بدتر شد، خبر بده که منتقلش کنیم بیمارستان...
علیآقا سر تکون داد و گفت: چشم...
آقایعبدی بعد از توصیههای لازم، رفتن...
رو کردم به دکتر و با صدایی که خودمم به زور شنیدم، گفتم: علیآقا... میشه ببینمش؟
× آره... فقط زیاد طولانی نشه! باید استراحت کنه...
سرم رو تکون دادم...
چرخیدم طرف سعید و آروم گفتم: درباره بیماریش به علیآقا بگو...
- حتماً...
دستگیره در رو آروم پایین آوردم و بازش کردم...
بمیرم الهی...
رنگش مثل گچ دیوار بود...
با پاهایی لرزون، آروم قدم برداشتم و وارد اتاق شدم...
بعد از بستن در، جلوتر رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم...
چشمای قشنگش بسته بود و آروم خوابیده بود...
آخ که چقدر توی خواب مظلوم بود...
نگاهم که به سِرُمِش افتاد، قلبم هزار تیکه شد!
دستی به موهای خوشحالتش کشیدم...
دلم لک زده بود واسه روزای خوبمون...
دستش رو گرفتم و آروم بوسیدم...
چند لحظهای که گذشت، بلند شدم...
انگار توانی توی پاهام نبود...
دستم رو به دیوار گرفتم و خواستم قدمی بردارم، اما با صدایی که شنیدم سر جام میخکوب شدم!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بیگناهه:)
قهرمان قصهما، نمیتونه ثابت کنه گناهی نداره😄💔!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_161
- تویی... استادرسول؟
برگشتم عقب...
لبخند کمجونی که روی لباش بود، چشمای آرومش، صورت مهربونش...
همه و همه باعث شد دیگه نتونم تحمل کنم...
خودم رو توی آغوشش رها کردم و نفس عمیقی کشیدم...
دلم واسه عطر تنش تنگ شده بود:)💔
دستش رو آروم روی کمرم کشید..
- آخ... ماشاءالله... سنگین شدیها...
سریع جدا شدم...
با نگرانی گفتم: ای وای ببخشید، چیزیتون که نشد؟
با همون لبخند سرش رو به نشونه نه تکون داد...
+ مطمئن باشم؟
- آره، خوبم...
نفس راحتی کشیدم...
نشستم روی صندلی و دستش رو گرفتم...
+ دلم خیلی... برای تو و... بچهها... تنگ شده بود... توی این... دو روز... خیلی کم دیدمت... بقیهٔ بچهها رو هم... در حد... چند دقیقه... دیدم...
از روی شرم، سرم رو پایین انداختم...
+ شرمندهام...
- دشمنت شرمنده... شماها که... مقصر نیستین...
سرم رو بالا گرفتم و با اطمینان گفتم: آقامحمد بهتون قول میدم اون بیشرفی رو که براتون پاپوش درست کرده رو گیر میارم... بلایی به سرش میارم که از کرده و ناکردهاش پشیمون بشه!
با همون لبخند قشنگش گفت: میدونم، اما... یادت نره... ما قاضی نیستیم... که بخوایم... حکم صادر کنیم و... کسی رو... مجازات کنیم!
+ آره، درسته... ولی شما نمیبینی وضعیتت رو؟
- من که... خوبم، طوریم نیست...
+ آقا شما...
پرید وسط حرفم...
- رسول...
+ جانم؟
با همون لبخند همیشگی گفت: جانت سلامت... میشه... گوشیت رو بدی؟ باید با یه نفر... تماس بگیرم...
+ خب الان که حالت خیلی خوب نیست برادرمن... یکم استراحت کن بعد...
- رسول لطفاً... ضروریه...
+ آخه...
لبخند تلخی زد و گفت: دیگه اجازه... یه تلفن زدن رو... که دارم...
وای خدا گند زدم...
+ عه... این چه حرفیه؟ نگین آقا... بخدا من واسه خودتون میگم... اما خب... هوووففف...
گوشی رو از جیبم بیرون آوردم خواستم بدم بهش که گفت: اول... به آقایعبدی بگو... اگه اجازه دادن، اون موقع... زنگ میزنم...
+ آقا لطفاً...
- میدونم تو... منظوری نداشتی؛ ولی بهتره... ایشون رو... در جریان بذاری...
نفسم رو سنگین بیرون دادم و لبخند کمرنگی زدم...
+ چشم، زود برمیگردم...
بلند شدم برم که گفت: سعید... اینجاست؟
سر تکون دادم و گفتم: آره، پشت دره...
- بهش بگو... بیاد...
بعد از بوسیدن پیشونیش از اتاق بیرون اومدم...
سعید فوری به طرفم اومد و نگران گفت: حالش چطوره؟
+ خوبه خداروشکر، گفت بری پیشش...
با لبخند و ذوقزده سرش رو بالا پایین کرد و گفت: حتتتماً...
خندهای کردم و بعد از رفتن سعید، رفتم طرف اتاق آقایعبدی...
#عطیه
صدا، صدای عزیز بود...
- محمدِ من عاشق زن و بچهشه پروانهخانم، اما عشق اولش بعد از خدا، دفاع از این مملکت و مردمشه! حاضره همه زندگیش رو بده، اما هیچکس به کشورش و این مردم چپ نگاه نکنه! وقتی پدرش شهید شد، با اینکه فقط پونزدهسالش بود، شد مرد خونه! هم درسش رو میخوند، هم کار میکرد... میگفت نمیتونم قبول کنم مادرم از صبح تا شب بخاطر رفاه من و خواهرم کار کنه، اما من فقط درس بخونم... پسرِمن...
بغض نذاشت ادامه بده و از اتاق بیرون رفت...
صدای هقهقِ گریش به گوشم خورد...
دستم رو روی صورتم گذاشتم که حالا از اشک خیس بود...
مامان لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_162
#رسول
ماجرا رو برای آقایعبدی تعریف کردم...
بعد از کمی فکر کردن گفتن: عیبی نداره، ولی بیشتر از پنجدقیقه طول نکشه! خودت هم نظارت کن...
+ چشم آقا، بااجازه...
سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم که داوود و فرشید جلوم سبز شدن!
یاخدا... حالا به اینا چی بگم؟
فرشید گفت: کجا غیبت زد یهو؟
داوود ادامه داد: چیزی شده؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: رفتم... یه سر به آقامحمد زدم...
داوود: مطمئنی فقط همینه؟
همیشه با نگاه کردن به چشمام حالم رو میفهمید و حرف دلم رو میخوند...
سرم رو پایین انداختم و با کمترین صدای ممکن گفتم: آره...
فرشید: حالش خوب بود؟
آروم سرم رو بالا گرفتم...
با یادآوری حرفهای محمد، بغض بدی به گلوم چنگ زد!
+ بد نبود... فقط... گفت که... دلش برامون... تنگ شده:)
هر دوشون ناراحت شدن...
داوود: الهی بمیرم واسه دلش...
فرشید: لعنت به من که پاک یادم رفت یه سر به فرماندهام بزنم...
لبخند غمگینی زدم و گفتم: اینطوری نگید بچهها، آقامحمد این حرفها رو نزد که غصه بخوریم... فقط... فقط چون دلش گرفته بود، اینجوری گفت... خواست یکم سبک بشه!
داوود آهی کشید و سر به زیر، با لبخند تلخی گفت: دل منم براش تنگ شده...
رو کرد به فرشید و ادامه داد: بریم ببینیمش...
زود گفتم: نه نمیشه!
با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کردن...
تازه فهمیدم چه گافی دادم، اما حفظ موضع کردم و گفتم: خب... خب داره استراحت میکنه... از وقتی این ماجرا پیش اومده، خیلی نتونسته بخوابه!
انگار قانع شدن که فرشید گفت: حیف شد، ولی وقتی بیدار شد، حتماً بریم دیدنش...
سرم رو تکون دادم و گفتم: انشاءالله، من برم دیگه... فعلا...
منتظر عکسالعملِشون نشدم و رفتم طرف بهداری...
+ علیآقا الان بهتره؟
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد...
نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: راستش رو بخوای نه! درد قفسهسینه و حالتتهوع توی این بیماری، نشونههایی خوبی نیست!
قلبم تندتر از قبل میزد!
+ ی..یعنی باید... بستری بشه بیمارستان؟!
~ فعلآ همین که داروهاش رو سر وقت مصرف کنه و فشارعصبی بهش وارد نشه، کفایت میکنه... البته فعلا! اگه خدایی نکرده حالش بهتر نشد، حتماً باید منتقل بشه بیمارستان و زیرنظر پزشکمتخصص باشه...
آهی کشیدم...
+ سعید هنوز توی اتاقه؟
~ آره...
به زور لبخند کمرنگی زدم و گفتم: باشه، ممنون...
همون لحظه سعید از اتاق بیرون اومد...
چشماش خیس و سرخ بود!
سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماش رو بست...
با نگرانی رفتم طرفش و گفتم: چی شده سعید؟؟؟
آروم پلک زد و نگاهم کرد...
مردمک چشماش بدجور میلرزید!
یهو پرید بغلم...
خشک ایستاده بودم که بالاخره ازم جدا شد و سرش رو پایین انداخت...
- اگه... اگه بدونی... چی شد...
دستش رو توی جیبش فرو کرد و...
#مائده
که دستی از پشت روی شونهام نشست...
با وحشت چرخیدم عقب...
سارا بود، از بچههای سایبری...
با تعجب گفت: وا... چرا اینجوری میکنی؟
نفس راحتی کشیدم...
+ یهویی اومدی، ترسیدم...
ریز خندید و چندتا برگه به سمتم گرفت...
+ من یه خورده سرم شلوغه، اگه برات زحمتی نیست، این شمارهها رو بررسی کن، مورد مشکوکی داشت بهم بگو...
ازش گرفتم و نگاه گذرایی بهشون انداختم...
+ حتماً...
لبخندی زد و تشکر کرد...
بعد از رفتن سارا، چرخیدم طرف مانیتور...
آخه مگه میشه؟
تصمیم گرفتم دوباره بررسی کنم تا مطمئنتر بشم!
#عطیه
با نوازشهای دستی، آروم چشمام رو باز کردم...
چندبار پلک زدم تا واضحتر دیدم...
اولش فکر کردم خوابم و رویاست، اما وقتی صداش رو شنیدم، فهمیدم بیدارم و واقعیته!
- سلام دُردونهمن، خوبی بابا؟
بابامجتبی... با همون لباس سبز سپاه و لبخند مهربونش، روی صندلی کنار تختم نشسته بود و دستم رو نوازش میکرد...
اشکی که توی چشمام جمع شده بود، روی گونههام ریخت...
+ سلام... باباجانم...
بلند شد و منو به آغوش کشید...
چشمام رو بستم، سرم رو به سینهاش چسبوندم و عطر تنش رو با نفسهای عمیق به ریههام فرستادم...
راسته که میگن آغوش پدر، امنترین آغوش دنیاست...
هیچ آغوشی توی دنیا، مثل آغوش یه پدر برای دخترش نمیشه!
- دلم واسه باباجانم گفتنات تنگ شده بود...
گریه نمیذاشت عادی و بدون مکث صحبت کنم..
+ منم... دلم واسه... دُردونه گفتناتون... تنگ شده بود...
سرم رو بوسید و ازم جدا شد...
- ببخش که دیر اومدم بابا، مأموریت مهمی داشتم...
+ این چه حرفیه باباجان؟ درکتون میکنم...
با محبت نگاهم کرد و کمی بعد گفت: یه باند قاچاق کالا رو دستگیر کردیم!
ریز خندید و ادامه داد: پا قدم دخترت بودهها...
همراه با خندههای آروم بابا خندیدم...
چند لحظه بعد گفت: راستی محمد کجاست؟
با یادآوری اتفاقات امروز، دوباره غم به دلم سرازیر شد...
سرم رو پایین انداختم...
- چی شده عطیه؟ خدایی نکرده....
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
تند سرم رو بالا آوردم و گفتم: نه نه، حالش خوبه...
نفس راحتی کشید و گفت: خب خداروشکر، پس چی شده که کشتیهای دخترم غرق شده؟
بغضم رو به زور قورت دادم و لبخند تلخی زدم...
+ خب... راستش... محمد رفته مأموریت!
- به سلامتی، انشاءالله موفق باشه...
بعد با بهت پرسید: یعنی تو بخاطر این ناراحتی؟
+ نه، اصلا... ولی...
- ولی چی؟
سکوت کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: عطیهجان، بابا... خودت رو اذیت نکن... اگه چیزی هست بگو، بذار سبک بشی و اگه میتونم، کمکی کنم...
آروم سرم رو بالا آوردم و به چشمای قهوهای و پر آرامشش نگاه کردم...
بابا با دقت به حرفام گوش میداد...
+ همه ماجرا... همین بود...
- عجب...
مکثی کرد و با لبخندی گفت: تو که میدونی، مامانت هیچی توی دلش نیست...
+ میدونم، اما... فقط من که نیستم... عزیز هم بود... وقتی شنید، خیلی ناراحت شد...
- نگران نباش دخترم، خودم با مادرت صحبت میکنم، میدونم الان خودش هم ناراحته...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ ممنون، خیلی دوست دارم بابا...
خندهای کرد و گفت: منم خیلی دوست دارم دُردونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy