حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
وقتی برگشتیم سایت، آقایعبدی به خاطر تأخیری که داشتیم، ناراحت و کمی عصبی بودن که خداروشکر بخیر گذشت...
امیرحسین همراه آقامحمد رفت بازداشتگاه...
قبل از رفتنِشون آقامحمد رو بغل کردم و گفتم: مراقب خودتون باشین...
کمرم رو نوازش کرد و با مهربونی جواب داد: هستم... تو هم مراقب خودت و بچهها باش... استراحت یادت نره! حداقل چهار ساعت و نیم خواب آروم!
خندهای کردم و گفتم: چشم آقا...
پشت سر علی ایستادم...
مثل همیشه هدفون روی گوشش بود...
دستم رو آروم روی شونهاش گذاشتم که برگشت سمتم...
با دیدنم لبخندی زد، هدفون رو برداشت و روی میز گذاشت...
خواست بلند بشه که آروم زدم روی شونهاش و گفتم: بشین، راحت باش... اصلا قابلتو نداره، میز خودته...
با خنده سر تکون داد و گفت: از دست تو رسول... علیکسلام...
لبخند پهنی زدم و گفتم: سلام، خوبی؟
- الحمدالله، تو خوبی؟
+ شکر میگذره... چه خبر؟
نفسش رو سنگین بیرون داد و به مانیتور نگاه کرد...
- هنوز هیچی...
+ ای بابا...
- آیدیای که اون مدارک رو برای سیستمت فرستاده، دقیقاً همون روز سوخته!
+ خب اینکه طبیعیه...
- صددرصد، ولی ممکنه از توی سایت ارسال کرده باشه...
+ نه... به نظرم انقدر سادهلوح نیست که از همینجا بفرسته!
- آره اینم هست... معلومه خیلی باهوش و کارکشتهست که هیچ ردی از خودش به جا نذاشته!
~ چی شده بچهها؟
با صدای پارسا، چرخیدیم عقب...
نامحسوس به علی اشاره کردم چیزی نگه...
+ چیزی نیست آقاپارسا، کاریه...
با لب و لوچه آویزون گفت: خب بگو محرمانهست دیگه...
خندیدم و علی گفت: آره خب، راستش محرمانهست...
پارسا لبخندی زورکی زد و گفت: باشه، موفق باشید...
اَزمون که دور شد، رو به علی گفتم: این چِش بود؟
شونهای بالا انداخت و جواب داد: نمیدونم والا...
نفس عمیقی کشیدم...
+ علی میدونم زحمتت میشه، ولی...
انگار خودش فهمید چی میخوام بگم که لبخندی زد و گفت: کارای خودم توی معاونتسایبری مونده، اونا رو انجام میدم، بازم روش کار میکنم...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ دمت گرم...
فوری رفتم طرف اتاق کنترل تا حداقل از طریق دوربینها داداشم و ببینم و کمی از دلتنگیش در بیام...
با خودکار توی دستم بازی میکردم...
خیره شده بودم به مانیتور و به آقامحمد نگاه میکردم...
چقدر قشنگ و عاشقانه نماز میخونه، چقدر عبادتش خالصانهست...
آخه مگه میشه کسی که عاشق خداست و هیچوقت فراموشش نمیکنه، خیانت کنه؟!
باصدای سعید، رشته افکارم پاره شد...
- رسولجان، داداش... شیفت که نیستی... پاشو... پاشو برو خونه...
بدون اینکه برگردم سمتش و نگاهش کنم گفتم: من جایی نمیرم، میخوام مراقب آقامحمد باشم...
آهی کشیدم و ادامه دادم: بمیرم براش... الان دو روزه که بازداشته... نه چیزی میخوره، نه خیلی با کسی حرف میزنه، نه حتی میخوابه... فقط داره نماز میخونه و عبادت میکنه...
لبخند تلخی زدم و گفتم: میبینی سعید... میبینی چقدر قشنگ نماز میخونه؟
با بغض گفت: رسول...
سرم رو بین دستام گرفتم...
+ نگرانشم سعید... دارم دیوونه میشم!
دست روی شونهام گذاشت و گفت: تو خودتم از روزی که برگشتیم، نرفتی خونه... نه خواب، نه خوراک... یه ذره به فکر خودت باش... به فکر سارا باش رسول... تو الان باید کنارش باشی!
نفسی عمیق کشیدم...
+ امروز حتماً یه سر میرم خونه، ولی... ولی... الان... توی این اوضاع، فقط میتونم به آقامحمد فکر کنم!
- خدا خودش هوامونو داره، من مطمئنم بیگناهیه آقامحمد ثابت میشه رسول...
بغض بدی به گلوم چنگ زد!
+ آره، ثابت میشه... اما تا اون موقع محمد... دور از جونش... دق میکنه...
توجهم به صفحه مانیتور جلب شد...
سرم رو جلوتر بردم...
کاش چیزی که میبینم درست نباشه...
اما...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: طوفان در دل آرامش!🌪
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_160
#مائده
بالاخره رسیدم...
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم...
چادرم رو مرتب کردم و رفتم طرف آسانسور...
هدفون رو روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...
- سلام...
با شنیدن صداشون، مثل برق از جام پریدم!
سرم رو پایین انداختم و به آرومی گفتم: سلام...
- ح..حالتون خوبه؟
+ ممنون...
- میخواستم بگم...
مکث کردن...
فهمیدم میخوان درباره چی صحبت کنن، برای همین گفتم: پدرم تازه از سفر برگشتن...
لبخند کمرنگی زدن و گفتن: به سلامتی... پس من... منتظر خبر هستم... بااجازه...
منتظر جواب من نشدن و رفتن...
هم تعجب کرده بودم و هم خندهام گرفته بود...
به زور جلوی خندهام رو گرفتم و نشستم پشت میز...
چندتا ایمیل برام ارسال شد...
بازشون کردم که...
#محمد
قرآن رو بستم، بوسیدم و روی تخت گذاشتم...
نفسی گرفتم و پر صدا بیرونش دادم که باز همون درد لعنتی شروع شد!
چشمام رو بستم و دستم رو روی قفسهسینهام فشار دادم...
بدجور احساس سنگینی میکردم...
انگار کوهی از خاک روی سینهام انباشته شده بود...
چندینبار نفس عمیق کشیدم؛ حس کردم کمی سبکتر شدم...
به جایی رسیده بودم که مثل همیشه، فقط دورکعت نماز میتونست آرومم کنه:)!
سجاده رو از گوشهٔ تخت برداشتم و بعد از پهن کردنش روی زمین، قامت بستم برای نماز...
بعد از تموم شدن نمازم و گفتن تسبیحات حضرتزهراۜ، به سجده رفتم و با تنها کسی که توی این اوضاع شنوندهٔخوبی برای حرفها و مرحمی برای دردهای کهنهام بود، شروع به درد و دل کردم...
+ خدایا... میدونم بندهٔخوبی برات نبودم؛ ولی... ولی خودت خوب میدونی هر کاری کرده باشم، به مملکت و مردمم خیانت نکردم! خدایا میدونی من بیگناهم... میدونی به گناه نکرده اینجام... خدایا خیلی عاشقتم:) تو رو به بزرگیت قَسَمِت میدم... به رسم همیشه، پناهم باش و نجاتم بده...
سر از سجده برداشتم که خیلی یهویی نفسم گرفت و حالتتهوع بهم دست داد!
دستم رو روی قلبم گذاشتم...
به سجاده چنگ زدم و چشمام رو روی هم فشردم...
هر کاری میکردم، نفسم بالا نمیومد...
میخواستم بچهها رو از حالم باخبر کنم، اما نه صدام درمیومد و نه توانی برای بلند شدن داشتم...
نفسم رو به زور بیرون دادم و آروم زمزمه کردم: یا..حسین...
چند لحظهای که گذشت، کمکم بیحالتر شدم و افتادم، اما نه روی زمین...
توی یه آغوش گرم...
#رسول
آقامحمد... دستش کنار قلبش بود و به سجادهاش چنگ میزد...
سرش پایین بود، اما میتونستم حس کنم چشماش رو بسته...
فریاد زدم: یا ابوالفضلللللل... محمدددددد...
سعید ترسیده برگشت و به مانیتور نگاه کرد...
- یاحسیننننن...
دویدم طرف بازداشتگاه و سعید هم پشت سرم...
رضا با دیدنِمون متعجب پرسید: چی شده بچهها؟
اختیارم دست خودم نبود...
با داد گفتم: وا کنننن درووو...
سریع در رو باز کرد...
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش طرف سلولها...
جلوی سلول آقامحمد ایستادیم که سعید گفت: در رو باز کن... حالش بده...
رضا با نگرانی، یاخدایی گفت و فوری قفل در رو باز کرد...
دویدم توی سلول و کنار محمد زانو زدم...
کشیدمش توی بغلم و صورتش رو نوازش کردم...
بابغض گفتم: داداش... داداش محمد... صدام رو میشنوی؟ توروخدا اگه میشنوی جوابم رو بده...
دستش رو گرفتم که تازه متوجه شدم بدنش یخه!
دیگه اشکم داشت درمیومد...
+ آقامحمد مرگ رسول چشمات رو باز کن...
حتی پلکش هم نلرزید!
دیگه داشتم ناامید میشدم که آروم آروم چشماش رو باز کرد...
لبخند تلخی زدم...
سعید: من میرم دکتر رو بیارم...
سرم رو تکون دادم...
نگاهی به صورت آروم و رنگپریده محمد کردم...
چقدر شکسته شده توی این دو روز... بمیرم...
- رسول...
صداش خیلی ضعیف و خسته بود...
با صدایی لرزون گفتم: جانِ دلم؟
- باور کن... من... بیگناهم... من... خیانت... نکردم رسول...
دیگه طاقت نیاوردم...
بغضم شکست و به اشکام اذن باریدن دادم...
+ اینطوری نگو محمدجانم... میدونم... به خدا میدونم...
لبخند کمجونی زد...
- خوبه... حداقل... تو... باورم داری...
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم...
چند لحظه بعد، سعید همراه دکتر وارد سلول شدن...
دکتر با دیدن آقامحمد، خیلی تعجب کرد...
گفت بهتره بریم بهداری و اونجا معاینهاش کن...
من و سعید به محمد کمک کردیم و آروم بلند شد...
پشت در بهداری نشسته بودم، سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و زیرلب ذکر میگفتم...
سعید مدام طول و عرض راهرو رو میرفت و میومد...
داوود و فرشید سر کارشون بودن و امیر هم تازه نیمساعت بود که رفته بود خونهشون...
ترجیح دادیم فعلا چیزی بهشون نگیم، چون جز اینکه فکرشون درگیر میشد و بیشتر از قبل نگران میشدن، سودی نداشت...
بالاخره آقایعبدی هم اومدن...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
به احترامشون بلند شدم...
از چهرهشون میشد فهمید خیلی نگرانن...
~ حالش چطوره؟
سعید جواب داد: دکتر داره معاینش میکنه...
~ چی شد یهو؟ چرا حالش بد شد؟
اینبار من گفتم: آقا... من و سعید... دوربین های سلول رو کنترل میکردیم... من یهو دیدم دستش رو گذاشته روی قلبش... نفسش سخت شده بود...
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد و پرواز کردیم سمتش...
زود گفتم: چی شد علیآقا؟
عینکش رو در آورد...
نفس عمیقی کشید و گفت: چیز مهمی نیست، فقط... مثل اینکه این دو روز خیلی بهش سخت گذشته! یعنی... اصلأ به خودش نرسیده... نه استراحت کافی، نه خورد و خوراک درست و حسابی...
آقایعبدی گفتن: الان وضعیتش چطوره؟
علیآقا نفسش رو سنگین بیرون داد...
× فشارش خیلی پایینه و همین هم کار دستش داده..! متأسفانه ضعف هم داره، اما همونطور که گفتم، زیاد جای نگرانی نیست... یکم استراحت کنه، خوب میشه، فقط...
حس کردم قلبم ایستاد!
سعید با ترس گفتم: فقط چی؟
نفس عمیقی کشید...
× حالت تهوع داره و به گفته خودش قفسهسینهاش هم درد میکنه که خب این واقعاً نگران کنندهست!
با حرفهای دکتر، دلم آتیش گرفت...
بمیرم براش... چقدر اذیت شده...
خدا میدونه چقدر درد کشیده و دم نزده...
علیآقا نمیدونست دردِ محمد برای چیه...
اگه میدونست، قطعاً نمیگفت جای نگرانی
نیست...
چون جای نگرانی بود... خیلی هم بود...
با صدای آقایعبدی، به خودم اومدم...
~ خیلی مراقبش باش، تا هر وقت که لازمه، تحتنظر خودت میمونه! اگر هم خدایی نکرده حالش بدتر شد، خبر بده که منتقلش کنیم بیمارستان...
علیآقا سر تکون داد و گفت: چشم...
آقایعبدی بعد از توصیههای لازم، رفتن...
رو کردم به دکتر و با صدایی که خودمم به زور شنیدم، گفتم: علیآقا... میشه ببینمش؟
× آره... فقط زیاد طولانی نشه! باید استراحت کنه...
سرم رو تکون دادم...
چرخیدم طرف سعید و آروم گفتم: درباره بیماریش به علیآقا بگو...
- حتماً...
دستگیره در رو آروم پایین آوردم و بازش کردم...
بمیرم الهی...
رنگش مثل گچ دیوار بود...
با پاهایی لرزون، آروم قدم برداشتم و وارد اتاق شدم...
بعد از بستن در، جلوتر رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم...
چشمای قشنگش بسته بود و آروم خوابیده بود...
آخ که چقدر توی خواب مظلوم بود...
نگاهم که به سِرُمِش افتاد، قلبم هزار تیکه شد!
دستی به موهای خوشحالتش کشیدم...
دلم لک زده بود واسه روزای خوبمون...
دستش رو گرفتم و آروم بوسیدم...
چند لحظهای که گذشت، بلند شدم...
انگار توانی توی پاهام نبود...
دستم رو به دیوار گرفتم و خواستم قدمی بردارم، اما با صدایی که شنیدم سر جام میخکوب شدم!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بیگناهه:)
قهرمان قصهما، نمیتونه ثابت کنه گناهی نداره😄💔!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_161
- تویی... استادرسول؟
برگشتم عقب...
لبخند کمجونی که روی لباش بود، چشمای آرومش، صورت مهربونش...
همه و همه باعث شد دیگه نتونم تحمل کنم...
خودم رو توی آغوشش رها کردم و نفس عمیقی کشیدم...
دلم واسه عطر تنش تنگ شده بود:)💔
دستش رو آروم روی کمرم کشید..
- آخ... ماشاءالله... سنگین شدیها...
سریع جدا شدم...
با نگرانی گفتم: ای وای ببخشید، چیزیتون که نشد؟
با همون لبخند سرش رو به نشونه نه تکون داد...
+ مطمئن باشم؟
- آره، خوبم...
نفس راحتی کشیدم...
نشستم روی صندلی و دستش رو گرفتم...
+ دلم خیلی... برای تو و... بچهها... تنگ شده بود... توی این... دو روز... خیلی کم دیدمت... بقیهٔ بچهها رو هم... در حد... چند دقیقه... دیدم...
از روی شرم، سرم رو پایین انداختم...
+ شرمندهام...
- دشمنت شرمنده... شماها که... مقصر نیستین...
سرم رو بالا گرفتم و با اطمینان گفتم: آقامحمد بهتون قول میدم اون بیشرفی رو که براتون پاپوش درست کرده رو گیر میارم... بلایی به سرش میارم که از کرده و ناکردهاش پشیمون بشه!
با همون لبخند قشنگش گفت: میدونم، اما... یادت نره... ما قاضی نیستیم... که بخوایم... حکم صادر کنیم و... کسی رو... مجازات کنیم!
+ آره، درسته... ولی شما نمیبینی وضعیتت رو؟
- من که... خوبم، طوریم نیست...
+ آقا شما...
پرید وسط حرفم...
- رسول...
+ جانم؟
با همون لبخند همیشگی گفت: جانت سلامت... میشه... گوشیت رو بدی؟ باید با یه نفر... تماس بگیرم...
+ خب الان که حالت خیلی خوب نیست برادرمن... یکم استراحت کن بعد...
- رسول لطفاً... ضروریه...
+ آخه...
لبخند تلخی زد و گفت: دیگه اجازه... یه تلفن زدن رو... که دارم...
وای خدا گند زدم...
+ عه... این چه حرفیه؟ نگین آقا... بخدا من واسه خودتون میگم... اما خب... هوووففف...
گوشی رو از جیبم بیرون آوردم خواستم بدم بهش که گفت: اول... به آقایعبدی بگو... اگه اجازه دادن، اون موقع... زنگ میزنم...
+ آقا لطفاً...
- میدونم تو... منظوری نداشتی؛ ولی بهتره... ایشون رو... در جریان بذاری...
نفسم رو سنگین بیرون دادم و لبخند کمرنگی زدم...
+ چشم، زود برمیگردم...
بلند شدم برم که گفت: سعید... اینجاست؟
سر تکون دادم و گفتم: آره، پشت دره...
- بهش بگو... بیاد...
بعد از بوسیدن پیشونیش از اتاق بیرون اومدم...
سعید فوری به طرفم اومد و نگران گفت: حالش چطوره؟
+ خوبه خداروشکر، گفت بری پیشش...
با لبخند و ذوقزده سرش رو بالا پایین کرد و گفت: حتتتماً...
خندهای کردم و بعد از رفتن سعید، رفتم طرف اتاق آقایعبدی...
#عطیه
صدا، صدای عزیز بود...
- محمدِ من عاشق زن و بچهشه پروانهخانم، اما عشق اولش بعد از خدا، دفاع از این مملکت و مردمشه! حاضره همه زندگیش رو بده، اما هیچکس به کشورش و این مردم چپ نگاه نکنه! وقتی پدرش شهید شد، با اینکه فقط پونزدهسالش بود، شد مرد خونه! هم درسش رو میخوند، هم کار میکرد... میگفت نمیتونم قبول کنم مادرم از صبح تا شب بخاطر رفاه من و خواهرم کار کنه، اما من فقط درس بخونم... پسرِمن...
بغض نذاشت ادامه بده و از اتاق بیرون رفت...
صدای هقهقِ گریش به گوشم خورد...
دستم رو روی صورتم گذاشتم که حالا از اشک خیس بود...
مامان لبش رو گاز گرفت و سرش رو پایین انداخت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_162
#رسول
ماجرا رو برای آقایعبدی تعریف کردم...
بعد از کمی فکر کردن گفتن: عیبی نداره، ولی بیشتر از پنجدقیقه طول نکشه! خودت هم نظارت کن...
+ چشم آقا، بااجازه...
سر تکون دادن و از اتاق بیرون اومدم که داوود و فرشید جلوم سبز شدن!
یاخدا... حالا به اینا چی بگم؟
فرشید گفت: کجا غیبت زد یهو؟
داوود ادامه داد: چیزی شده؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: رفتم... یه سر به آقامحمد زدم...
داوود: مطمئنی فقط همینه؟
همیشه با نگاه کردن به چشمام حالم رو میفهمید و حرف دلم رو میخوند...
سرم رو پایین انداختم و با کمترین صدای ممکن گفتم: آره...
فرشید: حالش خوب بود؟
آروم سرم رو بالا گرفتم...
با یادآوری حرفهای محمد، بغض بدی به گلوم چنگ زد!
+ بد نبود... فقط... گفت که... دلش برامون... تنگ شده:)
هر دوشون ناراحت شدن...
داوود: الهی بمیرم واسه دلش...
فرشید: لعنت به من که پاک یادم رفت یه سر به فرماندهام بزنم...
لبخند غمگینی زدم و گفتم: اینطوری نگید بچهها، آقامحمد این حرفها رو نزد که غصه بخوریم... فقط... فقط چون دلش گرفته بود، اینجوری گفت... خواست یکم سبک بشه!
داوود آهی کشید و سر به زیر، با لبخند تلخی گفت: دل منم براش تنگ شده...
رو کرد به فرشید و ادامه داد: بریم ببینیمش...
زود گفتم: نه نمیشه!
با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم کردن...
تازه فهمیدم چه گافی دادم، اما حفظ موضع کردم و گفتم: خب... خب داره استراحت میکنه... از وقتی این ماجرا پیش اومده، خیلی نتونسته بخوابه!
انگار قانع شدن که فرشید گفت: حیف شد، ولی وقتی بیدار شد، حتماً بریم دیدنش...
سرم رو تکون دادم و گفتم: انشاءالله، من برم دیگه... فعلا...
منتظر عکسالعملِشون نشدم و رفتم طرف بهداری...
+ علیآقا الان بهتره؟
سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد...
نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: راستش رو بخوای نه! درد قفسهسینه و حالتتهوع توی این بیماری، نشونههایی خوبی نیست!
قلبم تندتر از قبل میزد!
+ ی..یعنی باید... بستری بشه بیمارستان؟!
~ فعلآ همین که داروهاش رو سر وقت مصرف کنه و فشارعصبی بهش وارد نشه، کفایت میکنه... البته فعلا! اگه خدایی نکرده حالش بهتر نشد، حتماً باید منتقل بشه بیمارستان و زیرنظر پزشکمتخصص باشه...
آهی کشیدم...
+ سعید هنوز توی اتاقه؟
~ آره...
به زور لبخند کمرنگی زدم و گفتم: باشه، ممنون...
همون لحظه سعید از اتاق بیرون اومد...
چشماش خیس و سرخ بود!
سرش رو به دیوار تکیه داد و چشماش رو بست...
با نگرانی رفتم طرفش و گفتم: چی شده سعید؟؟؟
آروم پلک زد و نگاهم کرد...
مردمک چشماش بدجور میلرزید!
یهو پرید بغلم...
خشک ایستاده بودم که بالاخره ازم جدا شد و سرش رو پایین انداخت...
- اگه... اگه بدونی... چی شد...
دستش رو توی جیبش فرو کرد و...
#مائده
که دستی از پشت روی شونهام نشست...
با وحشت چرخیدم عقب...
سارا بود، از بچههای سایبری...
با تعجب گفت: وا... چرا اینجوری میکنی؟
نفس راحتی کشیدم...
+ یهویی اومدی، ترسیدم...
ریز خندید و چندتا برگه به سمتم گرفت...
+ من یه خورده سرم شلوغه، اگه برات زحمتی نیست، این شمارهها رو بررسی کن، مورد مشکوکی داشت بهم بگو...
ازش گرفتم و نگاه گذرایی بهشون انداختم...
+ حتماً...
لبخندی زد و تشکر کرد...
بعد از رفتن سارا، چرخیدم طرف مانیتور...
آخه مگه میشه؟
تصمیم گرفتم دوباره بررسی کنم تا مطمئنتر بشم!
#عطیه
با نوازشهای دستی، آروم چشمام رو باز کردم...
چندبار پلک زدم تا واضحتر دیدم...
اولش فکر کردم خوابم و رویاست، اما وقتی صداش رو شنیدم، فهمیدم بیدارم و واقعیته!
- سلام دُردونهمن، خوبی بابا؟
بابامجتبی... با همون لباس سبز سپاه و لبخند مهربونش، روی صندلی کنار تختم نشسته بود و دستم رو نوازش میکرد...
اشکی که توی چشمام جمع شده بود، روی گونههام ریخت...
+ سلام... باباجانم...
بلند شد و منو به آغوش کشید...
چشمام رو بستم، سرم رو به سینهاش چسبوندم و عطر تنش رو با نفسهای عمیق به ریههام فرستادم...
راسته که میگن آغوش پدر، امنترین آغوش دنیاست...
هیچ آغوشی توی دنیا، مثل آغوش یه پدر برای دخترش نمیشه!
- دلم واسه باباجانم گفتنات تنگ شده بود...
گریه نمیذاشت عادی و بدون مکث صحبت کنم..
+ منم... دلم واسه... دُردونه گفتناتون... تنگ شده بود...
سرم رو بوسید و ازم جدا شد...
- ببخش که دیر اومدم بابا، مأموریت مهمی داشتم...
+ این چه حرفیه باباجان؟ درکتون میکنم...
با محبت نگاهم کرد و کمی بعد گفت: یه باند قاچاق کالا رو دستگیر کردیم!
ریز خندید و ادامه داد: پا قدم دخترت بودهها...
همراه با خندههای آروم بابا خندیدم...
چند لحظه بعد گفت: راستی محمد کجاست؟
با یادآوری اتفاقات امروز، دوباره غم به دلم سرازیر شد...
سرم رو پایین انداختم...
- چی شده عطیه؟ خدایی نکرده....
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
تند سرم رو بالا آوردم و گفتم: نه نه، حالش خوبه...
نفس راحتی کشید و گفت: خب خداروشکر، پس چی شده که کشتیهای دخترم غرق شده؟
بغضم رو به زور قورت دادم و لبخند تلخی زدم...
+ خب... راستش... محمد رفته مأموریت!
- به سلامتی، انشاءالله موفق باشه...
بعد با بهت پرسید: یعنی تو بخاطر این ناراحتی؟
+ نه، اصلا... ولی...
- ولی چی؟
سکوت کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: عطیهجان، بابا... خودت رو اذیت نکن... اگه چیزی هست بگو، بذار سبک بشی و اگه میتونم، کمکی کنم...
آروم سرم رو بالا آوردم و به چشمای قهوهای و پر آرامشش نگاه کردم...
بابا با دقت به حرفام گوش میداد...
+ همه ماجرا... همین بود...
- عجب...
مکثی کرد و با لبخندی گفت: تو که میدونی، مامانت هیچی توی دلش نیست...
+ میدونم، اما... فقط من که نیستم... عزیز هم بود... وقتی شنید، خیلی ناراحت شد...
- نگران نباش دخترم، خودم با مادرت صحبت میکنم، میدونم الان خودش هم ناراحته...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ ممنون، خیلی دوست دارم بابا...
خندهای کرد و گفت: منم خیلی دوست دارم دُردونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_163
#محمد
آرومآروم چشمام رو باز کردم...
چندباری پلک زدم تا تونستم واضحتر ببینم...
توی بهداری سایت بود...
بعد از نماز، حالم خیلی بد شد...
شانس آوردم بچهها رسیدن...
نگاهی به اطرافم انداختم که چشمم به رسول خورد...
برای اینکه مطمئن بشم خودشه صداش زدم...
+ تویی... استادرسول؟!
وقتی بغلم کرد، به قفسهسینهام فشار اومد!
بعد از یه آخِ کوچیکی، به شوخی گفتم: ماشاءالله... سنگین شدیها...
با نگرانی ازم جدا شد...
کمی با هم حرف زدیم و ازش خواستم موبایلش رو بده تا با عطیه تماس بگیرم که گفت صبر کنم تا حالا بهتر بشه...
حس کنم کردم به خاطر شرایط الانم گوشیش رو نمیده...
البته حق داشت...
شاید هم من اشتباه میکردم...
افکارم رو پس زدم و ازش خواستم برای تماس، از آقایعبدی اجازه بگیره...
وقتی فهمیدم سعید هم اینجاست، دلم خیلی یهویی هواشو کرد و خواستم ببینمش...
به خاطر مسکنها، دردم کمتر شده بود...
خیلی احساس خوابآلودگی داشتم، میدونستم تاثیر داروهاست...
به سختی خودم رو بالا کشیدم و نشستم...
نگاهی به سِرُم توی دستم انداختم که همون لحظه در باز و قامت سعید نمایان شد...
لبخند محوی زدم و آغوشم رو برای رفیقم باز کردم...
با سر اشاره کردم بیاد بغلم...
از خدا خواسته، جلوتر اومد و آروم و با احتیاط بغلم کرد...
- آخِیییی... چطور تونستم دو روز بدون این آغوش دووم بیارم؟!
+ همونطور... که من... دوروز... بدون شماها... دووم آوردم...
با بغض و صدای لرزون گفت: الهی فدای دلِمهربونت بشم که با نامردی شکوندنش...
+ خدانکنه... بغض نکن... سعیدجان...
ازم جدا شد و بوسهای به شونهام زد...
- چشم... به خاطر شما چشم...
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: بخواب داداش، اینجوری اذیت میشی...
آروم دراز کشیدم...
دستم رو گرفته بود و بالبخند نگاهم میکرد...
+ چرا اینجوری... نگام میکنی؟!
- دو روزه فرماندهام رو ندیدم... دلم خیییلی براش تنگ شده... الان اشکالی داره یه دل سیر نگاش کنم؟
خندهای کردم...
+ قربونت برم... تا هر وقت میخوای... نگاه کن... حلالِحلالت...
هر دو خندیدیم...
چند لحظه بعد، لبخند غمگینی روی لبام نشست و گفتم: منم... دلم برای تو و بچهها... تنگ شده بود... خداروشکر اومدی... دیدمت...
لبخند زد...
- محمد...
+ جانم؟!
- خیلی دوست دارم:)
+ من بیشتر...
یهو یه حرف مهم یادم افتاد و گفتم: سعید... یه چیزی...
- جونم؟
+ ببین من الان... وضعیت کارم... مشخص نیست... اصلا معلوم نیست... چه اتفاقی بیفته... هیچکس نمیدونه...
- آقا نگین...
+ حرفام که تموم شد... بعد تو بگو...
سرش رو پایین انداخت و آروم و با ناراحتی گفت: چشم...
+ میخوام... توی این مدتِ کوتاه... یا شاید طولانی... خیلی هوای سایت و... بچهها رو داشته باشی... نمیخوام بدون من... کارا عقب بیفته... یا مشکلی پیش بیاد...
- آخه چرا من؟
+ چون تو تجربت... از بقیه بیشتره!
نفس عمیقی کشیدم...
+ خب... حالا حرفی... نظری... پیشنهادی... انتقادی؟!
- راستش.......
+ شرمنده... دیر گفتی... زمان دفاع... تموم شد...
پوکرفیس نگاهم کرد و هر دو خندیدیم...
یاد موقعیت فعلیم افتادم و گفتم: میگم... من الان... حالم بهتره...
با ذوق دستم رو گرفت و گفت: خب خداروشکر، اینکه خیلی خوبه...
لبخند کمرنگی زدم...
+ آره، ولی... من الان... محمدِ سابق نیستم!
چینی به پیشونیش داد و پرسید: منظورتون چیه آقامحمد؟
کمی جابهجا شدم و مردد گفتم: خب... منم... مثل بقیه... الان که خوبم، دستم رو ببند...
رنگش پرید!
+ چی...چیکار کنم آقا؟
- با دستبند، دستم رو ببند به میلهتخت...
نگاهش رنگ التماس گرفت و گفت: آقا لطفاً...
پریدم وسط حرفش و با لحن محکمی گفتم: سعید! من...
چشمام رو روی هم فشردم و بغضم رو به زور قورت دادم...
+ من متهم به جاسوسیام سعید! احتیاط توی شغل ما یه شرط مهمه!
به سختی لب باز کرد و با صدای ضعیفی گفت: آقامحمد...
همونطور که سعی داشتم از لرزش صدام جلوگیری کنم، خیلی جدی گفتم: همین که گفتم سعید... این یه دستوره!
سرش رو پایین انداخت که چونهاش لرزید...
سرم رو به جهت مخالف چرخوندم و چشمام رو بستم تا سختش نباشه و راحتتر بتونه کارش رو انجام بده...
چند لحظه که گذشت، سردی دستبند رو روی مچ دستم حس کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بغض... صدای لرزون(:💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_164
#رسول
با دیدن جسمِ ریزِ توی دستش، چشمام چهارتا شد!
آب دهنم رو به زور قورت دادم و سرم رو آروم بالا گرفتم...
+ ای..اینکه... کلیدِ... دستبند...
تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده!
دستام ناخواسته بالا اومد و یقه سعید رو محکم گرفتم...
با تعجب و غم نگاهم کرد...
صدام ناخواسته بالا رفت...
+ تو چیکار کردی سعیددددد؟؟؟ به محمد دستبند زدیییی؟؟؟
- رسول... بخدا... خودش...
پریدم وسط حرفش و با صدای بلندتری گفتم: هیچییییی نگووو! تو چطور تونستییی؟؟؟
یهو پیراهنم از پشت کشیده شده...
چرخیدم عقب و فهمیدم کار علیآقا بوده...
~ سعید... سعید چی شده؟
صدای نگران محمد بود...
سعید همونطور که نگاهش رو بهم دوخته بود، با همون بغض گفت: چیزی نیست... آقامحمد... خوبم...
کلید رو گذاشت توی دستم و رفت...
علی آقا با اخم اما آروم گفت: چه خبرته رسول؟ این بچه بازیها چیه درمیاری؟
+ سعید...
دستش رو بالا آورد و گفت: نیازی نیست چیزی بگی، صدات انقدری بلند بود که همش رو شنیدم...
سرم رو پایین انداختم و ادامه داد: رسول حرفای امروزم یادت رفت؟ تو وضعیت محمد رو نمیدونی؟ خوب شد بهت گفتم هر گونه فشارعصبی براش خوب نیست، اگه نمیگفتم که...
نفسش رو با ذکر لا اله الا الله بیرون داد...
- برو سر کارت رسول... میدونی آقایعبدی این روزا منتظر بهونه هستن برای توبیخ...
با سرتقی گفتم: تا دست محمدو باز نکنم، جایی نمیرم!
چشماش رو روی هم فشار داد و با حرص گفت: اون کلید کوفتی رو بده به من خودم باز میکنم... برو رسول!
دلم نمیومد بدون خداحافظی از فرمانده برم...
+ به آقامحمد یه سر بزنم، بعد میرم...
سرش رو تکون داد...
وارد اتاق شدم...
آقامحمد رنگش پریده بود...
فوری به طرفش رفتم، دستم روی شونهاش گذاشتم و گفتم: حالتون خوبه آقا؟
بیتوجه به حرفم گفت: با سعید جر و بحث میکردی رسول؟
سرم رو پایین انداختم...
- سعید مقصر نیست، من ازش خواستم...
تند سرم رو بالا آوردم و با دلخوری گفتم: چرا آقامحمد؟ آخه حقِ شما اینه؟
لبخند کمرنگی زد...
- حق و ناحق رو اون بالایی مشخص میکنه، نه من و تو رسولجان!
نفس عمیقی کشیدم و بغلش کردم...
چند لحظه بعد، ازش جدا شدم و گفتم: آقایعبدی اجازه دادن تماس بگیرید...
گوشیم رو دادم دستش و گفتم: من دم درم، کاری داشتین، صدام کنین...
با لبخند آرامشبخشش سر تکون داد و برای اینکه راحت باشه، از اتاق بیرون اومدم...
چند دقیقهای گذشت که صدام زد...
رفتم توی اتاق و گفت: تموم شد، ممنون...
+ خواهش میکنم، فقط... یه چیزی بگم نه نمیگین؟
- میدونم چی میخوای بگی، ولی با عرض معذرت، نه رسول... نه! همه چیز باید قانونی باشه...
سرم رو پایین انداختم و آهی کشیدم...
+ چشم، هر چی شما بگید...
خم شدم و بوسهای به شونهاش زدم که گفت: میخوای بری؟
+ بله بااجازتون، برم ببینم علی به جایی رسیده یا نه...
- هر چی خیره انشاءالله، فقط قبل از رفتن به یکی از بچهها بگو بیاد اینجا...
+ خب... علیآقا که هستن...
- علی خودش کلی کار داره، به فرشید بگو بیاد...
+ چشم...
بعد از خداحافظی، از اتاق بیرون اومدم و رفتم پایین...
هر چقدر نگاه کردم، سعید رو ندیدم...
نفسی گرفتم و به طرف میز فرشید قدم برداشتم...
انقدر غرق نوشتن بود، که اصلا متوجه اطرافش نبود...
زدم روی شونهاش و گفتم: چطوری آقافرشید؟
سرش رو بالا گرفت...
با دیدنم لبخندی زد و گفتم: شکر... تو خوبی؟
+ هعی... میگذره. چیکار میکنی؟
- گزارش امروز...
+ آها... کی تموم میشه؟
نگاهی به کاغذها انداخت و گفت: تموم شد دیگه...
+ خسته نباشی، یه چیزی میگم، ولی هول نکن!
رنگش پرید و گفت: یاخدا... چی شده؟
+ عه... خوبه گفتم هول نکن ها...
- رسول اذیت نکن بگو چی شده...
+ آقامحمد... امروز حالش بد شد، من و سعید بردیمش بهداری...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
مثل برق از جاش پرید!
- ای وای... خب چرا زودتر نگفتین؟
دستم رو روی بینیم گذاشتم و آروم گفتم: هیس یواش... واسه اینکه نمیخواستیم نگران بشید و البته آقامحمد تنبیهمون کنه، الانم خودش گفت بهت بگم که بری پیشش...
سرش رو تکون داد و گفت: باشه، این گزارش رو بدم به آقایعبدی، بعد حتماً میرم...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: دمت گرم...
با لبخند چشمکی زد و خواست بره که گفتم: راستی سعید رو ندیدی؟
- رفت نمازخونه، انگار حالش خوب نبود...
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و زیر لب ممنونی گفتم...
بعد از رفتن فرشید، به طرف علی رفتم که پشت میزم نشسته بود و مشغول بود...
+ به کجا رسیدی علی؟
چرخید سمتم...
- موندم این همه اطلاعات رو از کجا آورده!
+ مگه چی فرستاده براشون؟
خیلی آروم گفت: اطلاعات کاملا سِری درمورد شرکتهای نفتی ایران...
ابروهام بالا پرید و با بهت گفتم: واقعاً؟
- آره، تازه بعضیها رو رمزگذاری هم کرده! مثل آدرس و اسامی شرکتها...
آروم با خودم زمزمه کردم: عجب عجوبهایه!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_165
#مائده
دستم رو روی هدفون گذاشتم و فایل اول رو پلی کردم...
تعجب رو میشد توی تکتک اجزای صورتم دید!
فایلصوتی جلسات محرمانه شرکتهای هستهای!
حتی شاید من هم اجازه گوش دادن بهشون رو نداشتم...
هدفون رو آروم برداشتم...
دستام از استرسِ ناشناختهای که به سراغم اومده بود، خیس عرق بودن و میلرزیدن...
انگشتای سردم رو روی کیبورد حرکت دادم تا رد آیدیای که این ایمیلها و فایلهای محرمانه رو برام فرستاده بود رو بزنم که فهمیدم سوخته!
از حرص دستم رو کوبیدم روی میز...
خداروشکر ضربهٔ آرومی بود و کسی متوجهم نشد...
نفس عمیقی کشیدم که چشمم به آخرین پیغامی که فرستاده بود افتاد!
- یه کرکس سیاه بینِتونه!
ضربان قلبم انقدر بالا رفته بود که حس میکردم همه دارن صداش رو میشنون...
تنها فرمانی که از مغزم گرفتم این بود که برم اتاق آقایعبدی و همهچیز رو بهشون بگم...
سیستم رو خاموش کردم و سریع رفتم اتاقشون...
#داوود
بعد از رفتن رسول و فرشید، به طرف اتاق کنترل رفتم...
وارد اتاق شدم و بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه با حامد، روی صندلی نشستم...
امیر هنوز نیومده بود...
نگاهی به ساعتم انداختم که همون لحظه در باز شد و قامت امیر، با صورت و رنگ پریده نمایان!
معلوم بود کلی دویده...
نفسنفس زنان گفت: توی... ترافیک... گیر کردم... دیر که... نرسیدم؟
شروع کرد سرفه کردن...
چشمکی به حامد زدم و همونطور که سعی می کردم خودم رو ناراحت و کمی عصبی نشون بدم گفتم: متأسفانه دیر رسیدی، آقایعبدی اخراجت کردن! آخه چرا انقدر دیر اومدی امیر؟
رفیقِ بیچارهام که خبر نداشت سرکارش گذاشتم سرش رو به در تکیه داد و چشماش رو بست...
زیر لب، با ناراحتی گفت: وای...
حامد نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده...
منم همراهیشون کردم که امیر خودکاری از روی میز برداشت و پرت کرد سمتم...
نتونستم جاخالی بدم و خودکار صاف خورد توی سرم!
حامد داشت از خنده ریسه میرفت...
همونطور که با کف دستم پیشونیم رو ماساژ میدادم گفتم: هدف گیریت به آقامحمد رفته...
پشت پلکی نازک کرد و نشست کنار حامد...
همون لحظه الکساندر رو آوردن و چند دقیقه بعد هم آقایشهیدی وارد اتاق بازجویی شدن...
#امیر
بعد از شوخیهای داوود و خندههای حامد، روی صندلی نشستم و به حامد گفتم: صدا رو بذار روی پخش لطفاً...
کاری که گفتم رو انجام داد...
کاغذ و قلم رو برداشتم و آماده نوشتن شدم...
همین که آقایشهیدی نشستن الکساندر گفت: چیه باز؟ این کارای مسخرهتون چه معنیای میده؟
از تعجب دهنم باز مونده بود...
توی بازجوییهای اولیه انقدر گستاخ نبود!
نگاهی به بچهها انداختم و دیدم بعله...
اونا هم مثل هم هاج و واج نگاه میکردن...
اثری از تعجب توی صورت آقایشهیدی نبود و همچنان مقتدر و جدی بودن!
الکساندر خم شد روی میز و خیلی آروم گفت: نکنه فهمیدین؟!
کم مونده بود از شدت بهت و تعجب پس بیفتم!
چی داشت میگفت؟ منظورش چی بود؟ یعنی واقعاً با جاسوس اصلی ارتباط برقرار کرده؟!
با حرفی که زد، تنم یخ کرد!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_166
#محمد
چشمام رو که باز کردم سعید پرید بغلم!
لبخند تلخی زدم و دستم رو نوازشوار روی کمرش کشیدم...
ازم که جدا شد، سرش پایین بود...
+ نبینم سرت پایین باشه آقاسعید...
هیچی نگفت...
دست راستم رو که باز بود، زیر چونهاش گذاشتم و سرش رو آروم بالا آوردم...
برق اشک توی چشماش پیدا بود!
با ناراحتی گفتم: سعید... اینجوری نکن با خودت... من توقعاَم از تو خیلی بیشتره ها! چشم امید بچهها به توعه..! کسی چه میدونه؟ ممکنه روزای سختتری در پیش داشته باشیم!
نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته گفت: دیگه سختتر از این؟ سختتر از اینکه به مافوقت... داداشت... همهکست دستبند بزنی؟! اصلا مگه سختتر از اینم میشه آقامحمد؟
+ همیشه میتونه سختتر از چیزی که هست باشه! مهم اینه که تو به خدا توکل کنی و هیچوقت خودت رو نبازی!
نفسش رو بیرون داد و گفت: چشم...
+ چشم چی؟
رنگش پرید!
صداش رو صاف کرد و گفت: خب... سعیمو میکنم قوی باشم دیگه...
+ سعی؟
پوکرفیس نگاهم کرد...
- آقامحمد!
خندیدم که خندهام باعث شد لبخند کمرنگی بزنه...
معلوم بود از ته دلش نیست و فقط بخاطر منه...
چند دقیقهای از رفتن سعید میگذشت که صدای جر و بحث سعید و رسول اومد!
چشمام رو باز کردم و نیمخیز شدم که نفسم توی سینه حبس شد!
چشمام رو محکم باز و بسته کردم و بعد از چندتا نفس عمیق، سعید رو صدا زدم و ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده...
گفت چیزی نیست و حالش خوبه، اما صداش میلرزید و بغض داشت و این یعنی حالش خوب نبود!
چند لحظه بعد، رسول اومد توی اتاق...
حدسم درست بود، با سعید بحثش شده بود!
یکم که با هم حرف زدیم، آرومتر شد و گفت آقایعبدی اجازه تماس رو دادن...
موبایلش رو بهم داد و برای اینکه راحت باشم، از اتاق بیرون رفت...
اول شمارهی عزیز رو گرفتم که جواب نداد...
اینبار عطیه رو گرفتم...
داشت قطع میشد که صدای مهربونش توی گوشم پیچید...
- بله؟!
شنیدن صداش، مثل همیشه مرحم دردام شد و آرامش وجودم...
لبخندی روی لبام نقش بست و گفتم: سلام خانومم...
- محمد... تویی؟
+ بله، آقاتونم... بانو حالشون چطوره؟
- الان بانو منم یا دخترتون جنابفرمانده؟!
لبخندم پهنتر شد...
+ حسودی نداشتیما خانمخانما... بعدم... جواب سلامم رو ندادی!
نفسی عمیق کشید...
- سلام... خوبی؟
+ شما خوب باشین، ما هم خوبیم...
- خوبم، فقط دلم میخواست... کنارم باشی!
آهی کشیدم...
+ ببخشید... بخدا... خیلی شرمندهام...
دلخور گفت: عه محمد... اینو نگفتم که بگی شرمندهام! دشمنت شرمنده، فقط... فقط میخواستم بگم... دلم برات تنگ شده...
همین حرفهای قشنگش توی این شرایطِ سخت، دلیل لبخندِ روی لبام بود!
+ دورت بگردم، منم دلم برات تنگ شده...
- خدا نکنه... کی میتونی بیای؟
+ کی بیام خوبه؟!
- اگه به من باشه، همین الان...
+ صحیح صحیح، پس با این حساب تا دو دقیقهٔ دیگه میرسم خدمتتون!
با حرص و کشدار گفت: مـحـمــد...
+ جانِ محمد؟
- خیلی بدجنسی...
+ خیییلی...
خندههاش حالم رو خوب میکرد!
برای اینکه شک نکنه که توی دلم چه خبره، کمی خندیدم...
چند لحظه که گذشت گفت: میگم... چرا صدات اینجوریه؟
تک سرفهای کردم و گفتم: چه جوریه صدام؟
- نمیدونم، ولی مثل همیشه نیست! چیزی شده؟!
هیچوقت نتونستم حالِ بدم رو از عطیه پنهان کنم!
+ نگران نباش... چیزی نیست... فقط یکم خستهام...
دروغ نگفتم، واقعاً خسته بودم...
دلم میخواست به خواب برم و بیدار شدنم مصادف باشه با پایان این ماجرا...
دوست داشتم وقتی بیدار میشم، متوجه بشم تمام این اتفاقات یه خواب بوده، یه کابوس!
- مطمئن باشم خوبی؟
با صدای عطیه، به خودم اومدم...
+ آره...
مکثی کردم و ادامه دادم: بگذریم...
- نه خیر... چرا بگذریم؟
+ عطیهجان لطفاً... قول میدم وقتی برگشتم خونه، با هم حرف بزنیم...
- هوووف باشه، دیگه اصرار نمیکنم...
کمی این پا اون پا کرد و بالاخره گفت: میگم... میتونی یه کاری کنی زودتر بیای؟ آخه... خیلی دلمون برات تنگ شده... هم من... هم عزیز... هم دخترت...
نمیدونستم چی باید بگم که آروم و امیدوار بشه...
خیلی سخته که نتونی به همسرت بگی کی فراق تموم میشه و میتونی ببینیش:)
+ خب... آمممم... راستش معلوم نیست، اما قول میدم در اولین فرصت بیام...
- باشه... پس منتظرتیم...
وای خدا... اصلا حواسم نبود واسه رسول مسئولیت داره...
بازم زمان از دستم در رفت!
همیشه وقتی با عطیه صحبت میکردم، گذرزمان برام بیمعنی میشد...
+ عطیهجان... من باید برم... کاری نداری؟!
- نه، مراقب خودت باش...
+ شما هم همینطور... به زهرا هم بگو بیتابیه باباشو نکنه! زود میام...
ریز خندید و گفت: باشه، حتماً...
خندیدم و گفتم: ممنون، به عزیز هم سلام برسون...
با لحن شیرینی گفت: چشم آقا...
+ چشمت سلامت خانم! یاعلی...
به رسم همیشه گفت: علییارت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو به آرومی بستم...
کمی که گذشت، رسول رو صدا زدم...
خیلی نامحسوس ازم درخواست کرد که دستبند رو باز کنه، اما مانعش شدم...
بعد از رفتنش، شروع کردم به ذکر گفتن...
دقایقی گذشت که در باز شد...
با دیدن شخص مقابلم، لبخندی زدم...
#مائده
چند تقه به در زدم...
- بفرمایید...
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم!
بعد از باز کردن چشمام، دستگیره در رو به آرومی پایین آوردم...
بعد از ورود به اتاق، در رو بستم...
+ سلام آقا...
- سلام، بشینید...
همین که نشستم گفتن: چیزی شده؟
نفس کشیدن برام راحت نبود!
+ راستش... چطور بگم...
از پشت میز بلند شدن و گفتن: اتفاقی افتاده؟!
توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم تا بتونم موضوع رو بهشون بگم...
بعد از مکث کوتاهی، آرومآروم شروع به تعریف ماجرا کردم...
با بهت گفتن: کرکس سیاه؟!
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم...
+ بله، آخرین پیغامش همین بود!
نفسشون رو سنگین بیرون دادن و نشستن پشت میزشون...
دستاشون رو بِهَم قفل کردن و همونطور که به رو به رو نگاه میکردن گفتن: کرکس سیاه... معلومه کارکشتهست و خیلیخوب تعلیم دیده!
کمی جابهجا شدم و پرسیدم: جسارتاً، چرا؟!
- این دو کلمه کنار هم مفهومِ خاصی رو میرسونه که هر کسی معنیش رو نمیدونه!
بعد از چند لحظه سکوت گفتن: منظور از کرکس، یه غیرِخودیه... یه نفوذی! سیاه هم... کنایه از قدیمی بودن اون نفوذیه... به عبارت دیگه یعنی کسی که توی سازمان نفوذ کرده، یکی از افسرهای قدیمیه سازمانه و سابقهکاری زیادی داره!
تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم و واقعاً برام عجیب بود!
- خانمامینی، تا زمانی که نگفتم، هیچکس از موضوع مطلع نمیشه!
سر تکون دادم و گفتم: چشم حتماً...
- سیستمتون رو پاکسازی کنید، ممکنه بخوان اطلاعاتی که توی کامپیوتر دارید رو کپی کنن!
+ انجامش میدم...
- ممنون که اطلاع دادید، میتونید برید...
بلند شدم و بعد از کسب اجازه، از اتاق بیرون رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: طاقتم سرآمدهست... پس کی تمام میشود قصههای تلخ زندگیِ من؟! :)
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy