حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
تند سرم رو بالا آوردم و گفتم: نه نه، حالش خوبه...
نفس راحتی کشید و گفت: خب خداروشکر، پس چی شده که کشتیهای دخترم غرق شده؟
بغضم رو به زور قورت دادم و لبخند تلخی زدم...
+ خب... راستش... محمد رفته مأموریت!
- به سلامتی، انشاءالله موفق باشه...
بعد با بهت پرسید: یعنی تو بخاطر این ناراحتی؟
+ نه، اصلا... ولی...
- ولی چی؟
سکوت کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: عطیهجان، بابا... خودت رو اذیت نکن... اگه چیزی هست بگو، بذار سبک بشی و اگه میتونم، کمکی کنم...
آروم سرم رو بالا آوردم و به چشمای قهوهای و پر آرامشش نگاه کردم...
بابا با دقت به حرفام گوش میداد...
+ همه ماجرا... همین بود...
- عجب...
مکثی کرد و با لبخندی گفت: تو که میدونی، مامانت هیچی توی دلش نیست...
+ میدونم، اما... فقط من که نیستم... عزیز هم بود... وقتی شنید، خیلی ناراحت شد...
- نگران نباش دخترم، خودم با مادرت صحبت میکنم، میدونم الان خودش هم ناراحته...
لبخندی روی لبام نقش بست...
+ ممنون، خیلی دوست دارم بابا...
خندهای کرد و گفت: منم خیلی دوست دارم دُردونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_163
#محمد
آرومآروم چشمام رو باز کردم...
چندباری پلک زدم تا تونستم واضحتر ببینم...
توی بهداری سایت بود...
بعد از نماز، حالم خیلی بد شد...
شانس آوردم بچهها رسیدن...
نگاهی به اطرافم انداختم که چشمم به رسول خورد...
برای اینکه مطمئن بشم خودشه صداش زدم...
+ تویی... استادرسول؟!
وقتی بغلم کرد، به قفسهسینهام فشار اومد!
بعد از یه آخِ کوچیکی، به شوخی گفتم: ماشاءالله... سنگین شدیها...
با نگرانی ازم جدا شد...
کمی با هم حرف زدیم و ازش خواستم موبایلش رو بده تا با عطیه تماس بگیرم که گفت صبر کنم تا حالا بهتر بشه...
حس کنم کردم به خاطر شرایط الانم گوشیش رو نمیده...
البته حق داشت...
شاید هم من اشتباه میکردم...
افکارم رو پس زدم و ازش خواستم برای تماس، از آقایعبدی اجازه بگیره...
وقتی فهمیدم سعید هم اینجاست، دلم خیلی یهویی هواشو کرد و خواستم ببینمش...
به خاطر مسکنها، دردم کمتر شده بود...
خیلی احساس خوابآلودگی داشتم، میدونستم تاثیر داروهاست...
به سختی خودم رو بالا کشیدم و نشستم...
نگاهی به سِرُم توی دستم انداختم که همون لحظه در باز و قامت سعید نمایان شد...
لبخند محوی زدم و آغوشم رو برای رفیقم باز کردم...
با سر اشاره کردم بیاد بغلم...
از خدا خواسته، جلوتر اومد و آروم و با احتیاط بغلم کرد...
- آخِیییی... چطور تونستم دو روز بدون این آغوش دووم بیارم؟!
+ همونطور... که من... دوروز... بدون شماها... دووم آوردم...
با بغض و صدای لرزون گفت: الهی فدای دلِمهربونت بشم که با نامردی شکوندنش...
+ خدانکنه... بغض نکن... سعیدجان...
ازم جدا شد و بوسهای به شونهام زد...
- چشم... به خاطر شما چشم...
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: بخواب داداش، اینجوری اذیت میشی...
آروم دراز کشیدم...
دستم رو گرفته بود و بالبخند نگاهم میکرد...
+ چرا اینجوری... نگام میکنی؟!
- دو روزه فرماندهام رو ندیدم... دلم خیییلی براش تنگ شده... الان اشکالی داره یه دل سیر نگاش کنم؟
خندهای کردم...
+ قربونت برم... تا هر وقت میخوای... نگاه کن... حلالِحلالت...
هر دو خندیدیم...
چند لحظه بعد، لبخند غمگینی روی لبام نشست و گفتم: منم... دلم برای تو و بچهها... تنگ شده بود... خداروشکر اومدی... دیدمت...
لبخند زد...
- محمد...
+ جانم؟!
- خیلی دوست دارم:)
+ من بیشتر...
یهو یه حرف مهم یادم افتاد و گفتم: سعید... یه چیزی...
- جونم؟
+ ببین من الان... وضعیت کارم... مشخص نیست... اصلا معلوم نیست... چه اتفاقی بیفته... هیچکس نمیدونه...
- آقا نگین...
+ حرفام که تموم شد... بعد تو بگو...
سرش رو پایین انداخت و آروم و با ناراحتی گفت: چشم...
+ میخوام... توی این مدتِ کوتاه... یا شاید طولانی... خیلی هوای سایت و... بچهها رو داشته باشی... نمیخوام بدون من... کارا عقب بیفته... یا مشکلی پیش بیاد...
- آخه چرا من؟
+ چون تو تجربت... از بقیه بیشتره!
نفس عمیقی کشیدم...
+ خب... حالا حرفی... نظری... پیشنهادی... انتقادی؟!
- راستش.......
+ شرمنده... دیر گفتی... زمان دفاع... تموم شد...
پوکرفیس نگاهم کرد و هر دو خندیدیم...
یاد موقعیت فعلیم افتادم و گفتم: میگم... من الان... حالم بهتره...
با ذوق دستم رو گرفت و گفت: خب خداروشکر، اینکه خیلی خوبه...
لبخند کمرنگی زدم...
+ آره، ولی... من الان... محمدِ سابق نیستم!
چینی به پیشونیش داد و پرسید: منظورتون چیه آقامحمد؟
کمی جابهجا شدم و مردد گفتم: خب... منم... مثل بقیه... الان که خوبم، دستم رو ببند...
رنگش پرید!
+ چی...چیکار کنم آقا؟
- با دستبند، دستم رو ببند به میلهتخت...
نگاهش رنگ التماس گرفت و گفت: آقا لطفاً...
پریدم وسط حرفش و با لحن محکمی گفتم: سعید! من...
چشمام رو روی هم فشردم و بغضم رو به زور قورت دادم...
+ من متهم به جاسوسیام سعید! احتیاط توی شغل ما یه شرط مهمه!
به سختی لب باز کرد و با صدای ضعیفی گفت: آقامحمد...
همونطور که سعی داشتم از لرزش صدام جلوگیری کنم، خیلی جدی گفتم: همین که گفتم سعید... این یه دستوره!
سرش رو پایین انداخت که چونهاش لرزید...
سرم رو به جهت مخالف چرخوندم و چشمام رو بستم تا سختش نباشه و راحتتر بتونه کارش رو انجام بده...
چند لحظه که گذشت، سردی دستبند رو روی مچ دستم حس کردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بغض... صدای لرزون(:💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_164
#رسول
با دیدن جسمِ ریزِ توی دستش، چشمام چهارتا شد!
آب دهنم رو به زور قورت دادم و سرم رو آروم بالا گرفتم...
+ ای..اینکه... کلیدِ... دستبند...
تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده!
دستام ناخواسته بالا اومد و یقه سعید رو محکم گرفتم...
با تعجب و غم نگاهم کرد...
صدام ناخواسته بالا رفت...
+ تو چیکار کردی سعیددددد؟؟؟ به محمد دستبند زدیییی؟؟؟
- رسول... بخدا... خودش...
پریدم وسط حرفش و با صدای بلندتری گفتم: هیچییییی نگووو! تو چطور تونستییی؟؟؟
یهو پیراهنم از پشت کشیده شده...
چرخیدم عقب و فهمیدم کار علیآقا بوده...
~ سعید... سعید چی شده؟
صدای نگران محمد بود...
سعید همونطور که نگاهش رو بهم دوخته بود، با همون بغض گفت: چیزی نیست... آقامحمد... خوبم...
کلید رو گذاشت توی دستم و رفت...
علی آقا با اخم اما آروم گفت: چه خبرته رسول؟ این بچه بازیها چیه درمیاری؟
+ سعید...
دستش رو بالا آورد و گفت: نیازی نیست چیزی بگی، صدات انقدری بلند بود که همش رو شنیدم...
سرم رو پایین انداختم و ادامه داد: رسول حرفای امروزم یادت رفت؟ تو وضعیت محمد رو نمیدونی؟ خوب شد بهت گفتم هر گونه فشارعصبی براش خوب نیست، اگه نمیگفتم که...
نفسش رو با ذکر لا اله الا الله بیرون داد...
- برو سر کارت رسول... میدونی آقایعبدی این روزا منتظر بهونه هستن برای توبیخ...
با سرتقی گفتم: تا دست محمدو باز نکنم، جایی نمیرم!
چشماش رو روی هم فشار داد و با حرص گفت: اون کلید کوفتی رو بده به من خودم باز میکنم... برو رسول!
دلم نمیومد بدون خداحافظی از فرمانده برم...
+ به آقامحمد یه سر بزنم، بعد میرم...
سرش رو تکون داد...
وارد اتاق شدم...
آقامحمد رنگش پریده بود...
فوری به طرفش رفتم، دستم روی شونهاش گذاشتم و گفتم: حالتون خوبه آقا؟
بیتوجه به حرفم گفت: با سعید جر و بحث میکردی رسول؟
سرم رو پایین انداختم...
- سعید مقصر نیست، من ازش خواستم...
تند سرم رو بالا آوردم و با دلخوری گفتم: چرا آقامحمد؟ آخه حقِ شما اینه؟
لبخند کمرنگی زد...
- حق و ناحق رو اون بالایی مشخص میکنه، نه من و تو رسولجان!
نفس عمیقی کشیدم و بغلش کردم...
چند لحظه بعد، ازش جدا شدم و گفتم: آقایعبدی اجازه دادن تماس بگیرید...
گوشیم رو دادم دستش و گفتم: من دم درم، کاری داشتین، صدام کنین...
با لبخند آرامشبخشش سر تکون داد و برای اینکه راحت باشه، از اتاق بیرون اومدم...
چند دقیقهای گذشت که صدام زد...
رفتم توی اتاق و گفت: تموم شد، ممنون...
+ خواهش میکنم، فقط... یه چیزی بگم نه نمیگین؟
- میدونم چی میخوای بگی، ولی با عرض معذرت، نه رسول... نه! همه چیز باید قانونی باشه...
سرم رو پایین انداختم و آهی کشیدم...
+ چشم، هر چی شما بگید...
خم شدم و بوسهای به شونهاش زدم که گفت: میخوای بری؟
+ بله بااجازتون، برم ببینم علی به جایی رسیده یا نه...
- هر چی خیره انشاءالله، فقط قبل از رفتن به یکی از بچهها بگو بیاد اینجا...
+ خب... علیآقا که هستن...
- علی خودش کلی کار داره، به فرشید بگو بیاد...
+ چشم...
بعد از خداحافظی، از اتاق بیرون اومدم و رفتم پایین...
هر چقدر نگاه کردم، سعید رو ندیدم...
نفسی گرفتم و به طرف میز فرشید قدم برداشتم...
انقدر غرق نوشتن بود، که اصلا متوجه اطرافش نبود...
زدم روی شونهاش و گفتم: چطوری آقافرشید؟
سرش رو بالا گرفت...
با دیدنم لبخندی زد و گفتم: شکر... تو خوبی؟
+ هعی... میگذره. چیکار میکنی؟
- گزارش امروز...
+ آها... کی تموم میشه؟
نگاهی به کاغذها انداخت و گفت: تموم شد دیگه...
+ خسته نباشی، یه چیزی میگم، ولی هول نکن!
رنگش پرید و گفت: یاخدا... چی شده؟
+ عه... خوبه گفتم هول نکن ها...
- رسول اذیت نکن بگو چی شده...
+ آقامحمد... امروز حالش بد شد، من و سعید بردیمش بهداری...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
مثل برق از جاش پرید!
- ای وای... خب چرا زودتر نگفتین؟
دستم رو روی بینیم گذاشتم و آروم گفتم: هیس یواش... واسه اینکه نمیخواستیم نگران بشید و البته آقامحمد تنبیهمون کنه، الانم خودش گفت بهت بگم که بری پیشش...
سرش رو تکون داد و گفت: باشه، این گزارش رو بدم به آقایعبدی، بعد حتماً میرم...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: دمت گرم...
با لبخند چشمکی زد و خواست بره که گفتم: راستی سعید رو ندیدی؟
- رفت نمازخونه، انگار حالش خوب نبود...
با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و زیر لب ممنونی گفتم...
بعد از رفتن فرشید، به طرف علی رفتم که پشت میزم نشسته بود و مشغول بود...
+ به کجا رسیدی علی؟
چرخید سمتم...
- موندم این همه اطلاعات رو از کجا آورده!
+ مگه چی فرستاده براشون؟
خیلی آروم گفت: اطلاعات کاملا سِری درمورد شرکتهای نفتی ایران...
ابروهام بالا پرید و با بهت گفتم: واقعاً؟
- آره، تازه بعضیها رو رمزگذاری هم کرده! مثل آدرس و اسامی شرکتها...
آروم با خودم زمزمه کردم: عجب عجوبهایه!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_165
#مائده
دستم رو روی هدفون گذاشتم و فایل اول رو پلی کردم...
تعجب رو میشد توی تکتک اجزای صورتم دید!
فایلصوتی جلسات محرمانه شرکتهای هستهای!
حتی شاید من هم اجازه گوش دادن بهشون رو نداشتم...
هدفون رو آروم برداشتم...
دستام از استرسِ ناشناختهای که به سراغم اومده بود، خیس عرق بودن و میلرزیدن...
انگشتای سردم رو روی کیبورد حرکت دادم تا رد آیدیای که این ایمیلها و فایلهای محرمانه رو برام فرستاده بود رو بزنم که فهمیدم سوخته!
از حرص دستم رو کوبیدم روی میز...
خداروشکر ضربهٔ آرومی بود و کسی متوجهم نشد...
نفس عمیقی کشیدم که چشمم به آخرین پیغامی که فرستاده بود افتاد!
- یه کرکس سیاه بینِتونه!
ضربان قلبم انقدر بالا رفته بود که حس میکردم همه دارن صداش رو میشنون...
تنها فرمانی که از مغزم گرفتم این بود که برم اتاق آقایعبدی و همهچیز رو بهشون بگم...
سیستم رو خاموش کردم و سریع رفتم اتاقشون...
#داوود
بعد از رفتن رسول و فرشید، به طرف اتاق کنترل رفتم...
وارد اتاق شدم و بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه با حامد، روی صندلی نشستم...
امیر هنوز نیومده بود...
نگاهی به ساعتم انداختم که همون لحظه در باز شد و قامت امیر، با صورت و رنگ پریده نمایان!
معلوم بود کلی دویده...
نفسنفس زنان گفت: توی... ترافیک... گیر کردم... دیر که... نرسیدم؟
شروع کرد سرفه کردن...
چشمکی به حامد زدم و همونطور که سعی می کردم خودم رو ناراحت و کمی عصبی نشون بدم گفتم: متأسفانه دیر رسیدی، آقایعبدی اخراجت کردن! آخه چرا انقدر دیر اومدی امیر؟
رفیقِ بیچارهام که خبر نداشت سرکارش گذاشتم سرش رو به در تکیه داد و چشماش رو بست...
زیر لب، با ناراحتی گفت: وای...
حامد نتونست خودش رو نگه داره و زد زیر خنده...
منم همراهیشون کردم که امیر خودکاری از روی میز برداشت و پرت کرد سمتم...
نتونستم جاخالی بدم و خودکار صاف خورد توی سرم!
حامد داشت از خنده ریسه میرفت...
همونطور که با کف دستم پیشونیم رو ماساژ میدادم گفتم: هدف گیریت به آقامحمد رفته...
پشت پلکی نازک کرد و نشست کنار حامد...
همون لحظه الکساندر رو آوردن و چند دقیقه بعد هم آقایشهیدی وارد اتاق بازجویی شدن...
#امیر
بعد از شوخیهای داوود و خندههای حامد، روی صندلی نشستم و به حامد گفتم: صدا رو بذار روی پخش لطفاً...
کاری که گفتم رو انجام داد...
کاغذ و قلم رو برداشتم و آماده نوشتن شدم...
همین که آقایشهیدی نشستن الکساندر گفت: چیه باز؟ این کارای مسخرهتون چه معنیای میده؟
از تعجب دهنم باز مونده بود...
توی بازجوییهای اولیه انقدر گستاخ نبود!
نگاهی به بچهها انداختم و دیدم بعله...
اونا هم مثل هم هاج و واج نگاه میکردن...
اثری از تعجب توی صورت آقایشهیدی نبود و همچنان مقتدر و جدی بودن!
الکساندر خم شد روی میز و خیلی آروم گفت: نکنه فهمیدین؟!
کم مونده بود از شدت بهت و تعجب پس بیفتم!
چی داشت میگفت؟ منظورش چی بود؟ یعنی واقعاً با جاسوس اصلی ارتباط برقرار کرده؟!
با حرفی که زد، تنم یخ کرد!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_166
#محمد
چشمام رو که باز کردم سعید پرید بغلم!
لبخند تلخی زدم و دستم رو نوازشوار روی کمرش کشیدم...
ازم که جدا شد، سرش پایین بود...
+ نبینم سرت پایین باشه آقاسعید...
هیچی نگفت...
دست راستم رو که باز بود، زیر چونهاش گذاشتم و سرش رو آروم بالا آوردم...
برق اشک توی چشماش پیدا بود!
با ناراحتی گفتم: سعید... اینجوری نکن با خودت... من توقعاَم از تو خیلی بیشتره ها! چشم امید بچهها به توعه..! کسی چه میدونه؟ ممکنه روزای سختتری در پیش داشته باشیم!
نفس عمیقی کشید و با صدایی گرفته گفت: دیگه سختتر از این؟ سختتر از اینکه به مافوقت... داداشت... همهکست دستبند بزنی؟! اصلا مگه سختتر از اینم میشه آقامحمد؟
+ همیشه میتونه سختتر از چیزی که هست باشه! مهم اینه که تو به خدا توکل کنی و هیچوقت خودت رو نبازی!
نفسش رو بیرون داد و گفت: چشم...
+ چشم چی؟
رنگش پرید!
صداش رو صاف کرد و گفت: خب... سعیمو میکنم قوی باشم دیگه...
+ سعی؟
پوکرفیس نگاهم کرد...
- آقامحمد!
خندیدم که خندهام باعث شد لبخند کمرنگی بزنه...
معلوم بود از ته دلش نیست و فقط بخاطر منه...
چند دقیقهای از رفتن سعید میگذشت که صدای جر و بحث سعید و رسول اومد!
چشمام رو باز کردم و نیمخیز شدم که نفسم توی سینه حبس شد!
چشمام رو محکم باز و بسته کردم و بعد از چندتا نفس عمیق، سعید رو صدا زدم و ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاده...
گفت چیزی نیست و حالش خوبه، اما صداش میلرزید و بغض داشت و این یعنی حالش خوب نبود!
چند لحظه بعد، رسول اومد توی اتاق...
حدسم درست بود، با سعید بحثش شده بود!
یکم که با هم حرف زدیم، آرومتر شد و گفت آقایعبدی اجازه تماس رو دادن...
موبایلش رو بهم داد و برای اینکه راحت باشم، از اتاق بیرون رفت...
اول شمارهی عزیز رو گرفتم که جواب نداد...
اینبار عطیه رو گرفتم...
داشت قطع میشد که صدای مهربونش توی گوشم پیچید...
- بله؟!
شنیدن صداش، مثل همیشه مرحم دردام شد و آرامش وجودم...
لبخندی روی لبام نقش بست و گفتم: سلام خانومم...
- محمد... تویی؟
+ بله، آقاتونم... بانو حالشون چطوره؟
- الان بانو منم یا دخترتون جنابفرمانده؟!
لبخندم پهنتر شد...
+ حسودی نداشتیما خانمخانما... بعدم... جواب سلامم رو ندادی!
نفسی عمیق کشید...
- سلام... خوبی؟
+ شما خوب باشین، ما هم خوبیم...
- خوبم، فقط دلم میخواست... کنارم باشی!
آهی کشیدم...
+ ببخشید... بخدا... خیلی شرمندهام...
دلخور گفت: عه محمد... اینو نگفتم که بگی شرمندهام! دشمنت شرمنده، فقط... فقط میخواستم بگم... دلم برات تنگ شده...
همین حرفهای قشنگش توی این شرایطِ سخت، دلیل لبخندِ روی لبام بود!
+ دورت بگردم، منم دلم برات تنگ شده...
- خدا نکنه... کی میتونی بیای؟
+ کی بیام خوبه؟!
- اگه به من باشه، همین الان...
+ صحیح صحیح، پس با این حساب تا دو دقیقهٔ دیگه میرسم خدمتتون!
با حرص و کشدار گفت: مـحـمــد...
+ جانِ محمد؟
- خیلی بدجنسی...
+ خیییلی...
خندههاش حالم رو خوب میکرد!
برای اینکه شک نکنه که توی دلم چه خبره، کمی خندیدم...
چند لحظه که گذشت گفت: میگم... چرا صدات اینجوریه؟
تک سرفهای کردم و گفتم: چه جوریه صدام؟
- نمیدونم، ولی مثل همیشه نیست! چیزی شده؟!
هیچوقت نتونستم حالِ بدم رو از عطیه پنهان کنم!
+ نگران نباش... چیزی نیست... فقط یکم خستهام...
دروغ نگفتم، واقعاً خسته بودم...
دلم میخواست به خواب برم و بیدار شدنم مصادف باشه با پایان این ماجرا...
دوست داشتم وقتی بیدار میشم، متوجه بشم تمام این اتفاقات یه خواب بوده، یه کابوس!
- مطمئن باشم خوبی؟
با صدای عطیه، به خودم اومدم...
+ آره...
مکثی کردم و ادامه دادم: بگذریم...
- نه خیر... چرا بگذریم؟
+ عطیهجان لطفاً... قول میدم وقتی برگشتم خونه، با هم حرف بزنیم...
- هوووف باشه، دیگه اصرار نمیکنم...
کمی این پا اون پا کرد و بالاخره گفت: میگم... میتونی یه کاری کنی زودتر بیای؟ آخه... خیلی دلمون برات تنگ شده... هم من... هم عزیز... هم دخترت...
نمیدونستم چی باید بگم که آروم و امیدوار بشه...
خیلی سخته که نتونی به همسرت بگی کی فراق تموم میشه و میتونی ببینیش:)
+ خب... آمممم... راستش معلوم نیست، اما قول میدم در اولین فرصت بیام...
- باشه... پس منتظرتیم...
وای خدا... اصلا حواسم نبود واسه رسول مسئولیت داره...
بازم زمان از دستم در رفت!
همیشه وقتی با عطیه صحبت میکردم، گذرزمان برام بیمعنی میشد...
+ عطیهجان... من باید برم... کاری نداری؟!
- نه، مراقب خودت باش...
+ شما هم همینطور... به زهرا هم بگو بیتابیه باباشو نکنه! زود میام...
ریز خندید و گفت: باشه، حتماً...
خندیدم و گفتم: ممنون، به عزیز هم سلام برسون...
با لحن شیرینی گفت: چشم آقا...
+ چشمت سلامت خانم! یاعلی...
به رسم همیشه گفت: علییارت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...
سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو به آرومی بستم...
کمی که گذشت، رسول رو صدا زدم...
خیلی نامحسوس ازم درخواست کرد که دستبند رو باز کنه، اما مانعش شدم...
بعد از رفتنش، شروع کردم به ذکر گفتن...
دقایقی گذشت که در باز شد...
با دیدن شخص مقابلم، لبخندی زدم...
#مائده
چند تقه به در زدم...
- بفرمایید...
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم!
بعد از باز کردن چشمام، دستگیره در رو به آرومی پایین آوردم...
بعد از ورود به اتاق، در رو بستم...
+ سلام آقا...
- سلام، بشینید...
همین که نشستم گفتن: چیزی شده؟
نفس کشیدن برام راحت نبود!
+ راستش... چطور بگم...
از پشت میز بلند شدن و گفتن: اتفاقی افتاده؟!
توی ذهنم دنبال کلمات میگشتم تا بتونم موضوع رو بهشون بگم...
بعد از مکث کوتاهی، آرومآروم شروع به تعریف ماجرا کردم...
با بهت گفتن: کرکس سیاه؟!
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم...
+ بله، آخرین پیغامش همین بود!
نفسشون رو سنگین بیرون دادن و نشستن پشت میزشون...
دستاشون رو بِهَم قفل کردن و همونطور که به رو به رو نگاه میکردن گفتن: کرکس سیاه... معلومه کارکشتهست و خیلیخوب تعلیم دیده!
کمی جابهجا شدم و پرسیدم: جسارتاً، چرا؟!
- این دو کلمه کنار هم مفهومِ خاصی رو میرسونه که هر کسی معنیش رو نمیدونه!
بعد از چند لحظه سکوت گفتن: منظور از کرکس، یه غیرِخودیه... یه نفوذی! سیاه هم... کنایه از قدیمی بودن اون نفوذیه... به عبارت دیگه یعنی کسی که توی سازمان نفوذ کرده، یکی از افسرهای قدیمیه سازمانه و سابقهکاری زیادی داره!
تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم و واقعاً برام عجیب بود!
- خانمامینی، تا زمانی که نگفتم، هیچکس از موضوع مطلع نمیشه!
سر تکون دادم و گفتم: چشم حتماً...
- سیستمتون رو پاکسازی کنید، ممکنه بخوان اطلاعاتی که توی کامپیوتر دارید رو کپی کنن!
+ انجامش میدم...
- ممنون که اطلاع دادید، میتونید برید...
بلند شدم و بعد از کسب اجازه، از اتاق بیرون رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: طاقتم سرآمدهست... پس کی تمام میشود قصههای تلخ زندگیِ من؟! :)
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#داوود
~ انتظار داشتم زودتر از اینها متوجه بشین که یه نفوذی بینتونه!
بهتزده به بچهها نگاه کردم...
حال اونا هم دستکمی از من نداشت...
هم عصبی بودیم و هم نگران!
دوباره نگاهم رو به مانیتور دادم که آقایشهیدی گفتن: چند وقته باهاش در ارتباطی؟
الکساندر کمی فکر کرد و جواب داد: از یکهفته قبل از جلسه دادگاهم... البته جرمش فقط ارتباط با من نیست!
پوزخند مسخرهای زد و گفت: اون یه سری اطلاعات مهم و محرمانه که در مورد مراکز حساس ایران هست رو برای MI6 میفرسته!
آقایشهیدی خم شدن طرفش و گفتن: چرا تا الان چیزی نگفتی؟
~ چون میخواستم به قول خودتون یه برگبرنده داشته باشم!
پوزخن ی روی لبهای آقایشهیدی نشست...
× در قبال گفتن حقیقت و لو دادن اون نفوذی چی میخوای؟
~ مثل همه متهمها... تخفیف در مجازاتم!
× حتماً میدونی هر اطلاعاتی، تا یه زمانی ارزش داره و بعد از اون سوخته به حساب میاد!
سر تکون داد و گفت: بله، به نظرم الان زمان خوبی برای گفتنش باشه...
× خب، میشنوم...
الکساندر خندهای کرد...
با لبخند گفت: همینطوری که نمیشه بگم، باید به من قول بدید که در صورت گفتن حقیقت، برام تخفیف میگیرید!
آقایشهیدی در کمال جدیت گفتن: بایدی در کار نیست آقایمحسنیان! قاضی پرونده حکم صادر میکنه و البته ارزش اطلاعاتی که به ما میدید صددرصد در این مورد تاثیر داره که بهتون تخفیف بدن یا خیر!
نفسش رو سنگین بیرون داد...
بعد از چند لحظه سکوت گفت.....
#محمد
علی با ظرف غذا وارد اتاق شد...
خواستم بشینم که گفت: به جونِ علی اگه بشینی میرم!
لبخند کمرنگی زدم...
سینی رو روی میز گذاشت و روی صندلی نشست...
با مهربونی و به آرومی لب زد: بهتری؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم و ادامه داد: خب خداروشکر، بچهها گفتن این چند روز خیلی چیزی نخوردی... گفتم برات غذا بیارم، شاید خدا کمک کرد این یک بار رو لجبازی نکردی و حداقل به خاطر دل من و همه اون بچههایی که دوست دارن، چند لقمه خوردی...
نفس عمیقی کشیدم...
+ الان مثلاً میخوای منو تحتتأثیر قرار بدی؟!
مظلومانه نگاهم کرد که خندیدم و گفتم: خیلیخب بابا باشه، موفق شدی...
دستاش رو بهم کوبید و با ذوق گفت: اییییووووللل!
پوکرفیس نگاهش کردم و گفتم: تو هم شدی مثل رسول؟ از سنت خجالت بکش...
خندهای کرد...
- ببخشید ببخشید واقعاً ذوق کردم، نتونستم خودمو کنترل کنم...
لبخندی زدم و چیزی نگفتم...
آروم نشستم که قاشق رو پر کرد و گفت: فکر نکن بعد از بیستسال رفاقت نمیدونم چپ دستی!
+ ولی با دست راست هم راحتمها...
- محمددددد... یه بار ضایع نکن شاید خوشت اومد...
+ سعیم رو میکنم، ولی خیلی امیدوار نباش...
نفسش رو با حرص بیرون داد که خندهام گرفت...
+ البته از دست علیآقا خوردن یه چیز دیگهست!
- عه اتفاقاً میخواستم همینو بگم...
+ علی...
- جان؟
+ میدی بخورم یا نه؟!
- هواپیما رو بیشتر دوست داری یا ماشین؟ میخوام سرعت قاشق رو تنظیم کنم...
+ علییییییی...
- چشم چشم، موتور بهتره... یه چیزیه بین ماشین و هواپیما...
+ به قول رسول وقت دنیاااا رو میگیری... از دست تو...
هر دو خندیدیم و بالاخره قاشق اول رو خوردم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و خنده، نقابِ خوبی برای پنهان کردن دردهاست! :)💔
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_167
#رسول
- متأسفانه کارش خیلی درسته!
نفسی عمیق کشیدم و گفتم: هر کی هم که باشه، ما ازش کار درستتریم!
- اون که صددرصد، به امید خدا پیداش میکنیم...
زیرلب انشاءاللهی گفتم و ادامه دادم: من میرم نمازخونه، کاری بود بیا دنبالم...
سر تکون داد و رفتم بالا...
به آرومی در نمازخونه رو باز کردم و وارد شدم...
کسی جز سعید داخل نبود...
رفتم جلوتر و پشت سرش نشستم روی زانوهام...
صدای آروم و دلنشینش به گوشم رسید که آیات نورانی قرآن رو با آرامش تلاوت میکرد...
چند ثانیه که گذشت، دستم رو به آرومی روی شونهاش گذاشتم...
#فرشید
بعد از تحویل گزارشات به آقایعبدی، رفتم طرف بهداری...
در زدم و با شنیدن بفرمایید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم...
علیآقا کنار آقامحمد نشسته بود و مشغول صحبت بودن...
سرم رو پایین انداختم و با آرومترین صدای ممکن سلام کردم که با مهربونی جوابم رو دادن...
آروم سر بلند کردم که چشمم به دست محمد خورد!
دهنم از تعجب باز موند و عرق سردی روی پیشونیم نشست...
چرا... چرا دستش بسته بود؟
نکنه سعید از این حالش بد بود؟
علیآقا سینیِ غذایی که روی میز بود رو برداشت و گفت: خب من برم،کاری داشتید بهم بگید...
آقامحمد با لبخند مهربونش جواب داد: دستت درد نکنه علیجان، زحمت کشیدی...
علیآقا ریز خندید و اینبار گفت: تا باشه از این زحمتا، فعلا...
نزدیکم شد و خیلی آروم گفت: نگران نباش، حالش خوبه...
لبخندی زورکی زدم و سرم رو تکون دادم...
چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت...
نفسی گرفتم و نزدیکتر رفتم...
آروم روی صندلی نشستم که آقامحمد گفت:
خب آقافرشید... چطوری؟
به زور گفتم: آقا... دستتون...
مظلومانه نگاهم کرد و درمونده گفت: فرشید لطفاً تو دیگه گیر نده...
- آخه...
اینبار با حرص صدام زد: فرشیددددد...
لبخند کمرنگی زدم و همونطور سر به زیر گفتم: چشم...
- چشمت سلامت، چه خبرا؟
نگاهی به چشمهای آرومش انداختم و گفتم: مشغولیم آقا...
- به کجا رسیدید؟
لبم رو گاز گرفتم و اینبار از سر شرمندگی به زمین نگاه کردم...
+ راستش... هیچجا...
- فرشید؟
سرم رو بالا آوردم که با لبخند همیشگیش گفت: غصه نخور، خدا خودش هوامونو داره!
دستم رو روی دستش گذاشتم و با اطمینان گفتم: امروز از الکساندر بازجویی میشه، دلم روشنه... کار هر کی که هست، خیلی زود دستش رو میشه!
- هر چی خدا بخواد...
#امیر
بعد از چند لحظه سکوت گفت: نفوذیتون یکی از مأمورین ارشدتونه که خییییلی بهش اعتماد دارید و حتی تصورشم نمیکنید خیانت کرده باشه!
× اسمش!
~ نمیتونم به همین سادگی هر چی که میدونم رو بگم...
آقایشهیدی عصبی شدن و بلندتر از قبل گفتن: اسمش!!!
الکساندر تکونی خورد و آبدهنش رو قورت داد...
رنگش پریده بود و مشخص بود ترسیده، اما سعی داشت به روی خودش نیاره...
~ من نمیدونم اسم اصلیش چیه، اما شما بهش میگید محمد!
وا رفتم و آروم لب زدم: نه... دروغه!
داوود سرش رو پایین انداخت...
حامد از شوک زبونش بند اومده بود...
الکس انگار فهمید توی ذهنم چی میگذره که گفت: شاید باور نکنید و فکر کنید دروغ میگم، اما من برای ادعام شاهد دارم!
چشمان از حدقه بیرون زد!
شاهد؟
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: و غم، که مهمان ناخوانده دل است🙃💔!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_168
#مائده
چون شیفت نبودم و از قبل مرخصی گرفته بودم، بعد از پاکسازی سیستم و خاموش کردنش، وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه...
ماشین رو توی حیاط پارک کردم...
بعد از بستن در، کیفم رو برداشتم و درِ هال رو باز کردم...
+ سلاااام بر اهلخانه، سفره نعمت خانواده برگشتهها...
یهو صدای خندههای مامان و مرضیه به گوشم خورد!
چادرم رو از سرم باز کردم و بعد از تا کردنش به همراه کیف روی اُپن گذاشتم...
آروم آروم به طرف پذیرایی که کمی اونطرفتر بود رفتم...
همه بودن و فقط جای من خالی بود...
با خنده گفتم: میگم چرا کسی نیومد استقبالم، نگو دارید بدون من گل میگید و گل میشنوید...
همه خندیدن و بابا با لبخند گفت: خوب شد اومدی، جات خیلی خالی بود سفره نعمت خانواده!
حس کردم گونههام داغ شدن!
از خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: شنیدید؟!
رضا جواب داد: نه اصلا، ما گوشامونو گرفته بودیم، کلاغا خبر رسوندن...
چشم غرهای بهش رفتم که باعث خندهشون شد...
بابا خطاب به رضا گفت: اذیت نکن دخترمو...
پشت پلکی برای رضا نازک کردم که رو به بابا گفت: بله دیگه... انقدر نازشو کشیدید که لوس شده...
کوسن مبل رو برداشتم و پرت کردم سمتش که روی هوا گرفتش و با خنده گفت: خیلیخب، ببخشید...
با خنده سر تکون دادم و رفتم توی اتاق...
بعد از عوض کردن لباسهام، برگشتم و کنار بابا نشستم...
بعد از اینکه کلی گفتیم و خندیدیم، به همراه مرضیه رفتیم توی آشپزخونه و مشغول پختن شام شدیم...
اذان رو که گفتن، نماز خوندیم و به کمک بقیه سفره رو چیدیم...
مشغول غذا خوردن بودیم که با حرفی که بابا زد، غذا پرید توی گلوم!
#رسول
چرخید سمتم...
با دیدن چشماش که کاسه خون بود و صورت خیس از اشکش، زبونم بند اومد!
با بهت اسمش رو زمزمه کردم...
+ سعید...
قرآن رو بست و بوسید...
خواست بلند بشه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم: سعید توروخدا نرو... بخاطر من...
دوباره نشست و سرش رو پایین انداخت...
نفسم رو آه مانند بیرون دادم...
+ من... ازت معذرت میخوام...
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت...
فکری به سرم زد!
چون کسی نبود، خیلی یهویی محکم بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش...
میدونستم خوشش نمیاد خیلی ماچش کنی و برای همین این کار رو کردم...
چند لحظه که گذشت، کلافه شد و صداش درومد...
- رسوووللل... بسههههه...
کمی بعد ازش جدا شدم...
دستی به صورتش کشید و با تأسف سرش رو تکون داد...
خندهی کوتاهی کردم و گفتم: وقتی جواب نمیدی همین میشه دیگه...
- خیلی لوسی!
+ بخشیدی؟
هیچی نگفت و دوباره تکرار کردم: سعید... بخشیدی؟
بالاخره توی چشمام نگاه کرد و گفت: مگه میشه نبخشم؟
مثل همیشه با ذوق ایولی گفتم و بغلش کردم که معترضانه کنار گوشم لب زد: رسول له شدم...
ازش جدا شدم و هر دو خندیدیم...
چند ثانیهای گذشت که پرسید: بازجویی الکساندر تموم شده؟
شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم، ولی اگه تموم بشه بچهها خبر میدن...
سر تکون داد و گفت: بریم پایین؟
+ بریم...
دستم رو گرفت و هر دو با یاعلی بلند شدیم...
#داوود
سرم داشت منفجر میشد!
آقایشهیدی گفتن: چه شاهدی؟
~ رابطِ بینمون...
× مشخصاتش؟!
به صندلی تکیه داد و نفسش رو پر صدا بیرون داد...
~ صابر کیانی، خونهاش توی جنوب تهرانه، اما هیچوقت اونجا با کسی قرار نمیذاره! دوشنبهها، ساعت پنجعصر، توی پارک ملت همدیگه رو میبینن...
آقایشهیدی چندتا سوال دیگه پرسیدن و بعد به دوربین اشاره کردن که رضا وارد اتاق بازجویی شد...
چند دقیقه بعد از رفتن الکساندر، آقایشهیدی اومدن توی اتاق...
با ناامیدی نگاهشون کردیم که لبخند کمرنگی زدن و گفتن: نگران نباشید... اگه خدا بخواد، بیگناهی محمد ثابت میشه! حتی با وجود شاهد و مدراکی که بر علیهشه...
حق با آقایشهیدی بود، نباید ناامید میشدیم...
رو کردن به من و پرسیدن: رسول کجاست؟
+ فکر کنم نمازخونه باشه آقا...
× خیلیخب، پس برو دنبالش و بهش بگو مشخصات کامل صابر کیانی رو دربیاره، گزارشش رو میخوام!
+ چشم...
سر تکون دادن و بعد از گفتن خسته نباشید، از اتاق بیرون رفتن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_169
#رسول
همین که رفتیم بیرون داوود جلومون سبز شد!
رنگش پریده بود...
+ چی شده؟ چرا رنگ و رو نداری؟
بزاقش رو قورت داد و گفت: بریم پای سیستمت، میگم بهتون...
اینبار سعید پرسید: مربوط به بازجوییِ الکساندره؟!
داوود سرش رو تکون داد و گفتم: خیره انشاءالله، بریم پایین...
دستم رو به سرم گرفتم و نشستم روی صندلی...
داوود با نگرانی گفت: رسول خوبی؟
سرم رو تکون دادم...
باورم نمیشد... انگار همهچیز داشت دست به دست هم میداد که بیگناهی آقامحمد ثابت نشه!
سعید نفسی عمیق کشید و گفت: پس با این حساب باید بریم سروقت آقایکیانی!
#محمد
مشغول صحبت با فرشید بودم که در اتاق زده شد!
+ بفرمایید...
در به آرومی باز شد و آقایعبدی اومدن توی اتاق...
فرشید بلند شد و هر دو سلام کردیم...
به گرمی جوابمون رو دادن...
خواستم بشینم که مانع شدن...
فرشید گفت: با اجازتون من برم یه سر به بچهها بزنم...
آقایعبدی تایید کردن و از اتاق بیرون رفت...
- بهتری؟
با شنیدن صداشون، آروم سر بلند کردم و لبخند کمرنگی زدم...
+ شکر... شما خوبید؟
دستشون رو روی دستم گذاشتن و گفتن: وقتی باعث و بانی این اتفاقات پیدا بشه، حال منم خوب میشه!
یهو نگاهشون رنگ تعجب گرفت!
- محمد... این...
خیره به چشمام ادامه دادن: چرا این کارو کردی؟
+ آقا من... کاری رو کردم که قانون گفته!
لبخند تلخی مهمون لبهاشون شد...
- خوشحالم که پسر مصطفی مثل خودشه!
سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: لطف دارید آقا...
چند لحظهای که گذشت گفتن: از سازمان تماس گرفتن...
حس کردم رنگ از رخسارم پرید!
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم: چ..چی گفتن... آقا؟!
نفسشون رو آه مانند بیرون دادن و...
#مائده
مامان فوری برام آب ریخت و داد دستم...
کمی که خوردم، بهتر شدم و لیوان رو گذاشتم روی میز...
بابا با نگرانی گفت: چی شدی بابا؟
آروم گفتم: خوبم...
مرضیه نگاه شیطنتآمیزی بهم انداخت و طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفت: رنگِ رخساره خبر میدهد از سرِ درون!
تند سرم رو به طرفش چرخوندم و اخمی کردم...
آروم پام رو به پاش کوبیدم که آخِ ریزی گفت و خندهی آرومی کرد...
بابا دوباره گفت: پرسیدم از آقایرضایی چه خبر؟!
نفسی گرفتم و گفتم: خبر خاصی ندارم...
- هنوز سَرِ حرفی که زده هست؟!
سرم رو پایین انداختم...
حس میکردم از خجالت سرخ شدم!
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: ب..بله...
رضا با خنده گفت: امیدوارم پشیمون نشن...
سرم رو بالا آوردم و نگاه پر از حرصی نثارش کردم...
چون چیزی دمدستم نبود، آروم لب زدم: دارم برات!
لبخندهش کش اومد و چشمکی زد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_170
#محمد
نفسشون رو آه مانند بیرون دادن و توی چشمام نگاه کردن...
- احضارت کردن، پسفردا باید بری دادگاه!
قلبم ایستاد!
آقایعبدی دستشون رو روی شونهام گذاشتن و گفتن: نگران نباش محمد... هیچ حکمی صادر نمیشه! فقط قراره حرفات رو بشنون و البته از خودت دفاع کنی!
نفسم رو پرصدا بیرون دادم...
تلخخندی زدم و گفتم: نه آقا، نگران چرا؟ هر چی خدا بخواد، همون میشه...
- مطمئنم به واسطه ایمان قویت، خدا هم کمک میکنه و زودتر این ماجرا حل میشه!
زیرلب انشاءاللهی گفتم که بلند شدن...
- من دیگه میرم، تو هم خوب استراحت کن...
+ چشم، ممنون که اومدید...
با لبخند گفتن: وظیفهام بود!
بعد از خداحافظی رفتن...
من موندم و افکار آزاردهندهام...
#سعید
توی فکر بودم که یهو یه نفر از پشت زد روی شونهام!
- چطوری آقاسعید؟
چرخیدم عقب که با فرشید رو به رو شدم...
+ علیکسلام، ترسیدم...
به میزم تکیه داد و گفت: ببخشید، خوبی؟
+ نه اصلا...
تکیهاش رو از میز برداشت و بهم نزدیک شد...
مشکوک و نگران پرسید: چرا؟ چی شده؟
ماجرای اعترافات الکساندر و صابر کیانی رو براش تعریف کردم...
اخمهاش توی هم رفت و گفت: معلومه که دروغه! اون از آقامحمد متنفره سعید، انتظار داری انکار کنه؟!
کلافه گفتم: میدونم فرشید، میدونم... ولی اگه کیانی رو هم دستگیر کنیم و به دروغ بگه آقامحمد.......
یه جرقه به ذهنم خورد!
مثل برق از جام پریدم...
فرشید متعجب پرسید: چیه؟
+ یه فکری دارم که اگه بگیره نوره الی نوره!
- چی؟
زدم روی شونهاش و گفتم: بریم پای سیستم رسول...
سر تکون داد و همراهم اومد...
امیر گفت: سعید بگو دیگه...
+ الکساندر گفت از یکهفته قبل از دادگاهش با نفوذی ارتباط گرفته، درسته؟!
داوود: آره، چطور؟
- میتونیم از طریق دوربینهای پارک چهره جاسوس واقعی رو شناسایی کنیم! فقط امیدوارم فیلمهای چند هفته قبل رو داشته باشن...
رسول کوبید روی میز و بلند و با ذوق گفت: اییییووووللل!
همون لحظه صدای آقایعبدی اومد که گفتن: چه خبره؟
چرخیدیم عقب و گفتم: آقا من یه ایده دارم برای شناسایی نفوذی!
مکثی کردن و گفتن: عجب، بیا اتاقم...
چشمی گفتم و به همراه خودشون رفتیم اتاقشون...
#رسول
فرشید با حرص گفت: تو نمیتونی نگی ایول؟
+ آخه فکر خیلی خوبیه، البته اگه خدا بخواد و بگیره!
داوود و امیر هم تایید کردن...
با یادآوری آقامحمد بلند شدم و گفتم: کی پیش آقامحمده؟
داوود و امیر همزمان با هم گفتن: آقامحمد؟
امیر: چی شده؟
داوود با اضطراب ادامه داد: حال آقامحمد خوبه؟
رو به فرشید گفتم: تو قضیه رو براشون تعریف کن، من میرم جریان رو به آقامحمد بگم...
سر تکون داد و گفت: باشه...
فوری رفتم طرف بهداری...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: دلم تنگ شده.. برای خودِ قدیمیاَم!🙃🍃
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy