eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" همین که رفتیم بیرون داوود جلومون سبز شد! رنگش پریده بود... + چی شده؟ چرا رنگ و رو نداری؟ بزاقش رو قورت داد و گفت: بریم پای سیستمت، میگم بهتون... اینبار سعید پرسید: مربوط به بازجوییِ الکساندره؟! داوود سرش رو تکون داد و گفتم: خیره ان‌شاءالله، بریم پایین... دستم رو به سرم گرفتم و نشستم روی صندلی... داوود با نگرانی گفت: رسول خوبی؟ سرم رو تکون دادم... باورم نمی‌شد... انگار همه‌چیز داشت دست به دست هم می‌داد که بی‌گناهی آقا‌محمد ثابت نشه! سعید نفسی عمیق کشید و گفت: پس با این حساب باید بریم سروقت آقای‌کیانی! مشغول صحبت با فرشید بودم که در اتاق زده شد! + بفرمایید... در به آرومی باز شد و آقای‌عبدی اومدن توی اتاق... فرشید بلند شد و هر دو سلام کردیم... به گرمی جواب‌مون رو دادن... خواستم بشینم که مانع شدن... فرشید گفت: با اجازتون من برم یه سر به بچه‌ها بزنم... آقای‌عبدی تایید کردن و از اتاق بیرون رفت... - بهتری؟ با شنیدن صداشون، آروم سر بلند کردم و لبخند کم‌رنگی زدم... + شکر... شما خوبید؟ دستشون رو روی دستم گذاشتن و گفتن: وقتی باعث و بانی این اتفاقات پیدا بشه، حال منم خوب میشه! یهو نگاه‌شون رنگ تعجب گرفت! - محمد... این... خیره به چشمام ادامه دادن: چرا این کارو کردی؟ + آقا من... کاری رو کردم که قانون گفته! لبخند تلخی مهمون لب‌هاشون شد... - خوشحالم که پسر مصطفی مثل خودشه! سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: لطف دارید آقا... چند لحظه‌ای که گذشت گفتن: از سازمان تماس گرفتن... حس کردم رنگ از رخسارم پرید! آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم: چ‍..چی گفتن... آقا؟! نفس‌شون رو آه مانند بیرون دادن و... مامان فوری برام آب ریخت و داد دستم... کمی که خوردم، بهتر شدم و لیوان رو گذاشتم روی میز... بابا با نگرانی گفت: چی شدی بابا؟ آروم گفتم: خوبم... مرضیه نگاه شیطنت‌آمیزی بهم انداخت و طوری که فقط خودم و خودش بشنویم گفت: رنگِ رخساره خبر می‌دهد از سرِ درون! تند سرم رو به طرفش چرخوندم و اخمی کردم... آروم پام رو به پاش کوبیدم که آخِ ریزی گفت و خنده‌ی آرومی کرد... بابا دوباره گفت: پرسیدم از آقای‌رضایی چه خبر؟! نفسی گرفتم و گفتم: خبر خاصی ندارم... - هنوز سَرِ حرفی که زده هست؟! سرم رو پایین انداختم... حس می‌کردم از خجالت سرخ شدم! با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم: ب‍..بله... رضا با خنده گفت: امیدوارم پشیمون نشن... سرم رو بالا آوردم و نگاه پر از حرصی نثارش کردم... چون چیزی دم‌دستم نبود، آروم لب زدم: دارم برات! لبخنده‌ش کش اومد و چشمکی زد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" نفس‌شون رو آه مانند بیرون دادن و توی چشمام نگاه کردن... - احضارت کردن، پس‌فردا باید بری دادگاه! قلبم ایستاد! آقای‌عبدی دست‌شون رو روی شونه‌ام گذاشتن و گفتن: نگران نباش محمد... هیچ حکمی صادر نمیشه! فقط قراره حرفات رو بشنون و البته از خودت دفاع کنی! نفسم رو پرصدا بیرون دادم... تلخ‌خندی زدم و گفتم: نه آقا، نگران چرا؟ هر چی خدا بخواد، همون میشه... - مطمئنم به واسطه ایمان قوی‌ت، خدا هم کمک می‌کنه و زودتر این ماجرا حل میشه! زیرلب ان‌شاءاللهی گفتم که بلند شدن... - من دیگه میرم، تو هم خوب استراحت کن... + چشم، ممنون که اومدید... با لبخند گفتن: وظیفه‌ام بود! بعد از خداحافظی رفتن... من موندم و افکار آزاردهنده‌ام... توی فکر بودم که یهو یه نفر از پشت زد روی شونه‌ام! - چطوری آقا‌سعید؟ چرخیدم عقب که با فرشید رو به رو شدم... + علیک‌سلام، ترسیدم... به میزم تکیه داد و گفت: ببخشید، خوبی؟ + نه اصلا... تکیه‌اش رو از میز برداشت و بهم نزدیک شد... مشکوک و نگران پرسید: چرا؟ چی شده؟ ماجرای اعترافات الکساندر و صابر کیانی رو براش تعریف کردم... اخم‌هاش توی هم رفت و گفت: معلومه که دروغه! اون از آقا‌محمد متنفره سعید، انتظار داری انکار کنه؟! کلافه گفتم: می‌دونم فرشید، می‌دونم... ولی اگه کیانی رو هم دستگیر کنیم و به دروغ بگه آقا‌محمد....... یه جرقه به ذهنم خورد! مثل برق از جام پریدم... فرشید متعجب پرسید: چیه؟ + یه فکری دارم که اگه بگیره نوره الی نوره! - چی؟ زدم روی شونه‌اش و گفتم: بریم پای سیستم رسول... سر تکون داد و همراهم اومد... امیر گفت: سعید بگو دیگه... + الکساندر گفت از یک‌هفته قبل از دادگاهش با نفوذی ارتباط گرفته، درسته؟! داوود: آره، چطور؟ - می‌تونیم از طریق دوربین‌های پارک چهره جاسوس واقعی رو شناسایی کنیم! فقط امیدوارم فیلم‌های چند هفته قبل رو داشته باشن... رسول کوبید روی میز و بلند و با ذوق گفت: اییییووووللل! همون لحظه صدای آقای‌عبدی اومد که گفتن: چه خبره؟ چرخیدیم عقب و گفتم: آقا من یه ایده دارم برای شناسایی نفوذی! مکثی کردن و گفتن: عجب، بیا اتاقم... چشمی گفتم و به همراه خودشون رفتیم اتاق‌شون... فرشید با حرص گفت: تو نمی‌تونی نگی ایول؟ + آخه فکر خیلی خوبیه، البته اگه خدا بخواد و بگیره! داوود و امیر هم تایید کردن... با یادآوری آقا‌محمد بلند شدم و گفتم: کی پیش آقا‌محمده؟ داوود و امیر همزمان با هم گفتن: آقا‌محمد؟ امیر: چی شده؟ داوود با اضطراب ادامه داد: حال آقا‌محمد خوبه؟ رو به فرشید گفتم: تو قضیه رو براشون تعریف کن، من میرم جریان رو به آقا‌محمد بگم... سر تکون داد و گفت: باشه... فوری رفتم طرف بهداری... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: دلم تنگ شده.. برای خودِ قدیمی‌اَم!🙃🍃 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" + سلام علی‌آقا... چرخید سمتم، با دیدن من لبخندی زد و به طرفم اومد... - سلام آقا‌رسول، خوبی؟ + ممنون، ببخشید بابت امروز... عصبی شدم! اصلا نفهمیدم چیکار کردم، چی گفتم... - این چه حرفیه؟ درضمن، اونی که باید از دلش دربیاری من نیستم... سعیده! سرم رو پایین انداختم و لبخند کم‌رنگی زدم... + بله، ازش عذرخواهی کردم... - خیلی هم عالی... بعد از مکث کوتاهی گفتن: اومدی محمدو ببینی آره؟! سرم رو بالا آوردم و گفتم: بله با‌اجازتون... - خواهش می‌کنم، فقط الان خوابیده... با تعجب گفتم: خوابیده؟ کِی؟ نفس عمیقی کشید... - راستش یکم بهم ریخته بود، با کلی اصرار یه آرام‌بخش براش زدم که حداقل چندساعت بخوابه... لبخند تلخی روی لبام نقش بست و زیرلب ممنونی گفتم... آروم در اتاق رو باز کردم و بعد از وارد شدن، به همون آرومی بستم که مبادا بیدار بشه... نشستم روی صندلی... آروم‌تر از همیشه خوابیده بود... آخه به کجای این چهره مظلوم میاد جاسوس باشه؟! کجای این صورت معصوم خیانت‌کاره؟ خدایا چرا؟ چرا محمد؟ چرا باید این همه سختی بکشه؟! خدایا تو که می‌دونی داداش محمد من بی‌گناهه... خودت کمکمون کن... یه کاری کن بتونیم بی‌گناهیش رو ثابت کنیم... نگاهم افتاد به دستش... سعید بهم گفت آقا‌محمد ازش خواسته طبق مقررات دستش رو به تخت ببنده... اولش اصلا زیربار نرفته، اما محمد انقدر اصرار کرده که سعید چاره‌ای ندیده و... مجبور شده بر خلاف میل‌باطنیش از دستبند استفاده کنه:)!💔 با صدای باز شدن در، رشته افکارم پاره شد... حرفام که تموم شد هر دو آشفته شدن... داوود گفت: الهی بمیرم واسش... امیر: الان بهتره؟ سر تکون دادم و گفتم: آره خداروشکر... چند لحظه‌ای گذشت که سعید از پله‌ها پایین اومد... رسید بهمون که گفتم: چی شد؟ چی گفتن؟ - قرار شد دوشنبه همین هفته بریم محل قرار و کیانی رو دستگیر کنیم... + دوربینا چی؟ تای برگه‌ای که توی دستش بود رو باز کرد و مقابلم گرفت... - مجوز رو گرفتن، می‌تونیم بریم واسه چک کردن دوربین‌ها! امیر: پس منتظر چی هستین؟ بریم دیگه... - بدون رسول بریم؟ داوود جواب داد: رسول رفت پیش آقا‌محمد... من که تا حالا نظاره‌گر صحبت‌هاشون بودم، نفسی گرفتم و گفتم: به نظرم ما بریم، خبرش رو به رسول هم می‌دیم! بالاخره یه نفر باید کنار آقا‌محمد باشه... همه تایید کردن و بعد از هماهنگی‌های لازم، رفتیم طرف پارک... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: غرق در حالِ امروز، مضطرب برای آینده... این است شرحِ حالِ منِ دیوانه🌝✨! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" دست آقا‌محمد رو که توی دستم بود، بوسیدم و آروم روی سینه‌اش گذاشتم... بلند شدم و چرخیدم عقب... کیوان بود... یکی از مامورین بازداشتگاه... پا تند کردم طرفش و قبل از اینکه در رو کامل باز کنه و آقا‌محمد رو ببینه، مقابلش قرار گرفتم... آروم گفتم: تو اینجا چیکار می‌کنی؟ انگار هول شد، اما سعی کرد به روی خودش نیاره... - خب... اومدم... اومدم به آقا‌محمد سر بزنم... چشمام از شدت تعجب گرد شد! بهت‌زده گفتم: آقا‌محمد؟؟؟ تازه فهمید چی گفته! حسابی دستپاچه شد... - اممم... بچه‌ها... گفتن حال‌شون خوب نیست، اومدم یه سر بزنم... چشمام رو زیر کردم و مشکوک پرسیدم: کدوم بچه‌ها؟ انگار که بهش برخورده باشه، اخمی کرد و جواب داد: چته تو رسول؟ انگار اونی که حالش خوب نیست تویی! واقعاً که... قبل از اینکه چیزی بگم رفت... فکرم بدجور درگیرش شد... خیلی مشکوک می‌زد... خواستم برم دنبالش که باصدای آروم آقا‌محمد، سرجام خشکم زد! - رسول... ای لعنت به... لااله‌الاالله... آخه الان وقت اومدن کیوان بود؟ تازه خوابش برده بود خدا، اَه... داشتم از حرص منفجر می‌شدم... شیطون رو لعنت کردم و به زور لبخندی به لبام نشوندم... به طرفش قدم برداشتم، روی صندلیِ کنار تختش نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم... گرمای دستش، مثل همیشه بهم آرامش داد... + جانِ رسول؟ - کیوان بود؟ ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم: آره، شما.... نذاشت ادامه بدم و پرسید: چرا داشتی باهاش جروبحث می‌کردی؟ + ببخشید، بیدارت کردم؟ - جواب منو بده آقا‌رسول... نفس عمیقی کشیدم... + چیزی نبود، شما نگران نباش... - مطمئن باشم؟ لبخندی زدم... + بله، مطمئن باش... الانم با خیال راحت بخواب... دو شبه خواب به چشمات نیومده داداشم... - رسول... + جانم؟! - تو دو شبه نرفتی خونتون... مگه نه؟! سرم رو پایین انداختم... - پس نرفتی... مکثی کرد و ادامه داد: چرا؟! سر بلند کردم و با لحن غمگینی، آروم لب زدم: خب... خب آخه... نگرانت بودم آقا‌محمد... - برادرِ من... عزیزِ من... همسرت مهم‌تره یا رفیقت؟ دستش رو فشردم و به چشم‌های تیله‌ایش نگاه کردم... + الان فرق داره... خیلی جدی گفت: هیچ‌فرقی نداره؛ تو باید تحت هر شرایطی کنار همسرت باشی! مخصوصا الان... دیگه نبینم منو به ایشون ترجیح بدی رسول..! لبخندی به این همه مهربونیش زدم و دستم رو روی چشمم گذاشتم... + چشم، شما استراحت کن... منم قول میدم فردا برم خونه... - قول دادی‌ها استاد... بعد از بلهٔ کشداری گفتم: شما که منو می‌شناسی... قول استاد‌رسول، قوله! هر دو آروم خندیدیم... دلم خون بود... مطمئن بودم آقا‌محمد حالش بدتر از منه، اما جفت‌مون سعی داشتیم طرف مقابل رو آروم کنیم... چند لحظه‌ای گذشت... - رسول... + جانِ دلم؟ - می‌دونی احضارم کردن؟ حس کردم قلبم از تپش افتاد و رنگم پرید! با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می‌شد گفتم: چ‍..چی؟ - پس‌فردا اول صبح، دادگاه... دستم رو جلوی دهنم گرفتم... + وای... لبخند آرامش‌بخشی زد و گفت: نگران نباش آقا‌رسول، فقط قراره ماجرا رو از زبون خودم بشنون و منم از خودم دفاع کنم... مکث کوتاهی کردم و نفسم رو بیرون دادم... + استرس نداری؟ خنده‌ی آرومی کرد... - معلومه که نه! استرسِ چی؟! من که کاری نکردم که بخوام استرس داشته باشم... + ولی... ولی من واقعاً نگرانم... - نگران نباش استاد... درست میشه... نفس عمیقی کشید و ادامه داد: به قول معروف « این نیز بگذرد..! » درضمن، یادت نره خدا هوای بنده‌هاش رو داره! لبخند تلخی زدم... خدایا... آخه چطور می‌تونه تا این حد خودش رو آروم نشون بده، در حالی که مطمئنن توی دلش غوغا به پاست؟! سرم رو تکون دادم تا از افکارم بیرون بیام... محمد دستش رو روی قفسه‌سینه‌اش گذاشته بود و به آرومی فشار می‌داد... معلوم بود درد داره... دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و با نگرانی گفتم: محمد‌جان خوبی؟! نفسی گرفت و سرش رو آروم تکون داد... - آ..آره... صداش از درد می‌لرزید! با دلخوری گفتم: آخه چرا واسه دلخوشیِ من میگی خوبی محمد؟ لبخند کم‌جونی زد و گفت: خوبم... رسول‌جان... بلند شدم و گفتم: نه، این‌طوری نمیشه! رفتم طرف در که صداش به گوشم خورد... - کجا میری... رسول؟ بدون اینکه بچرخم سمتش گفتم: برمی‌گردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" داوود با ناامیدی گفت: بچه‌ها به نظرتون این کار فایده‌ای هم داره؟ اگه... اگه یه وقت... چشماش رو روی هم فشرد و ادامه نداد... سعید که جلو نشسته بود، از توی آینه نگاهی به داوود کرد و با لبخند جواب داد: ان‌شاءالله که داره، خدا بزرگه... نگران نباشید... امیر همون‌طور که راهنما می‌زد گفت: فقط امیدوارم چهره‌اش قابل تشخیص باشه... نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم: هر چی خدا بخواد... نگاهم به جلو افتاد... ورودی ماشین‌ها خیلی شلوغ بود... سرم رو جلو بردم و گفتم: امیر همین‌جاها پارک کن... ورودی شلوغه، پیاده بریم بهتره... بقیه هم تأیید کردن و بعد از پارک کردن ماشین، پیاده شدیم و رفتیم توی پارک... تقریباً دوربین‌های همه قسمت‌های پارک رو چک کرده بودیم، ولی هیچی پیدا نکردیم... نگاه دیگه‌ای به عکس کیانی که توی دستم بود انداختم و دوباره به مانیتور نگاه کردم... نفسم رو سنگین بیرون دادم که یهو داوود گفت: اوناهاش، خودشه... سرم رو با شدت بلند کردم! چشمام رو ریز کردم و آروم لب زدم: زوم کن... کاری که گفته بودم رو انجام داد... خودش بود! صابر کیانی... داشت با یه نفر دیگه حرف می‌زد که پشت به دوربین ایستاده بود... برای لحظه‌ای چرخید طرف دوربین که سعید فوری گفت: همین‌جا نگهدار! با دقت به تصویر نگاه کردم... برای یه لحظه قلبم از تپش افتاد! چندبار پلک زدم تا شاید متوجه بشم اشتباه دیدم و همش توهمه، اما نه... توهم نبود، خودِ واقعیت بود! سعید سرش رو به طرفم چرخوند و گیج نگاهم کرد... علی‌آقا با چشمای از حدقه درومده و صدای بلند گفت: چییییی؟ انگشت اشاره‌ام رو روی بینیم گذاشتم و آروم گفتم: هیییسسس، یواش دکتر... یه وقت می‌شنوه... اینبار با بهت گفت: رسول حالت خوبه؟ اصلأ معلوم هست چی داری میگی؟ سرم رو کج کردم و درمونده گفتم: علی‌آقا لطفاً... نفس پر حرصی کشید و آروم لب زد: بابا‌جان نمیشه، شک می‌کنه بیچاره میشیم! ولوم صدام رو پایین‌تر آوردم... + چرا نمیشه دکتر؟ خب دو روزه که درست و حسابی نخوابیده، طبیعیه که خوابش ببره... چرا باید شک کنه؟! - رسول‌جان... بچه که نیست، متوجه میشه... سرم رو به جهت مخالف تکون دادم... + متوجه نمیشه، قول میدم... آهی کشیدم و ادامه دادم: اصلا شما می‌دونی چرا حالش بد شد؟ چون دوروزه نخوابیده... بغضی که توی گلوم بود، باعث می‌شد صدام بدجور بلرزه... سعی در کنترل کردنش داشتم، اما بی‌فایده بود! با همون صدای لرزون ادامه دادم: دو روزه که خواب و خوراک نداره، با اون وضع بیماریش... نتونستم ادامه بدم و سرم رو پایین انداختم... اولین‌بار بود که حس می‌کردم بغض داره خفه‌ام می‌کنه! به سختی قورتش دادم و سرم رو بالا گرفتم... + شما اینکارو بکن... اصلأ... اصلأ مسئولیتش با خودم! توروخدا دکتر... لطفاً... نفس عمیقی کشید و لبخند کم‌رنگی زد... دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: به خاطر محمد و رفاقت‌مون، و تو که مثل برادرشی، باشه! باذوق گفتم: دمت گرم علی‌آقا... شما که داری زحمت می‌کشی... یه ذره دوزشو ببر بالاتر، که تا صبح بخوابه... پوکر نگاهم کرد و گفت: امر دیگه؟ خوشت اومده نه؟! با خجالت سرم رو پایین انداختم و زیرلب ببخشیدی گفتم که علی‌آقا خنده‌ای کرد و گفت: شوخی کردم... باشه، خیالت راحت... سرم رو بلند کردم و لبخندی زدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" همین که علی‌آقا از اتاق بیرون اومد، رفتم طرفش و خیلی آروم گفتم: چی شد؟ نگاهی به توی اتاق انداخت... در رو بست و مثل خودم آروم گفت: انجام شد... دستام رو محکم بهم زدم و گفتم: اییییووووللل! دکتر فوری و با اخم گفت: هیسسسس... چه خبرته رسول؟ می‌خوای خواب از سرش بپره، هر چی رشته کردیم پنبه شه؟! خنده‌ی ریزی کردم... + ببخشید، میشه برم تو؟ - یعنی دو دقیقه نمی‌تونی ازش دور بمونی‌ها! لبخند تلخی زدم و سر به زیر گفتم: همیشه وقتی حال‌مون خراب بوده، کنارمون بوده و بهمون روحیه داده! می‌خوام با بودن کنارش یکم جبران کنم... - دمت گرم، خیلی بامعرفتی... سرم رو بالا گرفتم و گفتم: نه بیشتر از محمد! دستی به صورتش کشید و با بی‌حالی گفت: رسول... + جانم؟ - میگم... تو می‌دونی علی دقیقاً چی به سرمم تزریق کرد؟ رنگم پرید! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ن‍..نه آقا، از کجا بدونم؟ - نمی‌دونم چرا انقدر خسته‌ام، انگار خواب‌آور تزریق کرده... + اممم... خب... دو شبه که خوب نخوابیدید، طبیعیه که خسته باشید... + خیلی وقتا در طول یک‌هفته کمتر از دوساعت خوابیدم، یه جورایی عادت دارم... ولی الان منطقی نیست با دو روز کم‌خوابی انقدر احساس خواب‌آلودگی داشته باشم... دستش رو گرفتم و با محبت نگاهش کردم... + عیبی نداره، استراحت کنید... - پس تو چی؟ + من خیلی خسته نیستم، به قول خودتون عادت دارم... - باشه، پس واسه نماز صبح بیدارم کن... + چشم... لبخند قشنگی زد و آروم چشماش رو بست... کم‌کم آرام‌بخش تاثیرش رو گذاشت و خوابش برد... خیلی خسته بودم... خمیازه‌ای کشیدم و سرم رو روی ملافه تخت گذاشتم... خیلی زود پلکام سنگین شدن و به دنیای بی‌خبری فرو رفتم... - رسول‌جان... آقا‌رسول... با صدای محمد، آروم چشمام رو باز کردم... چندباری پلک زدم تا بتونم صورتش رو واضح‌تر ببینم... لبخند کم‌رنگی زدم و با صدای گرفته‌ای گفتم: جانِ رسول؟ با همون لبخند همیشگی گفت: جانت بی‌بلا... بی‌زحمت دستمو باز کن، اذانه... می‌خوام وضو بگیرم، همین‌جا نمازمو اول‌وقت بخونم... با شرمندگی سرم رو پایین انداختم... کم مونده بود دوباره گریه‌ام بگیره... - رسول... آروم سر بلند کردم و به چشمای خوش‌رنگش نگاه کردم... با جدیت توی چشمام نگاه می‌کرد! ابهت‌ش باعث شد ساکت بشم! - بهت گفته بودم خیلی لوسی؟ خنده‌ام رو کنترل کردم و گفتم: بارها آقا... - دوباره میگم... خیلی لوسی! + هرچی شما بگین... این‌بار با طعنه گفتم: میگم یه وقت آقای‌عبدی بخاطر هم‌صحبتی باهاتون توبیخمون نکنن؟ - تیکه می‌ندازی رسول‌خان؟ سرم رو پایین انداختم... - نمازم قضا میشه‌ها... سریع سرم رو بلند کردم... رفتم جلوی در و نگاهی به اطراف انداختم... وقتی خیالم راحت شد کسی نیست برگشتم توی اتاق و کلید رو درآوردم... دستبند رو باز کردم و قبل از اینکه محمد واکنشی نشون بده، جای دستبند رو بوسیدم... سریع خودش رو عقب کشید و دلخور گفت: عه عه... رسول یه چیزی بهت میگما! محکم بغلش کردم... بعد از مدت‌ها دستای مهربونش دور کمرم حلقه شد و مردونه به آغوشم کشید... چقدر دلم برای این آغوش تنگ شده بود... دوست داشتم ساعت از حرکت بایسته و تا آخر دنیا توی همین حالت بمونیم... - نه، مثل اینکه فایده نداره... قراره همین‌طور لوس بمونی، آره؟! صداش بغض داشت... هر دو تلخ خندیدیم... کمی بعد با بی‌میلی ازش جدا شدم و گفتم: التماس دعا... لبخند کم‌رنگی زد... از اتاق اومدم بیرون و نشستم روی صندلی... بالاخره بغضم سر باز کرد! دلم از زمین و زمان گرفته بود... موبایلم زنگ خورد که با دیدن اسم «ریحون🌿» صدام رو صاف کردم و جواب دادم... + جانم ریحانه؟ - درد نگیری، کجایید تو و فرشید؟ وقتی این‌طور حرف می‌زد، حتماً یه اتفاقی افتاده بود! صدای گرفته‌اش هم مهر تأیید می‌زد به اینکه یه چیزی شده... با نگرانی گفتم: چی شده ریحانه؟ - تازه داری میگی چی شده؟ تو وضعیت سارا رو نمی‌دونی؟ نمی‌دونی نگرانی براش خوب نیست؟ قلبم دیوانه‌وار به قفسه‌سینه‌ام می‌کوبید، داشتم سکته می‌کردم! + ریحانه میگی چی شده یا نه؟ سارا طوریش شده؟ با صدای بغض‌آلودی گفت: از بعدازظهر سه بار حالش بد شده، دارم سکته می‌کنم رسول! تو و فرشیدم که انگار نه انگار زن و زندگی دارید... حس کردم قلبم ایستاد... + ب‍..باشه ریحانه آروم... من الان میام، ولی... ولی یکی باید بیام جام! - هرکاری دلت می‌خواد بکن... درمونده گفتم: ببخشید آبجی، لوکیشن رو برام بفرست... قطع کرد... بلند شدم و رفتم توی اتاق... محمد هنوز داشت نماز می‌خوند... صبر کردم تا نمازش تموم بشه... بالاخره انتظارم به پایان رسید و سلام نمازش رو داد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کنارش زانو زدم و گفتم: قبول باشه... چرخید سمتم و با لبخند جواب داد: قبول حق باشه... توی صورتم دقیق شد و پرسید: چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ وای... مثل همیشه لو رفتم... سعی کردم به خودم مسلط باشم و لبخند بزنم تا مبادا بفهمه توی دلم چه خبره. نمی‌خواستم با وضعیت الانش نگران من هم باشه... + چ‍..چیزی نیست آقا... این‌بار توی چشمام نگاه کرد... - اگه دوست نداری بگی، مشکلی نیست... ولی الکی نگو چیزی نیست، چون حتماً یه اتفاقی افتاده که انقدر بهم ریخته‌ای! دستش رو گرفتم و با التماس گفتم: خیلی دعا کنید... سری تکون داد و گفت: حتماً، هر چی خدا بخواد... لبخندی کنج لبم نشست... همیشه حرف زدن باهاش و نگاه کردن به چهره آرومش، بهم آرامش می‌داد، حتی اگه فقط یه جمله می‌گفت! دستش رو گرفتم و گفتم: من برم یه تلفن بزنم، برمی‌گردم... بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم... شماره فرشید رو گرفتم که زود جواب داد... - بله رسول؟ + فرشید الان سایتی؟ - آره، چطور؟ + بیا بهداری، من یه کاری برام پیش اومده باید برم... - باشه، الان میام... اومدم بگم خبر تازه‌ای شده یا نه که قطع کرد! خیلی تعجب کردم، از صداش و لحن حرف‌زدنش معلوم بود حال و حوصله نداره و عصبیه... نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم: خدایا خودت این ماجراها رو ختم بخیر کن... باورم نمی‌شد... اون... اون محمد بود؟! چطور ممکنه؟ برای بچه‌ها هم غیرقابل قبول بود... چندبار دیگه فیلم رو عقب و جلو کردیم، اما... اما چهره شخص، چهره فرمانده بود! دستم رو به میز گرفتم و آروم نشستم روی صندلی... همه کارها و حرف‌های محمد توی این چند سال از جلوی چشمام رد شد! مهربونی‌هاش، شوخی‌کردن‌هاش، جدی بودنش توی کار و از همه مهم‌تر، عشقش به وطن و شهادت! چشمام رو محکم روی هم فشردم... خدایا یعنی همه اینا نقشه بوده؟ نه، نمی‌تونه اینطور باشه... حتماً... حتماً شبیه محمده... گریمش کردن که باور کنیم داداش‌مون جاسوسه! - سعید... پاشو... پاشو بریم... با شنیدن صدای داوود، به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم... حال بچه‌ها هم دست‌کمی از من نداشت! بلند شدم و رو به نگهبان گفتم: ممنون از همکاری‌تون... با خوشرویی جواب داد: خواهش می‌کنم، وظیفه بود... لبخند کم‌رنگی زدم و سر تکون دادم... از پارک بیرون رفتیم... سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به خیابون نگاه می‌کردم... فکرم بدجور درگیر شده بود! اگه کیانی رو هم دستگیر می‌کردیم، قطعاً محمد رو به عنوان نفوذی معرفی می‌کرد... حالا دیگه فقط یه راه داشتیم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: فقط یک راه! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" + صدق‌الله‌العلی‌العظیم... قرآن رو بوسیدم و بعد از بستنش، روی تخت گذاشتم... نفس عمیقی کشیدم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و از پنجره اتاق مشغول تماشای بیرون شدم... بابا و مامان با کلی اصرار رفتن خونه دایی‌مجید... عزیز رو هم راضی به رفتن کردم و قرار شد با مامان شب برگردن... بغض داشتم... دلم می‌خواست محمد پیشم باشه... از وقتی باهاش حرف زدم، بیشتر دلتنگش شدم... شاید اگه زهرا رو می‌دیدم، دلتنگیم کمتر می‌شد... دکمه کنار تخت رو فشار دادم... چند لحظه بعد، پرستاری وارد اتاق شد و با خوشرویی گفت: جانم؟ لبخندی زدم و گفتم: می‌خواستم اگه امکانش باشه، دخترم رو ببینم... کمی فکر کرد و گفت: اجازه بدید با مسئول بخش نوزادان و دکترتون هماهنگ کنم. سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفت... چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت و گفت: قبول کردن، فقط خیلی کوتاه باشه! چون هم خودتون باید استراحت کنید، هم اینکه ورود به اتاق نوزادان ممنوعه... برای همین فقط چند دقیقه می‌تونید ببینیدش... + عیبی نداره، ممنونم... جلوتر اومد و کمکم کرد... ویلچر رو کنار تخت کوچکی نگه داشت و کنارم ایستاد... اشاره‌ای به تخت کرد و با لبخند گفت: اینم دخترتون، من چند دقیقه دیگه برمی‌گردم... این رو گفت و از اتاق بیرون رفت... نگاهی به دخترکم انداختم... بدن نحیفش زیر اون لوله‌ها و دستگاه‌ها گم شده بود... چشمای قشنگش بسته بود... بغضم ترکید و اشکام بی‌صدا بارید... دستم رو روی شیشه‌ی تخت کشیدم و لبخند تلخی زدم... + قربون صورت ماهت بره مامان... تحمل کن دخترم، من مطمئنم خیلی زود حالت خوب میشه... دستی به چشمای خیسم کشیدم... + عزیزدلم، نه من، نه بابایی... طاقت نبود تو رو نداریم... می‌دونی چقدر لحظه‌شماری کردیم تا به دنیا بیای؟ می‌دونی چقدر دوست داریم؟ اگه... اگه زبونم لال طوریت بشه، من و بابایی دق می‌کنیم... آهی کشیدم و ادامه دادم: بابا‌محمدت این مدت خیلی اذیت شده، الانم... الانم گرفتاره... به اینجا که رسید، تلخ‌خندی گوشه لبم نشست... + خودش چیزی نگفته‌ها... این عادتِ محمده که همه چیز رو بریزه توی خودش و دم نزنه... من از چشماش خوندم! اگه... اگه تو... هق‌هقم اوج گرفت... سرم رو به شیشه چسبوندم و زار زدم: اگه تو نباشی، داغون میشه! ~ خانم... خانم‌محمدی حال‌تون خوبه؟ با صدای پرستار، سرم رو بالا گرفتم و زیر لب بله‌ای گفتم... - باید برگردیم اتاق‌تون... نگاهم رو برای چندمین‌بار به صورت دخترکوچولوم دادم... آروم با خودم زمزمه کردم: خیلی دوست دارم زهرایِ‌من:) پرستار ویلچر رو به حرکت درآورد و برگشتیم به اتاق... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چند دقیقه‌ای گذشت که بالاخره فرشید رسید... باهاش دست دادم و گفتم: خوبی؟ - بد نیستم، تو چطوری؟ + بد، خیلی بد... - چی شده؟ + فقط دعا کن فرشید... خیلی دعا کن... سر تکون داد و گفت: هر چی خیره ان‌شاءالله... علی‌آقا مشغول معاینه بود... دلم نمیومد همون‌جور یهو برم، ریحانه هم هنوز لوکیشن رو نفرستاده بود... دکتر معاینه‌ش تموم شد و گفت: وضعیتت خوبه خداروشکر، فقط یه ذره بیشتر به خودت برس آقا‌محمد! باور کن جای دوری نمیره... محمد سرش رو پایین انداخت و لبخند کم‌رنگی زد... علی‌آقا خطاب به ما گفت: می‌تونید برید... تشکری کردیم و از اتاق بیرون رفت... فرشید رو کرد به آقا‌محمد و گفت: بریم آقا؟ محمد سر تکون داد و گفت: بریم... بالبخند گفتم: پس جسارتاً چرا نشستین؟ ~ دستبند آقا‌رسول... کلافه شدم... چشمام رو محکم باز و بسته کردم و گفتم: آقا شما چه اصراری دارین باهاتون عینِ یه متهم واقعی برخورد بشه؟ - برای اینکه تا اطلاع‌ثانوی یه متهمم! قرار نیست چون خودم می‌دونم بی‌گناهم تافته جدا بافته باشم آقا‌رسول! اومدم چیزی بگم که فرشید رفت طرفش و با چشمایی که خالی از هر احساسی بودن گفت: دستاتون رو بیارین جلو... زبونم بند اومد! ناباور به فرشید نگاه می‌کردم... رفت طرفش و... بازم دستای داداش بی‌گناهم دستبند خورد:) افکارم رو پس زدم، رفتم طرف محمد و بغلش کردم که آروم توی گوشم گفت: مراقب کوچولوتون باش... به امیر و سعید و داوود هم بگو برن خونه‌هاشون، یه سر به خانواده‌شون بزنن... بوسه‌ای به شونه‌اش زدم و گفتم: چشم، خیال‌تون راحت... فرشید با حرص گفت: رسول دنبال شر می‌گردی که خوش و بش می‌کنی؟ این‌بار آقامحمد هم تعجب کرد، اما حرفی نزد... بخاطر وضعیت آقامحمد چیزی بهش نمی‌گفتم، ولی حرص و استرسم ترکیب شده بود و نتونستم خودم رو کنترل کنم... با اخم گفتم: به نظرت بهتر نیست یه سر بری خونه؟ بهش برخورد که گفت: اونو خودم تشخیص میدم! پوزخندی زدم و با همون حرص گفتم: عه؟ خواهر من چه گناهی کرده که سه‌روزه یه سر بهش نزدی؟ صداش بالا رفت... - رسول بس می‌کنی یا نه؟ یهو آقامحمد با صدای بلندی گفت: بسه! بچه شدین؟ برخلاف فرشید که با اخم آقامحمد رو نگاه می‌کرد، سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم... از اتاق که بیرون رفتن، صدای پیامک گوشیم اومد... ریحانه لوکیشن رو فرستاده بود و زیرش هم نوشته بود: اینترنت قطع شده بود، الان تونستم بفرستم... سریع رفتم توی پارکینگ و خواستم سوار ماشین بشم که همون لحظه بقیه‌ی بچه‌ها هم رسیدن... سعید رو صدا کردم که اومد سمتم و گفت: بله؟ + سارا از عصر دو سه بار حالش بد شده، دارم میرم بیمارستان... دستش رو گذاشت روی سرش و با ترس گفت: یاحسین! چرا؟ کلافه گفتم: نمی‌دونم، میای؟ - آره آره... سریع اومدم بشینم پشت فرمون که سعید گفت: بده من سوییچو، هنوز زوده به کشتن‌مون بدی! بدون مخالفت سوئیچ رو دادم دستش و نشستم روی صندلی شاگرد... مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که سعید گفت: این‌طوری قول دادی مراقبش باشی؟ متعجب و ناباور به سعید خیره شدم... آروم لب زدم: سعید... بدون اینکه نگاه از جاده بگیره، تند گفت: هیچی نگو رسول، هیچی نگو! با دلخوری و عصبی گفتم: تو وضعیت محمدو نمی‌دونی؟ توی این شرایط بذارم برم خونه؟ یهو ترمز گرفت... چرخید سمتم و داد زد: تو چی؟ تو وضعیت سارا رو نمی‌دونی؟ نمی‌دونی استرس براش خوب نیست؟ نمی‌دونی وقتی سه‌روز از حالت بی‌خبرش می‌ذاری، چه بلایی سرش میاد؟؟؟ از ترس ساکت شدم! بحثم با فرشید از جلوی چشمام رد شد... من که خودم پاک فراموش کرده بودم زن و زندگی دارم، از فرشید چه انتظاری داشتم؟ سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: شرمنده‌ام... دستی به صورتش کشید... - دشمن امیرالمومنین شرمنده، تو ببخش اعصابم خورده... سرم رو بالا گرفتم و آروم نگاهش کردم... + چیزی شده؟ - میگم بهت، فعلا سارا مهم‌تره... با صدای بوقِ ماشین‌های پشت سرمون، سعید نگاهش رو از من گرفت و حرکت کرد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" خیلی عصبی شدم... یعنی... یعنی واقعاً محمد خیانت‌کاره؟! کمتر از سه‌ساله که توی تیمشم، ولی توی همین مدت برام مثل برادر شده! نمی‌خواستم باور کنم، ولی همه‌چیز بر علیه‌ش بود! دلم می‌گفت اون نمی‌تونه جاسوس باشه، ولی عقلم می‌گفت اون یه خیانت‌کاره! از اونجایی که تا حد زیادی منطقی بودم، معمولاً بیشتر به عقل اعتماد می‌کردم تا دل! با صدایی که خودمم به زور شنیدم رو به امیر گفتم: من خودم میرم، فعلأ... منتظر جواب و واکنش کسی نشدم و فوری زدم بیرون... الان فقط کار کردن می‌تونست کمی آرومم کنه... تصمیم گرفتم برگردم سایت... یه موتور گرفتم و بهش آدرس دادم... دوتا کوچه پایین‌تر از اداره پیاده شدم و بعد از حساب کردن کرایه، پیاده رفتم طرف سایت... چند دقیقه‌ای از برگشتنم می‌گذشت که صدای زنگ موبایلم منو از افکارم بیرون کشید! سعید بود، تماس رو وصل کردم که فوری گفت: کجا گذاشتی رفتی؟ + حالم خوب نبود، موتور گرفتم برگشتم سایت... شما چرا برنگشتید؟ - ماشین پنچر شد، همین چند دقیقه پیش زاپاس عوض کردیم، نزدیکیم... + باشه... کاری نداری؟ - چته فرشید؟ + چیزیم نیست، فقط یه ذره بی‌حوصله‌ام... همین! - نه خیر، فقط همین نیست! تو دلت از یه جای دیگه پره، به محمد شک داری آره؟! چشمام رو محکم روی هم فشردم و گفتم: الان حوصله ندارم، بعداً با هم حرف می‌زنیم! فعلا خداحافظ... سریع قطع کردم... هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد... با دیدن شماره رسول، پوفی کردم و جواب دادم... چشمم که به محمد خورد، ناخواسته عصبی شدم و بهم ریختم... بعد از بحث با رسول، از اتاق بیرون رفتیم... حال رسول خوب نبود... خودش چیزی نگفته بود، اما از رفتار و حرکاتش مشخص بود یه چیزی اذیتش می‌کنه... می‌دونستم خستگیم بخاطر خواب‌آوریه که علی به سرمم تزریق کرده و می‌دونستم رسول ازش خواسته... حتی کمی غیرمستقیم به روش آوردم، اما وقتی رنگش پرید و نگران شد، دیگه ادامه ندادم... بعد از نماز صبح، علی معاینم کرد و رفت... از بچه‌ها خواستم دستبند بزنن... همون‌طور که حدس می‌زدم رسول مخالفت کرد... اما برخلاف تصورم، فرشید بدون هیچ مخالفتی دستام رو دستبند زد... بعد از بحثش با رسول، از اتاق بیرون رفتیم و از طریق درِ پشتی رفتیم طرف بازداشتگاه... هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که با حرفی که فرشید زد، قلبم از حرکت ایستاد! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: بابت تأخیر عذر می‌خوام، به شدت درگیر بودم:)🌱 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" هر چی می‌گذشت، سرعت ماشین بیشتر می‌شد! دستم رو به داشبورد تکیه داده بودم و با ترس زیرلب ذکر می‌گفتم. اولین‌بار بود که می‌دیدم سعید اینطور رانندگی می‌کنه و لایی می‌کشه! لبام رو تر کردم و با لبخندی زورکی گفتم: سعید داداش، آروم‌تر برو... دیر رسیدن که بهتر از هرگز نرسیدنه! نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به جاده داد. با لحن پر حرصی گفت: رسول توی این شرایط هم دست از شوخی برنمی‌داری؟ لایی بدی کشید که باعث شد یا‌حسینی بگم و لبم رو گاز بگیرم. نفسی گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم! + شوخی چیه داداشِ من؟! تو سوییچ رو از من گرفتی که تصادف نکنیم، نه اینکه خودت به کشتن‌مون بدی! اینو که گفتم، کمی از سرعت ماشین کم کرد، نفس راحتی کشیدم و چشمام رو بستم. رفتیم طرف سالن... همون بیمارستانی بود که سارا توش کار می‌کرد و برای همین بعضی از پرسنل رو می‌شناختم. با چشم دنبال ریحانه گشتم که دیدم رو به روی اورژانس نشسته... + سعید ریحانه اونجاست! رفتیم سمتش، با دیدمون بلند شد و سلام کرد که جوابش رو دادیم. فوری و با نگرانی پرسیدم: سارا کجاست؟ حالش چطوره؟ ~ توی اورژانسه، الان بهتره.. + به مامان اینا گفتی؟! ~ آره... دیشب به زور فرستادم‌شون خونه، خودم موندم. لبخندی روی لبام نقش بست. + ممنون آبجی، ببخشید که نگرانت کردم. لبخند کم‌رنگی و چیزی نگفت... تلفن سعید زنگ خورد، ببخشیدی گفت و کمی اَزَمون دور شد تا جواب بده... ~ از فرشید خبر داری؟ لبخند مهربونی زدم و آروم گفتم: خیالت راحت، حالش خوبه... نفس عمیقی کشید و زیر لب خداروشکری گفت... + میگم... می‌تونم سارا رو ببینم؟! ~ آره، همین اتاق رو‌به‌روئه! سر تکون دادم و آروم قدم برداشتم سمت اتاق... - اگه زمان به عقب برمی‌گشت هیچ‌وقت برای حضور توی تیمت انقدر خوشحال نمی‌شدم، انقدر بهت وابسته نمی‌شدم آقامحمد... ایستادم و با تردید پرسیدم: منظورت چیه فرشید؟ اون هم ایستاد. چرخید سمتم و خیلی جدی گفت: هم‌صحبتی باهاتون برام مسئولیت داره، همینم زیادی بود! فقط خیلی روی دلم سنگینی می‌کرد. بفرمایید لطفاً... بغض، راه نفسم رو بست! باورم نمی‌شد؛ یعنی واقعاً به من شک داشت؟! بغضم رو به زور قورت دادم و با پاهایی لرزون به راه افتادم... کلید رو از جیبش درآورد و دستام رو باز کرد. مچ دستم رو به آرومی ماساژ دادم، خواست بره که بازوش رو گرفتم! روشو ازم گرفت... + فرشید منو نگاه کن! بی‌توجه به حرفم بازوش رو از توی دستم بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: متأسفم، نمی‌تونم چنین کاری بکنم! عصبی گفتم: تو چت شده؟ واقعاً به من شک داری؟! زل زد توی چشمام... توی چهره‌اش و چشماش هیچ خبری از مهربونی و دوست داشتنِ سابق نبود! - آره... شک دارم، فقط امیدوارم به یقین تبدیل نشه! منتظر جوابم نموند و رفت. رفت و دل منو شکوند، رفت و منو با یه دنیا بغض تنها گذاشت.. رفیقی که فکر می‌کردم بهم اعتماد داره و خوب منو می‌شناسه، باورم نکرد و رفت:)! - آقا... آقا حال‌تون خوبه؟! با صدای ا‌میرحسین، به خودم اومدم! خبری از فرشید نبود، واقعاً رفته بود. چرخیدم طرف امیر و گفتم: آره، خوبم... - صبحانه خوردید؟ سرم رو به نشونهٔ «نه» تکون دادم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل سلول هدایتم کرد.. - یکم استراحت کنید تا براتون صبحانه بیارم. نفس عمیقی کشیدم. + میل ندارم... با دلخوری گفت: آقا لطفاً، یک‌ساعت دیگه وقت داروهاتونه! با معده خالی که نمی‌تونید بخورید. لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه، حالا ناراحت نشو... ریز خندید و گفت: چشم، فعلا با‌اجازه.. سر تکون دادم و بیرون رفت... گوشه‌ای نشستم و زانوهام رو بغل کردم، سرم رو روشون گذاشتم و شروع کردم به زمزمه کردن آیات نورانی قرآن تا دلم آروم بگیره... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چشمای قشنگش بسته بود، بغضم گرفت! تصور اینکه بخاطر من اینطوری شده، داغونم می‌کرد! نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی صندلی... صدام رو صاف کردم و آروم لب زدم: ساراجان، بیداری؟ پلکش لرزید، اما چشماش رو باز نکرد! فهمیدم ازم دلخوره، حقم داشت. دستم رو روی دستش گذاشتم. + مرگِ رسول اگه بیداری چشماتو باز کن، صدام بزن. می‌دونی چقدر دلم واسه صدات و چشمای خوشگلت تنگ شده؟ چند لحظه که گذشت، به آرومی چشماش رو باز کرد. ولی هیچی نگفت، حتی نگاهم نکرد! قلبم داشت آتیش می‌گرفت. اومدم حرفی بزنم که لب باز کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: یادمه روز خواستگاری بهم گفتی مهم‌ترین چیز توی دنیا برام خانوادمه! گفتی حتی اگه توی بدترین شرایط باشی، از حالت بی‌خبرم نمی‌ذاری! ولی حالا... سرم رو پایین انداختم و گفتم: کسی که بخاطرش نتونستم از حالم باخبرت کنم، دست‌کمی از برادرم نداره! حس کردم رنگ نگاهش تغییر کرد.. صبحانه رو به زور و اصرار ا‌میرحسین خوردم، فقط در حد چند لقمه و اونم بخاطر داروها... صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد که باعث شد سرم رو بالا بیارم... آقای‌عبدی اومدن توی سلول و گفتن: خوبی؟ به احترام‌شون بلند شدم و با اینکه حالم خراب بود گفتم: سلام آقا... ممنون، شما خوبید؟ - بد نیستم. محمد؟ + جانم آقا؟ - حدوداً یک‌ساعت پیش، همسرت از بیمارستان مرخص شد! به آرومی و با تعجب لب زدم: واقعاً؟! سر تکون دادن و گفتن: آره، البته با رضایت خودشون! نفس عمیقی کشیدم که ادامه دادن: ولی دخترت هنوز بیمارستانه! با یادآوری زهرا، حالم بدتر شد... آهی کشیدم و گفتم: بله آقا، دکتر گفت باید توی دستگاه باشه... - امروز می‌تونی تا شب بری بیمارستان یا خونه؛ فقط این دوجا! سرم رو بالا گرفتم و با بهت و خوشحالی گفتم: واقعا آقا؟ لبخند کم‌رنگی زدن و گفتن: بله، واقعاً... + ولی... انگار فهمیدن چی می‌خوام بگم که زود گفتن: هیچ پارتی بازی و سفارشی درکار نبوده محمد! از قاضی خواهش کردم، ایشونم بخاطر سابقه‌ی‌کاریت اجازه دادن. لبخندی روی لبم شکل گرفت... + ممنون آقا، زحمت کشیدین. با همون لبخند جلوتر اومدن، دست‌شون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: زحمت نه، وظیفه‌ام بود! ان‌شاءالله که حال دخترت هم خوب بشه. + ممنونم، ان‌شاءالله... - فقط یادت نره، قبل از ساعت یک‌نصف شب اینجا باش! + چشم آقا، با‌اجازه... خواستم از کنارشون رد بشم که گفتن: محمد صبر کن! + جانم؟ با چشمای لرزون نگاهم کردن، انگار می‌خواستن حرفی بزنن که گفتنش براشون سخت بود... بالاخره بعد از کلی این‌پا اون‌پا کردن گفتن: همین‌طوری نمی‌تونی بری، یعنی... این دفعه با دفعه‌ی قبل فرق داره! استرس به جونم افتاد! + چ‍...چه فرقی داره آقا؟ باز هم سکوت کردن... نگاهم رفت سمت امیرحسین که کنار در ایستاده بود... فهمید دارم نگاهش می‌کنم، حالت چهره‌اش غمگین شد و سرش رو پایین انداخت و رفت... دوباره نگاهم رو به آقای‌عبدی دادم و گفتم: آقا میشه بگین این‌بار با دفعه‌ی قبل چه فرقی داره؟ نفس عمیقی کشیدن و گفتن: دفعه‌ی قبل که دیر کردین، سازمان حساس شد! حتی می‌خواستن بیان و... ادامه ندادن! تلخ‌خندی زدم و در ادامه حرف‌شون گفتم: بیان و دستگیرم کنن. با چشمای خسته‌شون زل زدن توی چشمام و گفتن: آره، می‌خواستن بیان و ببرنت که گفتم کاملا اتفاقی بوده و هیچ عمدی در کار نبوده! برای همین هم نیومدن، اما همون‌طور که گفتم حساس‌تر شدن! باید... باید با مراقبت بری! با اینکه هنوز استرس داشتم، نفس راحتی کشیدم و با لبخند گفتم: آقا دفعه‌ی قبل هم بچه‌ها همراهم اومدن و با مراقبت رفتم...... پریدن وسط حرفم و عصبی گفتن: اون مراقبت نه محمد! لبخندم محو شد. + پس... پس چی آقا؟ چرخیدن عقب... رد نگاه‌شون رو گرفتم و رسیدم به امیرحسین که یه شئ دستش بود. جلوتر که اومد فهمیدم ماجرا چیه! واقعا شوکه شدم. نگاهی به آقای‌عبدی انداختم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy