eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" همین که علی‌آقا از اتاق بیرون اومد، رفتم طرفش و خیلی آروم گفتم: چی شد؟ نگاهی به توی اتاق انداخت... در رو بست و مثل خودم آروم گفت: انجام شد... دستام رو محکم بهم زدم و گفتم: اییییووووللل! دکتر فوری و با اخم گفت: هیسسسس... چه خبرته رسول؟ می‌خوای خواب از سرش بپره، هر چی رشته کردیم پنبه شه؟! خنده‌ی ریزی کردم... + ببخشید، میشه برم تو؟ - یعنی دو دقیقه نمی‌تونی ازش دور بمونی‌ها! لبخند تلخی زدم و سر به زیر گفتم: همیشه وقتی حال‌مون خراب بوده، کنارمون بوده و بهمون روحیه داده! می‌خوام با بودن کنارش یکم جبران کنم... - دمت گرم، خیلی بامعرفتی... سرم رو بالا گرفتم و گفتم: نه بیشتر از محمد! دستی به صورتش کشید و با بی‌حالی گفت: رسول... + جانم؟ - میگم... تو می‌دونی علی دقیقاً چی به سرمم تزریق کرد؟ رنگم پرید! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ن‍..نه آقا، از کجا بدونم؟ - نمی‌دونم چرا انقدر خسته‌ام، انگار خواب‌آور تزریق کرده... + اممم... خب... دو شبه که خوب نخوابیدید، طبیعیه که خسته باشید... + خیلی وقتا در طول یک‌هفته کمتر از دوساعت خوابیدم، یه جورایی عادت دارم... ولی الان منطقی نیست با دو روز کم‌خوابی انقدر احساس خواب‌آلودگی داشته باشم... دستش رو گرفتم و با محبت نگاهش کردم... + عیبی نداره، استراحت کنید... - پس تو چی؟ + من خیلی خسته نیستم، به قول خودتون عادت دارم... - باشه، پس واسه نماز صبح بیدارم کن... + چشم... لبخند قشنگی زد و آروم چشماش رو بست... کم‌کم آرام‌بخش تاثیرش رو گذاشت و خوابش برد... خیلی خسته بودم... خمیازه‌ای کشیدم و سرم رو روی ملافه تخت گذاشتم... خیلی زود پلکام سنگین شدن و به دنیای بی‌خبری فرو رفتم... - رسول‌جان... آقا‌رسول... با صدای محمد، آروم چشمام رو باز کردم... چندباری پلک زدم تا بتونم صورتش رو واضح‌تر ببینم... لبخند کم‌رنگی زدم و با صدای گرفته‌ای گفتم: جانِ رسول؟ با همون لبخند همیشگی گفت: جانت بی‌بلا... بی‌زحمت دستمو باز کن، اذانه... می‌خوام وضو بگیرم، همین‌جا نمازمو اول‌وقت بخونم... با شرمندگی سرم رو پایین انداختم... کم مونده بود دوباره گریه‌ام بگیره... - رسول... آروم سر بلند کردم و به چشمای خوش‌رنگش نگاه کردم... با جدیت توی چشمام نگاه می‌کرد! ابهت‌ش باعث شد ساکت بشم! - بهت گفته بودم خیلی لوسی؟ خنده‌ام رو کنترل کردم و گفتم: بارها آقا... - دوباره میگم... خیلی لوسی! + هرچی شما بگین... این‌بار با طعنه گفتم: میگم یه وقت آقای‌عبدی بخاطر هم‌صحبتی باهاتون توبیخمون نکنن؟ - تیکه می‌ندازی رسول‌خان؟ سرم رو پایین انداختم... - نمازم قضا میشه‌ها... سریع سرم رو بلند کردم... رفتم جلوی در و نگاهی به اطراف انداختم... وقتی خیالم راحت شد کسی نیست برگشتم توی اتاق و کلید رو درآوردم... دستبند رو باز کردم و قبل از اینکه محمد واکنشی نشون بده، جای دستبند رو بوسیدم... سریع خودش رو عقب کشید و دلخور گفت: عه عه... رسول یه چیزی بهت میگما! محکم بغلش کردم... بعد از مدت‌ها دستای مهربونش دور کمرم حلقه شد و مردونه به آغوشم کشید... چقدر دلم برای این آغوش تنگ شده بود... دوست داشتم ساعت از حرکت بایسته و تا آخر دنیا توی همین حالت بمونیم... - نه، مثل اینکه فایده نداره... قراره همین‌طور لوس بمونی، آره؟! صداش بغض داشت... هر دو تلخ خندیدیم... کمی بعد با بی‌میلی ازش جدا شدم و گفتم: التماس دعا... لبخند کم‌رنگی زد... از اتاق اومدم بیرون و نشستم روی صندلی... بالاخره بغضم سر باز کرد! دلم از زمین و زمان گرفته بود... موبایلم زنگ خورد که با دیدن اسم «ریحون🌿» صدام رو صاف کردم و جواب دادم... + جانم ریحانه؟ - درد نگیری، کجایید تو و فرشید؟ وقتی این‌طور حرف می‌زد، حتماً یه اتفاقی افتاده بود! صدای گرفته‌اش هم مهر تأیید می‌زد به اینکه یه چیزی شده... با نگرانی گفتم: چی شده ریحانه؟ - تازه داری میگی چی شده؟ تو وضعیت سارا رو نمی‌دونی؟ نمی‌دونی نگرانی براش خوب نیست؟ قلبم دیوانه‌وار به قفسه‌سینه‌ام می‌کوبید، داشتم سکته می‌کردم! + ریحانه میگی چی شده یا نه؟ سارا طوریش شده؟ با صدای بغض‌آلودی گفت: از بعدازظهر سه بار حالش بد شده، دارم سکته می‌کنم رسول! تو و فرشیدم که انگار نه انگار زن و زندگی دارید... حس کردم قلبم ایستاد... + ب‍..باشه ریحانه آروم... من الان میام، ولی... ولی یکی باید بیام جام! - هرکاری دلت می‌خواد بکن... درمونده گفتم: ببخشید آبجی، لوکیشن رو برام بفرست... قطع کرد... بلند شدم و رفتم توی اتاق... محمد هنوز داشت نماز می‌خوند... صبر کردم تا نمازش تموم بشه... بالاخره انتظارم به پایان رسید و سلام نمازش رو داد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کنارش زانو زدم و گفتم: قبول باشه... چرخید سمتم و با لبخند جواب داد: قبول حق باشه... توی صورتم دقیق شد و پرسید: چی شده؟ چرا رنگت پریده؟ وای... مثل همیشه لو رفتم... سعی کردم به خودم مسلط باشم و لبخند بزنم تا مبادا بفهمه توی دلم چه خبره. نمی‌خواستم با وضعیت الانش نگران من هم باشه... + چ‍..چیزی نیست آقا... این‌بار توی چشمام نگاه کرد... - اگه دوست نداری بگی، مشکلی نیست... ولی الکی نگو چیزی نیست، چون حتماً یه اتفاقی افتاده که انقدر بهم ریخته‌ای! دستش رو گرفتم و با التماس گفتم: خیلی دعا کنید... سری تکون داد و گفت: حتماً، هر چی خدا بخواد... لبخندی کنج لبم نشست... همیشه حرف زدن باهاش و نگاه کردن به چهره آرومش، بهم آرامش می‌داد، حتی اگه فقط یه جمله می‌گفت! دستش رو گرفتم و گفتم: من برم یه تلفن بزنم، برمی‌گردم... بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم... شماره فرشید رو گرفتم که زود جواب داد... - بله رسول؟ + فرشید الان سایتی؟ - آره، چطور؟ + بیا بهداری، من یه کاری برام پیش اومده باید برم... - باشه، الان میام... اومدم بگم خبر تازه‌ای شده یا نه که قطع کرد! خیلی تعجب کردم، از صداش و لحن حرف‌زدنش معلوم بود حال و حوصله نداره و عصبیه... نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم: خدایا خودت این ماجراها رو ختم بخیر کن... باورم نمی‌شد... اون... اون محمد بود؟! چطور ممکنه؟ برای بچه‌ها هم غیرقابل قبول بود... چندبار دیگه فیلم رو عقب و جلو کردیم، اما... اما چهره شخص، چهره فرمانده بود! دستم رو به میز گرفتم و آروم نشستم روی صندلی... همه کارها و حرف‌های محمد توی این چند سال از جلوی چشمام رد شد! مهربونی‌هاش، شوخی‌کردن‌هاش، جدی بودنش توی کار و از همه مهم‌تر، عشقش به وطن و شهادت! چشمام رو محکم روی هم فشردم... خدایا یعنی همه اینا نقشه بوده؟ نه، نمی‌تونه اینطور باشه... حتماً... حتماً شبیه محمده... گریمش کردن که باور کنیم داداش‌مون جاسوسه! - سعید... پاشو... پاشو بریم... با شنیدن صدای داوود، به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم... حال بچه‌ها هم دست‌کمی از من نداشت! بلند شدم و رو به نگهبان گفتم: ممنون از همکاری‌تون... با خوشرویی جواب داد: خواهش می‌کنم، وظیفه بود... لبخند کم‌رنگی زدم و سر تکون دادم... از پارک بیرون رفتیم... سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و به خیابون نگاه می‌کردم... فکرم بدجور درگیر شده بود! اگه کیانی رو هم دستگیر می‌کردیم، قطعاً محمد رو به عنوان نفوذی معرفی می‌کرد... حالا دیگه فقط یه راه داشتیم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: فقط یک راه! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" + صدق‌الله‌العلی‌العظیم... قرآن رو بوسیدم و بعد از بستنش، روی تخت گذاشتم... نفس عمیقی کشیدم، سرم رو به دیوار تکیه دادم و از پنجره اتاق مشغول تماشای بیرون شدم... بابا و مامان با کلی اصرار رفتن خونه دایی‌مجید... عزیز رو هم راضی به رفتن کردم و قرار شد با مامان شب برگردن... بغض داشتم... دلم می‌خواست محمد پیشم باشه... از وقتی باهاش حرف زدم، بیشتر دلتنگش شدم... شاید اگه زهرا رو می‌دیدم، دلتنگیم کمتر می‌شد... دکمه کنار تخت رو فشار دادم... چند لحظه بعد، پرستاری وارد اتاق شد و با خوشرویی گفت: جانم؟ لبخندی زدم و گفتم: می‌خواستم اگه امکانش باشه، دخترم رو ببینم... کمی فکر کرد و گفت: اجازه بدید با مسئول بخش نوزادان و دکترتون هماهنگ کنم. سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفت... چند دقیقه بعد با یه ویلچر برگشت و گفت: قبول کردن، فقط خیلی کوتاه باشه! چون هم خودتون باید استراحت کنید، هم اینکه ورود به اتاق نوزادان ممنوعه... برای همین فقط چند دقیقه می‌تونید ببینیدش... + عیبی نداره، ممنونم... جلوتر اومد و کمکم کرد... ویلچر رو کنار تخت کوچکی نگه داشت و کنارم ایستاد... اشاره‌ای به تخت کرد و با لبخند گفت: اینم دخترتون، من چند دقیقه دیگه برمی‌گردم... این رو گفت و از اتاق بیرون رفت... نگاهی به دخترکم انداختم... بدن نحیفش زیر اون لوله‌ها و دستگاه‌ها گم شده بود... چشمای قشنگش بسته بود... بغضم ترکید و اشکام بی‌صدا بارید... دستم رو روی شیشه‌ی تخت کشیدم و لبخند تلخی زدم... + قربون صورت ماهت بره مامان... تحمل کن دخترم، من مطمئنم خیلی زود حالت خوب میشه... دستی به چشمای خیسم کشیدم... + عزیزدلم، نه من، نه بابایی... طاقت نبود تو رو نداریم... می‌دونی چقدر لحظه‌شماری کردیم تا به دنیا بیای؟ می‌دونی چقدر دوست داریم؟ اگه... اگه زبونم لال طوریت بشه، من و بابایی دق می‌کنیم... آهی کشیدم و ادامه دادم: بابا‌محمدت این مدت خیلی اذیت شده، الانم... الانم گرفتاره... به اینجا که رسید، تلخ‌خندی گوشه لبم نشست... + خودش چیزی نگفته‌ها... این عادتِ محمده که همه چیز رو بریزه توی خودش و دم نزنه... من از چشماش خوندم! اگه... اگه تو... هق‌هقم اوج گرفت... سرم رو به شیشه چسبوندم و زار زدم: اگه تو نباشی، داغون میشه! ~ خانم... خانم‌محمدی حال‌تون خوبه؟ با صدای پرستار، سرم رو بالا گرفتم و زیر لب بله‌ای گفتم... - باید برگردیم اتاق‌تون... نگاهم رو برای چندمین‌بار به صورت دخترکوچولوم دادم... آروم با خودم زمزمه کردم: خیلی دوست دارم زهرایِ‌من:) پرستار ویلچر رو به حرکت درآورد و برگشتیم به اتاق... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چند دقیقه‌ای گذشت که بالاخره فرشید رسید... باهاش دست دادم و گفتم: خوبی؟ - بد نیستم، تو چطوری؟ + بد، خیلی بد... - چی شده؟ + فقط دعا کن فرشید... خیلی دعا کن... سر تکون داد و گفت: هر چی خیره ان‌شاءالله... علی‌آقا مشغول معاینه بود... دلم نمیومد همون‌جور یهو برم، ریحانه هم هنوز لوکیشن رو نفرستاده بود... دکتر معاینه‌ش تموم شد و گفت: وضعیتت خوبه خداروشکر، فقط یه ذره بیشتر به خودت برس آقا‌محمد! باور کن جای دوری نمیره... محمد سرش رو پایین انداخت و لبخند کم‌رنگی زد... علی‌آقا خطاب به ما گفت: می‌تونید برید... تشکری کردیم و از اتاق بیرون رفت... فرشید رو کرد به آقا‌محمد و گفت: بریم آقا؟ محمد سر تکون داد و گفت: بریم... بالبخند گفتم: پس جسارتاً چرا نشستین؟ ~ دستبند آقا‌رسول... کلافه شدم... چشمام رو محکم باز و بسته کردم و گفتم: آقا شما چه اصراری دارین باهاتون عینِ یه متهم واقعی برخورد بشه؟ - برای اینکه تا اطلاع‌ثانوی یه متهمم! قرار نیست چون خودم می‌دونم بی‌گناهم تافته جدا بافته باشم آقا‌رسول! اومدم چیزی بگم که فرشید رفت طرفش و با چشمایی که خالی از هر احساسی بودن گفت: دستاتون رو بیارین جلو... زبونم بند اومد! ناباور به فرشید نگاه می‌کردم... رفت طرفش و... بازم دستای داداش بی‌گناهم دستبند خورد:) افکارم رو پس زدم، رفتم طرف محمد و بغلش کردم که آروم توی گوشم گفت: مراقب کوچولوتون باش... به امیر و سعید و داوود هم بگو برن خونه‌هاشون، یه سر به خانواده‌شون بزنن... بوسه‌ای به شونه‌اش زدم و گفتم: چشم، خیال‌تون راحت... فرشید با حرص گفت: رسول دنبال شر می‌گردی که خوش و بش می‌کنی؟ این‌بار آقامحمد هم تعجب کرد، اما حرفی نزد... بخاطر وضعیت آقامحمد چیزی بهش نمی‌گفتم، ولی حرص و استرسم ترکیب شده بود و نتونستم خودم رو کنترل کنم... با اخم گفتم: به نظرت بهتر نیست یه سر بری خونه؟ بهش برخورد که گفت: اونو خودم تشخیص میدم! پوزخندی زدم و با همون حرص گفتم: عه؟ خواهر من چه گناهی کرده که سه‌روزه یه سر بهش نزدی؟ صداش بالا رفت... - رسول بس می‌کنی یا نه؟ یهو آقامحمد با صدای بلندی گفت: بسه! بچه شدین؟ برخلاف فرشید که با اخم آقامحمد رو نگاه می‌کرد، سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم... از اتاق که بیرون رفتن، صدای پیامک گوشیم اومد... ریحانه لوکیشن رو فرستاده بود و زیرش هم نوشته بود: اینترنت قطع شده بود، الان تونستم بفرستم... سریع رفتم توی پارکینگ و خواستم سوار ماشین بشم که همون لحظه بقیه‌ی بچه‌ها هم رسیدن... سعید رو صدا کردم که اومد سمتم و گفت: بله؟ + سارا از عصر دو سه بار حالش بد شده، دارم میرم بیمارستان... دستش رو گذاشت روی سرش و با ترس گفت: یاحسین! چرا؟ کلافه گفتم: نمی‌دونم، میای؟ - آره آره... سریع اومدم بشینم پشت فرمون که سعید گفت: بده من سوییچو، هنوز زوده به کشتن‌مون بدی! بدون مخالفت سوئیچ رو دادم دستش و نشستم روی صندلی شاگرد... مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که سعید گفت: این‌طوری قول دادی مراقبش باشی؟ متعجب و ناباور به سعید خیره شدم... آروم لب زدم: سعید... بدون اینکه نگاه از جاده بگیره، تند گفت: هیچی نگو رسول، هیچی نگو! با دلخوری و عصبی گفتم: تو وضعیت محمدو نمی‌دونی؟ توی این شرایط بذارم برم خونه؟ یهو ترمز گرفت... چرخید سمتم و داد زد: تو چی؟ تو وضعیت سارا رو نمی‌دونی؟ نمی‌دونی استرس براش خوب نیست؟ نمی‌دونی وقتی سه‌روز از حالت بی‌خبرش می‌ذاری، چه بلایی سرش میاد؟؟؟ از ترس ساکت شدم! بحثم با فرشید از جلوی چشمام رد شد... من که خودم پاک فراموش کرده بودم زن و زندگی دارم، از فرشید چه انتظاری داشتم؟ سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: شرمنده‌ام... دستی به صورتش کشید... - دشمن امیرالمومنین شرمنده، تو ببخش اعصابم خورده... سرم رو بالا گرفتم و آروم نگاهش کردم... + چیزی شده؟ - میگم بهت، فعلا سارا مهم‌تره... با صدای بوقِ ماشین‌های پشت سرمون، سعید نگاهش رو از من گرفت و حرکت کرد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" خیلی عصبی شدم... یعنی... یعنی واقعاً محمد خیانت‌کاره؟! کمتر از سه‌ساله که توی تیمشم، ولی توی همین مدت برام مثل برادر شده! نمی‌خواستم باور کنم، ولی همه‌چیز بر علیه‌ش بود! دلم می‌گفت اون نمی‌تونه جاسوس باشه، ولی عقلم می‌گفت اون یه خیانت‌کاره! از اونجایی که تا حد زیادی منطقی بودم، معمولاً بیشتر به عقل اعتماد می‌کردم تا دل! با صدایی که خودمم به زور شنیدم رو به امیر گفتم: من خودم میرم، فعلأ... منتظر جواب و واکنش کسی نشدم و فوری زدم بیرون... الان فقط کار کردن می‌تونست کمی آرومم کنه... تصمیم گرفتم برگردم سایت... یه موتور گرفتم و بهش آدرس دادم... دوتا کوچه پایین‌تر از اداره پیاده شدم و بعد از حساب کردن کرایه، پیاده رفتم طرف سایت... چند دقیقه‌ای از برگشتنم می‌گذشت که صدای زنگ موبایلم منو از افکارم بیرون کشید! سعید بود، تماس رو وصل کردم که فوری گفت: کجا گذاشتی رفتی؟ + حالم خوب نبود، موتور گرفتم برگشتم سایت... شما چرا برنگشتید؟ - ماشین پنچر شد، همین چند دقیقه پیش زاپاس عوض کردیم، نزدیکیم... + باشه... کاری نداری؟ - چته فرشید؟ + چیزیم نیست، فقط یه ذره بی‌حوصله‌ام... همین! - نه خیر، فقط همین نیست! تو دلت از یه جای دیگه پره، به محمد شک داری آره؟! چشمام رو محکم روی هم فشردم و گفتم: الان حوصله ندارم، بعداً با هم حرف می‌زنیم! فعلا خداحافظ... سریع قطع کردم... هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد... با دیدن شماره رسول، پوفی کردم و جواب دادم... چشمم که به محمد خورد، ناخواسته عصبی شدم و بهم ریختم... بعد از بحث با رسول، از اتاق بیرون رفتیم... حال رسول خوب نبود... خودش چیزی نگفته بود، اما از رفتار و حرکاتش مشخص بود یه چیزی اذیتش می‌کنه... می‌دونستم خستگیم بخاطر خواب‌آوریه که علی به سرمم تزریق کرده و می‌دونستم رسول ازش خواسته... حتی کمی غیرمستقیم به روش آوردم، اما وقتی رنگش پرید و نگران شد، دیگه ادامه ندادم... بعد از نماز صبح، علی معاینم کرد و رفت... از بچه‌ها خواستم دستبند بزنن... همون‌طور که حدس می‌زدم رسول مخالفت کرد... اما برخلاف تصورم، فرشید بدون هیچ مخالفتی دستام رو دستبند زد... بعد از بحثش با رسول، از اتاق بیرون رفتیم و از طریق درِ پشتی رفتیم طرف بازداشتگاه... هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که با حرفی که فرشید زد، قلبم از حرکت ایستاد! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: بابت تأخیر عذر می‌خوام، به شدت درگیر بودم:)🌱 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" هر چی می‌گذشت، سرعت ماشین بیشتر می‌شد! دستم رو به داشبورد تکیه داده بودم و با ترس زیرلب ذکر می‌گفتم. اولین‌بار بود که می‌دیدم سعید اینطور رانندگی می‌کنه و لایی می‌کشه! لبام رو تر کردم و با لبخندی زورکی گفتم: سعید داداش، آروم‌تر برو... دیر رسیدن که بهتر از هرگز نرسیدنه! نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به جاده داد. با لحن پر حرصی گفت: رسول توی این شرایط هم دست از شوخی برنمی‌داری؟ لایی بدی کشید که باعث شد یا‌حسینی بگم و لبم رو گاز بگیرم. نفسی گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم! + شوخی چیه داداشِ من؟! تو سوییچ رو از من گرفتی که تصادف نکنیم، نه اینکه خودت به کشتن‌مون بدی! اینو که گفتم، کمی از سرعت ماشین کم کرد، نفس راحتی کشیدم و چشمام رو بستم. رفتیم طرف سالن... همون بیمارستانی بود که سارا توش کار می‌کرد و برای همین بعضی از پرسنل رو می‌شناختم. با چشم دنبال ریحانه گشتم که دیدم رو به روی اورژانس نشسته... + سعید ریحانه اونجاست! رفتیم سمتش، با دیدمون بلند شد و سلام کرد که جوابش رو دادیم. فوری و با نگرانی پرسیدم: سارا کجاست؟ حالش چطوره؟ ~ توی اورژانسه، الان بهتره.. + به مامان اینا گفتی؟! ~ آره... دیشب به زور فرستادم‌شون خونه، خودم موندم. لبخندی روی لبام نقش بست. + ممنون آبجی، ببخشید که نگرانت کردم. لبخند کم‌رنگی و چیزی نگفت... تلفن سعید زنگ خورد، ببخشیدی گفت و کمی اَزَمون دور شد تا جواب بده... ~ از فرشید خبر داری؟ لبخند مهربونی زدم و آروم گفتم: خیالت راحت، حالش خوبه... نفس عمیقی کشید و زیر لب خداروشکری گفت... + میگم... می‌تونم سارا رو ببینم؟! ~ آره، همین اتاق رو‌به‌روئه! سر تکون دادم و آروم قدم برداشتم سمت اتاق... - اگه زمان به عقب برمی‌گشت هیچ‌وقت برای حضور توی تیمت انقدر خوشحال نمی‌شدم، انقدر بهت وابسته نمی‌شدم آقامحمد... ایستادم و با تردید پرسیدم: منظورت چیه فرشید؟ اون هم ایستاد. چرخید سمتم و خیلی جدی گفت: هم‌صحبتی باهاتون برام مسئولیت داره، همینم زیادی بود! فقط خیلی روی دلم سنگینی می‌کرد. بفرمایید لطفاً... بغض، راه نفسم رو بست! باورم نمی‌شد؛ یعنی واقعاً به من شک داشت؟! بغضم رو به زور قورت دادم و با پاهایی لرزون به راه افتادم... کلید رو از جیبش درآورد و دستام رو باز کرد. مچ دستم رو به آرومی ماساژ دادم، خواست بره که بازوش رو گرفتم! روشو ازم گرفت... + فرشید منو نگاه کن! بی‌توجه به حرفم بازوش رو از توی دستم بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: متأسفم، نمی‌تونم چنین کاری بکنم! عصبی گفتم: تو چت شده؟ واقعاً به من شک داری؟! زل زد توی چشمام... توی چهره‌اش و چشماش هیچ خبری از مهربونی و دوست داشتنِ سابق نبود! - آره... شک دارم، فقط امیدوارم به یقین تبدیل نشه! منتظر جوابم نموند و رفت. رفت و دل منو شکوند، رفت و منو با یه دنیا بغض تنها گذاشت.. رفیقی که فکر می‌کردم بهم اعتماد داره و خوب منو می‌شناسه، باورم نکرد و رفت:)! - آقا... آقا حال‌تون خوبه؟! با صدای ا‌میرحسین، به خودم اومدم! خبری از فرشید نبود، واقعاً رفته بود. چرخیدم طرف امیر و گفتم: آره، خوبم... - صبحانه خوردید؟ سرم رو به نشونهٔ «نه» تکون دادم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل سلول هدایتم کرد.. - یکم استراحت کنید تا براتون صبحانه بیارم. نفس عمیقی کشیدم. + میل ندارم... با دلخوری گفت: آقا لطفاً، یک‌ساعت دیگه وقت داروهاتونه! با معده خالی که نمی‌تونید بخورید. لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه، حالا ناراحت نشو... ریز خندید و گفت: چشم، فعلا با‌اجازه.. سر تکون دادم و بیرون رفت... گوشه‌ای نشستم و زانوهام رو بغل کردم، سرم رو روشون گذاشتم و شروع کردم به زمزمه کردن آیات نورانی قرآن تا دلم آروم بگیره... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" چشمای قشنگش بسته بود، بغضم گرفت! تصور اینکه بخاطر من اینطوری شده، داغونم می‌کرد! نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی صندلی... صدام رو صاف کردم و آروم لب زدم: ساراجان، بیداری؟ پلکش لرزید، اما چشماش رو باز نکرد! فهمیدم ازم دلخوره، حقم داشت. دستم رو روی دستش گذاشتم. + مرگِ رسول اگه بیداری چشماتو باز کن، صدام بزن. می‌دونی چقدر دلم واسه صدات و چشمای خوشگلت تنگ شده؟ چند لحظه که گذشت، به آرومی چشماش رو باز کرد. ولی هیچی نگفت، حتی نگاهم نکرد! قلبم داشت آتیش می‌گرفت. اومدم حرفی بزنم که لب باز کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: یادمه روز خواستگاری بهم گفتی مهم‌ترین چیز توی دنیا برام خانوادمه! گفتی حتی اگه توی بدترین شرایط باشی، از حالت بی‌خبرم نمی‌ذاری! ولی حالا... سرم رو پایین انداختم و گفتم: کسی که بخاطرش نتونستم از حالم باخبرت کنم، دست‌کمی از برادرم نداره! حس کردم رنگ نگاهش تغییر کرد.. صبحانه رو به زور و اصرار ا‌میرحسین خوردم، فقط در حد چند لقمه و اونم بخاطر داروها... صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد که باعث شد سرم رو بالا بیارم... آقای‌عبدی اومدن توی سلول و گفتن: خوبی؟ به احترام‌شون بلند شدم و با اینکه حالم خراب بود گفتم: سلام آقا... ممنون، شما خوبید؟ - بد نیستم. محمد؟ + جانم آقا؟ - حدوداً یک‌ساعت پیش، همسرت از بیمارستان مرخص شد! به آرومی و با تعجب لب زدم: واقعاً؟! سر تکون دادن و گفتن: آره، البته با رضایت خودشون! نفس عمیقی کشیدم که ادامه دادن: ولی دخترت هنوز بیمارستانه! با یادآوری زهرا، حالم بدتر شد... آهی کشیدم و گفتم: بله آقا، دکتر گفت باید توی دستگاه باشه... - امروز می‌تونی تا شب بری بیمارستان یا خونه؛ فقط این دوجا! سرم رو بالا گرفتم و با بهت و خوشحالی گفتم: واقعا آقا؟ لبخند کم‌رنگی زدن و گفتن: بله، واقعاً... + ولی... انگار فهمیدن چی می‌خوام بگم که زود گفتن: هیچ پارتی بازی و سفارشی درکار نبوده محمد! از قاضی خواهش کردم، ایشونم بخاطر سابقه‌ی‌کاریت اجازه دادن. لبخندی روی لبم شکل گرفت... + ممنون آقا، زحمت کشیدین. با همون لبخند جلوتر اومدن، دست‌شون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: زحمت نه، وظیفه‌ام بود! ان‌شاءالله که حال دخترت هم خوب بشه. + ممنونم، ان‌شاءالله... - فقط یادت نره، قبل از ساعت یک‌نصف شب اینجا باش! + چشم آقا، با‌اجازه... خواستم از کنارشون رد بشم که گفتن: محمد صبر کن! + جانم؟ با چشمای لرزون نگاهم کردن، انگار می‌خواستن حرفی بزنن که گفتنش براشون سخت بود... بالاخره بعد از کلی این‌پا اون‌پا کردن گفتن: همین‌طوری نمی‌تونی بری، یعنی... این دفعه با دفعه‌ی قبل فرق داره! استرس به جونم افتاد! + چ‍...چه فرقی داره آقا؟ باز هم سکوت کردن... نگاهم رفت سمت امیرحسین که کنار در ایستاده بود... فهمید دارم نگاهش می‌کنم، حالت چهره‌اش غمگین شد و سرش رو پایین انداخت و رفت... دوباره نگاهم رو به آقای‌عبدی دادم و گفتم: آقا میشه بگین این‌بار با دفعه‌ی قبل چه فرقی داره؟ نفس عمیقی کشیدن و گفتن: دفعه‌ی قبل که دیر کردین، سازمان حساس شد! حتی می‌خواستن بیان و... ادامه ندادن! تلخ‌خندی زدم و در ادامه حرف‌شون گفتم: بیان و دستگیرم کنن. با چشمای خسته‌شون زل زدن توی چشمام و گفتن: آره، می‌خواستن بیان و ببرنت که گفتم کاملا اتفاقی بوده و هیچ عمدی در کار نبوده! برای همین هم نیومدن، اما همون‌طور که گفتم حساس‌تر شدن! باید... باید با مراقبت بری! با اینکه هنوز استرس داشتم، نفس راحتی کشیدم و با لبخند گفتم: آقا دفعه‌ی قبل هم بچه‌ها همراهم اومدن و با مراقبت رفتم...... پریدن وسط حرفم و عصبی گفتن: اون مراقبت نه محمد! لبخندم محو شد. + پس... پس چی آقا؟ چرخیدن عقب... رد نگاه‌شون رو گرفتم و رسیدم به امیرحسین که یه شئ دستش بود. جلوتر که اومد فهمیدم ماجرا چیه! واقعا شوکه شدم. نگاهی به آقای‌عبدی انداختم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم: پابند آقا؟ به آرومی بغلم کردن و گفتن: محمد... خودت می‌دونی دست من نیست! دستم رو نوازش‌وار روی کمرشون کشیدم و تلخ‌خندی زدم. + می‌دونم... آقا... این روزا انقدر حالم بد بود و توی خودم ریخته بودم، که یه تلنگر ساده می‌تونست حالم رو بد کنه! ولی همچنان سعی داشتم محکم باشم تا مبادا اطرافیانم اذیت بشن و خودم ناامید! آقای‌عبدی که ازم جدا شدن، رفتم طرف امیرحسین... اشک توی چشماش جمع شده بود! دستش رو گرفتم و به آرومی کشوندمش طرف تخت.. روی تخت نشستم و گفتم: بشین... ~ آقا آخه... با لحن محکم‌تری تکرار کردم: گفتم بشین ا‌میرحسین... روبه‌روم روی زانوهاش نشست. + شروع کن. ~ آقا توروخدا...... چشمام رو محکم باز و بسته کردم و گفتم: شروع کن امیر! نگاه کوتاهی بهش انداختم و ادامه دادم: لطفاً... چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. چند لحظه که گذشت، مشغول شد... چند دقیقه‌ای گذشته بود که صدای ا‌میرحسین به گوشم خورد! ~ تموم شد آقا... به آرومی چشمام رو باز کردم، آقای‌عبدی رفته بودن. حس می‌کردم مچ پام تحت فشاره، مشخص بود انقدر سفت و محکمه که نمیشه به این سادگیا بازش کرد! شاید هم چون بار اولم بود که تجربه می‌کردم، این‌طور حس می‌شد. با صدای امیرحسین، به خودم اومدم و نگاهش کردم. ~ الهی بمیرم، خیلی محکمه نه؟ با لبخند دستی به موهای مشکیش کشیدم و گفتم: خدا نکنه... نه، خوبه... میشه تحملش کرد. ~ شرمنده‌ام، همشون همین‌قدر محکمن... + دشمن مولا علی شرمنده، می‌دونم... خودم این کارما! هر دو خندیدیم. یا‌علی گفتم و بلند شدم. بعد از خداحافظی با امیر و بقیه بچه‌ها، از بازداشتگاه بیرون رفتم... نشستم پشت میزم.. اصلا تمرکز نداشتم، فکرم خیلی خیلی درگیر بود! گرمای دستی رو روی شونه‌ام حس کردم. برگشتم عقب و فهمیدم کار فرشید بوده. لبخند محوی زدم که گفت: می‌تونی گزارش امروز رو بنویسی؟ چهره‌اش خسته و چشماش بی‌روح بودن. چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: حالت خوبه؟ - نه، یه ذره سرم درد می‌کنه... می‌خوام برم خونه. احتمالأ شب برگردم.. مکثی کرد و ادامه داد: اگه نمی‌تونی خودم می‌نویسم. فوری گفتم: نه نه، برو استراحت کن داداش.. خیالت راحت.. خودم می‌نویسم، تحویل میدم. لبخند کم‌رنگی زد و بعد از تشکر، خداحافظی کرد و رفت. حالا دیگه فکرم درگیر فرشید هم شده بود و حسابی بهم ریختم، از همه نظر تحت فشار بودم! یه لحظه خودم رو گذاشتم جای آقا‌محمد... وضعیتش از منم بدتر بود، ولی هیچ وقت گله نمی‌کرد! واقعاً چطور می‌تونست تحمل کنه؟ از خودم خجالت کشیدم. چند لحظه که گذشت، خودکار رو برداشتم و برای رهایی از افکارم، مشغول نوشتن گزارش شدم... از حرف‌هام پشیمون نبودم، ولی حس خوبی هم نداشتم. اینبار از خُدام بود حرف دلم درست باشه و عقلم اشتباه کرده باشه! خدا خدا می‌کردم جاسوس واقعی کسِ دیگه‌ای باشه، عذرخواهی از محمد و حتی دلخوریش رو به خیانت کردنش ترجیح می‌دادم! حرف‌های رسول ذهنم رو درگیر کرده بود. شاید حق داشت، به هر حال ریحانه خواهرش بود و قطعاً روش حساس بود! تصمیم گرفتم یه سر برم خونه.. هم سردرد داشتم و هم می‌خواستم واسه چندساعت هم که شده از این فضا دور باشم و وقتم رو با ریحانه بگذرونم. کار خاصی نداشتم، جز نوشتن گزارش که داوود گفت انجامش میده. رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم. هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودم که سرگیجه هم به سردردم اضافه شد! چشمام به زور باز مونده بودن.. می‌خواستم بزنم بغل و کمی استراحت کنم که.... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" پایِ راستم سنگین‌تر شده بود و کمی اذیت می‌کرد. زود لباسام رو عوض کردم.. از بچه‌های تیم، فقط داوود و امیر توی سایت بودن. رفتم طرف میز امیر که دیدم سرشو روی میز گذاشته! به خیال اینکه خوابیده، به آرومی بوسه‌ای روی موهاش کاشتم و به طرف میز داوود قدم برداشتم.. پشت سرش ایستادم و دستامو روی چشم‌هاش گذاشتم. چند لحظه گذشت که گفت: رسول‌جان، این کارا دیگه قدیمی شده! داداش دیگه بچه نیستی‌ها، خجالت بکش... در آستانه سی‌سالگی هستی مثلاً! ریز خندیدم و گفتم: آها... یعنی منی که از رسول هم بزرگترم، باید خجالت بکشم؟! مثل برق از جاش پرید و چرخید سمتم. چند ثانیه مات و مبهوت بهم خیره شد که لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: نترس، خواب و رویا نیست! خودمم... یهو پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدم! با ذوق گفت: مخلصتم آقا‌محمد، دلم خیلی برات تنگ شده بود فرمانده... لبخندم عمیق‌تر شد. موهاش رو نوازش کردم و در جواب گفتم: منم دلم واسه همه‌تون تنگ شده بود:) از خودم جداش کردم و پرسیدم: بقیه کجان؟ ~ پشت سرتونن! چرخیدم عقب که با امیر روبه‌رو شدم! با همون لبخند گفتم: شما مگه خواب نبودی امیر‌خان؟ ~ راستش رو بخواید نه! داشتم فکر می‌کردم چی می شد اگه می‌تونستم ببینم‌تون و با خیال راحت بغل‌تون کنم. همین که سرم رو بلند کردم دیدم رو به روم ایستادید و دارید با داوود صحبت می‌کنید. جلو رفتم و به آغوش کشیدمش.. آخ که چقدر دلم براشون تنگ شده بود... داوود با خوشحالی گفت: آزاد شدید آقا؟ لبخندم اینبار رنگ تلخی گرفت! انقدر ذوق‌زده شده بود که انگار فراموش کرده بود هنوز رفع اتهام نشدم. + نه، مرخصی دادن یه سر برم خونه. ناراحتی رو توی چهره‌اش دیدم؛ امیر هم بهم ریخت! برای اینکه جو رو عوض کنم، با خنده گفتم: پس بقیه کجان؟ آب رفتید مگه؟ هر دو به آرومی خندیدن و داوود جواب داد: رسول و سعید که خیلی عجله‌ای با همدیگه رفتن، فرشید هم رفت خونه استراحت کنه، گفت شب برمی‌گرده! اسم فرشید که اومد، حس خاصی بهم دست داد! × سلام آقا‌محمد... با صدای پارسا به خودم اومدم! به سمتش برگشتم و باز هم به اجبار لبخند به لبام نشوندم.. + سلاااام، آقا‌پارسا... احوال شما؟ × خوبم ممنون، شما خوبید؟ + شکر... با داوود و امیر هم سلام و احوال‌پرسی کرد و بعد خطاب به من گفت: جسارتاً کم پیدایید.. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم! + یه ذره شلوغم.. ابرویی بالا انداخت و پرسید: آخه این چندروز اصلا تویِ اتاق‌تون نبودید! اومدم جواب بدم که داوود آروم و با حرص زمزمه کرد: فوضولو بردن جهنم، گفت هیزمش تَرِه! ضربه آرومی به پهلوش زدم و اخمی کردم که سرش رو پایین انداخت. پارسا انگار شنید که با دلخوری گفت: ببخشید، کارام عقبه باید برم. از دیدن‌تون خوشحال شدم آقا‌محمد، با‌اجازه... سر تکون دادم و رفت. با ناراحتی نگاهی به داوود انداختم که دلخور گفت: آخه اصلا اون چیکار داره شما کجایید و چیکار می‌کنید؟ + اون؟! دوباره سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: ببخشید... + خیلی‌خب، ناراحت نشو... سرش رو بالا گرفت و لبخندی زد. ازشون خداحافظی کردم و از سایت زدم بیرون! یه حسی بهم می‌گفت باید برم بیمارستان! یه تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم... یک‌ربع بعد رسیدم. رفتم پذیرش و گفتم: سلام.. - سلام، بفرمایید... + می‌خواستم نوزادِ عطیه محمدی رو ببینم، من پدرش هستم... پرستار نگاهی به کامپیوتر انداخت و گفت: فعلا نمی‌تونید... + چرا؟ - حالِ نوزادتون بد شده، دکتر توی بخش نوزادان بالاسرشه... همین دو جمله کافی بود که دنیا روی سرم آوار شه! آروم و با ترس لب زدم: یا فاطمه‌ٔزهرا... سریع دویدم طرف بخش نوزادان... دکتر و چندتا پرستار دور یه تخت جمع شده بودن... آره، زهرای من بود... بعد از کنار زدن پرستارها که سعی داشتن مانع ورودم بشن، رفتم توی اتاق و خودم رو به دکتر رسوندم! با نگرانی گفتم: چی شده آقای‌دکتر؟ دکتر چرخید سمتم و با تعجب گفت: شما اینجا چیکار می‌کنید؟ کی هستید؟ + من پدرشم... چه اتفاقی واسه دخترم افتاده؟ نفس عمیقی کشید و همون‌طور که به زهرا نگاه می‌کرد گفت: متأسفانه حال نوزادتون خوب نیست! ریه‌هاش ناقصه، اکسیژن کم میاره و صورتش کبود میشه! اگه تا یک‌هفته بتونه خودش رو نگه داره حالش بهتر میشه؛ اما این یک‌هفته هرلحظه احتمال داره اکسیژنش کم بشه و نتونه تحمل کنه! فعلا باید بره بخش مراقبت های ویژه‌ی نوزادان(NICU) با شنیدن این حرفا، حالم بدتر از همیشه شد و سرم گیج رفت... دستم رو به سرم گرفتم... نگاهم به دخترکم افتاد، چقدر معصوم خوابیده بود... انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم دکترا کِی رفتن... طاقتم طاق شده بود و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم! حالا دیگه به معنای واقعی کارد به استخونم رسیده بود! منم یه آدم بودم، مثل همه... مگه چقدر صبر داشتم؟!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
اشکام جاری شد و با پاهایی لرزون رفتم جلوتر... کنار تختش زانو زدم و با صدای گرفته‌ام، آروم لب زدم: زهرا؟ بابایی؟ نذر مادرمون می‌کنمت زود خوب شو، نذر همون شیرزنی که اسمش رو گذاشتیم روی تو! این‌بار با درد و التماس گفتم: باشه بابایی؟ خوب میشی؟ دستم رو روی اتاقک شیشه‌ای کوچیک کشیدم و سرم رو بهش تکیه دادم.. آروم با خودم زمزمه کردم: «فَاللَّهُ‌‌خَیْرٌ‌حَافِظاً‌وَ‌هُوَ‌أَرْحَمُ‌الرَّاحِمِینَ‌...» بوسه‌ای به شیشه زدم.. چند لحظه‌ای گذشت که دستی روی شونم نشست... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" - برادرت؟ سرم رو تکون دادم. + من... نمی‌تونستم تنهاش بذارم، چون هر وقت حالم بد بوده یا به کمکش نیاز داشتم، کنارم بوده و هیچ‌وقت پشتم رو خالی نکرده! - منظورت... آقا‌محمده؟ همیشه از آقا‌محمد تعریف می‌کردم، به قول معروف همیشه ذکرِ خیرش بوده! برای همین هم سارا می‌دونست چقدر بهش وابسته‌ام و برام مثلِ برادرِ نداشتَمه! - رسول خوبی؟ سرم رو بالا گرفتم و به چشم‌های زیباش خیره شدم. لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: آره، ببخشید که تنهات گذاشتم.. - نه! تو ببخش، من... یه ذره تند رفتم! به سرم زد یکم اذیتش کنم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: یه ذره که... گازشو گرفتی رفتی خانم! پوکر نگاهم کرد. پشت پلکی نازک کرد و گفت: پررو نشو رسول! خنده‌ای کردم و دستم رو روی چشمم گذاشتم. + چـشـم خانم... خندید که گفتم: بالآخره جنسیت فسقلی‌مون معلوم شد یا نه؟ خییییلی ذوق و البته عجله دارم! همین که اومد جواب بده در با شدت باز شد! می‌خواستم بزنم بغل و کمی استراحت کنم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت و صدای بوق‌های طولانی توی گوشم پیچید! تا به خودم اومدم و خواستم فرمون رو بچرخونم، ماشین تکون بدی خورد! چون کمربند نبسته بودم، سرم محکم به شیشه برخورد کرد! صداهای زیادی از اطرافم می‌شنیدم، ولی توانی برای جواب دادن نداشتم. ~ آقا؟ آقا حال‌تون خوبه؟ یکی زنگ بزنه اورژانس! آقا صدامو می‌شنوین؟ آروم سرم رو عقب بردم و به صندلی تکیه دادم. دستم رو به پیشونیم کشیدم که خونی شد! سرم به شدت درد می‌کرد و گیج می‌رفت.. درِ ماشین گیر کرده بود، دستم جون نداشت که بازش کنم! چشمام هر لحظه تارتر از قبل می‌دید.. کم‌کم همه چیز گنگ شد و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... برگشتم عقب و با دیدن عطیه که با چشمای خیس من و زهرا رو نگاه می‌کرد، با تعجب بلند شدم... توقع نداشتم الان و اینجا ببینمش! اشکام رو پاک کردم و سرم رو پایین انداختم.. دروغ چرا؟ خیلی ازش خجالت می‌کشیدم! از همون اول ازدواج‌مون تا الان، بخاطر من و موقعیت شغلیم کلی اذیت شد، ولی همیشه تحمل کرد، سکوت کرد و هیچی نگفت! هیچ‌وقت یادم نمیاد ازم گله کرده باشه! بدون اینکه سرم رو بالا بیارم آروم سلام کردم و جوابم رو داد... - چرا سرت پایینه بابا‌محمد؟ صداش می‌لرزید، درست مثلِ من! همون‌طور که سعی می‌کردم از لرزش صدام جلوگیری کنم، سر به زیر گفتم: چون... چون ازت خجالت می‌کشم مامان‌عطیه! هم از تو، هم از دخترمون، هم از عزیز..! بخدا... روم نمیشه توی چشماتون نگاه کنم... دستم رو گرفت و با همون مهربونیِ همیشگی گفت: این حرفو نزن محمد‌جانم... مگه من تو رو نمی‌شناسم؟ مگه عزیز تو رو بزرگت نکرده؟ ما تو رو خوب می‌شناسیم، حتی شاید بهتر از خودت! می‌دونیم چقدر دوسمون داری، مطمئنم اگه می‌تونستی، بهمون سر می‌زدی... آروم سرم رو بالا آوردم و با لبخند گفتم: خیلی دوست دارم... خیلی:) از اون لبخندهای قشنگش زد و گفت: من بیشتر! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" به اصرار پرستار از بخش نوزادان اومدیم بیرون، رو به عطیه گفتم: اگه حس کردی لازمه انتقالش بده بیمارستان خصوصی، فوقش ماشینو می‌فروشیم دیگه.. جون زهرا خیلی مهم‌تره! - ان‌شاءالله خدا کمک‌مون می‌کنه، توکل کن به خودش... نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفتم: ان‌شاءالله... یهو بغض کرد و گفت: محمد دلم خیلی برات تنگ شده بود، می‌دونم که بازم می‌خوای بری... درکت می‌کنم، ولی توروخدا بازم بهمون سر بزن. دلم آتیش گرفت براش.. + قربونت برم خانمم، چشم... خداشاهده تمام تلاشم رو می‌کنم زود به زود ببینم‌تون.. فقط شما غصه نخور... باشه؟ لبخندی زد و سرش رو تکون داد... برای اینکه حال و هواش عوض بشه، باخنده گفتم: وقتی چیزی نمیگی، یعنی قول نمیدم غصه نخورم! اخم کم‌رنگی کرد، زد به بازوم و گفت: اذیت نکن محمد... هر دو به آرومی خندیدیم و بعد عطیه گفت: بریم خونه؟ + آره حتماً، دلم واسه عزیز یه ذره شده.. لبخندی زد و از سالن خارج شدیم. با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم... آروم آروم چشمام رو باز کردم. سرم گیج می‌رفت و همه‌جا رو تار می‌دیدم. کمی که گذشت، فضا رو بیشتر درک کردم. از مهتابی بالای سرم و صداهای اطرافم فهمیدم بیمارستانم. سرم خیلی درد می‌کرد. خواستم بشینم که دکتر و چندتا پرستار وارد اتاق شدن! - این چندتاست؟ + سه‌تا... - و این؟ + هفت... - اسمت چیه؟ + فرشید... فرشید رستمی... - چند سالته؟ + ۲۶ - یادت میاد چه اتفاقی برات افتاد؟ + تصادف کردم.. نفس عمیقی کشید.. - خوبه، توی سی‌تی‌اسکن هم مشکلی نبود. خداروشکر صدمه جدی ندیدی! سر تکون دادم و ادامه داد: همسر و برادرت خیلی نگرانت بودن! ابروهام بالا پرید و گفتم: همسر و برادرم؟ - بله، خانمت تا چند دقیقه پیش اینجا بود. ولی به اصرار برادرش رفت. + برادرم کجاست؟ - پشت دره، الان صداش می‌کنم. همراه پرستارها از اتاق بیرون رفت.. چند لحظه که گذشت در باز شد. باورم نمی‌شد! رفتم توی محوطه و گوشیم رو جواب دادم. + جانم داوود؟ - سلام، کجایی؟ + سلام، بیمارستانم.. - یا‌خدا، چرا؟ + چیزی نیست، کاری داشتی؟ - می‌خوایم دوربین‌های بازداشتگاه رو چک کنیم. + برای چی؟ - به این زودی یادت رفت؟ بابا خودت پیشنهاد دادی که دوربین‌های بازداشتگاه رو چک کنیم ببینیم کی توی این مدت به سلول الکساندر رفت و آمد داشته! با کف دستم زدم توی پیشونیم و گفتم: آخ آره! یادم نبود. با آقای‌عبدی مطرح کن، منم خودمو می‌رسونم! + حله، فعلا یا‌علی... - علی‌یارت.. گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی سالن... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ (⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌) لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy