حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_178
#فرشید
خیلی عصبی شدم...
یعنی... یعنی واقعاً محمد خیانتکاره؟!
کمتر از سهساله که توی تیمشم، ولی توی همین مدت برام مثل برادر شده!
نمیخواستم باور کنم، ولی همهچیز بر علیهش بود!
دلم میگفت اون نمیتونه جاسوس باشه، ولی عقلم میگفت اون یه خیانتکاره!
از اونجایی که تا حد زیادی منطقی بودم، معمولاً بیشتر به عقل اعتماد میکردم تا دل!
با صدایی که خودمم به زور شنیدم رو به امیر گفتم: من خودم میرم، فعلأ...
منتظر جواب و واکنش کسی نشدم و فوری زدم بیرون...
الان فقط کار کردن میتونست کمی آرومم کنه...
تصمیم گرفتم برگردم سایت...
یه موتور گرفتم و بهش آدرس دادم...
دوتا کوچه پایینتر از اداره پیاده شدم و بعد از حساب کردن کرایه، پیاده رفتم طرف سایت...
چند دقیقهای از برگشتنم میگذشت که صدای زنگ موبایلم منو از افکارم بیرون کشید!
سعید بود، تماس رو وصل کردم که فوری گفت: کجا گذاشتی رفتی؟
+ حالم خوب نبود، موتور گرفتم برگشتم سایت... شما چرا برنگشتید؟
- ماشین پنچر شد، همین چند دقیقه پیش زاپاس عوض کردیم، نزدیکیم...
+ باشه... کاری نداری؟
- چته فرشید؟
+ چیزیم نیست، فقط یه ذره بیحوصلهام... همین!
- نه خیر، فقط همین نیست! تو دلت از یه جای دیگه پره، به محمد شک داری آره؟!
چشمام رو محکم روی هم فشردم و گفتم: الان حوصله ندارم، بعداً با هم حرف میزنیم! فعلا خداحافظ...
سریع قطع کردم...
هنوز چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد...
با دیدن شماره رسول، پوفی کردم و جواب دادم...
چشمم که به محمد خورد، ناخواسته عصبی شدم و بهم ریختم...
بعد از بحث با رسول، از اتاق بیرون رفتیم...
#محمد
حال رسول خوب نبود... خودش چیزی نگفته بود، اما از رفتار و حرکاتش مشخص بود یه چیزی اذیتش میکنه...
میدونستم خستگیم بخاطر خوابآوریه که علی به سرمم تزریق کرده و میدونستم رسول ازش خواسته...
حتی کمی غیرمستقیم به روش آوردم، اما وقتی رنگش پرید و نگران شد، دیگه ادامه ندادم...
بعد از نماز صبح، علی معاینم کرد و رفت...
از بچهها خواستم دستبند بزنن...
همونطور که حدس میزدم رسول مخالفت کرد...
اما برخلاف تصورم، فرشید بدون هیچ مخالفتی دستام رو دستبند زد...
بعد از بحثش با رسول، از اتاق بیرون رفتیم و از طریق درِ پشتی رفتیم طرف بازداشتگاه...
هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که با حرفی که فرشید زد، قلبم از حرکت ایستاد!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: بابت تأخیر عذر میخوام، به شدت درگیر بودم:)🌱
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_179
#رسول
هر چی میگذشت، سرعت ماشین بیشتر میشد!
دستم رو به داشبورد تکیه داده بودم و با ترس زیرلب ذکر میگفتم.
اولینبار بود که میدیدم سعید اینطور رانندگی میکنه و لایی میکشه!
لبام رو تر کردم و با لبخندی زورکی گفتم: سعید داداش، آرومتر برو... دیر رسیدن که بهتر از هرگز نرسیدنه!
نگاه گذرایی بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به جاده داد.
با لحن پر حرصی گفت: رسول توی این شرایط هم دست از شوخی برنمیداری؟
لایی بدی کشید که باعث شد یاحسینی بگم و لبم رو گاز بگیرم.
نفسی گرفتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم!
+ شوخی چیه داداشِ من؟! تو سوییچ رو از من گرفتی که تصادف نکنیم، نه اینکه خودت به کشتنمون بدی!
اینو که گفتم، کمی از سرعت ماشین کم کرد، نفس راحتی کشیدم و چشمام رو بستم.
رفتیم طرف سالن...
همون بیمارستانی بود که سارا توش کار میکرد و برای همین بعضی از پرسنل رو میشناختم.
با چشم دنبال ریحانه گشتم که دیدم رو به روی اورژانس نشسته...
+ سعید ریحانه اونجاست!
رفتیم سمتش، با دیدمون بلند شد و سلام کرد که جوابش رو دادیم.
فوری و با نگرانی پرسیدم: سارا کجاست؟ حالش چطوره؟
~ توی اورژانسه، الان بهتره..
+ به مامان اینا گفتی؟!
~ آره... دیشب به زور فرستادمشون خونه، خودم موندم.
لبخندی روی لبام نقش بست.
+ ممنون آبجی، ببخشید که نگرانت کردم.
لبخند کمرنگی و چیزی نگفت...
تلفن سعید زنگ خورد، ببخشیدی گفت و کمی اَزَمون دور شد تا جواب بده...
~ از فرشید خبر داری؟
لبخند مهربونی زدم و آروم گفتم: خیالت راحت، حالش خوبه...
نفس عمیقی کشید و زیر لب خداروشکری گفت...
+ میگم... میتونم سارا رو ببینم؟!
~ آره، همین اتاق روبهروئه!
سر تکون دادم و آروم قدم برداشتم سمت اتاق...
#محمد
- اگه زمان به عقب برمیگشت هیچوقت برای حضور توی تیمت انقدر خوشحال نمیشدم، انقدر بهت وابسته نمیشدم آقامحمد...
ایستادم و با تردید پرسیدم: منظورت چیه فرشید؟
اون هم ایستاد.
چرخید سمتم و خیلی جدی گفت: همصحبتی باهاتون برام مسئولیت داره، همینم زیادی بود! فقط خیلی روی دلم سنگینی میکرد. بفرمایید لطفاً...
بغض، راه نفسم رو بست!
باورم نمیشد؛ یعنی واقعاً به من شک داشت؟!
بغضم رو به زور قورت دادم و با پاهایی لرزون به راه افتادم...
کلید رو از جیبش درآورد و دستام رو باز کرد.
مچ دستم رو به آرومی ماساژ دادم، خواست بره که بازوش رو گرفتم!
روشو ازم گرفت...
+ فرشید منو نگاه کن!
بیتوجه به حرفم بازوش رو از توی دستم بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: متأسفم، نمیتونم چنین کاری بکنم!
عصبی گفتم: تو چت شده؟ واقعاً به من شک داری؟!
زل زد توی چشمام...
توی چهرهاش و چشماش هیچ خبری از مهربونی و دوست داشتنِ سابق نبود!
- آره... شک دارم، فقط امیدوارم به یقین تبدیل نشه!
منتظر جوابم نموند و رفت.
رفت و دل منو شکوند، رفت و منو با یه دنیا بغض تنها گذاشت..
رفیقی که فکر میکردم بهم اعتماد داره و خوب منو میشناسه، باورم نکرد و رفت:)!
- آقا... آقا حالتون خوبه؟!
با صدای امیرحسین، به خودم اومدم!
خبری از فرشید نبود، واقعاً رفته بود.
چرخیدم طرف امیر و گفتم: آره، خوبم...
- صبحانه خوردید؟
سرم رو به نشونهٔ «نه» تکون دادم.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل سلول هدایتم کرد..
- یکم استراحت کنید تا براتون صبحانه بیارم.
نفس عمیقی کشیدم.
+ میل ندارم...
با دلخوری گفت: آقا لطفاً، یکساعت دیگه وقت داروهاتونه! با معده خالی که نمیتونید بخورید.
لبخند تلخی زدم و گفتم: باشه، حالا ناراحت نشو...
ریز خندید و گفت: چشم، فعلا بااجازه..
سر تکون دادم و بیرون رفت...
گوشهای نشستم و زانوهام رو بغل کردم، سرم رو روشون گذاشتم و شروع کردم به زمزمه کردن آیات نورانی قرآن تا دلم آروم بگیره...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_180
#رسول
چشمای قشنگش بسته بود، بغضم گرفت!
تصور اینکه بخاطر من اینطوری شده، داغونم میکرد!
نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی صندلی...
صدام رو صاف کردم و آروم لب زدم: ساراجان، بیداری؟
پلکش لرزید، اما چشماش رو باز نکرد!
فهمیدم ازم دلخوره، حقم داشت.
دستم رو روی دستش گذاشتم.
+ مرگِ رسول اگه بیداری چشماتو باز کن، صدام بزن. میدونی چقدر دلم واسه صدات و چشمای خوشگلت تنگ شده؟
چند لحظه که گذشت، به آرومی چشماش رو باز کرد.
ولی هیچی نگفت، حتی نگاهم نکرد!
قلبم داشت آتیش میگرفت.
اومدم حرفی بزنم که لب باز کرد و با صدای گرفتهای گفت: یادمه روز خواستگاری بهم گفتی مهمترین چیز توی دنیا برام خانوادمه! گفتی حتی اگه توی بدترین شرایط باشی، از حالت بیخبرم نمیذاری! ولی حالا...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: کسی که بخاطرش نتونستم از حالم باخبرت کنم، دستکمی از برادرم نداره!
حس کردم رنگ نگاهش تغییر کرد..
#محمد
صبحانه رو به زور و اصرار امیرحسین خوردم، فقط در حد چند لقمه و اونم بخاطر داروها...
صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد که باعث شد سرم رو بالا بیارم...
آقایعبدی اومدن توی سلول و گفتن: خوبی؟
به احترامشون بلند شدم و با اینکه حالم خراب بود گفتم: سلام آقا... ممنون، شما خوبید؟
- بد نیستم. محمد؟
+ جانم آقا؟
- حدوداً یکساعت پیش، همسرت از بیمارستان مرخص شد!
به آرومی و با تعجب لب زدم: واقعاً؟!
سر تکون دادن و گفتن: آره، البته با رضایت خودشون!
نفس عمیقی کشیدم که ادامه دادن: ولی دخترت هنوز بیمارستانه!
با یادآوری زهرا، حالم بدتر شد...
آهی کشیدم و گفتم: بله آقا، دکتر گفت باید توی دستگاه باشه...
- امروز میتونی تا شب بری بیمارستان یا خونه؛ فقط این دوجا!
سرم رو بالا گرفتم و با بهت و خوشحالی گفتم: واقعا آقا؟
لبخند کمرنگی زدن و گفتن: بله، واقعاً...
+ ولی...
انگار فهمیدن چی میخوام بگم که زود گفتن: هیچ پارتی بازی و سفارشی درکار نبوده محمد! از قاضی خواهش کردم، ایشونم بخاطر سابقهیکاریت اجازه دادن.
لبخندی روی لبم شکل گرفت...
+ ممنون آقا، زحمت کشیدین.
با همون لبخند جلوتر اومدن، دستشون رو روی شونم گذاشتن و گفتن: زحمت نه، وظیفهام بود! انشاءالله که حال دخترت هم خوب بشه.
+ ممنونم، انشاءالله...
- فقط یادت نره، قبل از ساعت یکنصف شب اینجا باش!
+ چشم آقا، بااجازه...
خواستم از کنارشون رد بشم که گفتن: محمد صبر کن!
+ جانم؟
با چشمای لرزون نگاهم کردن، انگار میخواستن حرفی بزنن که گفتنش براشون سخت بود...
بالاخره بعد از کلی اینپا اونپا کردن گفتن: همینطوری نمیتونی بری، یعنی... این دفعه با دفعهی قبل فرق داره!
استرس به جونم افتاد!
+ چ...چه فرقی داره آقا؟
باز هم سکوت کردن...
نگاهم رفت سمت امیرحسین که کنار در ایستاده بود...
فهمید دارم نگاهش میکنم، حالت چهرهاش غمگین شد و سرش رو پایین انداخت و رفت...
دوباره نگاهم رو به آقایعبدی دادم و گفتم: آقا میشه بگین اینبار با دفعهی قبل چه فرقی داره؟
نفس عمیقی کشیدن و گفتن: دفعهی قبل که دیر کردین، سازمان حساس شد! حتی میخواستن بیان و...
ادامه ندادن!
تلخخندی زدم و در ادامه حرفشون گفتم: بیان و دستگیرم کنن.
با چشمای خستهشون زل زدن توی چشمام و گفتن: آره، میخواستن بیان و ببرنت که گفتم کاملا اتفاقی بوده و هیچ عمدی در کار نبوده! برای همین هم نیومدن، اما همونطور که گفتم حساستر شدن! باید... باید با مراقبت بری!
با اینکه هنوز استرس داشتم، نفس راحتی کشیدم و با لبخند گفتم: آقا دفعهی قبل هم بچهها همراهم اومدن و با مراقبت رفتم......
پریدن وسط حرفم و عصبی گفتن: اون مراقبت نه محمد!
لبخندم محو شد.
+ پس... پس چی آقا؟
چرخیدن عقب...
رد نگاهشون رو گرفتم و رسیدم به امیرحسین که یه شئ دستش بود.
جلوتر که اومد فهمیدم ماجرا چیه!
واقعا شوکه شدم.
نگاهی به آقایعبدی انداختم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_181
#محمد
با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم: پابند آقا؟
به آرومی بغلم کردن و گفتن: محمد... خودت میدونی دست من نیست!
دستم رو نوازشوار روی کمرشون کشیدم و تلخخندی زدم.
+ میدونم... آقا...
این روزا انقدر حالم بد بود و توی خودم ریخته بودم، که یه تلنگر ساده میتونست حالم رو بد کنه!
ولی همچنان سعی داشتم محکم باشم تا مبادا اطرافیانم اذیت بشن و خودم ناامید!
آقایعبدی که ازم جدا شدن، رفتم طرف امیرحسین...
اشک توی چشماش جمع شده بود!
دستش رو گرفتم و به آرومی کشوندمش طرف تخت..
روی تخت نشستم و گفتم: بشین...
~ آقا آخه...
با لحن محکمتری تکرار کردم: گفتم بشین امیرحسین...
روبهروم روی زانوهاش نشست.
+ شروع کن.
~ آقا توروخدا......
چشمام رو محکم باز و بسته کردم و گفتم: شروع کن امیر!
نگاه کوتاهی بهش انداختم و ادامه دادم: لطفاً...
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چند لحظه که گذشت، مشغول شد...
چند دقیقهای گذشته بود که صدای امیرحسین به گوشم خورد!
~ تموم شد آقا...
به آرومی چشمام رو باز کردم، آقایعبدی رفته بودن.
حس میکردم مچ پام تحت فشاره، مشخص بود انقدر سفت و محکمه که نمیشه به این سادگیا بازش کرد!
شاید هم چون بار اولم بود که تجربه میکردم، اینطور حس میشد.
با صدای امیرحسین، به خودم اومدم و نگاهش کردم.
~ الهی بمیرم، خیلی محکمه نه؟
با لبخند دستی به موهای مشکیش کشیدم و گفتم: خدا نکنه... نه، خوبه... میشه تحملش کرد.
~ شرمندهام، همشون همینقدر محکمن...
+ دشمن مولا علی شرمنده، میدونم... خودم این کارما!
هر دو خندیدیم.
یاعلی گفتم و بلند شدم.
بعد از خداحافظی با امیر و بقیه بچهها، از بازداشتگاه بیرون رفتم...
#داوود
نشستم پشت میزم..
اصلا تمرکز نداشتم، فکرم خیلی خیلی درگیر بود!
گرمای دستی رو روی شونهام حس کردم.
برگشتم عقب و فهمیدم کار فرشید بوده.
لبخند محوی زدم که گفت: میتونی گزارش امروز رو بنویسی؟
چهرهاش خسته و چشماش بیروح بودن.
چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: حالت خوبه؟
- نه، یه ذره سرم درد میکنه... میخوام برم خونه. احتمالأ شب برگردم..
مکثی کرد و ادامه داد: اگه نمیتونی خودم مینویسم.
فوری گفتم: نه نه، برو استراحت کن داداش.. خیالت راحت.. خودم مینویسم، تحویل میدم.
لبخند کمرنگی زد و بعد از تشکر، خداحافظی کرد و رفت.
حالا دیگه فکرم درگیر فرشید هم شده بود و حسابی بهم ریختم، از همه نظر تحت فشار بودم!
یه لحظه خودم رو گذاشتم جای آقامحمد...
وضعیتش از منم بدتر بود، ولی هیچ وقت گله نمیکرد!
واقعاً چطور میتونست تحمل کنه؟
از خودم خجالت کشیدم.
چند لحظه که گذشت، خودکار رو برداشتم و برای رهایی از افکارم، مشغول نوشتن گزارش شدم...
#فرشید
از حرفهام پشیمون نبودم، ولی حس خوبی هم نداشتم.
اینبار از خُدام بود حرف دلم درست باشه و عقلم اشتباه کرده باشه!
خدا خدا میکردم جاسوس واقعی کسِ دیگهای باشه، عذرخواهی از محمد و حتی دلخوریش رو به خیانت کردنش ترجیح میدادم!
حرفهای رسول ذهنم رو درگیر کرده بود.
شاید حق داشت، به هر حال ریحانه خواهرش بود و قطعاً روش حساس بود!
تصمیم گرفتم یه سر برم خونه..
هم سردرد داشتم و هم میخواستم واسه چندساعت هم که شده از این فضا دور باشم و وقتم رو با ریحانه بگذرونم.
کار خاصی نداشتم، جز نوشتن گزارش که داوود گفت انجامش میده.
رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم.
هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودم که سرگیجه هم به سردردم اضافه شد!
چشمام به زور باز مونده بودن..
میخواستم بزنم بغل و کمی استراحت کنم که....
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_182
#محمد
پایِ راستم سنگینتر شده بود و کمی اذیت میکرد.
زود لباسام رو عوض کردم..
از بچههای تیم، فقط داوود و امیر توی سایت بودن.
رفتم طرف میز امیر که دیدم سرشو روی میز گذاشته!
به خیال اینکه خوابیده، به آرومی بوسهای روی موهاش کاشتم و به طرف میز داوود قدم برداشتم..
پشت سرش ایستادم و دستامو روی چشمهاش گذاشتم.
چند لحظه گذشت که گفت: رسولجان، این کارا دیگه قدیمی شده! داداش دیگه بچه نیستیها، خجالت بکش... در آستانه سیسالگی هستی مثلاً!
ریز خندیدم و گفتم: آها... یعنی منی که از رسول هم بزرگترم، باید خجالت بکشم؟!
مثل برق از جاش پرید و چرخید سمتم.
چند ثانیه مات و مبهوت بهم خیره شد که لبخند کمرنگی زدم و گفتم: نترس، خواب و رویا نیست! خودمم...
یهو پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدم!
با ذوق گفت: مخلصتم آقامحمد، دلم خیلی برات تنگ شده بود فرمانده...
لبخندم عمیقتر شد.
موهاش رو نوازش کردم و در جواب گفتم: منم دلم واسه همهتون تنگ شده بود:)
از خودم جداش کردم و پرسیدم: بقیه کجان؟
~ پشت سرتونن!
چرخیدم عقب که با امیر روبهرو شدم!
با همون لبخند گفتم: شما مگه خواب نبودی امیرخان؟
~ راستش رو بخواید نه! داشتم فکر میکردم چی می شد اگه میتونستم ببینمتون و با خیال راحت بغلتون کنم. همین که سرم رو بلند کردم دیدم رو به روم ایستادید و دارید با داوود صحبت میکنید.
جلو رفتم و به آغوش کشیدمش..
آخ که چقدر دلم براشون تنگ شده بود...
داوود با خوشحالی گفت: آزاد شدید آقا؟
لبخندم اینبار رنگ تلخی گرفت!
انقدر ذوقزده شده بود که انگار فراموش کرده بود هنوز رفع اتهام نشدم.
+ نه، مرخصی دادن یه سر برم خونه.
ناراحتی رو توی چهرهاش دیدم؛ امیر هم بهم ریخت!
برای اینکه جو رو عوض کنم، با خنده گفتم: پس بقیه کجان؟ آب رفتید مگه؟
هر دو به آرومی خندیدن و داوود جواب داد: رسول و سعید که خیلی عجلهای با همدیگه رفتن، فرشید هم رفت خونه استراحت کنه، گفت شب برمیگرده!
اسم فرشید که اومد، حس خاصی بهم دست داد!
× سلام آقامحمد...
با صدای پارسا به خودم اومدم!
به سمتش برگشتم و باز هم به اجبار لبخند به لبام نشوندم..
+ سلاااام، آقاپارسا... احوال شما؟
× خوبم ممنون، شما خوبید؟
+ شکر...
با داوود و امیر هم سلام و احوالپرسی کرد و بعد خطاب به من گفت: جسارتاً کم پیدایید..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم!
+ یه ذره شلوغم..
ابرویی بالا انداخت و پرسید: آخه این چندروز اصلا تویِ اتاقتون نبودید!
اومدم جواب بدم که داوود آروم و با حرص زمزمه کرد: فوضولو بردن جهنم، گفت هیزمش تَرِه!
ضربه آرومی به پهلوش زدم و اخمی کردم که سرش رو پایین انداخت.
پارسا انگار شنید که با دلخوری گفت: ببخشید، کارام عقبه باید برم. از دیدنتون خوشحال شدم آقامحمد، بااجازه...
سر تکون دادم و رفت.
با ناراحتی نگاهی به داوود انداختم که دلخور گفت: آخه اصلا اون چیکار داره شما کجایید و چیکار میکنید؟
+ اون؟!
دوباره سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: ببخشید...
+ خیلیخب، ناراحت نشو...
سرش رو بالا گرفت و لبخندی زد.
ازشون خداحافظی کردم و از سایت زدم بیرون!
یه حسی بهم میگفت باید برم بیمارستان!
یه تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم...
یکربع بعد رسیدم.
رفتم پذیرش و گفتم: سلام..
- سلام، بفرمایید...
+ میخواستم نوزادِ عطیه محمدی رو ببینم، من پدرش هستم...
پرستار نگاهی به کامپیوتر انداخت و گفت: فعلا نمیتونید...
+ چرا؟
- حالِ نوزادتون بد شده، دکتر توی بخش نوزادان بالاسرشه...
همین دو جمله کافی بود که دنیا روی سرم آوار شه!
آروم و با ترس لب زدم: یا فاطمهٔزهرا...
سریع دویدم طرف بخش نوزادان...
دکتر و چندتا پرستار دور یه تخت جمع شده بودن...
آره، زهرای من بود...
بعد از کنار زدن پرستارها که سعی داشتن مانع ورودم بشن، رفتم توی اتاق و خودم رو به دکتر رسوندم!
با نگرانی گفتم: چی شده آقایدکتر؟
دکتر چرخید سمتم و با تعجب گفت: شما اینجا چیکار میکنید؟ کی هستید؟
+ من پدرشم... چه اتفاقی واسه دخترم افتاده؟
نفس عمیقی کشید و همونطور که به زهرا نگاه میکرد گفت: متأسفانه حال نوزادتون خوب نیست! ریههاش ناقصه، اکسیژن کم میاره و صورتش کبود میشه! اگه تا یکهفته بتونه خودش رو نگه داره حالش بهتر میشه؛ اما این یکهفته هرلحظه احتمال داره اکسیژنش کم بشه و نتونه تحمل کنه! فعلا باید بره بخش مراقبت های ویژهی نوزادان(NICU)
با شنیدن این حرفا، حالم بدتر از همیشه شد و سرم گیج رفت...
دستم رو به سرم گرفتم...
نگاهم به دخترکم افتاد، چقدر معصوم خوابیده بود...
انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم دکترا کِی رفتن...
طاقتم طاق شده بود و دیگه نمیتونستم تحمل کنم!
حالا دیگه به معنای واقعی کارد به استخونم رسیده بود!
منم یه آدم بودم، مثل همه... مگه چقدر صبر داشتم؟!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
اشکام جاری شد و با پاهایی لرزون رفتم جلوتر...
کنار تختش زانو زدم و با صدای گرفتهام، آروم لب زدم: زهرا؟ بابایی؟ نذر مادرمون میکنمت زود خوب شو، نذر همون شیرزنی که اسمش رو گذاشتیم روی تو!
اینبار با درد و التماس گفتم: باشه بابایی؟ خوب میشی؟
دستم رو روی اتاقک شیشهای کوچیک کشیدم و سرم رو بهش تکیه دادم..
آروم با خودم زمزمه کردم: «فَاللَّهُخَیْرٌحَافِظاًوَهُوَأَرْحَمُالرَّاحِمِینَ...»
بوسهای به شیشه زدم..
چند لحظهای گذشت که دستی روی شونم نشست...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_183
#رسول
- برادرت؟
سرم رو تکون دادم.
+ من... نمیتونستم تنهاش بذارم، چون هر وقت حالم بد بوده یا به کمکش نیاز داشتم، کنارم بوده و هیچوقت پشتم رو خالی نکرده!
- منظورت... آقامحمده؟
همیشه از آقامحمد تعریف میکردم، به قول معروف همیشه ذکرِ خیرش بوده!
برای همین هم سارا میدونست چقدر بهش وابستهام و برام مثلِ برادرِ نداشتَمه!
- رسول خوبی؟
سرم رو بالا گرفتم و به چشمهای زیباش خیره شدم.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آره، ببخشید که تنهات گذاشتم..
- نه! تو ببخش، من... یه ذره تند رفتم!
به سرم زد یکم اذیتش کنم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: یه ذره که... گازشو گرفتی رفتی خانم!
پوکر نگاهم کرد.
پشت پلکی نازک کرد و گفت: پررو نشو رسول!
خندهای کردم و دستم رو روی چشمم گذاشتم.
+ چـشـم خانم...
خندید که گفتم: بالآخره جنسیت فسقلیمون معلوم شد یا نه؟ خییییلی ذوق و البته عجله دارم!
همین که اومد جواب بده در با شدت باز شد!
#فرشید
میخواستم بزنم بغل و کمی استراحت کنم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت و صدای بوقهای طولانی توی گوشم پیچید!
تا به خودم اومدم و خواستم فرمون رو بچرخونم، ماشین تکون بدی خورد!
چون کمربند نبسته بودم، سرم محکم به شیشه برخورد کرد!
صداهای زیادی از اطرافم میشنیدم، ولی توانی برای جواب دادن نداشتم.
~ آقا؟ آقا حالتون خوبه؟ یکی زنگ بزنه اورژانس! آقا صدامو میشنوین؟
آروم سرم رو عقب بردم و به صندلی تکیه دادم.
دستم رو به پیشونیم کشیدم که خونی شد!
سرم به شدت درد میکرد و گیج میرفت..
درِ ماشین گیر کرده بود، دستم جون نداشت که بازش کنم!
چشمام هر لحظه تارتر از قبل میدید..
کمکم همه چیز گنگ شد و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد...
#محمد
برگشتم عقب و با دیدن عطیه که با چشمای خیس من و زهرا رو نگاه میکرد، با تعجب بلند شدم...
توقع نداشتم الان و اینجا ببینمش!
اشکام رو پاک کردم و سرم رو پایین انداختم..
دروغ چرا؟ خیلی ازش خجالت میکشیدم!
از همون اول ازدواجمون تا الان، بخاطر من و موقعیت شغلیم کلی اذیت شد، ولی همیشه تحمل کرد، سکوت کرد و هیچی نگفت!
هیچوقت یادم نمیاد ازم گله کرده باشه!
بدون اینکه سرم رو بالا بیارم آروم سلام کردم و جوابم رو داد...
- چرا سرت پایینه بابامحمد؟
صداش میلرزید، درست مثلِ من!
همونطور که سعی میکردم از لرزش صدام جلوگیری کنم، سر به زیر گفتم: چون... چون ازت خجالت میکشم مامانعطیه! هم از تو، هم از دخترمون، هم از عزیز..! بخدا... روم نمیشه توی چشماتون نگاه کنم...
دستم رو گرفت و با همون مهربونیِ همیشگی گفت: این حرفو نزن محمدجانم... مگه من تو رو نمیشناسم؟ مگه عزیز تو رو بزرگت نکرده؟ ما تو رو خوب میشناسیم، حتی شاید بهتر از خودت! میدونیم چقدر دوسمون داری، مطمئنم اگه میتونستی، بهمون سر میزدی...
آروم سرم رو بالا آوردم و با لبخند گفتم: خیلی دوست دارم... خیلی:)
از اون لبخندهای قشنگش زد و گفت: من بیشتر!
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_184
#محمد
به اصرار پرستار از بخش نوزادان اومدیم بیرون، رو به عطیه گفتم: اگه حس کردی لازمه انتقالش بده بیمارستان خصوصی، فوقش ماشینو میفروشیم دیگه.. جون زهرا خیلی مهمتره!
- انشاءالله خدا کمکمون میکنه، توکل کن به خودش...
نفس عمیقی کشیدم و زیرلب گفتم: انشاءالله...
یهو بغض کرد و گفت: محمد دلم خیلی برات تنگ شده بود، میدونم که بازم میخوای بری... درکت میکنم، ولی توروخدا بازم بهمون سر بزن.
دلم آتیش گرفت براش..
+ قربونت برم خانمم، چشم... خداشاهده تمام تلاشم رو میکنم زود به زود ببینمتون.. فقط شما غصه نخور... باشه؟
لبخندی زد و سرش رو تکون داد...
برای اینکه حال و هواش عوض بشه، باخنده گفتم: وقتی چیزی نمیگی، یعنی قول نمیدم غصه نخورم!
اخم کمرنگی کرد، زد به بازوم و گفت: اذیت نکن محمد...
هر دو به آرومی خندیدیم و بعد عطیه گفت: بریم خونه؟
+ آره حتماً، دلم واسه عزیز یه ذره شده..
لبخندی زد و از سالن خارج شدیم.
با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدم...
#فرشید
آروم آروم چشمام رو باز کردم.
سرم گیج میرفت و همهجا رو تار میدیدم.
کمی که گذشت، فضا رو بیشتر درک کردم.
از مهتابی بالای سرم و صداهای اطرافم فهمیدم بیمارستانم.
سرم خیلی درد میکرد.
خواستم بشینم که دکتر و چندتا پرستار وارد اتاق شدن!
- این چندتاست؟
+ سهتا...
- و این؟
+ هفت...
- اسمت چیه؟
+ فرشید... فرشید رستمی...
- چند سالته؟
+ ۲۶
- یادت میاد چه اتفاقی برات افتاد؟
+ تصادف کردم..
نفس عمیقی کشید..
- خوبه، توی سیتیاسکن هم مشکلی نبود. خداروشکر صدمه جدی ندیدی!
سر تکون دادم و ادامه داد: همسر و برادرت خیلی نگرانت بودن!
ابروهام بالا پرید و گفتم: همسر و برادرم؟
- بله، خانمت تا چند دقیقه پیش اینجا بود. ولی به اصرار برادرش رفت.
+ برادرم کجاست؟
- پشت دره، الان صداش میکنم.
همراه پرستارها از اتاق بیرون رفت..
چند لحظه که گذشت در باز شد.
باورم نمیشد!
#سعید
رفتم توی محوطه و گوشیم رو جواب دادم.
+ جانم داوود؟
- سلام، کجایی؟
+ سلام، بیمارستانم..
- یاخدا، چرا؟
+ چیزی نیست، کاری داشتی؟
- میخوایم دوربینهای بازداشتگاه رو چک کنیم.
+ برای چی؟
- به این زودی یادت رفت؟ بابا خودت پیشنهاد دادی که دوربینهای بازداشتگاه رو چک کنیم ببینیم کی توی این مدت به سلول الکساندر رفت و آمد داشته!
با کف دستم زدم توی پیشونیم و گفتم: آخ آره! یادم نبود. با آقایعبدی مطرح کن، منم خودمو میرسونم!
+ حله، فعلا یاعلی...
- علییارت..
گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی سالن...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
(⭕️اگر در پیامرسان دیگهای (سروش، روبیکا و...) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌)
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_185
#فرشید
وحید بود!
رفیق قدیمیم..
بعد از اینکه رفتم دانشگاه دیگه ندیدمش، همون موقعها مهاجرت کردن و رفتن آلمان...
فقط یه شماره ازش داشتم که فهمیدم خطش رو واگذار کرده...
- حتماً شناختی که اینطور نگام میکنی..!
چندبار پلک زدم تا مطمئن بشم خودشه!
لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و آروم اسمش رو زمزمه کردم که جلوتر اومد و بغلم کرد...
وقتی ازم جدا شد، تازه متوجه روپوش سفید پزشکی که تنش کرده بود شدم!
سر تا پاش رو برانداز کردم که با خنده گفت: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
+ بعد از هفت سال دیدمتها آقایدکتر، چه انتظاری داری؟
هردو خندیدیم و گفت: دلم خیلی برات تنگ شده بود..
+ منم همینطور، ولی خیلی بیمعرفت بودی که توی این سالا یه خبر ازم نگرفتی!
اَدامو درآورد و با لحن بامزهای گفت: حالا نه که تو گرفتی!
+ هنوزم مثل اون موقعها شوخِ و در عینِ حال دقیقی!
- مخلصیم داداش..
دوباره خندیدم.
چند لحظه که گذشت گفت: خودم از دکتر خواستم که بگه برادرت پشت دره، میخواستم یهو منو ببینی و عکسالعملت رو ببینم!
با لبخند گفتم: واقع انتظارشو نداشتم که الان و اینجا ببینمت! کِی برگشتین؟
- تقریباً دوماه پیش..
+ به سلامتی، پدر مادر و نوید خوبن؟
- شکرخدا...
+ میگم... فضولی نباشه، ازدواج کردی؟
سری تکون داد.
- اوهوم، با یه خانمِ مسلمان که تبعه خودِ آلمان بود ازدواج کردم، توی دانشگاه با هم آشنا شدیم! همین یکهفته پیش دومین سالگرد ازدواجمون بود..
لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت..
- چندماه دیگه بچمون به دنیا میاد!
+ بهبه، مبارکه آقایپدر! فقط رسم و رسومات رو که یادت نرفته؟!
سرش رو بالا گرفت و سوالی نگاهم کرد.
ریز خندیدم و گفتم: بابا شیرینی دیگه..
پوکر فیس گفت: هنوزم مثلِ سابق شکمویی!
زدم زیر خنده...
چند لحظه که گذشت با یادآوری ریحانه گفتم: راستی همسرِ من اینجا بود؟
- آره، همین چند دقیقه پیش رفتن! البته برادر خانمت هنوز بیمارستانه..
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم...
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: اوه اوه، دیرم شد! قراره بریم یه سری وسیله واسه بچه بگیریم، شیفتمم تحویل ندادم!
+ پس خدا به دادت برسه!
- دقیقاً!
دوباره خندیدیم و بلند شد.
کارتی از جیبش درآورد و داد دستم..
- این شماره منه، حتماً بهم پیام بده! یادت نره ها...
+ باشه حتماً..
بغلم کرد و بعد از خداحافظی رفت...
چشمام رو بستم و دراز کشیدم..
هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای باز شدن در اومد!
چشمام رو باز کردم..
با دیدن شخص مقابلم، مثل برق از جام پریدم!
اون اینجا چیکار میکرد؟
#رسول
بلند شدم و چرخیدم عقب که فهمیدم ریحانهست!
مثلِ همیشه از استرس دستاش میلرزید و رنگش پریده بود!
با نگرانی لب زدم: چی شده ریحانه؟
سارا: چرا رنگ و رو نداری؟
سرش رو پایین انداخت و گفت: رسول یه لحظه بیا!
فوری از اتاق بیرون رفت.
برگشتم سمت سارا و گفتم: نگران نباش، زود میام!
سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفتم.
در اتاق رو بستم و آروم رو به ریحانه گفتم: چیزی شده آبجی؟
با دستاش صورتش رو پوشوند..
از لرزیدن شونههاش فهمیدم داره گریه میکنه!
+ آبجی، الهی فدای اون چشمای قشنگت بشم.. تو رو جونِ رسول گریه نکن! بگو چی شده دارم میمیرم از استرس!
دستاش رو پایین آورد و آروم لب زد: فرشید... تصادف کرده. آوردنش بیمارستان!
چشمام گرد شد و قلبم ایستاد!
- چ..چی؟
+ سرش... شکسته! بیهوشه..
نفسم رو سنگین بیرون دادم.
+ الان حالش خوبه؟
- نمیدونم، انقدر هول کردم اصلا نفهمیدم دکتر چی گفت.
+ بریم از دکتر حالش رو بپرسیم؟
- آخه سارا...
با لبخند گفتم: دوستاش اینجان، مراقبشن... زود برمیگردیم پیشش.. الانم اشکاتو پاک کن آبجی کوچیکه!
لبخند تلخی زد و کاری که گفتم رو انجام داد..
رفتیم طرف اتاق فرشید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_186
#محمد
گوشی رو از جیبم بیرون آوردم.
با دیدن شمارهٔ فرشید، یه لحظه مکث کردم و لبخندم محو شد...
نکنه میخواد دعوا کنه؟
میدونستم که قطعاً مکالماتم توسط بچهها شنود میشه و برای همین نگران بودم..
- چی شد محمد؟ چرا وایسادی؟
با صدای عطیه، به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم.
برای اینکه نگران نشه، به زور لبخند زدم و گفتم: چیزی نیست.. تو برو بشین روی صندلی اذیت نشی، منم اینو جواب بدم میام.
سر تکون داد و ازم دور شد...
افکار مزاحم رو پس زدم و بعد از فرستادن یه صلوات، دکمه اتصال رو لمس کردم.
+ جانم فرشید جان؟
- سلام، وقت بخیر...
صدای یه خانم بود!
مشکوک پرسیدم: سلام، شما؟
- ببخشید شما با صاحب این خط چه نسبتی دارید؟
+ برادرشم، چطور؟
- متأسفانه برادرتون توی جاده تصادف کردن، به بیمارستان انتقالشون دادن..
دستم رو به سرم گرفتم و آروم لب زدم: یاحسین!
ضربان قلبم بالا رفت و نگران پرسیدم: ک..کدوم بیمارستان؟
بعد از اینکه آدرس رو داد، قطع کردم و خودم رو رسوندم به عطیه!
بلند شد که گفتم: عطیهجان شرمندهام... یکی از دوستام تصادف کرده، باید برم پیشش! تو برو خونه، منم زود میام؛ قول میدم.
- باشه، پس مراقب خودت باش..
+ تو هم همینطور...
براش آژانس گرفتم و بعد از اینکه رفت، با آقایعبدی تماس گرفتم.
چند لحظه که گذشت صداشون توی گوشم پیچید!
- بله محمد؟
+ سلام آقا...
- سلام، رفتی خونه؟
+ نه، راستش... یه مشکلی پیش اومده!
- چی شده؟
+ فرشید تصادف کرده آقا، بردنش بیمارستان!
لحنشون نگران شد.
- ای وای، حالش چطوره؟
+ نمیدونم آقا، تماس گرفتم که اگه اجازه بدید برم پیشش...
کمی فکر کردن و پرسیدن: کدوم بیمارستانه؟
اسم و آدرسش رو که دادم گفتن: جزو محدودهٔ تعیین شدهست، میتونی بری.. فقط حتماً از حالش باخبرم کن!
نفس راحتی کشیدم و چشمی گفتم، بعد از خداحافظی تماس رو قطع کردم و از بیمارستان زدم بیرون!
یه تاکسی گرفتم و آدرس رو دادم...
از پذیرش شماره اتاقش رو پرسیدم.
رسیدم جلو در که یه پسر جوون از اتاق بیرون اومد!
از روپوش پزشکی که تنش بود، فهمیدم پزشکه!
با استرس پرسیدم: سلام، حالش چطوره؟
جواب سلامم رو داد و مشکوک پرسید: شما چه نسبتی باهاش دارید؟
با اطمینان گفتم: برادرشم!
ممکن بود به گوش فرشید برسه و بیشتر دلخور بشه که چرا خودم رو که حالا از نظرش یه خیانت کار بودم، برادرش معرفی کردم؛ ولی برام مهم نبود!
لبخندی زد و گفت: دوستش هستید، درسته؟!
با تعجب نگاهش کردم، از کجا فهمید؟
نفس عمیقی کشید، انگار ذهنم رو خوند که گفت: من دوست قدیمیش هستم، میدونم که برادر نداره، ولی اینم میدونم رفیقایی داره که از برادر بهش نزدیکترن! قبل از شما برادرخانمش رو دیدم که خیلی نگرانش بود، درست مثلِ یه برادرِ واقعی!
لبخندی روی لبم شکل گرفت.
+ عجب، از آشنایی باهاتون خوشبختم..
- منم همینطور...
+ حالش چطوره؟
- خوبه خداروشکر، تا شب مرخص میشه!
نفسی از سر آسودگی کشیدم و آروم لب زدم: خداروشکر..
- ببخشید من خیلی عجله دارم، بااجازتون...
با صدای دکتر، به خودم اومدم.
بعد از خداحافظی کوتاهی رفت!
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو آروم بستم.
زیرلب بسماللهی گفتم و به آرومی در رو باز کردم...
#فرشید
ناخواسته اخم کردم...
مثل همیشه لبخند به لب داشت..!
نشست روی صندلی و با نگرانی گفت: بهتری؟
جوابی ندادم، خواست دستم رو بگیره که کنار کشیدم و نگاه ازش گرفتم...
#محمد
از رفتارش دلم گرفت، ولی به روی خودم نیاوردم...
+ چیزی لازم نداری؟
با قاطعیت گفت: نه!
سرم رو پایین انداختم و گفتم: وقتی پرستار بهم خبر داد، خیلی نگران شدم!
سرم رو بلند کردم و ادامه دادم: اومدم ببینم چه اتفاقی برات افتاده، چی شد که تصادف کردی؟
بیتوجه به سوالم پرسید: شما الان باید بازداشتگاه باشید، نه؟
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم!
+ نه! آقای عبدی اجازه دادن برم خانوادهاَم رو ببینم...
چیزی نگفت که لب باز کردم و آروم گفتم: فرشید دخترم حالش خوب نیست؛ براش دعا کن...
لباش رو تر کرد و جواب داد: انشاءالله زود خوب بشه...
با حرص گفتم: اینجا دیگه برات مسئولیت نداره باهام حرف بزنی!
نیمنگاهی بهم انداخت.
- تا دیروز حتی اگه جونمو میدادم، باور نمیکردم واقعا تو اینکارو کرده باشی!
درمونده گفتم: الانم چیزی تغییر نکرده داداش، به جونِ دخترم...
فوری دستش رو بالا گرفت و گفت: جونِ اون بچه رو قسم نخورین، منم داداش صدا نکنین! حداقل تا وقتی که همهچیز روشن بشه! ممنون که اومدین، ولی الان سرم خیلی درد میکنه! اگه اجازه بدین تنها باشم، کمی استراحت کنم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
باور نمیکردم فردِ روبهروم فرشید باشه!
هیچوقت حتی تصور هم نمیکردم اینجوری باهام رفتار کنه..
ولی شاید باید بهش حق بدم، به هر حال همهچیز برعلیه من بود!
شاید اگه جامون با هم عوض میشد، منم بهش شَک میکردم!
سعی داشتم با این حرفها خودم رو قانع کنم..
بلند شدم و رفتم طرف در...
قبل از خروج از اتاق گفتم: سند و مدرکی ندارم که بهت ثابت کنم بیگناهم؛ ولی زمان همهچیز رو مشخص میکنه! مراقب خودت باش...
منتظر جوابش نشدم و از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به رسول خورد که همراه ریحانهخانم به طرف اتاق میومدن!
قبل از اینکه منو ببینن، فوری از سالن خارج شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
پ.ن: زندگی گاهی تلخ، مثل یک فنجان چای☕️
گاهی هم شیرین، مثل یک تکه نبات:)!
کپی از رمان، در ایتا با ذکر نامنویسنده آزاد✅
«⭕️اگر در پیامرسان دیگهای ((سروش، روبیکا و...)) کپی میکنید، لینککانال و نامنویسنده هردو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌»
لینک کانال⇩
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_187
#محمد
تا خونه تقریباً بیست دقیقهای راه بود، تصمیم گرفتم پیاده برم.
هوا خیلی سرد شده بود..
دستام رو که حالا یخ کرده بودن، توی جیبهای کاپشنم فرو کردم...
بارون نمنم میبارید.
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و عطر خاک بارون خورده رو به ریههام فرستادم..
بویِ خاکِ نمناک، مستم کرد!
یاد دوران عقدمون افتادم...
گاهی وقتا میرفتم دنبال عطیه و توی این شهر بزرگ و شلوغ با هم قدم میزدیم، انقدر که دیگه خسته میشدیم و نایی برامون نمیموند..
یادش بخیر:)
چقدر حالمون خوب بود، چقدر شاد و خوشحال بودیم...
یادمه یکی از همون روزا، بارون شدیدی اومد..
از خونهها دور بودیم و ماشین هم نبود که بتونیم برگردیم...
عطیه خیلی سردش شده بود، کاپشنم رو درآوردم و با کلی اصرار انداختم روی شونههاش..
به سختی تونستیم یه سرپناه پیدا کنیم، نزدیک به یکساعت طول کشید تا بارون بند اومد!
عطیه رو رسوندم خونهشون و برگشتم خونه...
همون شب تب و لرز گرفتم و حالم خیلی بد شد!
بندهخدا عزیز... خیلی نگرانم شده بود...
به قدری که کلی دعوام کرد و غُر زد که چرا مراقب خودم نبودم!
با یادآوری اون روزا، لبخندی روی لبم جا خوش کرد...
خیلی یهویی دلم هوای عزیز رو کرد، آخ که چقدر تشنه محبتهای مادرانش بودم!
به سرعت قدمهام اضافه کردم که زودتر به خونه برسم...
کلید رو از جیبم بیرون آوردم و در رو باز کردم...
پام رو که داخل گذاشتم، عطر قرمهسبزی مشامم رو تازه کرد!
نفس عمیقی کشیدم و لبخند عمیقی زدم..
در رو بستم و آهسته آهسته از پلهها پایین رفتم...
لبه حوض نشستم و آبی به دست و صورتم زدم..
جعبه شیرینی رو برداشتم و رفتم طرف اتاق عزیز...
کفشام رو درآوردم و تقهای به در زدم..
+ عزیز؟ اجازه هست؟
جوابی نشنیدم، در رو باز کردم و گفتم: یاالله... عزیز خونهاید؟
بعد از بستن در، جعبه شیرینی رو روی میز گذاشتم و ادامه دادم: گلپسرت اومدهها..
سکوت اتاق نگرانم کرد!
دوباره با استرس صداش زدم، ولی باز هم جوابی نشنیدم!
با قدمهایی لرزون رفتم سمت اتاق کوچک عزیز...
#رسول
رو کردم به ریحانه و گفتم: کی به تو خبر داد؟
- توی نمازخونه بودم، اومدم که برگردم پیشتون، چشمم به یکی از اتاقها افتاد.. یه آقایی بیهوش با سرِ شکسته و خونی روی یکی از تختها افتاده بود، خیلی شبیه فرشید بود! با خودم گفتم حتماً شباهت ظاهریه، ولی وقتی رفتم نزدیکتر فهمیدم خودِ فرشیده!
نفس عمیقی کشیدم..
- عجب...
با دست اتاقی رو نشون داد و گفت: اونجاست..
یه نفر کنار اتاق، پشت به ما ایستاده بود...
چشمام رو ریز کردم تا بهتر ببینم، چقدر شبیه محمد بود!
همین که اومدم برم سمتش از سالن خارج شد!
خواستم برم دنبالش که صدای ریحانه مانع شد..
- دکترش داره میاد...
کمی جلوتر رفتیم، سلام کردیم که جوابمون رو داد!
لبام رو تر کردم و پرسیدم: ببخشید، حال آقای فرشید رستمی چطوره؟
نگاه گذرایی به ریحانه کرد و رو به من گفت: به همسرشون گفتم، خداروشکر آسیب جدی ندیدن و بعد از تموم شدن سِرُمشون مرخصن!
بعد از یه سری توضیحات دیگه، نسخهای دادن و رفتن..
ریحانه گفت: داداش تو برو پیش فرشید، منم میرم داروهاشو بگیرم...
+ میخوای من برم؟
لبخند قشنگی زد..
- نه داداشی، خودم میرم از داروخانه بیمارستان میگیرم زود میام..
سری تکون دادم و رفت...
اومدم برم توی اتاق فرشید که چشمم به سعید خورد!
رسید بهم که گفتم: کجا غیبت زد یهو؟
- گوشیم زنگ خورد رفتم جواب دادم، بعدم رفتم یه ذره میوه و خوراکی واسه سارا گرفتم بخوره جون بگیره..
لبخندی روی لبام نقش بست، دستم رو روی شونهاش گذاشتم و گفتم: دمت گرم داداش، ببخشید به زحمت افتادی...
- مخلصیم، زحمت هم نیست و رحمته!
در جواب لبخند دیگهای زدم که پرسید: کجا داشتی میرفتی؟
دلم نمیخواست بیشتر از این ذهنش رو درگیر کنم، برای همین گفتم: میخواستم برم توی محوطه، یه هوایی بخورم..
- باشه، پس من برم پیش سارا...
+ بازم ممنون..
لبخندی زد و از کنارم رد شد..
از دور شدنش که مطمئن شدم، رفتم طرف اتاق فرشید!
در رو آروم باز کردم...
چشماش بسته بود که با صدای در بازشون کرد!
میخواستم بابت حرفام ازش عذرخواهی کنم، ولی وقتی یاد رفتارش با محمد افتادم، منصرف شدم!
سرسنگین سلام کرد و مثل خودش جوابش رو دادم!
+ بهتری؟
سرش رو تکون داد...
بوی عطری توی اتاق پیچیده بود..
شبیه به عطری بود که محمد همیشه میزد!
مشکوک پرسیدم: کسی اینجا بوده؟
نفسی گرفت و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: محمد اومده بود..
چشمام چهارتا شد!
با تعجب لب زدم: آقامحمد؟ چطوری؟
- بهش مرخصی دادن...
پس یعنی اون آقا واقعاً محمد بود!
به ذهنم رسید که نکنه دوباره باهاش بد رفتاری کرده باشه!
+ باز که با حرفات ناراحتش نکردی؟