eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" جلوتر اومد و ادامه داد: راستشو بگین، داشتین غیبت منو می‌کردین؟ با تعجب به عزیز نگاه کردم، چند لحظه بعد هر سه خندیدیم. برای چند ثانیه فراموش کردم توی چه وضعیتیم! عزیز با لبخند خطاب به عطیه گفت: خداروشکر یه عروسی نصبیم شده که حتی نمیشه غیبتش رو کرد! گونه‌های عطیه سرخ شد و سرش رو پایین انداخت.. آروم لب زد: خجالتم ندید عزیز... - خجالت چیه مادر؟ دارم حقیقت رو میگم! + اهم‌اهم، کم‌کم داره حسودیم میشه ها! ما اینجا درختیم؟ عزیز با خنده گفت: لوس نکن خودتو، تا چند لحظه پیش که عطیه نیومده بود داشتم نازتو می‌کشیدم! سر به زیر گفتم: خب بازم دلم خواست! عطیه با تأسف سر تکون داد... ~ محمد اصصصلاً فکر نمی‌کردم انقدر حسود باشی! نفس عمیقی کشیدم و در جواب گفتم: والا هر کس دیگه‌ای هم باشه، حسودیش می‌شه! دوباره خندیدیم و اینبار عزیز گفت: عطیه مادر، تو باید استراحت کنی دورت بگردم.. اگه کاری داشتی بگو من میام بالا پیشت... عطیه زیرلب چشمی گفت و چند دقیقه بعد هر دو رفتیم خونه خودمون... + عطیه گفتی بابات اینا کی میان؟ - واسه شام میان، چطور؟ + میگم... اگه فکر می‌کنی مادرت با دیدن من اذیت میشه، میرم که...... اخم کم‌رنگی کرد و پرید وسط حرفم! - محمد! می‌خوان بیان اینجا که تو رو ببینن، بعد تو می‌خوای بذاری بری؟ فوری گفتم: عطیه باور کن منظور بدی نداشتم، گفتم شاید ازم ناراحت باشن و خدایی نکرده دلخوری‌ای بوجود بیاد... با شنیدن این حرف، لبخند زیبایی تحویلم داد.. - قربون دل پاکت برم... نه مامان و نه بابا، هیچ کدوم از تو ناراحت نیستن! اینو مطمئن باش.. لبخندی روی لبم نشست... + عطیه می‌دونستی یه فرشته‌ای؟ قشنگ خندید و گفت: بله، بارها و بارها بهم گفتی! + دوباره گفتم که یادآوری بشه! هر دو خندیدیم... ~ محمد؟ عطیه‌جان؟ با صدای عزیز بلند گفتم: جانم عزیز؟ ~ من میرم مسجد مادر، چیزی لازم ندارین؟ + نه عزیز دستت دردنکنه، التماس دعا.. صدای در نشون می‌داد عزیز رفته! عطیه لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: محمد یادته اوایل ازدواج‌مون هروقت عزیز می‌رفت بیرون ماهم بدو بدو می‌رفتیم دور می‌زدیم؟ با یادآوری چیزی که عطیه گفت ریز خندیدم. + مگه میشه یادم بره؟ یه جوری یواشکی می‌رفتیم خودمم شک می‌کردم زن و شوهر باشیم! زد به بازوم و با خنده گفت: عه محمد... به آرومی خندیدم.. با شنیدن صدای اذان، زمزمه‌وار صلواتی فرستادم و بلند شدم. + من برم حیاط وضو بگیرم... عطیه‌جان، شماهم یه لیوان آبمیوه بخور برات خوبه... لبخند شیرینی زد و گفت: چشم... مثل خودش با لبخند گفتم: چشمت بی‌بلا... + السلام‌علیکم‌و‌رحمته‌الله‌و‌برکاته... الله‌اکبر... الله‌اکبر... الله‌اکبر... به سجده رفتم و بعد از تسبیحات حضرت‌زهراۜ، دستام رو به حالت دعا بالا گرفتم... + خدایا شکرت بابت هرچیزی که بهم دادی.. بابت سلامتیم، خانواده‌ام، دوستام... شکرت بابتِ اینکه کمکم می‌کنی توی راه خودت قدم بذارم! آهی کشیدم و ادامه دادم: این روزا دلم خیلی گرفته، خدایا خودت می‌دونی من نه جاسوسم نه خیانت‌کار! یه کاری کن بی‌گناهیم ثابت بشه.. به اینجا که رسید بغضم گرفت که به سختی قورتش دادم... + درد داره به گناهِ نکرده محکوم بشی و کسی باورت نکنه! خدایا حالِ زهرامو خوب کن، رحمتت رو ازم دریغ نکن خدا... - قبول باشه.. چرخیدم عقب، لبخندی به روی عطیه زدم و گفتم: قبولِ حق... - کِی قراره برگردی مأموریت؟ خدایا منو ببخش که مجبورم به این دروغم ادامه بدم! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بعد از مهمونی میرم.. این مأموریت از بقیه‌ی ماموریت‌ها طولانی‌تره و با بقیه‌شون فرق داره، ولی اگه خدا بخواد و پشتم باشه بدونِ خطره! - ان‌شاءالله هر چی خیره، فقط قول بده دوباره بیای سر بزنی..! دستمو روی چشمم گذاشتم و لبخندی زدم. + چشم، قول میدم... با لبخند محوی گفت: چشمت بی‌بلا.. نفس عمیقی کشیدم و آروم اسمشو زمزمه کردم... + عطیه؟ - جانم؟ + خیلی دعا کن... جلوتر اومد و با کمی فاصله کنارم روی زانوهاش نشست.. لحنش نگران شد! - محمد چرا انقدر پریشونی؟ توی کار برات مشکلی پیش اومده؟ همون‌طور که با مهره‌های تسبیح بازی می‌کردم، سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. عمیق توی چشمام نگاه کرد و پرسید: محمد واقعاً میری مأموریت؟ آروم سر بلند کردم و به چشمای زیباش نگاه کردم.. + راستش... من هیچ وقت نمی‌تونم بهت دروغ بگم عطیه! مخصوصاً وقتی این‌طوری نگاهم می‌کنی.. مأموریت نیستم، ولی هرچی هست مربوط به کاره! تمام مدت یا توی اداره‌ام یا سازمان.. خیالت راحت باشه. قبل از رفتنم شماره‌ی یکی از بچه‌ها رو می‌ذارم، اگه به هر دلیلی دلشوره گرفتی، زنگ بزن که خیالت راحت بشه؛ اگه هم خدایی نکرده حالت بد شد، حتما بهم اطلاع بده... لبخندی معنادار تحویلم داد و دستم رو گرفت!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
- بهت اعتماد دارم، ولی با این چیزایی که میگی قطعاً هروقت بخوای نمی‌تونی بیای خونه! زنگ بزنم نگرانت کنم که چی بشه؟ فقط اگه خیلی دلشوره و استرس داشتم، از حالت باخبر میشم.. + قربونت برم، سعی کن حالت بد نشه.. چون وقتی برگردم، باید سالم و سرحال باشی تا رویاهایی که برای زهرا بافتیم رو باهم عملی کنیم! لبخندی زد و گفت: ان‌شاءالله... با صدای زنگ در بلند شد و گفت: فکر کنم مامان اینا اومدن... + برو منم میام. سر تکون داد و بیرون رفت. سجاده رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش.. با گفتن «یا‌علی» ایستادم و رفتم توی حیاط... اول حاج‌آقا و بعد هم حاج‌خانم وارد خونه شدن.. جلوتر رفتم و حاجی رو بغل کردم... بعد از اون با حاج‌خانم هم سلام و احوال‌پرسی کردم... نگاه پروانه‌خانم با همیشه فرق داشت، تهِ نگاه‌شون شرمندگی خاصی بود! حتی اخلاق‌شون هم تغییر کرده بود و نسبت به قبل خوش برخوردتر بودن! چند دقیقه که گذشت، عزیز هم رسید... بعد از شام، حاج‌آقا ازم خواست بریم پایین تا باهام حرف بزنه! هر دو پایین رفتیم و روی تخت نشستیم... + جانم حاجی؟ نفسی گرفتن و همون‌طور که نگاه‌شون به حوض بود شروع به صحبت کردن.. - وقتی پدرت وارد سپاه شد و بعد از چندسال دوباره دیدمش، هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم توی بغل خودم پر بکشه! سرم رو پایین انداختم و لبخند تلخی زدم... - اینو هیچوقت بهت نگفتم، چون قرار نبود بگم، ولی لازمه که بدونی! مصطفی قبل از رفتنش خیلی سفارش تو رو کرد، گفت پسرم از پس خودش برمیاد و نمی‌ذاره آب توی دل مادر و خواهرش تکون بخوره، ولی دلم نمی‌خواد تنها باشه و قطعاً به یه حامی نیاز داره! بهش قول دادم مثل پسر خودم حواسم بهت باشه و تمام سعیم رو کردم که به قولم عمل کنم... حس کردم لبخند ریزی زدن! - وقتی عطیه گفت خواستگار داره، فکر نمی‌کردم اون آدم تو باشی! ولی وقتی فهمیدم خوشحال شدم و خداروشکر کردم، چون می‌دونستم دخترم رو دست خوب کسی می‌سپارم و خیالم ازش راحته! می‌دونستم که با تو خوشبخت میشه! وقتی از شغلت گفتی، دروغ چرا؟ ترسیدم، چون خوب می‌دونستم شغل تو یه جورایی بازی با جونته! ولی شیطون رو لعنت کردم و با خودم گفتم همیشه هر چی خدا بخواد و صلاح باشه، همون میشه! پروانه برعکس من ناراضی بود، ولی بخاطر عطیه موافقت کرد..! توی این سالا دلش باهات صاف نشد و خودتم اینو فهمیدی... ولی بزرگوارتر از این حرفا بودی که چیزی به روی خودت بیاری! چشمام رو بستم و آروم لب زدم: حاجی من... - محمد بذار حرفمو کامل بزنم! سکوت کردم و ادامه دادن.. - دیروز که عطیه بیمارستان بود و تو رفتی مأموریت، پروانه کلی به عطیه گِله کرده بود که گویا حاج‌خانم هم شنیده بودن! سرم رو با شدت بالا گرفتم! حرف‌های دیگران برام مهم نبود، ولی عزیز... - من با پروانه صحبت کردم، خودش هم پشیمون و ناراحت بود! نه تنها بابت حرفاش، بلکه بابت همه این سالا! خودش روش نشد بهت بگه... از من خواست ازت عذرخواهی کنم و حلالیت بطلبم! دوباره سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: من هیچ وقت از شما یا حاج‌خانم چیزی به دل نگرفتم، هم شما و هم ایشون حق دارین از من دلخور باشین... با لبخند کم‌رنگی ادامه دادم: بالاخره پاره تنت‌تون شده همسر من، حق دارین نگرانش باشین! حلال کنین که گاهی براش کم گذاشتم و کنارش نبودم! دست‌شون رو روی شونه‌ام گذاشتن که سرم رو بالا گرفتم و توی چشمام نگاه کردن.. - اگه مرام و معرفت نداشتی و با گذشت نبودی، هیچ وقت به ازدواجت با عطیه رضایت نمی‌دادم! با وجود تو، خیالم از بابت عطیه راحتِ راحته! لبخند عمیقی زدم و بغل‌شون کردم... بعد از مدت‌ها دوباره حس می‌کردم بابا کنارمه و توی آغوششم:) حاج‌آقا کادوی تولد زهرا رو دادن و هر دومون رو بوسیدن! حدودای ساعت دوازده بود که رفتن.. منم کم‌کم آماده شدم که برگردم سایت... قبل از رفتن، شماره سعید رو نوشتم و به عطیه دادم که اگه مشکلی پیش اومد از طریق سعید خبردار بشم.. بعد از خداحافظی، سوار موتور شدم و رفتم طرف سایت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: آغوش ِ پدر(: « دیروز بسیار درگیر بودم و واقعاً وقت نکردم بنویسم، سعی کردم این پارت رو طولانی‌تر کنم که جبران بشه😄✨!» کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
- بهت اعتماد دارم، ولی با این چیزایی که میگی قطعاً هروقت بخوای نمی‌تونی بیای خونه! زنگ بزنم نگرانت ک
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از پارک کردن موتور، از در پشتی وارد سایت شدم.. فقط فرشید بخاطر تصادفی که داشت رفته بود خونه و بقیهٔ بچه‌های تیم بودن... با بچه‌ها سلام علیک کردم، می‌خواستم برم اتاق آقای‌عبدی که موضوعی یادم افتاد! رفتم سر میز سعید و گفتم: سعیدجان؟ بلند شد و گفت: جانم آقا؟ + راستش، با اجازه‌ات شمارتو گذاشتم خونه پیش خانمم که اگه کار واجبی داشت تماس بگیره... اشکال که نداره؟ - نه آقامحمد خوب کاری کردین، هروقت زنگ بزنن، درخدمتم.. لبخند کم‌رنگی روی لبام نشست... اگه توی این شرایط بچه‌ها رو هم نداشتم، نمی‌تونستم تحمل کنم و واقعاً کم می‌آوردم! زیرلب گفتم: ممنون، جبران می‌کنم.. با لبخند کم‌رنگی جواب داد: جبران شده آقا... برای حرفی که می‌خواستم بزنم، کمی دست دست کردم که خودِ سعید گفت: چیزی شده؟ + نه، یعنی آره... میگم سعید؟ - جان؟ + تو و بقیه‌ی بچه‌ها که مثلِ فرشید... نذاشت حرفم رو کامل کنم و گفت: نه آقا خیال‌تون راحت، ما تا آخر پشتتونیم! فرشیدم شوکه شده، همین! مطمئن باشید خودش پشیمون میشه... سر تکون دادم که آروم بغلم کرد، حس کردم آروم‌تر شدم! دستم رو پشت کمرش کشیدم.. چند لحظه که گذشت، ازم جدا شد. با ناراحتی توی چشمام نگاه کرد و گفت: ازش دلخورید؟ سخت بود، ولی بخاطر دلِ سعید لبخندی روی لبام نشوندم! + نه، دلخور چرا؟ حق داره:) نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من برم اتاق آقای‌عبدی، فعلا.. منتظر جوابش نموندم و رفتم طرف راه‌پله... - برای فردا آماده‌ای؟ + بله آقا.. همون‌طور که می‌نشستن پرسیدن: استرس که نداری؟ - استرس که.. خب... یکم! لبخند آرامش‌بخشی زدن.. + نگران نباش محمد، توکل کن به خدا! اونه که خیر و صلاح بنده‌اش رو بهتر از هر کسی می‌دونه.. لبخند ریزی زدم... + چشم، ممنون که هوامو دارین(: بعد از چند دقیقه صحبت و توضیح در مورد جلسه دادگاهِ فردا، با رسول تماس گرفتن و ازش خواستن بیاد بالا... + رسول حالت خوبه؟ کمی سرش رو بالا گرفت! - بله، خوبم.. + آخه... تو خودتی! در جواب، نفسی عمیق کشید و گفت: چیزی نیست... اومدم حرفی بزنم که صدای ا‌میرحسین مانع شد! ~ سلام آقا، سلام رسول‌جان... به طرفش رفتیم و رسول بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاهی رفت.. وارد سلول شدم و روی تخت دراز کشیدم. ذهنم خیلی درگیر بود! درگیر عطیه... رسول و بچه‌ها... دادگاه و در اصل سرنوشتم! کم‌کم پلکام روی هم افتاد و با هزارتا فکر و خیال به خواب رفتم... بعد از معاینه و توصیه‌های دکتر، سعید اومد دنبال‌مون... سارا رو گذاشتیم خونه‌ی سعید اینا که تنها نباشه و خودمون هم برگشتیم سایت.. همین که رسیدیم، داوود با هول اومد سمت‌مون و سراغ فرشید رو گرفت! از طریق شنود تلفن آقا‌محمد ماجرا رو فهمیده بود، وقتی خیالش از بابت فرشید راحت شد، نتیجه چک کردن دوربین‌ها رو برامون گفت.. باورم نمی‌شد، واقعاً چطور تونسته بودن؟ حسابی بهم ریختم! ساعت حدوداً یک شب بود که آقا‌محمد برگشت! قرار شد چیزی از ماجرا بهش نگیم که یه وقت روحیش رو از دست نده! تا بازداشتگاه همراهش رفتم و بعد هم سریع برگشتم.. سرم رو روی میز گذاشتم و چشمام رو بستم... - رسول... رسول با تواَم! با شنیدن صدای سعید، سرم رو از روی میز برداشتم. دستی به چشمام کشیدم و با صدای گرفته‌ای به آرومی گفتم: بله؟ - پاشو نمازتو بخون تا قضا نشده... خواست بره که مچ دستش رو گرفتم! چرخید سمتم و منتظر نگاهم کرد... + جلسه دادگاه.. ساعت چنده؟ - نه صبح! سرم رو پایین انداختم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: باشه، ممنون! چند لحظه بعد از رفتن سعید، رفتم نمازخونه... بعد از نماز، شروع کردم به راز و نیاز! + خدایا خودت هوای محمدو داشته باش، محمد خیلی پاکه، خیلی مَرده! حقش نیست توی این وضعیت باشه.. درسته که صبوره! ولی سنگ که نیست، آدمه! خسته میشه، کم میاره.. یه کاری کن قبل از خسته شدنش خیانت‌کار اصلی پیدا بشه و به فرشید ثابت بشه اشتباه فکر کرده! خدایا تنهاش نذار... لبخند محوی زدم و ادامه دادم: خیلی مخلصتم خدا:)! از نمازخونه زدم بیرون و مستقیم رفتم اتاق آقای‌عبدی... کلی بهشون اصرار کردم که اجازه بدن همراه محمد برم، ولی گفتن اجازه ندارم و نمی‌تونم! سعید و امیر رفتن یه سر به خانواده‌هاشون بزنن، در اصل نمی‌خواستن با محمد رو به رو بشن و توی اون وضعیت ببیننش! ساعت حدوداً هشت و نیم بود که تصمیم گرفتم برای خداحافظی با محمد برم بازداشتگاه و ببینمش... امیرحسین از سلول بیرون رفت تا راحت‌تر باشیم... سعی کردم از ریزش اشکام جلوگیری کنم.. نمی‌دونم چرا، اما... اما نمی‌تونستم توی چشماش نگاه کنم! خیلی ازش خجالت می‌کشیدم. سرم پایین و نگاهم به زمین بود...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
با همون حال خراب و صدای گرفته گفتم: یه روزی برای اینکه بیشتر حواست به خودت باشه به شوخی دستتو دستبند زدم، غلط اضافه کردم! الان که دارم به عنوان.. به عنوان... لبخند تلخی زد و گفت: متهم؟! اشکام شدت گرفتن و دستم رو حائل صورتم کردم و ادامه دادم: الان که دارم به عنوان متهم بهت دستبند می‌زنم، کم مونده قلبم سینه‌ام رو بشکافه و بزنه بیرون! نگاه غم‌انگیزش رو بهم داد. دست گرمش رو روی گونه‌ام کشید و اشکام رو پاک کرد! با ناراحتی گفت: رسول جونِ محمد گریه نکن! محکم‌تر از همیشه به آغوش کشیدمش... تصور اینکه یه مدت.. هر چند کوتاه از این آغوش برادرانه دور باشم، برام آزاردهنده بود! بوسه‌ای به شونه‌اش زدم و ازش جدا شدم... دستاش رو جلو آورد... سرم رو پایین انداختم و دستبند رو توی دستام فشار دادم... چشمام رو محکم روی هم فشردم و گفتم: آقا.. من... نمی‌تونم! - رسول... لطفاً! چشماش... مثل همیشه... آرامش خاصی داشت! آرامشی که توی این شرایط آتیش می‌زد به دلم..! با بی‌میلی دستاش رو دستبند زدم.. سرم از شرم‌ساری پایین افتاد... + آقا.. بخدا شرمنده‌تونم... با همون لبخند مهربونش و با آرامش جواب داد: دشمنت شرمنده داداش(: تو داری وظیفه‌ات رو انجام میدی، نباید شرمنده باشی رسول‌جان! وقتی می‌گفت رسول‌جان، قند توی دلم آب می‌شد! اشکام رو پاک کردم و دستاش رو گرفتم.. + مراقب خودت باش داداش، اصلانم نگران نباش! من... من مطمئنم همه چیز درست میشه! به یه لبخند تلخ اکتفا کرد. دوباره بغلش کردم، محکم‌تر از قبل! بغل کردنش بهم آرامش می‌داد. حتی الانم که توی همچین وضعیتیه، مرحم دردامونه و سنگ صبورمون! الان ما باید بهش روحیه بدیم، اما اون داره این کار رو می‌کنه! آروم لب زدم: درست میشه.. زبونم اینو می‌گفت، اما یه حس بد درونم می‌گفت که آره، به همین خیال باش.. چی درست میشه؟! مگه توی خواب! افکار منفیم رو پس زدم.. همون لحظه داوود اومد توی اتاق! به چشمای سرخش نگاه کردم... سخت بود برام! اما... اما از آقا‌محمد فاصله گرفتم و تکیه‌ام رو به میز کوچک وسط سلول دادم.. سرم رو پایین انداختم که مبادا دوباره اشکم رو ببینن! آقا‌محمد که حال ما رو دید با غم نگاهم‌مون کرد و گفت: بچه‌ها اینجوری نکنین... بخدا دیدن این حال و روز شما واسه من از هر چیزی سخت‌تره! شما که می‌دونین طاقت دیدن حال بدتون رو ندارم! به زور جلوی بغضم رو گرفته بودم که دوباره نشکنه! دستی به صورتم کشیدم. باصدای لرزونم گفتم: آقا بخدا.... بخدا ما هم طاقت نداریم... شما رو توی این وضعیت ببینیم! خیلی سخته آقا، خیلی سخته! آقا‌محمد دیگه چیزی نگفت.. می‌دونست اینبار دیگه نمی‌تونه آروم‌مون کنه! گاهی فقط خدا می‌تونه آرومت کنه(:! داوود فقط نظاره‌گر بود و سکوت کرده بود.. خوب می‌شناختمش! وقتی مثل حالا سکوت می‌کرد، یعنی داشت از درون خورد می‌شد💔! در کل آدم درونگرایی بود و اکثراً می‌ریخت توی خودش... جلو اومد و باصدای گرفته‌اش خطاب به آقا‌محمد گفت: بریم آقا؟ محمد با آرامش همیشگیش و همون تلخ‌خند جواب داد: بریم! رو کرد به من و ادامه داد: یا‌علی... زمزمه‌وار گفتم: علی یارت باشه داداشم! با چشم رفتن‌شون رو دنبال کردم، چقدر دلم می‌خواست همراه‌شون برم.. وقتی از دیدم خارج شدن، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم! همون‌جا روی زمین نشستم و برای داداشِ بی‌گناهم بی‌صدا اشک ریختم... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و اما... امان از دیدنِ حالِ بدِ رفیق(:💔! کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با تکون‌های دستی، آروم چشمام رو باز کردم... - آقا.. آقا‌محمد؟! چندباری پلک زدم که چهره ا‌میرحسین واضح‌تر شد! لبخند کم‌رنگی زدم و با صدای خواب‌آلودی گفتم: جانم؟ انگار خجالت می‌کشید که سرش رو پایین انداخت! - شرمنده که بیدارتون کردم، راستش... دیشب فراموش کردم پابند رو باز کنم، همین که یادم افتاد و اومدم بهتون بگم، فهمیدم خوابیدین! بعدش دیگه دلم نیومد بیدارتون کنم، ببخشید... به آرومی نشستم.. با همون لبخند گفتم: دشمنت شرمنده.. تو ببخش من یه ذره خسته بودم، نفهمیدم کی خوابم برد... آروم سرش رو بالا گرفت. نگاه کردن چهره معصوم و آرومش باعث می‌شد آرامش بگیرم! به آرومی گفت: حالا... اجازه میدید بازش کنم؟ سر تکون دادم و مشغول شد... بعد از اینکه کارش تموم شد، دستم رو به پام گرفتم و کمی ماساژ دادم. امیر با ناراحتی لب زد: خیلی اذیت‌تون کرد؟ + نه، خیلی هم بد نبود.. برای اینکه بیشتر از این ناراحت نشه و بحث رو عوض کرده باشم پرسیدم: ساعت چنده؟ - یک ساعتی به اذان صبح مونده... + باشه، ممنون که بیدارم کردی.. لبخندی زد و بلند شد. - با‌اجازه‌تون... سر تکون دادم و از سلول بیرون رفت. چند لحظه که گذشت، بلند شدم و وضو گرفتم... چند رکعتی نمازشب خوندم.. خواب از سرم پریده بود، شروع کردم به ذکر گفتن... توی دلم آشوبی به پا بود! زمان به سرعت برق و باد گذشت و وقت رفتن رسید! رسول خیلی حالش بد بود و داوود بدتر از اون! سعی کردم با حرفام آروم‌شون کنم، ولی انگار نشدنی بود! از طریق دری که رو به پارکینگ باز می‌شد، رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم... خیلی پیش اومده بود برم دادگستری، اما... اما الان فرق داشت! حالا داشتم به عنوان متهم می‌رفتم! با صدای داوود سرم رو چرخوندم طرفش... - داداش محمد نگران چیزی نباش، خدا بزرگه... درست میشه! دستش رو روی پام گذاشت و بابغض ادامه داد: بخدا دارم دیوونه میشم توی این حال می‌بینمت! حال خودمم دستی کمی ازش نداشت، اما برای راحتی خیالش لبخندی محو زدم و گفتم: من خوبم داوودجان.. خودت داری میگی خدا هست، پس دیگه غمی نمی‌مونه... خودش هوامو داره! بهم نزدیک‌تر شد، دستش رو دور گردنم حلقه کرد و دست دیگه‌اش رو روی بازوم گذاشت و آروم فشار داد.. سرش رو گذاشت روی شونم! لبخند کم‌رنگی زدم... قبلا بهم گفته بود وقتی بغلم می‌کنه، آروم میشه و حس کسی رو داره که توی آغوشِ برادرشه.. از این بابت خوشحال بودم! کاش دستام باز بود و می‌تونستم بغلش کنم، دلم می‌خواست فقط کمی آروم‌تر بشه.. ولی حیف که کار چندانی از دستم بر نمیاد:) به آرومی بوسه‌ای به موهاش زدم... ماشین ترمز کرد و امیرحسین گفت: رسیدیم آقا... سرم رو بلند کردم.. نفس عمیقی کشیدم و با تمام وجودم به خدا توکل کردم و ازش خواستم هر چی به صلاحمه همون بشه! از ماشین پیاده شدیم و رفتیم طرف ساختمون... جلوی در اتاق که ایستادیم، داوود دستام رو با دستای سردش گرفت و دستبند رو باز کرد. خم شد و جای دستبند رو بوسید که دستم رو عقب کشیدم! آروم و درمونده گفتم: نکن داوود، نکن داداش... خودش رو انداخت توی بغلم.. شونه‌هاش می‌لرزیدن! خدایا این بچه‌ها که انقدر دل نازک نبودن، ببین چقدر براشون سخته که اشکاشون سرازیر میشه! بغض بدی به گلوم چنگ می‌زد، ولی من نباید می‌شکستم! باید محکم و قوی می‌موندم! هنوز زود بود برای کم آوردن و تسلیم شدن... دلم می‌خواست محکم‌تر از خودش بغلش کنم، اما می‌ترسیدم براش بد ‌بشه! با‌صدایی که سعی در کنترل لرزشش داشتم گفتم: داوود جان... نکن، برات... مسئولیت داره! حلقه‌ی دستاش رو تنگ‌تر کرد... باصدای گرفته‌اش گفت: چه مسئولیتی؟ جرمه که فرماندمو... رفیقمو... برادرمو بغل کردم؟! بمیرم واسه دلِ پُرِش.. موهاش رو نوازش کردم و آروم لب زدم: نکن این کارو با خودت داوود... خوب بود که حداقل آشنایی اون اطراف نبود! بر خلاف میل باطنیم، با چشمام به امیرحسین اشاره کردم که داوود رو ازم جدا کنه.. به هر حال همه چیز به طور کامل گزارش می‌شد، نمی‌خواستم براش دردسر بشه! امیرحسین کاری که می‌خواستم رو انجام داد و با همون آرامش همیشگیش گفت: آقامحمد نگران نباشید، خدا جای حق نشسته! لبخند کم‌رنگی زدم.. + نگران نیستم... شمارو که دارم، حالم از همیشه بهتره! یه سرباز ساده اومد طرف‌مون... تا حالا اینجا ندیده بودمش، حدس زدم تازه استخدام شده باشه! با پوزخند گفت: ندیده بودیم متهمارو انقققدر تحویل بگیرن! داوود عصبی شد و اومد خیز برداره سمتش که مچ دستش رو گرفتم و با لحنی محکم اما آروم گفتم: داوود بشین! پسره اخمی کرد و گفت: آقای دادستان منتظرتونن... به من اشاره کرد و گفت: فقط تو میری توی اتاق! اینبار دیگه داوود نتونست جلوی خودش رو بگیره و با عصبانیت گفت: تو نه و شما! چشم غره‌ای بهش رفتم که سرش رو پایین انداخت...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
ا‌میرحسین چرخید طرفه پسره و به آرومی گفت: یکی از ماهم باید همراه‌شون بره، مسئولیتیه که مافوق‌مون بهمون سپرده و نمی‌شه ازش سرپیچی کرد! پسره نگاهی به داوود و ا‌میرحسین انداخت و بعد رو کرد به امیرحسین... ~ خودت باهاش برو! امیر سر تکون داد و باهم رفتیم توی اتاق... قاضی من رو می‌شناخت! می‌تونستم حس کنم خیلی تعجب کرده که من رو اینجا و توی این وضعیت می‌بینه! ترسی از اینکه آبروم بره نداشتم؛ چون کاری نکرده بودم که قرار باشه آبروی من برده بشه! اما با دیدن جایگاه متهم، برای یه لحظه خشکم زد! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی به گناه نکرده توی این جایگاه قرار بگیرم.. آروم سر جام نشستم و امیر هم کنارم نشست... - محم........ آقای‌حسنی نمی‌خواید از خودتون دفاع کنید؟ آرامش خاصی داشتم و ته دلم قرص بود... یه حسی بهم می‌گفت آخر این ماجرا خوشه! نفس عمیقی کشیدم و با آرامش گفتم: همه حرفای من، همونایی بود که زدم! - یعنی انکار می‌کنید آدرس ایمیل برای شما باشه؟ + نه... آدرس ایمیل برای منه، امّا کسی که اون پیام ها رو رد و بدل کرده، من نبودم! - منظورتون اینه که....... از ایمیلتون سواستفاده شده؟ + بله! - شاهد یا مدرکی برای اثبات ادعاتون دارید؟ + نه... تنها شاهد من، خداست! عینکش رو برداشت و مقابلش گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت: متأسفم... در این صورت هیچ‌کاری از دست من برنمیاد! بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: و البته! بی‌گناهیتون ثابت نمیشه و... قطعا مجازات میشید! انگار یه سطل آب‌یخ روم خالی کردن! چشمام رو بستم و سرم رو پایین انداختم... صدای دادستان، جمله آخرش... مدام توی سرم اِکو می‌شد! خدایا یعنی... یعنی به همین راحتی تموم شد؟! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: تموم شد؟!(: کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" شب با کلی انتظار به سر اومد و با طلوع خورشید، صبح فرا رسید... ساعت نزدیکای ده بود که با رضایت خودم و البته با کلی شرط و شروط مرخص شدم! با دکتر هماهنگ کردم و اجازه دادن قبل از رفتن برای چند دقیقه زهرا رو ببینم... وارد بخش نوزادان شدم و رفتم توی اتاق.. کنار تختِ زهرا ایستادم و یه دلِ سیر نگاهش کردم! اشک توی چشمام جمع شده بود، به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم! همیشه دلم می‌خواست مثلِ محمد محکم باشم، ولی خیلی سخت بود! آهی کشیدم و آروم لب زدم: خیلی دوست دارم مامانی، زود خوب شو که من و بابایی چشم انتظارتیم! چند دقیقه که گذشت، از اتاق بیرون رفتم... به اصرار عزیز و مامان رفتم توی اتاق خودمون و دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم.. دوساعتی گذشت که مامان گفت میره و شب با بابا برمی‌گرده... بعد از رفتن مامان، یه سری از کارهای عقب‌افتاده‌ام رو انجام دادم. یک ساعت دیگه هم گذشت که حس کردم صدای در اومد! کارام رو تموم کردم و آروم آروم از پله‌ها پایین رفتم... تقه‌ای به درِ اتاق عزیز زدم، صدایی نیومد! در رو به آرومی باز کردم و وارد خونه شدم.. رفتم طرف اتاق عزیز... با دیدن محمد، انگار همه دنیا رو بهم دادن و جون تازه‌ای گرفتم! چند دقیقه بعد برگشتیم بالا.. نگران بود که نکنه مامان و بابا ازش ناراحت باشن، خیالش رو راحت کردم که اینطور نیست! خیلی پریشون بود و همین باعث می‌شد نگرانش باشم! از خدا خواستم توی کارش موفق باشه و سالم و سلامت.. مامان و بابا که رفتن، محمد هم حاضر شد و بعد از اینکه شماره یکی از همکاراش رو برام گذاشت، خداحافظی کوتاهی کرد و رفت... - آقا‌محمد، آقا‌محمد... باصدای آروم ا‌میرحسین، سرم رو بالا گرفتم و نگاهم رو به صورتش دادم. + جانم؟ آروم‌تر از قبل لب زد: با شُمان! چرخیدم طرف قاضی که گفت: عرض کردم شاهد یا مدرک محکمه‌پسند دارید؟ پس همش فکر و خیال بود.. خدایا شکرت! نفسی گرفتم و در جواب گفتم: نه، تنها شاهد من... خداست! خواستن چیزی بگن که یهو در باز شد و داوود اومد توی اتاق، پشت سرش همون پسره اومد تو و گفت: رئیس، هرچی تلاش کردم آخر حریفش نشدم! ~ مشکلی نیست؛ شما بیرون باش... سربازه بیرون رفت.. داوود با نفس‌نفس گفت: آقای رئیس... ازتون می‌خوام... یک هفته... به ما فرصت بدید... ما بی‌گناهی... محمد رو... ثابت می‌کنیم! قاضی مشکوک پرسید: چطوری می‌خواید این کار رو انجام بدید؟ داوود لبخندی زد و با همون نفس‌نفس گفت: اونش... با ما! فقط... میشه توی این یک هفته... آزاد باشه؟ ~ متأسفانه امکانش نیست! اینم بگم که اگر تا چند روز آینده مدرکی مبنی بر بی‌گناهی آقای‌حسنی به دادگاه ارجاع داده نشه، طبق قانون برای تحقیقات بیشتر به بازداشتگاه سازمان منتقل میشن تا کاملا تحت‌نظر باشن! تپش قلب گرفتم، زیرلب صلواتی فرستادم تا کمی آروم بشم... داوود با ناباوری گفت: با..بازداشتگاهِ... سازمان؟ ا‌میرحسین با نگرانی ادامه داد: نه نه! حتماً تا اون موقع همه‌چیز روشن میشه و جاسوس واقعی لو می‌ره! اصلا... اصلا خودمون پیداش می‌کنیم! اومدن جواب بدن که صدایی از پشت سر به گوشم رسید... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با یه حال داغون، آروم‌آروم از پله‌ها پایین رفتم... یه دفعه سرم گیج رفت! ایستادم، چشمام رو بستم و دستم رو به دیوار گرفتم.. چند لحظه که گذشت، حس کردم بهتر شدم. به طرف سلول آقا‌محمد قدم برداشتم و بعد از خداحافظی با رسول، رفتیم توی پارکینگ و نشستیم توی ماشین... دستم رو دور گردنش حلقه کردم، سرم رو روی شونش گذاشتم و چشمام رو بستم.. صداش رو می‌شنیدم که زیرلب ذکر می‌گفت، آروم و خالصانه:) خدایا خودت یه راهی پیش پامون بذار، کمک‌مون کن بتونیم خیانت‌کار واقعی رو پیدا کنیم! با ایستادن ماشین، به خیالاتم خاتمه دادم... پیاده شدیم و رفتیم توی ساختمون.. جلوی در اتاق که رسیدیم، با دستای سرد و لرزونم دستای محمد رو گرفتم و دستبند رو باز کردم. رد دستبند، روی دستاش مونده بود! بمیرم واسش که این حقش نبود... بوسه‌ای به دستای گرمش زدم که دستاش رو عقب کشید.. بغلش کردم که ناخواسته بغضم سر باز کرد و اشکام سرازیر شد! حتی توی این شرایط هم نگران من بود که نکنه برام دردسر بشه.. محمد از برادر برام عزیزتر و بهم نزدیک‌تر بود، طاقت نداشتم توی این حال ببینمش... وقتی اون پسره تیکه انداخت، خون جلوی چشمم رو گرفت! ولی محمد نذاشت کاری انجام بدم.. بعد از اینکه رفتن توی اتاق، سربازه در رو بست و کنار ایستاد... کمی عقب رفتم و نشستم روی صندلی.. سربازه چشم غره‌ای بهم رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و زیرلب استغفار کردم! هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از دور آقای‌عبدی رو دیدم، با بهت ایستادم... بهم رسیدن و سلام کردم که جوابم رو دادن.. - چی شد؟ + هنوز توی اتاقن آقا! با کلافگی گفتن: گزارش دوربین‌های بازداشتگاه رو همون موقع که آوردی خوندم، چند دقیقه قبل از اینکه برسید براشون ارسال شده! تنم یخ کرد! + ی‍..یعنی چی آقا؟ - ممکنه بخوان منتقلش کنن سازمان! تو همین‌جا بمون من برمی‌گردم! از کنارم رد شدن و رفتن، ولی من هنوز توی شوک بودم! تصورشم برام آزاردهنده بود..! بی‌اختیار رفتم طرف اتاق که سربازه جلوم رو گرفت و مانع ورودم شد! ~ کجا آقا؟ + باید برم تو، می‌خوام با آقای‌قاضی حرف بزنم! با اخم گفت: نمیشه! نفس پر حرصی کشیدم و دستام رو مشت کردم! + مسئولیتش با خودمه... پوزخندی زد.. ~ جان؟ با خودته؟ اگه نمی‌دونی بدون! اگه بدون اجازه وارد بشی و مزاحمت ایجاد کنی، مسئولیتش پای منه و..... از استرس و عصبانیت نفس‌نفس می‌زدم! منتظر ادامه حرفش نشدم و کنارش زدم، در رو باز کردم و هر چیزی توی دلم بود و به ذهنم رسید، به زبون آوردم تا شاید شرایط تغییری کنه... ولی بی‌فایده بود! فقط چند روز فرصت داشتیم... فقط چند روز! - سلام آقای‌باقری... صدا متعلق به آقای‌عبدی بود، نگاه متعجبی به ا‌میرحسین کردم، آروم ایستادیم و چرخیدیم عقب.. به آرومی سلام کردیم و جواب‌مون رو دادن. آقای‌قاضی ایستادن و در جواب گفتن: سلام آقای‌عبدی! شما... اینجا... گفته بودید جلسه دارید! ~ بله، ولی خداروشکر تونستم خودم رو برسونم.. می‌خواستم دربارهٔ نتیجه کمسیونی که در رابطه با اتهام جاسوسی آقای‌حسنی تشکیل شده باهاتون صحبت کنم! × بسیارخب، بفرمایید... آقای‌عبدی جلو رفتن و پوشه‌ای رو روی میز گذاشتن. داوود هنوز کنار در ایستاده بود و مضطرب به من نگاه کرد! صدای آقای‌عبدی باعث شد به طرف‌شون برگردیم... ~ نتیجه این شد که پرونده آقای محمد حسنی فعلا توسط ما و البته با نظارت کامل بنده و سازمان بررسی بشه و اگر تا دو سه روز آینده پیشرفتی نداشتیم، طبق قانون آقای حسنی به بازداشتگاه سازمان منتقل میشن و پرونده زیرنظر شما ادامه پیدا می‌کنه! نفس راحتی کشیدم، لبخندی روی لبم شکل گرفت! × اجازه بدید بررسی کنم.. تلفن رو برداشتن و تماس گرفتن، چند لحظه بعد قطع کردن و رو به آقای‌عبدی گفتن: بله، درست بود! نیم‌ساعتی گذشت و بعد از یه سری توضیحات و صحبت‌های دیگه آقای‌قاضی گفتن: امیدوارم هر چه زودتر بتونید این پرونده رو حل کنید و خیانت‌کار اصلی شناسایی بشه! نفسی عمیق کشیدن و ادامه دادن: ختم جلسه! آقای‌عبدی چرخیدن طرفم و با لبخند و تکون دادن سرشون بهم اطمینان خاطر دادن! داوود اومد و رو به روم ایستاد! دستبند رو از جیبش درآورد، سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: خیلی شرمنده‌ام! بلند شدم و دست روی شونه‌اش گذاشتم، لبخندی زدم و گفتم: دشمنت شرمنده... دستام رو جلو آوردم، برخلاف تصورم فقط دست راستم رو دستبند زد! دست چپ خودش رو هم بست و گفت: اینجوری بهتره، حداقل کمتر شرمنده‌تون میشم! آروم لب زدم: قربون دلت برم(: سرش رو بالا گرفت و توی چشمام نگاه کرد! - خدا نکنه.. آقای‌عبدی به طرف‌مون اومدن و گفتن: بریم بچه‌ها، باید تمام تلاش‌مون رو بکنیم که قبل از تموم شدن وقت‌مون این ماجرا رو جمعش کنیم! زیر لب ان‌شاءاللهی گفتم.. خبری از ا‌میرحسین نبود!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رو کردم به داوود و پرسیدم: پس امیر کو؟ - رفت ماشین رو آماده کنه.. سر تکون دادم و اینبار رو به آقای‌عبدی گفتم: آقا اگه نتونیم ثابت کنیم...... ~ نگران نباش محمد، ما تمام سعی‌مون رو می‌کنیم! بقیش با خداست، به خودش توکل کن.. سر تکون دادم و بعد از هماهنگی کوچیکی از دادگستری خارج شدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و تنها خداست که در دلِ نگرانی‌ها، قرارِ دلِ بی‌قرارِ من است(:♥️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کمی که استراحت کردم، برگشتم سایت... چشمم به داوود افتاد، به سرعت قدم‌هام اضافه کردم و رسیدم بهش! بعد از سلام و احوال‌پرسی مختصری گفتم: دادگاه چی شد؟ نفسی عمیق کشید و جواب داد: اگه تا دو سه روز دیگه به چیز تازه‌ای نرسیدیم و مدرکی واسه بی‌گناهی آقا‌محمد پیدا نکنیم، پرونده رو اَزَمون می‌گیرن و... سرش رو پایین انداخت، نتونست ادامه بده! مشکوک پرسیدم: پرونده رو اَزَمون می‌گیرن و چی؟ آروم سرش رو بالا گرفت، ناراحتی توی چشماش هویدا بود! - محمدو می‌برن بازداشتگاه سازمان! ترس عجیبی به سراغم اومد! خدایا خودت کمک‌مون کن.. با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: آقا‌محمد... حالش چطوره؟ لبخند تلخی روی لباش نشست.. - به ظاهر خوبه، اما از درون داره خورد میشه! خیلی یهویی یاد بازجویی الکساندر افتادم! + داوود امروز چند شنبه‌ست؟ - دوشنبه... با بهت گفت: نه! + آره! بجنب داوود، باید با آقای‌عبدی هماهنگ کنیم.. سری تکون داد و هر دو رفتیم طرف اتاق‌شون... با حرفی که امیر زد، مثل برق از جام پریدم! + واقعاً؟ - آره دیگه، الان تنها راهی که داریم همینه! نفسم رو پر صدا بیرون دادم. + خیلی‌خب، زود خودمو می‌رسونم... - منتظرتیم، یا‌علی.. + علی‌یارت... تماس رو قطع کردم و سریع حاضر شدم... وارد سایت که شدم، فوری رفتم طرف میز رسول.. همه بچه‌ها به جز فرشید دور میز ایستاده بودن! سلام کردم و جوابم رو دادن.. رو به رسول گفتم: دوربین‌های پارک چی شد؟ - بهم دسترسی دادن، فعلا خبری نیست... سرم رو تکون دادم که داوود گفت: سعید برو اتاق آقای‌عبدی، کارت دارن.. + چیکار؟ شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد: نمی‌دونم، برو ببین چیکار دارن... از بچه‌ها دور شدم و رفتم طرف راه‌پله.. جلوی در اتاق ایستادم و ضربه‌ای بهش زدم. صدای آقای‌عبدی به گوشم رسید! - بیا تو سعید... در رو باز کردم و گفتم: سلام آقا، داوود گفت باهام کار دارید.. - آره، بشین. در رو بستم و نشستم که گفتن: می‌خواستم درباره دستگیری کیانی باهات صحبت کنم! منتظر نگاه‌شون کردم و ادامه دادن: مسئولیت این کار با توئه! ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم: من آقا؟ - جز تو کسِ دیگه‌ای تویِ این اتاقه؟! سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: آخه... می‌ترسم نتونم از پسش بربیام! - اگه یک‌درصد به توانایی‌هات شک داشتم، قطعاً انتخابت نمی‌کردم! حالا که محمد نمی‌تونه باهاتون باشه، باید یه نفر بین بچه‌ها هماهنگی برقرار کنه.. لبخندی زورکی زدم و زیر لب تشکر کردم. چند لحظه بعد گفتم: فقط... ممکنه که اونا هم روش سوار باشن و تامین داشته باشه! البته احتمالش کمه، ولی خب صفر نیست! به نظرتون بهتر نیست فعلا فقط روش سوار باشیم و روابط و قرارهاش رو چک کنیم؟ - حرفت درسته، اما نمی‌تونیم بیشتر از این صبر کنیم! زمان زیادی نداریم و باید هر چه زودتر نفوذی واقعی رو پیدا کنیم! در حال حاضر کیانی تنها کسیِ که می‌تونه حقیقت رو بگه و کمکی به باز شدن گره این ماجرا بکنه! + ولی اگه دروغ بگه چی؟ چشماشون رو محکم روی هم فشردن.. چند ثانیه بعد با آرامش گفتن: آقای‌شهیدی ازش بازجویی می‌کنه، قطعاً اگه دروغ بگه مشخص میشه! آروم زمزمه کردم: ان‌شاءالله... آقای‌عبدی اینبار گفتن: حداقل یک‌ساعت قبل از زمان مورد نظر توی پارک مستقر بشید و موقعیت رو بررسی کنید! الانم برو و با بچه‌ها هماهنگ شو! حواست باشه سعید، این تنها فرصتیه که داریم! به هیچ عنوان نباید از دستش بدیم.. + چشم آقا... بلند شدم و رفتم طرف در که صدام زدن! چرخیدم طرف‌شون.. + جانم؟ - مراقب خودت و بچه‌ها باش! لبخند کم‌رنگی زدم. + چشم، با‌اجازه.. - در پناه خدا... از اتاق بیرون رفتم و با بچه‌ها صحبت کردم. زمان به سرعت گذشت.. ساعت نزدیکای چهار عصر بود که رفتیم اتاق تجهیزات و بعد از برداشتن وسایل، سوار ماشین‌ها و موتورها شدیم و رفتیم طرف موقعیت... سر جاهامون مستقر شدیم.. شاخ و برگ درخت رو کنار زدم و نگاهی به اطراف انداختم... چشمم به امیر خورد! نامحسوس سرم رو تکون دادم و اون هم همین کار رو کرد... دستم رو کنار گوشم گذاشتم و آروم گفتم: رسول صدامو داری؟ - آره، بگو.. + می‌بینی منو؟ بعد از چند لحظه مکث جواب داد: دارَمِت! فعلا خبری از کیانی نیست، وارد پارک نشده! شما مستقر باشید تا بهتون خبر بدم... + باشه.. شروع کردم به قدم زدن و منتظر خبر رسول شدم... حدود یک ساعت بعد صدای رسول توی گوشم پیچید! - بچه‌ها دیدمش! ایستادم و گفتم: کجاست؟ - ضلع شرقی.. رو به روی بوفه ایستاده و داره با تلفن حرف می‌زنه! به آرومی گفتم: حله... خیلی عادی رفتم طرف بوفه، تلفنش رو قطع کرد و گذاشت توی جیبش.. سرش رو به اطراف چرخوند که نگاهم رو ازش دزدیدم! منتظر موندم تا بچه‌ها برسن، کیانی مدام اطراف رو نگاه می‌کرد.. انگار منتظر کسی بود!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از دور امیر و داوود رو دیدم که بهش نزدیک می‌شدن... به طرفش قدم برداشتم و نزدیک‌تر رفتم.. انگار متوجه شد که رنگش پرید! زود سرش رو پایین انداخت و خواست از کنارم رد بشه که بازوش رو گرفتم... سرش رو بالا گرفت که توی چشماش نگاه کردم و گفتم: آقای صابر کیانی؟ - ا..اشتباه گرفتید! تنه‌ای بهم زد و فوری از بغلم رد شد... شروع کرد به دویدن! پوزخندی زدم، بچه‌ها دقیقاً مقابلش ایستاده بودن! با کلافگی به اطراف نگاه کرد! فهمید دیگه راه فراری نداره، به داوود اشاره کردم... جلو رفت و دستبند زد.. به چندتا از بچه‌ها سپردم که هارد دوربین‌ها رو بگیرن و از لحظه ورود تا خروج‌مون رو حذف کنن.. وقتی مطمئن شدم همه‌چیز همون‌طور که باید پیش رفته، برگشتیم سایت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" سر میز نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم که صدای زنگ گوشیم از توی اتاق‌خواب بلند شد، رفتم توی اتاق و بعد از برداشتن موبایلم برگشتم سر میز... با دیدن اسم رسول، گوشی رو گرفتم طرف ریحانه و گفتم: خان‌داداشته! - وقتی تو رو گرفته یعنی با تو کار داره آقا‌فرشید! مگه من خودم موبایل ندارم؟ اخم کم‌رنگی کردم و گفتم: اجباری نیست؛ اگه جواب نمیدی قطعش کنم..! نفس پر حرصی کشید و گفت: لازم نکرده، الان قطع می‌کنی نگران میشه! گوشی رو ازم گرفت و جواب داد، بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: کمی سرش درد می‌کنه، آره، میگم زنگ بزنه. باشه باشه.. خداحافظ... گوشی رو گذاشت روی میز و گفت: گفت بهت بگم آقامحمد از جلسه برگشتن! فهمیدم منظورش جلسه دادگاه بوده! سر تکون دادم و گفتم: باشه، ممنون که گفتی.. شاید اگه این تماس قبل از چک کردن دوربین‌های پارک یا بحثم با رسول برقرار می‌شد، خودم جواب می‌دادم تا از نتیجه با خبر بشم.. ولی توی این شرایط برام مهم نبود! - فرشید؟ با صدای ریحانه به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم... + جانم؟ - با رسول دعوا کردی؟ + نه... - انتظار داری باور کنم؟ + چیزی نیست، بحث‌مون شد! حل میشه، نگران نباش.. دیگه چیزی نگفت... ریحانه هیچ وقت وادارت نمی‌کرد حرف بزنی و بهت مهلت می‌داد که هر وقت تونستی صحبت کنی، این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم! بعد از غذا، به ریحانه توی جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها کمک کردم و بعد هم به اتاق رفتم تا کمی استراحت کنم... با کلافگی پتو رو از روی سرم کنار زدم... هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌برد! ذهنم خیلی درگیر بود.. از یه طرف محمد، از یه طرف زهرا... حال جفت‌شون خوب نبود و واسه هیچ کدوم نمی‌تونستم کاری جز دعا کردن انجام بدم! یاد امروز صبح افتادم، لبخندی تلخ روی لبام نقش بست.. امروز بعد از ترخیص و توی راه برگشت به خونه، متوجه شدم موبایلم رو توی بیمارستان جا گذاشتم! درگیری ذهنی و بی‌حالی، دقت رو ازم گرفته بود و حواسم رو پرت کرده بود! ماجرا رو تعریف کردم که بابا دور زد و برگشت بیمارستان.. ازشون خواستم توی ماشین بمونن و خودم پیاده شدم... وارد سالن بیمارستان شدم و با پرستارها صحبت کردم، خداروشکر نظافتچی موبایل رو دیده بود و به حراست تحویل داده بود.. گوشی رو گرفتم و خواستم برگردم که دوباره دلم هوای زهرا رو کرد! راسته که میگن وقتی مادر میشی، نمی‌تونی برای یه لحظه از پارهٔ‌تنت دل بِکَنی:)! دوباره برگشتم پیش ماشین.. به هزار زحمت مامان اینا رو راضی کردم که برن خونه و خودم برگردم، دلم می‌خواست بعد از دیدن زهرا کمی تنها باشم و با خودم خلوت کنم... دکتر اجازه داد برای چند دقیقه دخترکم رو ببینم، داشتم از اتاقش بیرون می‌رفتم که گفت: راستی همسرتون هم اونجان.. هم جا خوردم و هم ذوق کردم! پا تند کردم طرف بخش نوزادان... از پشت شیشه به داخل اتاق نگاهی کردم، با دیدن محمد که زانو زده بود و شونه‌هاش می‌لرزید، حس کردم کسی به قلبم چنگ انداخت! بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بالاخره سر باز کرد و شکسته شد... با پاهایی لرزون وارد اتاق شدم و پشت سر محمد ایستادم، انقدر تویِ حال و هوایِ خودش غرق بود که اصلا متوجه اومدنم نشد.. با شنیدن حرف‌هاش، گریه‌ام شدت گرفت! دستم رو آروم روی شونه‌اش گذاشتم که چرخید عقب.. با دیدنم بلند شد و سرش رو پایین انداخت... بمیرم براش که از سر شرمندگی سرش پایین بود! سعی کردم با حرفام آرومش کنم... از بخش نوزادان بیرون اومدیم و کمی با هم حرف زدیم.. دلم می‌خواست زمان متوقف بشه، محمد حرف بزنه و من فقط بهش گوش بدم... این مدت بیشتر از همیشه دلتنگش شده بودم! موبایلش زنگ خورد، ازم خواست جایی بشینم که اذیت نشم.. دلم لک زده بود واسه همین مهربونی‌هاش و به فکر بودناش(:! وقتی برگشت، نگران بود و رنگ‌پریده! گفت یکی از دوستاش تصادف کرده و باید بره پیشش، ولی قول داد زود بیاد خونه و همین هم شد! مثل همیشه به قولش عمل کرد... دلم می‌خواست بیشتر بمونه، ولی می‌دونستم نمی‌تونه! انگار قسمت این بود توی این روزا که بیشتر از همیشه بهم دیگه نیاز داشتیم، از هم دور باشیم.. به خودم که اومدم، صورتم از اشک خیس بود! آهی کشیدم و اشکام رو پاک کردم.. شروع کردم به ذکر گفتن... کم‌کم دلم آروم گرفت و پلکام سنگین شد.. خیلی زود به دنیای بی‌خبری فرو رفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy