eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" شب با کلی انتظار به سر اومد و با طلوع خورشید، صبح فرا رسید... ساعت نزدیکای ده بود که با رضایت خودم و البته با کلی شرط و شروط مرخص شدم! با دکتر هماهنگ کردم و اجازه دادن قبل از رفتن برای چند دقیقه زهرا رو ببینم... وارد بخش نوزادان شدم و رفتم توی اتاق.. کنار تختِ زهرا ایستادم و یه دلِ سیر نگاهش کردم! اشک توی چشمام جمع شده بود، به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم! همیشه دلم می‌خواست مثلِ محمد محکم باشم، ولی خیلی سخت بود! آهی کشیدم و آروم لب زدم: خیلی دوست دارم مامانی، زود خوب شو که من و بابایی چشم انتظارتیم! چند دقیقه که گذشت، از اتاق بیرون رفتم... به اصرار عزیز و مامان رفتم توی اتاق خودمون و دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم.. دوساعتی گذشت که مامان گفت میره و شب با بابا برمی‌گرده... بعد از رفتن مامان، یه سری از کارهای عقب‌افتاده‌ام رو انجام دادم. یک ساعت دیگه هم گذشت که حس کردم صدای در اومد! کارام رو تموم کردم و آروم آروم از پله‌ها پایین رفتم... تقه‌ای به درِ اتاق عزیز زدم، صدایی نیومد! در رو به آرومی باز کردم و وارد خونه شدم.. رفتم طرف اتاق عزیز... با دیدن محمد، انگار همه دنیا رو بهم دادن و جون تازه‌ای گرفتم! چند دقیقه بعد برگشتیم بالا.. نگران بود که نکنه مامان و بابا ازش ناراحت باشن، خیالش رو راحت کردم که اینطور نیست! خیلی پریشون بود و همین باعث می‌شد نگرانش باشم! از خدا خواستم توی کارش موفق باشه و سالم و سلامت.. مامان و بابا که رفتن، محمد هم حاضر شد و بعد از اینکه شماره یکی از همکاراش رو برام گذاشت، خداحافظی کوتاهی کرد و رفت... - آقا‌محمد، آقا‌محمد... باصدای آروم ا‌میرحسین، سرم رو بالا گرفتم و نگاهم رو به صورتش دادم. + جانم؟ آروم‌تر از قبل لب زد: با شُمان! چرخیدم طرف قاضی که گفت: عرض کردم شاهد یا مدرک محکمه‌پسند دارید؟ پس همش فکر و خیال بود.. خدایا شکرت! نفسی گرفتم و در جواب گفتم: نه، تنها شاهد من... خداست! خواستن چیزی بگن که یهو در باز شد و داوود اومد توی اتاق، پشت سرش همون پسره اومد تو و گفت: رئیس، هرچی تلاش کردم آخر حریفش نشدم! ~ مشکلی نیست؛ شما بیرون باش... سربازه بیرون رفت.. داوود با نفس‌نفس گفت: آقای رئیس... ازتون می‌خوام... یک هفته... به ما فرصت بدید... ما بی‌گناهی... محمد رو... ثابت می‌کنیم! قاضی مشکوک پرسید: چطوری می‌خواید این کار رو انجام بدید؟ داوود لبخندی زد و با همون نفس‌نفس گفت: اونش... با ما! فقط... میشه توی این یک هفته... آزاد باشه؟ ~ متأسفانه امکانش نیست! اینم بگم که اگر تا چند روز آینده مدرکی مبنی بر بی‌گناهی آقای‌حسنی به دادگاه ارجاع داده نشه، طبق قانون برای تحقیقات بیشتر به بازداشتگاه سازمان منتقل میشن تا کاملا تحت‌نظر باشن! تپش قلب گرفتم، زیرلب صلواتی فرستادم تا کمی آروم بشم... داوود با ناباوری گفت: با..بازداشتگاهِ... سازمان؟ ا‌میرحسین با نگرانی ادامه داد: نه نه! حتماً تا اون موقع همه‌چیز روشن میشه و جاسوس واقعی لو می‌ره! اصلا... اصلا خودمون پیداش می‌کنیم! اومدن جواب بدن که صدایی از پشت سر به گوشم رسید... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با یه حال داغون، آروم‌آروم از پله‌ها پایین رفتم... یه دفعه سرم گیج رفت! ایستادم، چشمام رو بستم و دستم رو به دیوار گرفتم.. چند لحظه که گذشت، حس کردم بهتر شدم. به طرف سلول آقا‌محمد قدم برداشتم و بعد از خداحافظی با رسول، رفتیم توی پارکینگ و نشستیم توی ماشین... دستم رو دور گردنش حلقه کردم، سرم رو روی شونش گذاشتم و چشمام رو بستم.. صداش رو می‌شنیدم که زیرلب ذکر می‌گفت، آروم و خالصانه:) خدایا خودت یه راهی پیش پامون بذار، کمک‌مون کن بتونیم خیانت‌کار واقعی رو پیدا کنیم! با ایستادن ماشین، به خیالاتم خاتمه دادم... پیاده شدیم و رفتیم توی ساختمون.. جلوی در اتاق که رسیدیم، با دستای سرد و لرزونم دستای محمد رو گرفتم و دستبند رو باز کردم. رد دستبند، روی دستاش مونده بود! بمیرم واسش که این حقش نبود... بوسه‌ای به دستای گرمش زدم که دستاش رو عقب کشید.. بغلش کردم که ناخواسته بغضم سر باز کرد و اشکام سرازیر شد! حتی توی این شرایط هم نگران من بود که نکنه برام دردسر بشه.. محمد از برادر برام عزیزتر و بهم نزدیک‌تر بود، طاقت نداشتم توی این حال ببینمش... وقتی اون پسره تیکه انداخت، خون جلوی چشمم رو گرفت! ولی محمد نذاشت کاری انجام بدم.. بعد از اینکه رفتن توی اتاق، سربازه در رو بست و کنار ایستاد... کمی عقب رفتم و نشستم روی صندلی.. سربازه چشم غره‌ای بهم رفت، نگاهم رو ازش گرفتم و زیرلب استغفار کردم! هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از دور آقای‌عبدی رو دیدم، با بهت ایستادم... بهم رسیدن و سلام کردم که جوابم رو دادن.. - چی شد؟ + هنوز توی اتاقن آقا! با کلافگی گفتن: گزارش دوربین‌های بازداشتگاه رو همون موقع که آوردی خوندم، چند دقیقه قبل از اینکه برسید براشون ارسال شده! تنم یخ کرد! + ی‍..یعنی چی آقا؟ - ممکنه بخوان منتقلش کنن سازمان! تو همین‌جا بمون من برمی‌گردم! از کنارم رد شدن و رفتن، ولی من هنوز توی شوک بودم! تصورشم برام آزاردهنده بود..! بی‌اختیار رفتم طرف اتاق که سربازه جلوم رو گرفت و مانع ورودم شد! ~ کجا آقا؟ + باید برم تو، می‌خوام با آقای‌قاضی حرف بزنم! با اخم گفت: نمیشه! نفس پر حرصی کشیدم و دستام رو مشت کردم! + مسئولیتش با خودمه... پوزخندی زد.. ~ جان؟ با خودته؟ اگه نمی‌دونی بدون! اگه بدون اجازه وارد بشی و مزاحمت ایجاد کنی، مسئولیتش پای منه و..... از استرس و عصبانیت نفس‌نفس می‌زدم! منتظر ادامه حرفش نشدم و کنارش زدم، در رو باز کردم و هر چیزی توی دلم بود و به ذهنم رسید، به زبون آوردم تا شاید شرایط تغییری کنه... ولی بی‌فایده بود! فقط چند روز فرصت داشتیم... فقط چند روز! - سلام آقای‌باقری... صدا متعلق به آقای‌عبدی بود، نگاه متعجبی به ا‌میرحسین کردم، آروم ایستادیم و چرخیدیم عقب.. به آرومی سلام کردیم و جواب‌مون رو دادن. آقای‌قاضی ایستادن و در جواب گفتن: سلام آقای‌عبدی! شما... اینجا... گفته بودید جلسه دارید! ~ بله، ولی خداروشکر تونستم خودم رو برسونم.. می‌خواستم دربارهٔ نتیجه کمسیونی که در رابطه با اتهام جاسوسی آقای‌حسنی تشکیل شده باهاتون صحبت کنم! × بسیارخب، بفرمایید... آقای‌عبدی جلو رفتن و پوشه‌ای رو روی میز گذاشتن. داوود هنوز کنار در ایستاده بود و مضطرب به من نگاه کرد! صدای آقای‌عبدی باعث شد به طرف‌شون برگردیم... ~ نتیجه این شد که پرونده آقای محمد حسنی فعلا توسط ما و البته با نظارت کامل بنده و سازمان بررسی بشه و اگر تا دو سه روز آینده پیشرفتی نداشتیم، طبق قانون آقای حسنی به بازداشتگاه سازمان منتقل میشن و پرونده زیرنظر شما ادامه پیدا می‌کنه! نفس راحتی کشیدم، لبخندی روی لبم شکل گرفت! × اجازه بدید بررسی کنم.. تلفن رو برداشتن و تماس گرفتن، چند لحظه بعد قطع کردن و رو به آقای‌عبدی گفتن: بله، درست بود! نیم‌ساعتی گذشت و بعد از یه سری توضیحات و صحبت‌های دیگه آقای‌قاضی گفتن: امیدوارم هر چه زودتر بتونید این پرونده رو حل کنید و خیانت‌کار اصلی شناسایی بشه! نفسی عمیق کشیدن و ادامه دادن: ختم جلسه! آقای‌عبدی چرخیدن طرفم و با لبخند و تکون دادن سرشون بهم اطمینان خاطر دادن! داوود اومد و رو به روم ایستاد! دستبند رو از جیبش درآورد، سرش رو پایین انداخت و آروم لب زد: خیلی شرمنده‌ام! بلند شدم و دست روی شونه‌اش گذاشتم، لبخندی زدم و گفتم: دشمنت شرمنده... دستام رو جلو آوردم، برخلاف تصورم فقط دست راستم رو دستبند زد! دست چپ خودش رو هم بست و گفت: اینجوری بهتره، حداقل کمتر شرمنده‌تون میشم! آروم لب زدم: قربون دلت برم(: سرش رو بالا گرفت و توی چشمام نگاه کرد! - خدا نکنه.. آقای‌عبدی به طرف‌مون اومدن و گفتن: بریم بچه‌ها، باید تمام تلاش‌مون رو بکنیم که قبل از تموم شدن وقت‌مون این ماجرا رو جمعش کنیم! زیر لب ان‌شاءاللهی گفتم.. خبری از ا‌میرحسین نبود!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رو کردم به داوود و پرسیدم: پس امیر کو؟ - رفت ماشین رو آماده کنه.. سر تکون دادم و اینبار رو به آقای‌عبدی گفتم: آقا اگه نتونیم ثابت کنیم...... ~ نگران نباش محمد، ما تمام سعی‌مون رو می‌کنیم! بقیش با خداست، به خودش توکل کن.. سر تکون دادم و بعد از هماهنگی کوچیکی از دادگستری خارج شدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و تنها خداست که در دلِ نگرانی‌ها، قرارِ دلِ بی‌قرارِ من است(:♥️ کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" کمی که استراحت کردم، برگشتم سایت... چشمم به داوود افتاد، به سرعت قدم‌هام اضافه کردم و رسیدم بهش! بعد از سلام و احوال‌پرسی مختصری گفتم: دادگاه چی شد؟ نفسی عمیق کشید و جواب داد: اگه تا دو سه روز دیگه به چیز تازه‌ای نرسیدیم و مدرکی واسه بی‌گناهی آقا‌محمد پیدا نکنیم، پرونده رو اَزَمون می‌گیرن و... سرش رو پایین انداخت، نتونست ادامه بده! مشکوک پرسیدم: پرونده رو اَزَمون می‌گیرن و چی؟ آروم سرش رو بالا گرفت، ناراحتی توی چشماش هویدا بود! - محمدو می‌برن بازداشتگاه سازمان! ترس عجیبی به سراغم اومد! خدایا خودت کمک‌مون کن.. با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: آقا‌محمد... حالش چطوره؟ لبخند تلخی روی لباش نشست.. - به ظاهر خوبه، اما از درون داره خورد میشه! خیلی یهویی یاد بازجویی الکساندر افتادم! + داوود امروز چند شنبه‌ست؟ - دوشنبه... با بهت گفت: نه! + آره! بجنب داوود، باید با آقای‌عبدی هماهنگ کنیم.. سری تکون داد و هر دو رفتیم طرف اتاق‌شون... با حرفی که امیر زد، مثل برق از جام پریدم! + واقعاً؟ - آره دیگه، الان تنها راهی که داریم همینه! نفسم رو پر صدا بیرون دادم. + خیلی‌خب، زود خودمو می‌رسونم... - منتظرتیم، یا‌علی.. + علی‌یارت... تماس رو قطع کردم و سریع حاضر شدم... وارد سایت که شدم، فوری رفتم طرف میز رسول.. همه بچه‌ها به جز فرشید دور میز ایستاده بودن! سلام کردم و جوابم رو دادن.. رو به رسول گفتم: دوربین‌های پارک چی شد؟ - بهم دسترسی دادن، فعلا خبری نیست... سرم رو تکون دادم که داوود گفت: سعید برو اتاق آقای‌عبدی، کارت دارن.. + چیکار؟ شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد: نمی‌دونم، برو ببین چیکار دارن... از بچه‌ها دور شدم و رفتم طرف راه‌پله.. جلوی در اتاق ایستادم و ضربه‌ای بهش زدم. صدای آقای‌عبدی به گوشم رسید! - بیا تو سعید... در رو باز کردم و گفتم: سلام آقا، داوود گفت باهام کار دارید.. - آره، بشین. در رو بستم و نشستم که گفتن: می‌خواستم درباره دستگیری کیانی باهات صحبت کنم! منتظر نگاه‌شون کردم و ادامه دادن: مسئولیت این کار با توئه! ابروهام بالا پرید و با تعجب گفتم: من آقا؟ - جز تو کسِ دیگه‌ای تویِ این اتاقه؟! سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: آخه... می‌ترسم نتونم از پسش بربیام! - اگه یک‌درصد به توانایی‌هات شک داشتم، قطعاً انتخابت نمی‌کردم! حالا که محمد نمی‌تونه باهاتون باشه، باید یه نفر بین بچه‌ها هماهنگی برقرار کنه.. لبخندی زورکی زدم و زیر لب تشکر کردم. چند لحظه بعد گفتم: فقط... ممکنه که اونا هم روش سوار باشن و تامین داشته باشه! البته احتمالش کمه، ولی خب صفر نیست! به نظرتون بهتر نیست فعلا فقط روش سوار باشیم و روابط و قرارهاش رو چک کنیم؟ - حرفت درسته، اما نمی‌تونیم بیشتر از این صبر کنیم! زمان زیادی نداریم و باید هر چه زودتر نفوذی واقعی رو پیدا کنیم! در حال حاضر کیانی تنها کسیِ که می‌تونه حقیقت رو بگه و کمکی به باز شدن گره این ماجرا بکنه! + ولی اگه دروغ بگه چی؟ چشماشون رو محکم روی هم فشردن.. چند ثانیه بعد با آرامش گفتن: آقای‌شهیدی ازش بازجویی می‌کنه، قطعاً اگه دروغ بگه مشخص میشه! آروم زمزمه کردم: ان‌شاءالله... آقای‌عبدی اینبار گفتن: حداقل یک‌ساعت قبل از زمان مورد نظر توی پارک مستقر بشید و موقعیت رو بررسی کنید! الانم برو و با بچه‌ها هماهنگ شو! حواست باشه سعید، این تنها فرصتیه که داریم! به هیچ عنوان نباید از دستش بدیم.. + چشم آقا... بلند شدم و رفتم طرف در که صدام زدن! چرخیدم طرف‌شون.. + جانم؟ - مراقب خودت و بچه‌ها باش! لبخند کم‌رنگی زدم. + چشم، با‌اجازه.. - در پناه خدا... از اتاق بیرون رفتم و با بچه‌ها صحبت کردم. زمان به سرعت گذشت.. ساعت نزدیکای چهار عصر بود که رفتیم اتاق تجهیزات و بعد از برداشتن وسایل، سوار ماشین‌ها و موتورها شدیم و رفتیم طرف موقعیت... سر جاهامون مستقر شدیم.. شاخ و برگ درخت رو کنار زدم و نگاهی به اطراف انداختم... چشمم به امیر خورد! نامحسوس سرم رو تکون دادم و اون هم همین کار رو کرد... دستم رو کنار گوشم گذاشتم و آروم گفتم: رسول صدامو داری؟ - آره، بگو.. + می‌بینی منو؟ بعد از چند لحظه مکث جواب داد: دارَمِت! فعلا خبری از کیانی نیست، وارد پارک نشده! شما مستقر باشید تا بهتون خبر بدم... + باشه.. شروع کردم به قدم زدن و منتظر خبر رسول شدم... حدود یک ساعت بعد صدای رسول توی گوشم پیچید! - بچه‌ها دیدمش! ایستادم و گفتم: کجاست؟ - ضلع شرقی.. رو به روی بوفه ایستاده و داره با تلفن حرف می‌زنه! به آرومی گفتم: حله... خیلی عادی رفتم طرف بوفه، تلفنش رو قطع کرد و گذاشت توی جیبش.. سرش رو به اطراف چرخوند که نگاهم رو ازش دزدیدم! منتظر موندم تا بچه‌ها برسن، کیانی مدام اطراف رو نگاه می‌کرد.. انگار منتظر کسی بود!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
از دور امیر و داوود رو دیدم که بهش نزدیک می‌شدن... به طرفش قدم برداشتم و نزدیک‌تر رفتم.. انگار متوجه شد که رنگش پرید! زود سرش رو پایین انداخت و خواست از کنارم رد بشه که بازوش رو گرفتم... سرش رو بالا گرفت که توی چشماش نگاه کردم و گفتم: آقای صابر کیانی؟ - ا..اشتباه گرفتید! تنه‌ای بهم زد و فوری از بغلم رد شد... شروع کرد به دویدن! پوزخندی زدم، بچه‌ها دقیقاً مقابلش ایستاده بودن! با کلافگی به اطراف نگاه کرد! فهمید دیگه راه فراری نداره، به داوود اشاره کردم... جلو رفت و دستبند زد.. به چندتا از بچه‌ها سپردم که هارد دوربین‌ها رو بگیرن و از لحظه ورود تا خروج‌مون رو حذف کنن.. وقتی مطمئن شدم همه‌چیز همون‌طور که باید پیش رفته، برگشتیم سایت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" سر میز نشسته بودیم و غذا می‌خوردیم که صدای زنگ گوشیم از توی اتاق‌خواب بلند شد، رفتم توی اتاق و بعد از برداشتن موبایلم برگشتم سر میز... با دیدن اسم رسول، گوشی رو گرفتم طرف ریحانه و گفتم: خان‌داداشته! - وقتی تو رو گرفته یعنی با تو کار داره آقا‌فرشید! مگه من خودم موبایل ندارم؟ اخم کم‌رنگی کردم و گفتم: اجباری نیست؛ اگه جواب نمیدی قطعش کنم..! نفس پر حرصی کشید و گفت: لازم نکرده، الان قطع می‌کنی نگران میشه! گوشی رو ازم گرفت و جواب داد، بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: کمی سرش درد می‌کنه، آره، میگم زنگ بزنه. باشه باشه.. خداحافظ... گوشی رو گذاشت روی میز و گفت: گفت بهت بگم آقامحمد از جلسه برگشتن! فهمیدم منظورش جلسه دادگاه بوده! سر تکون دادم و گفتم: باشه، ممنون که گفتی.. شاید اگه این تماس قبل از چک کردن دوربین‌های پارک یا بحثم با رسول برقرار می‌شد، خودم جواب می‌دادم تا از نتیجه با خبر بشم.. ولی توی این شرایط برام مهم نبود! - فرشید؟ با صدای ریحانه به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم... + جانم؟ - با رسول دعوا کردی؟ + نه... - انتظار داری باور کنم؟ + چیزی نیست، بحث‌مون شد! حل میشه، نگران نباش.. دیگه چیزی نگفت... ریحانه هیچ وقت وادارت نمی‌کرد حرف بزنی و بهت مهلت می‌داد که هر وقت تونستی صحبت کنی، این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم! بعد از غذا، به ریحانه توی جمع کردن سفره و شستن ظرف‌ها کمک کردم و بعد هم به اتاق رفتم تا کمی استراحت کنم... با کلافگی پتو رو از روی سرم کنار زدم... هر کاری می‌کردم خوابم نمی‌برد! ذهنم خیلی درگیر بود.. از یه طرف محمد، از یه طرف زهرا... حال جفت‌شون خوب نبود و واسه هیچ کدوم نمی‌تونستم کاری جز دعا کردن انجام بدم! یاد امروز صبح افتادم، لبخندی تلخ روی لبام نقش بست.. امروز بعد از ترخیص و توی راه برگشت به خونه، متوجه شدم موبایلم رو توی بیمارستان جا گذاشتم! درگیری ذهنی و بی‌حالی، دقت رو ازم گرفته بود و حواسم رو پرت کرده بود! ماجرا رو تعریف کردم که بابا دور زد و برگشت بیمارستان.. ازشون خواستم توی ماشین بمونن و خودم پیاده شدم... وارد سالن بیمارستان شدم و با پرستارها صحبت کردم، خداروشکر نظافتچی موبایل رو دیده بود و به حراست تحویل داده بود.. گوشی رو گرفتم و خواستم برگردم که دوباره دلم هوای زهرا رو کرد! راسته که میگن وقتی مادر میشی، نمی‌تونی برای یه لحظه از پارهٔ‌تنت دل بِکَنی:)! دوباره برگشتم پیش ماشین.. به هزار زحمت مامان اینا رو راضی کردم که برن خونه و خودم برگردم، دلم می‌خواست بعد از دیدن زهرا کمی تنها باشم و با خودم خلوت کنم... دکتر اجازه داد برای چند دقیقه دخترکم رو ببینم، داشتم از اتاقش بیرون می‌رفتم که گفت: راستی همسرتون هم اونجان.. هم جا خوردم و هم ذوق کردم! پا تند کردم طرف بخش نوزادان... از پشت شیشه به داخل اتاق نگاهی کردم، با دیدن محمد که زانو زده بود و شونه‌هاش می‌لرزید، حس کردم کسی به قلبم چنگ انداخت! بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بالاخره سر باز کرد و شکسته شد... با پاهایی لرزون وارد اتاق شدم و پشت سر محمد ایستادم، انقدر تویِ حال و هوایِ خودش غرق بود که اصلا متوجه اومدنم نشد.. با شنیدن حرف‌هاش، گریه‌ام شدت گرفت! دستم رو آروم روی شونه‌اش گذاشتم که چرخید عقب.. با دیدنم بلند شد و سرش رو پایین انداخت... بمیرم براش که از سر شرمندگی سرش پایین بود! سعی کردم با حرفام آرومش کنم... از بخش نوزادان بیرون اومدیم و کمی با هم حرف زدیم.. دلم می‌خواست زمان متوقف بشه، محمد حرف بزنه و من فقط بهش گوش بدم... این مدت بیشتر از همیشه دلتنگش شده بودم! موبایلش زنگ خورد، ازم خواست جایی بشینم که اذیت نشم.. دلم لک زده بود واسه همین مهربونی‌هاش و به فکر بودناش(:! وقتی برگشت، نگران بود و رنگ‌پریده! گفت یکی از دوستاش تصادف کرده و باید بره پیشش، ولی قول داد زود بیاد خونه و همین هم شد! مثل همیشه به قولش عمل کرد... دلم می‌خواست بیشتر بمونه، ولی می‌دونستم نمی‌تونه! انگار قسمت این بود توی این روزا که بیشتر از همیشه بهم دیگه نیاز داشتیم، از هم دور باشیم.. به خودم که اومدم، صورتم از اشک خیس بود! آهی کشیدم و اشکام رو پاک کردم.. شروع کردم به ذکر گفتن... کم‌کم دلم آروم گرفت و پلکام سنگین شد.. خیلی زود به دنیای بی‌خبری فرو رفتم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" غرق فکر بودم و به بیرون نگاه می‌کردم که صدای زنگ گوشی داوود بلند شد و چند لحظه بعد، خیلی ناگهانی دستم باشدت کشیده شد! آخِ ریزی گفتم و چرخیدم طرف داوود... گوشیش رو رها کرد و با استرس، اما آروم گفت: وای آقا شرمنده‌ام... اصلا حواسم به دست‌تون نبود! لبخند کم‌رنگی زدم و مثل خودش به آرومی گفتم: عیبی نداره، گوشیتو جواب بده خودشو کشت! ببخشیدی گفت و گوشیش رو برداشت و جواب داد... امیرحسین از توی آینه نگاهم کرد و سرش رو به نشونه «چی شده؟» تکون داد! آروم لب زدم: چیزی نیست.. نفسی عمیق کشیدم، سرم رو به شیشه تکیه دادم و دوباره نگاهم رو به خیابون دوختم... داوود دستم رو باز کرد و بعد بلافاصله بغلم کرد! لبخند ریزی زدم و دستم رو نوازش‌وار روی کمرش کشیدم... چند لحظه بعد، ازم جدا شد و گفت: مراقب خودتون باشید، استرسم نداشته باشید.. من مطمئنم خیلی زود دست خیانت‌کار واقعی رو میشه! هوا رو به شدت بلعیدم.. + ان‌شاءالله، مواظب خودت و بچه‌ها باش، الانم برو به کارات برس... وگرنه میگم سعید توبیخت کنه! سرش رو پایین انداخت، خندید و گفت: چشم، با‌اجازه... با لبخند بدرقه‌اش کردم. بعد از رفتن داوود، همراه امیرحسین رفتم طرف سلول.. در رو که باز کرد گفتم: امیرجان یه سر برو خونه... چرخید طرفم و جواب داد: آخه آقا بچه‌ها دست‌تنهان... خانم بچه‌ها رو گذاشتم خونه‌ی مادرم اینا، با اجازتون خودم اینجام.. سعی می‌کنم بیشتر از همیشه کنار بچه‌ها باشم و کمک‌شون کنم. لبخند عمیقی زدم و گفتم: می‌دونی بعد از داوود، کوچک‌ترین عضو سایتی؟ سرش رو پایین انداخت و گفت: بله آقا... با همون لبخند ادامه دادم: ولی چهره‌ات، حرکاتت، رفتارت... همه مثل یه مرد پخته و کامله! لبخند ریزی زد و مثل همیشه خجالتی گفت: ممنون آقا، درس پس می‌دیم.. لبخند سرشار از محبتی به روش پاشیدم که یهو سرش رو بلند کرد و گفت: ای وای... داروهاتون! یک‌ساعت پیش وقت‌شون بود.. سر به زیر ادامه داد: شرمنده‌ام... دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم: این چه حرفیه امیر؟ دشمنت شرمنده باشه، چیزی نشده که! یه قرصه دیگه... ریز خندیدم و گفتم: نترس، انقدر ضعیف نشدم که بخاطر نخوردن یه قرص حالم بد بشه! فوری سرش رو بالا گرفت و گفت: دور از جونتون! الان میرم میارم، شما بفرمایید داخل... وارد سلول شدم و نشستم روی تخت.. چند دقیقه بعد امیرحسین برگشت و داروها رو خوردم. نیم‌ساعتی گذشت که حس کردم خیلی خسته و کسل شدم... صبر کردم تا وقت اذان بشه و بعد از خوندن نمازم کمی بخوابم.. بعد از نماز، دراز کشیدم و خیلی زود به خواب رفتم... با صدای باز شدن در چشمام رو باز کردم... دوساعتی می‌شد بیدار شده بودم.. آروم سر جام نشستم. امیر جلوتر اومد، انگار می‌خواست چیزی بگه که واسه گفتنش دست دست می‌کرد! پیش‌دستی کردم و پرسیدم: چیزی شده؟ نفس عمیقی کشید و با اخم ریزی گفت: آقای‌شهیدی گفتن بریم اتاق بازجویی... بلند شدم و همراهش رفتم.. تا وقتی برسیم همش به این فکر می‌کردم که چرا آقای‌شهیدی گفتن بریم اتاق بازجویی و چه اتفاقی افتاده و دلیل اخم امیرحسین چیه؟ - آقا حال‌تون خوبه؟ با صدای ا‌میر به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم.. + آره، خوبم... - مطمئنید؟ آخه چندبار صداتون زدم متوجه نشدید! لبخندی برای راحتی خیالش زدم و گفتم: خوبم، نگران نباش... سری تکون داد، در رو باز کرد و کنار ایستاد. هنوز وارد نشده بودم که صدای غریبه‌ای به گوشم خورد.. - خودشه! آروم سرم رو بالا آوردم. یه مرد حدوداً چهل‌و‌پنج‌ساله روی صندلیِ متهم نشسته بود و آقای‌شهیدی هم کنارش ایستاده بودن! تعجب کردم.. اینجا چه خبره؟ آقای‌شهیدی پشت صندلی‌ای که رو به روی اون مرد بود ایستادن و آوردنش عقب‌تر... رو به من گفتن: بشین! جلوتر رفتم و آروم روی صندلی نشستم... این‌بار اشاره‌ای به مرد غریبه کردن و آروم لب زدن: می‌شناسیش؟ نفسی عمیق کشیدم. + نه! مرد داد زد: عه‌عه‌عه، چرا دروغ میگی؟ تو منو نمی‌شناسی؟ نمی‌دونی من کیم؟ آقای‌شهیدی با آرامش خطاب بهش گفتن: آروم! با بهت به مرده نگاه کردم که ادامه داد: یه جوری نگاه نکن انگار اولین‌باره داری منو می‌بینی‌‌.. می‌دونستم اگه گیر بیفتم وانمود می‌کنی منو نمی‌شناسی، ولی فکر نمی‌کردم کلا منکر بشی! سکوت کردم که گفت: ها چیه؟ نکنه همه چیز یادت رفته؟ آروم چرخیدم طرف آقای‌شهیدی و گفتم: باور کنید من این آقا رو نمی‌شناسم! اولین‌باره دارم می‌بینمش...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
مشکوک سر تکون دادن و رو کردن به امیر.. ~ امیرحسین، آقارو به بیرون راهنمایی کن! امیر زیرلب چشمی گفت و رو به مرده ادامه داد: بلند شید لطفاً... در که بسته شد آقای‌شهیدی نفس عمیقی کشیدن و گفتن: محمد... اگه خودت اعتراف کنی، منم قول میدم برات تخفیف بگیرم! چشمام گرد شد و ناباور گفتم: چی؟ به چی اعتراف کنم؟ - ما باید به مدارک و اسناد نگاه کنیم، نه به دلمون! هر چقدر هم که باورش سخت باشه.. محمد صادق باش! منم همون‌طور که گفتم قول میدم برات... پریدم وسط حرف‌شون و عصبی گفتم: به چی اعتراف کنم؟ به گناهِ نکرده؟ فقط برای چندثانیه اسناد رو بذارید کنار... خودتون قبول می‌کنید من این کار رو کرده باشم؟! مکث کوتاهی کردن و گفتن: اگه همه‌ی مدارک برعلیه‌ت باشه مجبورم قبول کنم! چشمام رو محکم بستم و دوباره باز کردم. + وقتی شما بهم شک دارین و قبولم ندارین، از بقیه چه انتظاری میره؟ نفس‌شون رو سنگین بیرون دادن.. - گاهی اوقات توی بازجویی از بعضی آدما، دلم می‌خواد یه چیزی بگن، یا یه سندی رو بشه که مطمئن بشم کار اونا نیست! درست مثل حسی که به تو دارم، ولی هرچی به دست‌مون می‌رسه، برعلیه توئه محمد! باورم نمی‌شد! انگار دیگه هیچ‌کس باورم نداشت... با لحن بی‌تفاوتی که بخاطر دلخوری به وجود اومده بود گفتم: بله درسته، ممنون.. می‌تونم برگردم سلولم؟ به دوربین اشاره کردن... چند لحظه بعد، امیرحسین وارد اتاق شد.. بی هیچ حرفی رفتم طرفش و برگشتیم بازداشتگاه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از دستگیری کیانی، برگشتیم سایت و آقای‌شهیدی ازش بازجویی کردن... اولش همه‌چیز رو انکار کرد، اما کم‌کم متوجه شد کجاست و فهمید نمی‌تونه چیزی رو پنهان کنه! به پیشنهاد آقای‌عبدی با محمد رو به روش کردیم.. باورم نمی‌شد! چطور می‌تونست انقدر پست باشه و مهر تأیید بزنه به جاسوس بودن محمد؟ داشتم از عصبانیت سکته می‌کردم! شیطون رو لعنت کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. بعد از اینکه امیرحسین کیانی رو برد، آقای‌شهیدی مشغول صحبت با محمد شدن... حرف‌هاشون باعث می‌شد بیشتر عصبی بشم! آخه چطور می‌تونستن به محمد شک کنن؟! بلند شدم و رفتم طرف در که دستم از پشت کشیده شد! چرخیدم عقب که با امیر رو به رو شدم... انگار قصدم رو فهمید که مشکوک پرسید: کجا؟ + نشنیدی مگه؟ اخم کم‌رنگی کرد و گفت: داوود بری توی اتاق دیگه نه من نه تو! با کلافگی و نسبتاً عصبی گفتم: امیر من نمی‌تونم مثل تو آروم و بی‌تفاوت باشم! با بهت لب زد: داوود تو واقعاً فکر می‌کنی من بی‌تفاوتم؟ سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم که خودش گفت: خدا خودش شاهده که اگه بیشتر از تو نگران آقا‌محمد نباشم، کمترم نیستم! ولی با بحث و دعوا که چیزی حل نمیشه، میشه؟ نفسم رو آه مانند بیرون دادم و بازم چیزی نگفتم که اینبار لبخند زد و ادامه داد: برو نمازخونه، یه دو رکعت نماز بخون آروم میشی! برو داداش... لبخند کم‌رنگی روی لبام نقش بست، دقیقاً همون توصیهٔ همیشگی آقا‌محمد! روز بعد⇩ با اصرار بچه‌ها قرار شد بریم یه دور بزنیم که به قول داوود مغزمون ورم نکنه... فقط فرشید نیومد! بعد از ماجرای تصادفش و بحث‌مون توی بیمارستان، جدی‌تر شده بود و تمام تمرکزش روی کار بود! - بچه‌ها نظرتون چیه واسه ناهار بریم یه رستوران خوب مهمون من؟ با صدای سعید، به خودم اومدم و نگاهم رو از خیابون گرفتم. کسی چیزی نگفت، انگار خودش از سکوت‌مون جواب‌مون رو متوجه شد که گفت: خب معجون چی؟ بازم هیچ‌کس هیچی نگفت! قصد شوخی نداشتیم، ولی توی این شرایط واقعاً هیچی از گلومون پایین نمی‌رفت... سرش رو خاروند و گفت: امممم فالوده چطور؟ سکوت دوباره‌مون رو که دید پوکرفیس و کلافه گفت: پس بستنی تصویب شد! بالاخره سکوت رو شکستیم و خندیدیم... سعید هم خندید و سرش رو تکون داد.. کمی جلوتر زد بغل و رفت توی یه سوپرمارکت، چند دقیقه بعد، با یه پلاستیک پر از هله‌هوله برگشت! نشست توی ماشین که گفتم: داداش معده‌ی خودته، بهش رحم کن! - معده نه و معده‌هامون! بعدم همه رو که یه جا نمی‌خوریم عزیزِ من... خنده‌ام رو خوردم و با لبخند گفتم: بله، صحیح.. امیر و داوود خندیدن و چیزی نگفتن... با زنگ خوردن گوشیم از جیبم درش آوردم، آقای‌عبدی بودن! به بچه‌ها اشاره کردم ساکت باشن و بعد جواب دادم. + سلام آقا... - سلام، رسول کجایید؟ + همین اطرافیم.. - سریع بیاید سایت، کارتون دارم! + چشم... گوشی رو قطع کردم و رو به سعید گفتم: سعید برو سایت، اقاعبدی کارمون دارن! سر تکون داد و مسیرش رو به طرف سایت کج کرد... خدا خدا می‌کردم اشتباه شنیده باشم! گیج و با بهت لب زدم: ی‍..یعنی چی آقا؟ - یعنی میرید بازداشتگاه، با رعایت اصول قانونی..! محمد رو... حتی گفتنش برای خودشونم سخت بود... چشماشون رو محکم روی هم فشردن، نفس عمیقی کشیدن و ادامه دادن: محمدو می‌برین برای بازجویی! چشمام گرد شد و تنم یخ کرد! همین باعث می‌شد صدام بلرزه.. + آ..آقا... منظورتون از اصول.... عصبی گفتن: خودت خوب می‌دونی منظورم چیه رسول! لازم نیست حتما به زبون بیارم.. بچه‌ها شوکه شده بودن و سکوت بودن! حقم داشتن، کی فکرش رو می‌کرد کار به بازجویی خارج از اداره بکشه؟! یهو فرشید خیلی جدی و محکم گفت: انجام شده بدونین آقا، خیال‌تون راحت باشه! با ضربه‌ی آرنجِ سعید که به پهلوش خورد، اخم کرد و سرش رو پایین انداخت... با تأسف سری تکون دادم و بعد از کسب اجازه، از اتاق بیرون اومدیم و رفتیم طرف بازداشتگاه... قرار شد من بهش بگم.. بچه‌ها کمی دورتر ایستاده بودن... آروم و بی‌صدا پنجره رو باز کردم، روی سجاده خوابش برده بود! لبخندی تلخ زدم. نمی‌دونم چرا، ولی ترسیدم که نکنه حالش بد شده باشه! چرخیدم طرف امیرحسین و با نگرانی، اما آروم گفتم: داروهاشو خورده؟ متعجب گفت: آره بابا خیالت راحت... چرا انقدر استرس داری؟ نفس راحتی کشیدم.. + چند دقیقه‌ست خوابیده؟ - ده‌دقیقه‌ای میشه... با کلافگی چشمام رو روی هم فشردم! این مدت خیلی اذیت شده، حالا هم که... بمیرم براش:) از ا‌میرحسین خواستم در رو باز کنه.. کاری که گفتم رو انجام داد! آروم وارد سلول شدم و کنار سجاده‌اش زانو زدم. دستم رو روی دستش گذاشتم، گرمای دستش توی وجودم نفوذ کرد!
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. آروم چشمام رو باز کردم و اینبار موهاش رو نوازش کردم.. چند لحظه که گذشت، کم‌کم بیدار شد و چشمای قشنگش رو باز کرد..! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با حس نوازش شدن موهام، آروم چشمام رو باز کردم... چندبار پلک زدم تا تصویر تارِ رو به روم واضح‌تر دیده بشه! - سلام آقا... رسول مقابلم بود و با لبخندی تلخ و چشم‌هایی سرخ نگاهم می‌کرد.. لبخند کم‌رنگی زدم و آروم نشستم. + سلام آقا‌رسول، چطوری؟ - شما خوب باشین، منم خوبم... صداش حسابی گرفته بود و بدجور می‌لرزید! همین کافی بود برای اینکه بفهمم اصلا حالش خوب نیست! + چیزی شده رسول؟ سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد.. دستم رو زیر چونه‌اش گذاشتم و سرش رو آروم بالا آوردم که تازه متوجه لرزش مردمک چشماش شدم! به آرومی و با نگرانی لب زدم: چی شده رسول؟ همین که خواست حرف بزنه، در سلول باز شد! فرشید، داوود، سعید و امیر بودن. با یا‌علی بلند شدم که رسول هم ایستاد! لبخندی محو و زورکی زدم و گفتم: سلام بچه‌ها، چه عَجَ‍.... با دیدن چهره‌های غمگین و چشمای سرخ‌شون، لبخندم محو شد و ترس و استرس به قلبم سرازیر شد! فقط فرشید خونسرد بود! صدام از شدت اضطراب بالاتر رفت... + خب یکی‌تون بگه چی شده! معلوم بود گفتنش براشون سخته که وضع‌شون اینه و انقدر دست دست می‌کنن.. بالاخره رسول لب باز کرد و با صدایی بغض‌آلود، آروم و سر به زیر گفت: آقا... گفتن... گفتن باید ازتون بازجویی بشه! نمی‌دونم چرا، اما خیلی یهویی و ناخودآگاه دلم ریخت! حس بدی پیدا کردم.. به سختی خودم رو کنترل کردم و واسه خاطر بچه‌ها، به روی خودم نیاوردم. نگاهم بین‌شون جابه‌جا شد... هنوز هم سرشون پایین بود و غم توی چهره‌هاشون پیدا و هنوز هم تنها کسی که خونسرد و بی‌تفاوت بود، فرشید بود! با همون لبخند مصنوعی گفتم: خب... طبیعیه، اصلا... اصلا مگه اشکالی داره؟ مگه بار اولمه؟ ازم جدا شد.. - این دفعه فرق داره آقا! سعید با صدایی که شدیداً دورگه شده بود ادامه داد: باید بریم مکانی که... سازمان تعیین کرده! با شنیدن این حرف سرم گیج رفت و ناخواسته به رسول تکیه دادم که با نگرانی گفت: چی شد آقا؟ + هیچی، خوبم.. ولی خوب نبودم، همش تظاهر بود! اصلا دلم نمی‌خواست بچه‌ها رو توی این حال ببینم و نمی‌خواستم بیشتر از این حال‌شون بد بشه.. هر چی که بود، من هنوز محمد بودم! با اینکه حال خودمم تعریفی نداشت، ولی باید بهشون روحیه می‌دادم... اونا هنوزم چشم‌شون به منه، منی که نباید خودمو ببازم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بچه‌ها... آروم باشید، خدا هوای بنده‌هاشو داره! چند لحظه بعد، امیر به سمتم اومد و دستبند رو درآورد... سرش رو پایین انداخت و خیلی آروم گفت: شرمنده‌ام.. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و با لبخند تلخی گفتم: دشمنت شرمنده آقا‌امیر... دستام رو جلو بردم. حالا نوبت چشم‌بند بود که دست رسول بود! چرخیدم طرفش... + رسول‌جان... منتظر چی هستی برادر؟ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد لب زد: آقا من... نمی‌تونم! بخدا سخته.. + باید بتونی! من الان دیگه محمد نیستم... من یه... یه... نفسی عمیق کشیدم، صدام رو صاف و لحنم رو محکم و قاطع کردم! + من یه... مجرمم... که با شماها غریبه‌ست و... هیچ نسبتی... با هیچ‌کدوم‌تون نداره! متوجه شدی... آقای‌رسول‌حسینی؟ با بغض سر تکون داد. با پاهایی لرزون جلوتر اومد و چشمام رو بست... سردی و لرزش دستاش رو حس کردم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: و روحی که خسته‌تر زِ این جسم ضعیف است!(:💔 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای ((سروش، روبیکا و...)) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با راهنمایی رسول، نشستم توی ماشین... صدای استارت زدن به گوشم رسید و ماشین حرکت کرد. گرمای دستی رو روی دستام حس کردم و صدای آروم رسول به گوشم خورد! - آقا اصلا نگران نباشید، ما تا آخرش کنارتون می‌مونیم! نمی‌زاریم بهتون سخت بگذره. لبخند محوی زدم و در جواب گفتم: می‌دونم رسول‌جان، معرفت شماها به من ثابت شده‌ست! این‌بار داوود که حدس می‌زدم سمت راستم نشسته باشه آروم کنار گوشم لب زد: من... من مطمئنم بی‌گناهیت ثابت میشه داداش! نفس عمیقی کشیدم و آروم زمزمه کردم: ان‌شاءالله.. نیم‌ساعتی گذشت که توقف ماشین رو احساس کردم! صدای سعید به گوشم رسید، داشت با یه نفر دیگه حرف می‌زد... چند لحظه بعد صدای باز شدن در اومد، انگار کسی از ماشین پیاده شد! سر و صداهایی که میومد، نشون از جر و بحث می‌داد! + داوود؟ - جانم؟ + صدای سعیده آره؟! - چطور؟ + داره دعوا می‌کنه؟ - ن‍..نه آقا... دعوا چرا؟! + من چشمام بسته‌ست، گوشام که می‌شنوه! نگرانشم... برو ببین چی شده.. اینبار صدای آروم امیرحسین رو شنیدم که گفت: من میرم آقا‌محمد! + دستت درد نکنه... چند دقیقه بعد رسول گفت: آقا آروم پیاده بشید. بسم‌اللهی گفتم و این‌بار هم با راهنمایی رسول پیاده شدم! ~ شما همین‌جا بایست! صدای سعید به گوشم خورد که خطاب به من به آرومی گفت: آقا من از این جلوتر نمی‌تونم بیام! با لبخند کم‌رنگی سر تکون دادم و چیزی نگفتم.. دستی دور بازوم حلقه شد و فرد دیگه‌ای گفت: همراه من بیاید... دقایقی بعد، صدای باز شدن در به گوشم رسید! بازوم کشیده شد و به سمت راست قدم برداشتم. چند لحظه بعد همون سرباز گفت: بشینید روی صندلی... آروم نشستم. چند ثانیه دیگه هم گذشت که چشم‌بند رو برداشت! با برخورد نور به چشمم، سرم رو پایین انداختم و چشمام رو بستم. یکم که گذشت، آروم چشمام رو باز کردم و سرم رو کمی بالا آوردم... باورم نمی‌شد! آقای‌سبحانی رو به روم نشسته بودن. هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم‌شون و فقط تعریف‌شون رو شنیده بودم و چندباری هم عکس‌شون رو دیده بودم. جدیت و ابهت‌شون بیشتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم! - سلام... با شنیدن صداشون، به خودم اومدم و خیلی آروم گفتم: سلام... بعد از اینکه خوب براندازم کردن، با صدایی محکم و لحنی قرص و جدی گفتن: آماده بازجویی هستین؟ چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. زیرلب آیه‌ی «أَلَا‌بِذِكْرِ‌اللَّهِ‌تَطْمَئِنُّ‌الْقُلُوبُ» رو خوندم و بعد به آرومی چشمام رو باز کردم.. + بله... - پس شروع می‌کنیم! دوربین و ضبط رو روشن کردن. - اولین جلسه بازجویی از آقای محمد‌حسنی... بعد از مکث کوتاهی ادامه دادن: آقای‌حسنی، لطفاً خودتون رو به طور کامل معرفی کنید! برای یه لحظه تمام جلساتی که از متهمین بازجویی کرده بودم از جلوی چشمام رد شد! منی که خودم گاهی بازجو بودم، حالا داشت ازم بازجویی می‌شد... اونم اینجا! هر طور که بود، به افکارم خاتمه دادم.. لبم رو محکم گاز گرفتم و نفسی گرفتم... همون‌طور که نگاهم به میز بود گفتم: محمد حسنی، فرزند مصطفی... بعد از گفتن سن و شغل و یه سری چیزای دیگه پرسیدن: اتهام؟ چشمام رو محکم بستم و دوباره باز کردم و گفتم: خیانت و جاسوسی... برای سرویس‌های اطلاعاتی خارجی! - از نظر خودتون این اتهامات درسته؟ + خیر، کاملا تکذیب می‌کنم و همه تلاشم رو برای اثباتش می‌کنم! - در حال حاضر، تنها کاری که از دست‌تون برمیاد همکاریه! مشکوک پرسیدم: منظورتون چیه؟ - هر چی که می‌دونید رو بگید، اون‌وقت منم تلاش می‌کنم توی حکم دادگاه... پریدم وسط حرف‌شون و قاطع گفتم: آقای‌سبحانی! من نه جاسوسی کردم، نه خیانت... نه حرفی برای گفتن دارم، نه کاری برای انجام دادن! - دوستان‌تون اصرار داشتن بیان و شهادت بدن که کار شما نیست. حرصم گرفته بود از بچه‌ها که می‌خواستن به خاطر من خودشون رو توی دردسر بندازن! به سختی خودم رو کنترل کردم و سعی کردم آروم باشم. + من احتیاجی به شهادت دیگران نمی‌بینم. خدا خودش جای حق نشسته! - من هم چندان علاقه‌ای به اثبات این جرم ندارم؛ امّا وظیفه‌ی من اینه که با بازجویی، خیانت‌کار واقعی رو از بقیه تشخیص بدم! لحن‌شون اصلا بد نبود، همین باعث می‌شد من هم با آرامش و احترام جواب‌شون رو بدم. با بغضی که ناگهانی به سراغم اومد و توی گلوم نشست گفتم: من جاسوس نیستم، من خیانت‌کار نیستم! من... نتونستم ادامه بدم. سرم رو پایین انداختم و نفسی عمیق کشیدم.. همه تلاشم این بود که مبادا اشکم بریزه! چشمم به لیوان آبی افتاد که مقابلم قرار گرفت... با دستای لرزون لیوان رو برداشتم و به لبام نزدیک کردم. بعد از اینکه چند جرعه خوردم، لیوان رو روی میز گذاشتم و زیر لب یا‌حسینی گفتم! آروم سرم رو بالا آوردم و خطاب به آقای‌سبحانی گفتم: ممنون... سر تکون دادن و بازجویی رو ادامه دادن.