حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده فاطمه اسدی✨
شهیده فاطمه اسدی در 11مرداد سال1339 در روستای «باقرآباد» از توابع شهرستان «دیواندره» به دنیا آمد. او زمانی که به سن تحصیل رسید، فقر و محرومیت و نبود امکانات، مانع از تحصیلش شد و وی را از نعمت آموختن محروم کرد.
ایشان از کودکی پنجه در پنجه فقر اَفکند و با کار و تلاش به مبارزه با این پدیده شوم پرداخت؛ بهطوری که هم در منزل کار میکرد و هم در مزرعه، تا مقداری از سنگینی بار اداره زندگی را که بر دوش پدر و مادرش بود، بکاهد.
او در جوانی، تشکیل زندگی داد که ثمره ازدواجش یک دختر است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور عناصر ضدانقلاب در منطقه، شهیده اسدی برافروخته شد و زمانی که میدید آنها بهصورت علنی به تاراج باورهای مردم پرداخته و نسبت به آنها جفا میکنند، بیشتر نگران شد. از سوی دیگر، همسر او هم که از سالکان طریق دین بود، در این زمینه با فاطمه همعقیده بود؛ بنابراین آنها تصمیم گرفتند تا برای مبارزه با سلطه ضدانقلاب به پا خیزند.
شهیده اسدی و همسرش همکاری خود را با نیروهای سپاه و پیشمَرگان مسلمان کُرد آغاز کردند. ضدانقلاب وقتی از ماجرا مطلع شد، همسرش را دستگیر کرد و به زندان خود در روستای «نرگسله» انتقال داد. پس از دستگیری همسرش، فقر، فشار و تنهایی، مانع از مبارزه وی با ضدانقلاب نشد، او بسیار با جرأت و پُردل بود و در هر جایی که زمینهای فراهم میشد، به اِفشای چهرهٔ ضدانقلاب میپرداخت.
او سختیهای راه را بر خود هموار کرده و مرتب برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» میرفت و برای آزادی همسرش نیز هیچگاه به ضدانقلاب التماس نکرد و عقیده داشت که «اینها حقیرتر از آن هستند که من التماسشان کنم!» بنابراین، هروقت همسرش را ملاقات میکرد، فقط یک توصیه برای او داشت: «مبادا در مقابل دشمن کم بیاوری و شکسته شوی، محکم و استوار در مقابلشان مقاومت کن و از عقاید و باورهایت دفاع کن، تسلیم شدن در برابر این عناصر فاسد، گناهی بزرگ و نابخشودنی است!»
شهادت
شهیده فاطمه اسدی در تاریخ 7شهریور سال1361، وقتی برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» رفت، با جسم نحیف وی روبهرو شد؛ آثار شکنجه را بهوضوح در جایجای بدن او دید و چشمان کبودشده و صورت زخمی او را مشاهده کرد؛ بنابراین با فریادی رسا، آنچنان که همه ساکنان روستا آن را بشنوند و انعکاس پَژواک این فریاد را کوههای اطراف به همه برسانند، لب به اعتراض گشود و با مزدور، اَجنبی و فاسد خواندن عناصر ضدانقلاب، هیبت و هیمنه آنها را شکست.
دشمن وقتی دید که حیثیت نداشتهاش بیشتر از همیشه بر باد رفته است، «فاطمه اسدی» را به داخل مقر خود و همسرش را هم به زندان برگرداند و در همان لحظه نیز دستور اعدام این زن پارسای آزاده کُرد را صادر کرد؛ بنابراین مزدوران او را در همانجا تیرباران کرده و به شهادت رساندند. بعد از شهادت «فاطمه اسدی»، پسر کوچکش بهدلیل نبود سرپرست، در گهواره از دنیا رفت و شوهرش نیز بعد از سه سال از زندان «دولتو» آزاد شد.
السلامعليالحسين
وعليعليأبنالحسين
وعليأولادالحسين
وعلياصحابالحسين✨
#امام_حسین_من♥️
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده شهناز محمدی✨
شهیده شهناز محمدی سال1339 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود، از همان طفولیت و دوران نوجوانی نور ایمان از ضمیرش هویدا بود تا آنجا که بخاطر رفتار بسیار متین و اخلاق شایستهاش الگویی برای خانواده شد. او که طهارتش دائمی و سحرش به ذکر معبود معطر بود، تمام تلاشش بر این بود که با باور انقلابی و دینیاش به تحول عظیم و پیروزی حق بر علیه طاغوت کمک رساند و با هدایت همنوعانش از تکتک آنان همرزمانی با اخلاص و با بصیرت بسازد.
پس از پیروزی انقلاباسلامی به رهبری امام«ره»، شهناز همچنان مقاوم و پُر توان پا به رکاب اَوامِر رهبری از هیچ تلاش و فعالیتی دریغ نکرد که بانگ تکبیر رزمندگان بلند شد و جنگ جنگ تا پیروزی به گوش رسید و این همان جاذبهای بود که شهناز از ذکر سحرش گرفته بود و با اشتیاق وصفناپذیری کار امدادگری و آذوقهرسانی به رزمندگان را انجام داد.
اینها همه نشانگر همان اشتیاق و علاقه وافر شهناز به امامخمینی«ره» و راه ایشان بود. همانطور که استادش به این مسئله اشاره کردند که ایشان چون خیلی شیفته امام«ره» بودند، جهت دیدار با امام با اصرار و یک حالت خاصی التماس داشتند که هر طوری شده مرا به خدمت امام ببرید و اگر نبرید، خودم پشت ماشین را میگیرم و به دنبال ماشین حرکت میکنم و به این شکل به همراهتان میآیم و سختیهای آن را هم متحمل میشوم!
شهناز همان طلبهٔ عاشق، هنگام جنگ هم با همین اشتیاق از استاد مکتبش میخواهد که خانوادهاش را راضی کنند تا در آن بِحبوحهای که همه از خرمشهر خارج شده بودند، در آنجا بماند و به تکلیفش عمل کند.
شهناز با حجاب و وقار کامل که نشانهٔ تبعیت از دین و بصیرت و شخصیت والای او بود، در صحنه حاضر بود و این حجاب را اولین سنگر خود قبل از هر سنگر خاکی میدانست.
چادری کشدار که مبادا در زمان انجام فعالیتهایش از قبیل: ساخت کوکتلمولوتف، ساخت سنگرها بوسیله گونیهای پر از شن و ماسه و انجام هر کاری که از دستش بر میآمد، به حجابش ذرهای لطمه وارد نشود!
شهیده محمدی از دوران نوجوانی به مذهب علاقهمند بود و اهمیت میداد. مخصوصاً در دورانی که مشغول به تحصیل بود، روز به روز تقوایش بیشتر میشد. در مکتب قرآن با خواهران دیگر به فراگیری قرآن مشغول بود و در فرصتهای مناسب به مطالعه کتابهای مذهبی میپرداخت و بیشتر پولی که از پدرش میگرفت، به خریدن کتاب اختصاص میداد.
وی دورهٔ امدادگری را به خوبی فرا گرفته بود و به همین جهت به کمک و امدادگری به مجروحان جنگ تحمیلی میشتافت و آنها را پانسمان و یا کارهای تزریقاتی و غیره را انجام میداد و به همراه پانزده خواهری که در حزب جمهوریاسلامی باقی مانده بودند، کار آذوقهرسانی برای رزمندگان را به عهده داشت انجام وظیفه مینمود.
«مادر شهیده میگوید: تابستانها وقتی از شلمچه بعد تمام شدن کلاس به خانه میرسید، پدرش خیلی نگران سلامتیاش بود! میرفت زیر لولهٔ آب سرد، سر و دست و پایش را خنک میکرد. میگفتم: مادر تشنهات نیست؟ میگفت: نه مادر، حرفی نزن که پدرم بفهمد و ناراحت شود. اَجرم ضایع میشود!
خدا شاهد است در گرمای بالای 50درجهٔ خوزستان وقتی به خانه میرسید از شدت گرما، تشنگی از رخت و لباسش هم نمایان بود...
یادم میآید یکروز خواهرش شُهره را با خودش به شلمچه برد. میدانستم آنجا آب به راحتی پیدا نمیشود، نوشابهای برای شهره خریدم و یک کُلمَن آب همراهشان کردم. شهره وقتی رسیدند خانه خاطره آن روز را اینگونه برایمان تعریف کرد: نوشابه را روی تاقچه پنجره کلاس گذاشتم. دیدم که شهناز با لبخندی معنیدار نگاهم میکند. با نگاهی به نوشابه معنای نگاهش را فهمیدم. بچهها برای رفع تشنگی سر کلاس کمکم محتویات شیشه نوشابه را خورده بودند! بعد از کلاس وقتی متوجه کار بچه ها شدم، شهناز گفت: شهره تو را به خدا چیزی نگویی که ناراحت بشوند!
فردای آن روز رو به من کرد و گفت: مادر ماه رجب و شعبان، ماه خیرات است. این ماهها به ائمهاطهار تعلق دارد و ما باید انفاقی در راه خدا بکنیم چه بهتر که برای بچهها باشد. بعد با شهلا به مسجد میرفتند و خیرات را جمع میکردند. چیزهایی تهیه میشد، خودمان هم هر چه از دستمان بر میآمد دریغ نمیکردیم. اینگونه کارها را گاهی چنان انجام میداد که نمیگذاشت کسی بفهمد، حتی دیگر اعضای خانواده...»
شهادت
روز آخر فرا رسید، آخرین بامداد و آخرین طلوعی که شهناز را تمام قد به نظاره نشست! آن روز از صبح با حالتی خاصتر از هر وقت، سیب سرخی به دست گرفت و گفت این آخرین میوهای است که در این دنیا میخورم و همه به شوخی گرفتند، اما ندانستنند که او جدیتر از هر زمان و با خبر از هر کس به شهادتش است.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده شهناز محمدی سال1339 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود، از همان طفولیت و دوران نوجوانی نور ایمان
روز نهم جنگ، یعنی 8مهر سال1359 بود و او به همراه دوستش شهناز حاجیشاه مشغول رساندن آذوقه به رزمندگان بودند، در بین راه، از خودرو پیاده شدند تا به سربازی که در چهارراه گلفروشی خرمشهر ترکش خورده بود، امداد برسانند. در همین حین، مورد هدف توپهای دشمن قرار میگیرند. دوستش همانجا به شهادت میرسد. اما پیکر مجروح او را به بیمارستان انتقال میدهند. در بین راه، در حالی که به شدت خونریزی داشت، وصیت خود را روی دستمالکاغذی مینویسد و به خواهر امدادگر همراهش میگوید: سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و بگویید که مرا ببخشند و از راهی که انتخاب کردهام، راضی باشند. من خوشحالم که دارم شهید میشوم!
و همانجا، قبل از رسیدن به بیمارستان، به درجه رفیع شهادت نائل میشود:)
مراسم تشییع وی، در زیر آتش توپهای دشمن و در نهایت مظلومیت برگزار گردید. او را با همان لباسی که به شهادت رسیده بود، به خاک سپردند.
فرازی از وصیتنامه شهیده:
صوفی زره عشق صفا باید کرد، عهدی که نمودهای وفا باید کرد.
تا خویشتنی به وصل جانان نرسی، خود را به ره دوست فنا باید کرد!
بار خدایا چنان بصیرتی بر ما عنایت کن تا شهیدان اسلام را دریابیم و در تداوم مسیرشان هر چه کوشاتر به پیش رویم انشاءالله...