eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولادالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ♥️⁩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رهبرم(؛🌿
شهیده شهناز محمدی✨
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده شهناز محمدی✨
شهیده شهناز محمدی سال1339 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود، از همان طفولیت و دوران نوجوانی نور ایمان از ضمیرش هویدا بود تا آنجا که بخاطر رفتار بسیار متین و اخلاق شایسته‌اش الگویی برای خانواده شد. او که طهارتش دائمی و سحرش به ذکر معبود معطر بود، تمام تلاشش بر این بود که با باور انقلابی و دینی‌اش به تحول عظیم و پیروزی حق بر علیه طاغوت کمک رساند و با هدایت همنوعانش از تک‌تک آنان هم‌رزمانی با اخلاص و با بصیرت بسازد. پس از پیروزی انقلاب‌اسلامی به رهبری امام«ره»، شهناز همچنان مقاوم و پُر توان پا به رکاب اَوامِر رهبری از هیچ تلاش و فعالیتی دریغ نکرد که بانگ تکبیر رزمندگان بلند شد و جنگ جنگ تا پیروزی به گوش رسید و این همان جاذبه‌ای بود که شهناز از ذکر سحرش گرفته بود و با اشتیاق وصف‌ناپذیری کار امدادگری و آذوقه‌رسانی به رزمندگان را انجام داد. این‌ها همه نشانگر همان اشتیاق و علاقه وافر شهناز به امام‌خمینی«ره» و راه ایشان بود. همان‌طور که استادش به این مسئله اشاره کردند که ایشان چون خیلی شیفته امام«ره» بودند، جهت دیدار با امام با اصرار و یک حالت خاصی التماس داشتند که هر طوری شده مرا به خدمت امام ببرید و اگر نبرید، خودم پشت ماشین را می‌گیرم و به دنبال ماشین حرکت می‌کنم و به این شکل به همراهتان می‌آیم و سختی‌های آن را هم متحمل می‌شوم! شهناز همان طلبهٔ عاشق، هنگام جنگ هم با همین اشتیاق از استاد مکتبش می‌خواهد که خانواده‌اش را راضی کنند تا در آن بِحبوحه‌ای که همه از خرمشهر خارج شده بودند، در آنجا بماند و به تکلیفش عمل کند. شهناز با حجاب و وقار کامل که نشانهٔ تبعیت از دین و بصیرت و شخصیت والای او بود، در صحنه حاضر بود و این حجاب را اولین سنگر خود قبل از هر سنگر خاکی می‌دانست. چادری کش‌دار که مبادا در زمان انجام فعالیت‌هایش از قبیل: ساخت کوکتل‌مولوتف، ساخت سنگرها بوسیله گونی‌های پر از شن و ماسه و انجام هر کاری که از دستش بر می‌آمد، به حجابش ذره‌ای لطمه وارد نشود! شهیده محمدی از دوران نوجوانی به مذهب علاقه‌مند بود و اهمیت می‌داد. مخصوصاً در دورانی که مشغول به تحصیل بود، روز به روز تقوایش بیشتر می‌شد. در مکتب قرآن با خواهران دیگر به فراگیری قرآن مشغول بود و در فرصت‌های مناسب به مطالعه کتاب‌های مذهبی می‌پرداخت و بیشتر پولی که از پدرش می‌گرفت، به خریدن کتاب اختصاص می‌داد. وی دورهٔ امدادگری را به خوبی فرا گرفته بود و به همین جهت به کمک و امدادگری به مجروحان جنگ تحمیلی می‌شتافت و آنها را پانسمان و یا کارهای تزریقاتی و غیره را انجام می‌داد و به همراه پانزده خواهری که در حزب جمهوری‌اسلامی باقی مانده بودند، کار آذوقه‌رسانی برای رزمندگان را به عهده داشت انجام وظیفه می‌نمود. «مادر شهیده می‌گوید: تابستان‌ها وقتی از شلمچه بعد تمام شدن کلاس به خانه می‌رسید، پدرش خیلی نگران سلامتی‌اش بود! می‌رفت زیر لولهٔ آب سرد، سر و دست و پایش را خنک می‌کرد. می‌گفتم: مادر تشنه‌ات نیست؟ می‌گفت: نه مادر، حرفی نزن که پدرم بفهمد و ناراحت شود. اَجرم ضایع می‌شود! خدا شاهد است در گرمای بالای 50درجهٔ خوزستان وقتی به خانه می‌رسید از شدت گرما، تشنگی از رخت و لباسش هم نمایان بود... یادم می‌آید یک‌روز خواهرش شُهره را با خودش به شلمچه برد. می‌دانستم آنجا آب به راحتی پیدا نمی‌شود، نوشابه‌ای برای شهره خریدم و یک کُلمَن آب همراه‌شان کردم. شهره وقتی رسیدند خانه خاطره آن روز را این‌گونه برایمان تعریف کرد: نوشابه را روی تاقچه پنجره کلاس گذاشتم. دیدم که شهناز با لبخندی معنی‌دار نگاهم می‌کند. با نگاهی به نوشابه معنای نگاهش را فهمیدم. بچه‌ها برای رفع تشنگی سر کلاس کم‌کم محتویات شیشه نوشابه را خورده بودند! بعد از کلاس وقتی متوجه کار بچه ها شدم، شهناز گفت: شهره تو را به خدا چیزی نگویی که ناراحت بشوند! فردای آن روز رو به من کرد و گفت: مادر ماه رجب و شعبان، ماه خیرات است. این ماه‌ها به ائمه‌اطهار تعلق دارد و ما باید انفاقی در راه خدا بکنیم چه بهتر که برای بچه‌ها باشد. بعد با شهلا به مسجد می‌رفتند و خیرات را جمع می‌کردند. چیزهایی تهیه می‌شد، خودمان هم هر چه از دستمان بر می‌آمد دریغ نمی‌کردیم. این‌گونه کارها را گاهی چنان انجام می‌داد که نمی‌گذاشت کسی بفهمد، حتی دیگر اعضای خانواده...» شهادت روز آخر فرا رسید، آخرین بامداد و آخرین طلوعی که شهناز را تمام قد به نظاره نشست! آن روز از صبح با حالتی خاص‌تر از هر وقت، سیب سرخی به دست گرفت و گفت این آخرین میوه‌ای است که در این دنیا می‌خورم و همه به شوخی گرفتند، اما ندانستنند که او جدی‌تر از هر زمان و با خبر از هر کس به شهادتش است.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
شهیده شهناز محمدی سال1339 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود، از همان طفولیت و دوران نوجوانی نور ایمان
روز نهم جنگ، یعنی 8مهر سال1359 بود و او به همراه دوستش شهناز حاجی‌شاه مشغول رساندن آذوقه به رزمندگان بودند، در بین راه، از خودرو پیاده شدند تا به سربازی که در چهارراه گل‌فروشی خرمشهر ترکش خورده بود، امداد برسانند. در همین حین، مورد هدف توپ‌های دشمن قرار می‌گیرند. دوستش همان‌جا به شهادت می‌رسد. اما پیکر مجروح او را به بیمارستان انتقال می‌دهند. در بین راه، در حالی که به شدت خونریزی داشت، وصیت خود را روی دستمال‌کاغذی می‌نویسد و به خواهر امدادگر همراهش می‌گوید: سلام مرا به پدر و مادرم برسانید و بگویید که مرا ببخشند و از راهی که انتخاب کرده‌ام، راضی باشند. من خوشحالم که دارم شهید می‌شوم! و همان‌جا، قبل از رسیدن به بیمارستان، به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود:) مراسم تشییع وی، در زیر آتش توپ‌های دشمن و در نهایت مظلومیت برگزار گردید. او را با همان لباسی که به شهادت رسیده بود، به خاک سپردند. فرازی از وصیت‌نامه شهیده: صوفی زره عشق صفا باید کرد، عهدی که نموده‌ای وفا باید کرد. تا خویشتنی به وصل جانان نرسی، خود را به ره دوست فنا باید کرد! بار خدایا چنان بصیرتی بر ما عنایت کن تا شهیدان اسلام را دریابیم و در تداوم مسیرشان هر چه کوشاتر به پیش رویم ان‌شاءالله...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من به چشم‌های بی‌قرار👀🥀 قول می‌دهم🥺🖇 نه اینکه این میثاق از خودم باشد، نـــــه! به پشتوانۀ وعده‌الهی که خود فرموده: 'والله‌مع‌الصابرین':) ••• ریشه‌های ما به آب💧، شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد🌱🌞، ما دوباره سبز می‌شویم🪴♥️... 🍁 🇵🇸
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولادت پدر ِ صاحب‌الزمان«عج»، امام حسن‌عسکری«ع» مبارک باد💫
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی تو هستی، خیالم راحته....🌱 پ.ن. چشمان همیشه بیدار سربازان گمنام امام عصر(ع) ضامن امنیت و آرامش ماست... 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
تویی که حاضر نیستی توی مدرسه جواب بی‌احترامی های دیگران رو بدی؛ دیگه به خودت اجازه نده بگی: وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد!