eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
535 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" آقای جواد کرمی! چطور امکان داشت؟ یعنی ایشون هم مثل من انتقالی گرفته بودن؟ چیزی که بیشتر باعث تعجبم می‌شد این بود که برعکس من، آقای‌کرمی خیلی غافلگیر نشدن... با شنیدن صدای آقای‌عبدی، به خودم اومدم و حواسم رو بهشون دادم.. - ایشون آقای جواد کرمی هستن، یکی از نیروهای متخصص و با سابقه در شرق کشور! به دلایلی به تهران منتقل شدن و بعد از تأیید سازمان قرار بر این شده که ایشون به عنوان کارشناس پرونده مدتی رو در کنار ما باشن و با هم به بررسی ماجرای وجود باگ در سایت بپردازیم! نفسی گرفتن و ادامه دادن: به واسطهٔ توضیحات من تا حدودی با همه‌تون آشنایی دارن، امیدوارم با همکاری هم و با توکل بر خدا بتونیم هر چه زودتر این پرونده رو هم با موفقیت به پایان برسونیم! امروز بعد از مدت‌ها راضیه‌خانم اومده بودن سایت و سر جلسه هم حاضر شدن... حضور مرد غریبه توی جلسه حس خوبی بهم نمی‌داد! نگاه‌های متعجب راضیه‌خانم به همون مرد بیشتر اذیتم می‌کرد! یعنی همدیگه رو می‌شناختن؟ جواد کرمی... بعد از اینکه آقای‌عبدی معرفی‌شون کرد احساسات منفی بهم وارد شد! بی‌هوا پرسیدم: آقای‌عبدی واقعا دل‌تون اومد برای محمد جایگزین انتخاب کنید؟! سعید که کنارم نشسته بود طوری که کسی نفهمه یدونه زد به پهلوم که سکوت کنم! با اخم ازش رو گرفتم و دوباره به آقای‌عبدی و آقای‌کرمی نگاه کردم... آقای‌عبدی لبخند خیلی محوی زدن و گفتن: داوودجان خودت می‌دونی حرفی که زدی کاملا اشتباهه! آقای‌کرمی فقط قراره کمک‌مون کنن تا مدارک سازماندهی بشه و پرونده یه بازپرس داشته باشه... اومدم چیزی بگم که صدای زنگ موبایلی مانع شد! آقای‌کرمی گوشیشو از جیبش بیرون آورد و بلند شد و گفت: ببخشید، من اینو جواب بدم برمی‌گردم! بعد از تایید آقای‌عبدی و رفتنش، رسول دلخور گفت: آقای‌عبدی شما مافوق مایید، هر تصمیمی بگیرید ما اطاعت می‌کنیم، اما جسارتاً بهتر نبود قبل از اینکه برای محمد جانشین انتخاب کنید به ما هم اطلاع بدید؟ حس کردم عصبی شدن، چشماشون رو محکم روی هم فشردن و گفتن: نمی‌خوام این بحث بیشتر از این ادامه پیدا کنه، حتما صلاح دیدم که این‌کار رو کردم! درضمن آقارسول... هیچ‌کس حق نداره جانشین محمد باشه! رسول این‌بار با حرص گفت: واقعاً؟ باشه، پس اگه این‌طوره این آقا حق نداره پاشو بذاره توی اتاق محمد! سعید سرزنش‌وار اسمشو صدا زد که رسول با عصبانیت گفت: سعید فکر کنم خیلی دلت می‌خواد یکی بیاد جای آقامحمد و بهت امر و نهی کنه! آقای‌عبدی نفس عمیقی کشیدن و گفتن: رسول لطفاً جلسه رو ترک کن! نگاهی به رسول کردم که بعد از مکثی کوتاه لب زد: ببخشید آقای‌عبدی احترام‌تون واجبه، ولی فکر می‌کنم اونی که باید بره من نیستم! راضیه‌خانم ببخشیدی گفتن که توجه‌ها به سمت‌شون جلب بشه، وقتی همه ساکت شدن گفتن: آقای‌کرمی توی بجنورد مافوق بنده بودن، من حدود چهارسال توی تیم‌شون کار کردم، به اون بدی که فکر می‌کنید نیستن... فکر نمی‌کنم به جایگاه آقامحمد هم چشم‌داشتی داشته باشن! ناخودآگاه اخمام توی هم رفت، نمی‌دونم چرا از اینکه ازش حمایت می‌کردن حرصم گرفته بود.. + راضیه‌خانم فکر کنید درغیاب دوست‌تون یکی رو بذارن جای ایشون! چه حسی بهتون دست میده؟ حس کردم اخم کردن.. ~ قطعاً اول شرایط رو می‌سنجم، و بعد قضاوت می‌کنم آقای‌رضایی! نمی‌دونم چرا حس کردم آقای‌رضایی رو محکم و باطعنه گفتن... کمی که به مغزم فشار آوردم فهمیدم ماجرا از چه قراره! راضیه‌خانم چی بود وسط جمع گفتم؟ حس کردم سرخ و سفید شدم، حسابی گرمم شده بود! زیرلب ببخشیدی گفتم و بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: بیچاره‌تر از عاشق ِ بی‌صبر کجاست؟ کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست! درمان ِ غم ِ عشق نه صبر و نه ریاست، در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست(: - مولانا کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" سرم پایین بود و همون‌طور که راه می‌رفتم، به گندی که زدم فکر می‌کردم که یهو محکم با کسی برخورد کردم! خدا خدا می‌کردم طرف مقابلم آقای‌کرمی نباشه، اما سرمو که بالا گرفتم کاملا ناامید شدم! موبایلشو توی جیبش گذاشت و لبخند کم‌رنگی زد.. - حواست کجاست برادر؟ البته منم مقصر بودم که حواسم به موبایلم بود، ولی شما هم انگار اینجا نبودی! نمی‌دونم چرا حرصم گرفت و آتیش خشمم شعله‌ورتر شد... اخمامو کشیدم تو هم و خیلی جدی گفتم: فکر می‌کنم افکارم به خودم مربوط باشه.. نگاهش رنگ تعجب گرفت، با توجه به اینکه آقای‌عبدی گفتن درباره اعضای تیم باهاش صحبت کردن، حتماً انتظار چنین برخوردی رو ازم نداشت! نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و ادامه دادم: و یه چیز دیگه! لطفاً از این به بعد بخاطر کارای شخصی‌تون جلسه رو ترک نکنید، چون هم بی‌احترامی به بقیه‌ست و هم نظم جلسه و تمرکز بقیه بهم می‌ریزه! آقا‌محمد هیچ‌وقت کارشو با مسائل شخصیش قاتی نکرده... شما هم لطفاً رعایت کنید! نگاهمو ازش گرفتم و بی‌توجه به چهره متعجب و وا رفتش ازش دور شدم.. کاپشنم رو برداشتم و زدم بیرون، هوا ابری بود و سرد! دستامو توی جیب‌های شلوارم فرو کردم و همون‌طور که قدم می‌زدم به اتفاقات این مدت فکر می‌کردم... از شروع پرونده جدید، تا باختنِ دلم! همه رو مرور کردم.. جواب نامعلومِ خانم امینی فکرمو بیشتر درگیر می‌کرد... نکنه... نکنه هیچ حسی بهم نداره و بخاطر رودربایستی نمی‌تونه بهم بگه؟ اگه این‌طور باشه که باید قید دلمو بزنم! یعنی... یعنی می‌تونم؟ نه، برای من شدنی نبود! شاید جلوی بقیه خیلی به روی خودم نمی‌آوردم، اما واقعیت این بود که از وقتی مهرش به دلم افتاد، آیندمو باهاش ساختم و شد شریک رویاهام، همدم تنهایی‌هام و مرهم دردام... نفسم رو آه مانند بیرون دادم و سعی کردم از افکارم دست بکشم، هر چند بی‌تفاوت بودن برام سخت‌تر از سخت بود..! تنهایی خیلی آزارم می‌داد.. نمی‌تونستم یه جا بند بشم و از طرفی به خاطر ضعف و سر گیجه‌ای که داشتم، خیلی هم نمی‌شد سر پا بایستم و راه برم... دستمو به تخت تکیه دادم و اومدم بلند بشم، اما همین که نیم خیز شدم نفسم گرفت! دوباره نشستم و دستمو روی قفسهٔ سینه‌ام کشیدم... سعی می‌کردم نفسای عمیق بکشم اما تنگی نفس مانع می‌شد... چشمامو با حرص روی هم فشردم، کم‌کم داشتم عصبی می‌شدم! خسته شده بودم از این دردای تکراری و بد موقع... خسته شده بودم از اینجا بودن، اونم به گناهِ نکرده! خسته شده بودم از دلتنگی واسه خانواده‌ام و رفیقام... مگه چه گناهی کرده بودم که تاوانش حبس شدن و دور بودن از عزیزترین آدمای زندگیم بود؟ با صدای باز شدن در سرمو بالا گرفتم.. امیرحسین جلو اومد و کنارم نشست... با نگرانی گفت: قلب‌تون درد می‌کنه؟ لبخند کم‌رنگی زدم، دستمو روی کمرش کشیدم و لب زدم: چیزی نیست، نفسم تنگ میشه فقط! عوارض بیماریِ دیگه... کاریش نمیشه کرد.. چهره‌اش گرفته‌تر شد، فکرش رو خوندم و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: مسکن نمی‌خورما، یه ذره استراحت کنم خوب میشم! تو هم نگران من نباش، اگه اشتباه نکنم الاناست که شیفت عوض بشه، برو خونه کنار خانواده باش... سلام منم برسون! لبخندی محو روی لباش نقش بست، سر تکون داد و چشمی زیر لب زمزمه کرد... بلند شد و گفت: فقط... مراقب خودتون باشید! چشمامو به نشونه تأیید باز و بسته کردم و بعد از رفتنش، روی تخت دراز کشیدم.. دستمو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.. خوابم نمی‌برد، شاید تنها راه برای آروم شدنم فکر کردن به زهرا کوچولوم بود... با تصور چهره بانمک و نازش، لبخند به لبم اومد... به رویاها و آرزوهایی که براش داشتم فکر می‌کردم... یعنی... یعنی می‌تونستم بزرگ شدنش رو ببینم و خودم ببرمش مدرسه؟ عمرم انقدر کفاف می‌داد که جشن فارغ‌التحصیلیش رو بهش تبریک بگم؟ ‌می‌تونستم خوشبختیش رو ببینم؟ خدایا خودت هوای خانوادمو داشته باش، مراقب دخترم باش و حالا که جونم به جونش بسته‌ست ازم نگیرش... خدایا ازت ممنونم که همیشه هوامو داشتی و داری(: چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم... آروم با خودم زمزمه کردم: گر نگهدار من آن است که من می‌دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: اَندر دل ِ من درون و بیرون همه اوست، اندَر تن ِ من جان و رگ و خون همه اوست... این‌جای چگونه کفر و ایمان گُنجد؛ بی‌چون باشد وجود ِ من چون همه اوست!ツ - مولانا کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" دو روز بعد⇩ گوشه‌ای از اتاق بی‌حال افتاده بودم... نفسم هرازگاهی تنگ می‌شد. سخت‌تر از سخت می‌گذشت! فکرِ عطیه، زهرا، عزیز و بچه‌ها، یه لحظه آرومم نمی‌ذاشت.. چندروزی می‌شد بر خلاف توصیه‌های دکتر و اصرارهای امیرحسین، داروهام رو نخورده بودم و دردم اوج گرفته بود. هیچ کس نتونسته بود حریفم بشه و راضیم کنه که بیشتر حواسم به خودم باشه... روزها انگار از شدت درد بی‌هوش می‌شدم و شب‌ها هم بی‌صدا درد می‌کشیدم. دردی که مدت‌ها همراهم بود، ولی هنوز بهش عادت نکرده بودم! دست خودم نبود که نمی‌تونستم دردمو به کسی جز خدا بگم... از بچگی همین طوری بودم! ترجیح می‌دادم بریزم توی خودم و دم نزنم تا اینکه اطرافیانم باخبر بشن.. هر روز و شب ذکر لبم یازهراۜ بود... دردی که داشتم، با همین ذکر آروم می‌گرفت و می‌تونستم حتی درحد پنج‌دقیقه خواب آروم داشته باشم... خوابی که تماماً با حضورِ خانواده و دوستام می‌گذشت! یابن‌فاطمه، یابن‌علی، یابن‌حسین، به دادم برس... لبای خشکمو تر کردم و آروم و به سختی زمزمه کردم: یارضا گفته... اسیری که... به دادش برسی! قطره اشکی روی گونم ریخت... صدای باز شدن در که اومد، فوری اشکم رو پاک کردم و آروم نشستم... چشمام تار می‌دید... چندباری پلک زدم تا واضح‌تر دیدم... امیر به طرفم اومد... جلوم زانو زد و با نگرانی گفت: آقا حال‌تون خوبه؟ لبخند کم‌جونی زدم و سرم رو تکون دادم... اخم کم‌رنگی کرد و انگار که باور نکرده باشه گفت: ولی رنگ و روتون اینو نمیگه! دستش رو روی پیشونیم گذاشت، اما فوری برداشت و با ترس گفت: یا‌خدا... دارین توی تب می‌سوزین! خب چرا هیچی نمیگین؟ سرفه‌ای کردم و جواب دادم: چیز مهمی... نیست! لجباز تر از من گفت: هست آقا، هست.. قبل از اینکه چیزی بگم، صدای قدم‌های آشنایی به گوشم رسید! چرخیدم طرف در، با دیدن آقای‌عبدی توی چهارچوب در، زبونم بند اومد! سعی کردم بلند بشم، اما سرم گیج رفت و خوردم زمین... نای باز کردن چشمام رو نداشتم... صدای آقای‌عبدی به گوشم می‌رسید... - امیرحسین برو دکترو صدا کن... لحن‌شون خیلی نگران بود! با حس اینکه توی آغوشی هستم، آروم چشمام رو باز کردم... همون‌طور که حدس می‌زدم، توی بغل آقای‌عبدی بودم! لبخند بی‌جونی روی لبام نقش بست... چقدر بوی پدرمو می‌دادن، چقدر دلتنگ‌شون بودم! نگاه‌شون توی صورتم چرخید و مضطرب گفتن: چی به سر خودت آوردی محمد؟ چرا انقدر داغی؟؟؟ لبخند کم‌جونی زدم، آب دهنم رو قورت دادم و با صدایی ضعیف لب زدم: آقا... دلم براتون... تنگ... شده بود... بعد از گفتن این حرف، آروم چشمامو بستم.. صدای نامفهوم آقای‌عبدی رو می‌شنیدم، اما توانی برای جواب دادن نداشتم.. کم‌کم همه چیز گنگ شد و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد... دستی به چشمام کشیدم... با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و از روی میز برداشتمش.. با دیدن شماره امیرحسین، لبخند کم‌رنگی زدم و تماس رو وصل کردم.. + جانم امیر؟ صدای پر استرسش توی گوشم پیچید.. - رسول بیا سازمان! به سرعت از جام پریدم.. + چی شده؟ - فقط بیا رسووولللل! بیرون اتاق ایستاده بودم و نگاهم به محمدی بود که رنگ به رو نداشت.. دلم آتیش می‌گرفت واسش... حقش این نبود که بعد از پانزده‌سال خدمت صادقانه حالا اینجا و توی این وضعیت باشه! بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد... جلو رفتم و آشفته پرسیدم: حالش چطوره دکتر؟ سرش رو بلند کرد و توی صورتم دقیق شد... چند لحظه بعد، نفسی عمیق کشید و گفت: به خاطر افت فشار و تب بالا حالش بد شده، بهش گفته بودم بدنش ضعیف شده و باید بیشتر مراقب باشه و داروهاشو به موقع مصرف کنه، اما طبق حرفای سرباز توصیه‌های منو جدی نگرفته که حالا مریض شده و به این روز افتاده... سرم رو پایین انداختم، بغض داشت خفه‌ام می‌کرد! دکتر انگار حالمو فهمید و خواست بهم دلگرمی بده که گفت: تقویتی و مسکن براش زدم، یکم که استراحت کنه بهتر میشه! نگران نباشید.. به سختی لبخند زدم و سر تکون دادم. + می‌تونم... ببینمش؟ - هماهنگ کردین؟ + بله.. - باشه مشکلی نیست، فقط خیلی طولانی نشه! + حتماً... بعد از رفتن دکتر وارد اتاق شدم و روی صندلی نشستم... آقای‌عبدی به خاطر جلسه فوری و یهویی‌ای که براشون پیش اومد، مجبور شدن سریع برن و سفارش کردن تا محمد بهوش نیومده و مطمئن نشدم حالش بهتره جایی نرم.. البته هماهنگ کرده بودن و همه‌چیز قانونی بود! نفسی عمیق کشیدم، دست محمدو گرفتم و با دست دیگه‌ام موهاشو نوازش کردم... یادمه چند سال پیش بدجور مریض شدم و توی سایت حالم بد شد! محمد اون شب تا صبح بالای سرم موند... صبح که بیدار شدم از فرط خستگی خوابش برده بود! حتی بخاطر مراقبت از من حالش بد شد، اما اصلا به روم نیاورد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
بر خلاف ظاهر جدیش، همیشه همین قدر مهربون بود و همین باعث شده بود مثل برادر نداشته‌ام و حتی بیشتر دوسش داشته باشم.. توی گذشته غرق بودم که حس کردم پلکش لرزید! به افکارم خاتمه دادم و مشتاق برای دیدن چشمای قشنگش نگاهمو به صورتش دوختم.. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" اما بر خلاف تصورم چشماشو باز نکرد، کم‌کم پیشونیش خیس عرق شد! نفس نفس می‌زد و زیرلب چیزایی می‌گفت... دستشو محکم فشار دادم و با چشمای نگرانم نگاهش کردم.. صداش خیلی ضعیف بود، گوشمو تیز کردم تا بلکه بفهمم چی میگه! - من... خیانت‌کار... نیستم! فرشید... خواهش می‌کنم... تنهام نذار! رسول... رسول نرو از پیشم... سعید... حداقل تو بمون! داوود... داوود تو دیگه نه! عطیه... عطیه نرو... زهرا رو... ازم جدا نکن! بغضمو به سختی قورت دادم و دویدم طرف در تا دکتر رو صدا بزنم.. بعد از معاینه دوباره براش سرم وصل کرد و اشاره کرد بیرون بریم، از اتاق که خارج شدیم در رو بست و گفت: این حالش ارتباطی به بیماری نداره، هزیون گفتنش بخاطر وضعیت روحیشه که ظاهراً از حال جسمیش بدتره! لبمو محکم گاز گرفتم و آروم لب زدم: حالا باید چیکار کنیم دکتر؟ - باهاش حرف بزنید، نذارید به چیزای منفی فکر کنه! بهش روحیه بدید و سعی کنید ذهنشو از مشکلاتش دور کنید.. سر تکون دادم و از دکتر تشکر کردم، بعد از رفتنش وارد اتاق شدم و رفتم طرف محمد که دیدم چشماش بازه و به سقف خیره شده... انگار توی فکر بود که تا وقتی کنارش نشستم و دستشو گرفته‌ام، متوجه‌ام نشد! آروم سرشو چرخوند طرفم و لبخند کم‌رنگی زد... با صدای بَمی گفت: تو کار و زندگی نداری هر روز میای اینجا؟ ابروهام از تعجب بالا پرید و لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست... - الان کار من بودن کنار شماست، هر وقت که نیاز باشه میام بهتون سر می‌زنم... البته این‌بار دستور آقای‌عبدی بود! لبخندش محو شد، با ناراحتی گفتم: چرا انقدر خودتو اذیت می‌کنی آقا‌محمد؟ مگه همیشه به ما نمی‌گفتی باید از ته دل‌مون به خدا اعتماد کنیم و کم نیاریم؟ بزاقشو قورت داد و انگار که حرفامو نشنیده باشه، همون‌طور که نگاهش به رو به رو بود با صدای لرزون گفت: رسول اگه... اگه طرف پیدا نشد و... محکوم شدم، مراقب بچه‌ها باش، حواست... به خانواده‌ام باشه! هوای دخترمو داشته باش! اصلا فکر کن بچه خودته، نذار نبود پدرو توی زندگیش حس کنه! نمی‌خوام با حسرت بزرگ بشه... نگاهشو به صورتم داد و لب زد: باشه رسول؟ حس کردم قلبم ایستاد! به سختی لب باز کردم چیزی بگم که بغض نذاشت، با صدایی که می‌لرزید و از ته چاه درمیومد لب زدم: محمد داری دق‌مرگم می‌کنی! + رسول توروخدا بذار خیالم از بابت خانواده‌ام راحت باشه. تو که قول بدی، می‌دونم سرت بره قولت نمیره و حتماً بهش عمل می‌کنی! قول میدی؟ زهرا حالش که خوب بشه یه حامیِ قوی می‌خواد رسول... قول میدی؟ سرم رو پایین انداختم که باعث شد اشکم روی دستای سردش بچکه... + رسول؟ رسول‌جان؟ سرم رو بالا آوردم و همون‌طور با چشمای خیس از اشک گفتم: قول میدم محمد، به جون بچه‌ام قول میدم... حس کردم می‌خواد حال و هوام رو عوض کنه که لبخندی زد و گفت: بذار طفلی به دنیا بیاد، بعد از جونش مایه بذار! ریز خندیدم... - چشم، اصلا هرچی شما بگید... این‌بار جدی گفت: رسول من هیچی، تو واقعاً نمی‌ترسی به دست سعید ترور بشی؟ با تعجب گفتم: چرا؟ مگه چی شده؟ + خیر سرت داری بابا میشی، اونم بابای خواهرزاده‌ی سعید! یه ذره برو به زن و زندگیت برس... لبخندی زدم و گفتم: چشم آقا نگران نباشید، خونه هم میرم... ولی شرایط شما فرق می‌کنه! این‌همه توی سختی کنارمون بودید، الان نباید پشت‌تون رو خالی کنیم... بدونِ هیچ مقدمه‌ای گفت: شرایط زن و بچه‌ات، مهم‌تر از شرایط منه! بازم یاد اون مشکل لعنتی افتادم... یاد حرفای دکتر افتادم که گفت ممکنه سارا یا بچه، یکی‌شون از اتاق عمل بیرون نیان... گفت فقط معجزه لازمه تا جفت‌شون سالم بمونن... با صدایی لرزون گفتم: بچه‌ام سالم به دنیا میاد، مامانشم سالم می‌مونه... مطمئنم! آقامحمد شما دیگه ناامیدم نکنید... نگاهش مشکوک شد و ابروهاش بهم نزدیک... کمی خودش رو بالا کشید و لب زد: منظورت چیه؟ نفسی عمیق کشیدم و نگاهم رو به زمین دوختم.. + میشه بعداً در این مورد حرف بزنیم؟ مکث کرد، مکثِ طولانی! بالاخره صدای آرومش به گوشم رسید.. - هر طور راحتی... چند لحظه که گذشت، با لحنی معمولی ادامه داد: با فرشید آشتی کردی؟ چشمام از حدقه بیرون زد! سرم رو با شدت بالا گرفتم که حس کردم گردنم رگ‌به‌رگ شد.. آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که ترس و تعجب توش موج می‌زد پرسیدم: ش‍..شما از کجا می‌دونید؟ نگاهش چرخید روی صورتم، اثری از عصبانیت یا دلخوری توی صورتش نبود و حتی آروم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید! - چه فرقی می‌کنه؟ چشمامو محکم روی هم فشردم و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم: بگید لطفاً! نفس کوتاهی کشید و جواب داد: امیرحسین..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
ابروهام بهم نزدیک شدن و اومدم چیزی بگم که گفت: از دستش ناراحت نباش، بیرونم که رفتی باهاش بحث نکن! خودم ازش خواستم با بقیه بچه‌ها توی سایت در ارتباط باشه که از حال‌تون باخبر باشم، ولی اصلا توقع نداشتم بهم بگه رسول دست روی فرشید بلند کرده! سعی کردم لحن و تن صدام رو مظلوم کنم تا شاید برخوردش باهام آروم باشه و دعوا نکنه.. + آقا باور کنید من نمی‌خواستم اونجوری بشه! آخه شما که نمی‌دونید... با یادآوری دیروز و اتفاقاتی که گفت آهی کشیدم که گفت: می‌خوام از زبون خودت بشنوم رسول! جلوی آینه ایستادم و یقه لباسمو مرتب کردم، برس رو برداشتم و بعد از شونه زدن موهام، نگاه دیگه‌ای به آینه انداختم... چشمم خورد به گوشه لبم، زخم ریزی که شاهکارِ استاد رسول بود! لبخند تلخی که بیشتر شبیه به پوزخند بود روی لبام نقش بست... - فرشیددد! دیر شد خب... با صدای ریحانه، از افکارم دست کشیدم و بعد از برداشتن موبایلم از اتاق بیرون رفتم... به ریحانه که رسیدم، سعی کردم تلخی لبخندم رو پنهان کنم.. نگاهی به سر تا پام انداخت، نفس پر حرصی کشید و با اخم کم‌رنگی گفت: تو باید دختر می‌شدی فرشید! با خنده گفتم: چرا اون‌وقت؟ دست به سینه و حق به جانب جواب داد: چون فقط دخترا می‌تونن این همه جلوی آینه وایسن و خودشون رو تماشا کنن! با خنده ریزی سر تکون دادم و گفتم: امان از دست تو ریحان! بریم؟ چادرش رو مرتب کرد و با همون لبخند قشنگش گفت: بریم! امشب شب یلدا بود و تولد خواهر یکی‌یدونه‌ام! تصمیم گرفته بودیم غافل‌گیرش کنیم، با کلی اصرار تونستم مامان و بابا و ریحانه رو راضی کنم که ریحانه با یلدا تماس بگیره و به بهانه بی‌خبری از من و نگرانی شدیدشون بکشونتش خونه! طبق نقشه ریحانه تماس گرفت و کارایی که گفتم رو انجام داد، در حین تماس بود که تازه فهمیدیم بازیگریش حرف نداره! با اشاره‌ام قطع کرد و نفس عمیقی کشید.. - وای فرشید! اینجور که من گفتم، کلی نگران شد... لبخندی محو زدم و آروم گفتم: عوضش وقتی برسه و ماجرا رو بفهمه کلی خوشحال میشه! این به اون در... بابا رو کرد به ریحانه و گفت: حالا کِی می‌رسه؟ - گفت تا یه ربع دیگه خودش رو می‌رسونه! بابا با سر تأیید کرد و این‌بار مامان گفت: فرشید دخترم رسید سر به سرش نمی‌ذاری ها! + چشششم، هر چی شما بگی... بیست دقیقه‌ای گذشته بود که صدای زنگ آیفون بلند شد! بلند شدم و رفتم طرف آیفون و فقط دکمه رو زدم.. برف شادی رو توی دستم گرفتم و پشت در ایستادم... کیک دست ریحانه بود و دقیقاً مقابل در ایستاده بود و مامان و بابا هم کنارش... صدای پای یلدا به گوشم می‌رسید و معلوم بود تندتند داره بالا میاد... یهو در با شدت باز شد! تنها شانسی که آوردم این بود که قبل از برخورد در با صورتم دستمو مقابلش گرفتم و برای همین طوریم نشد... یلدا نفس‌نفس می‌زد و همه سکوت کرده بودن، انگار هنوز متوجه نشده بود چه خبره و خودم باید دست به کار می‌شدم... از پشت در کنار اومدم، جلوتر رفتم و برف شادی زدم و آروم کنار گوشش لب زدم: تولدت مبارک یکی یدونه!(: ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" تکون خفیفی خورد و آروم چرخید سمتم.. لبخند کم‌رنگی زدم، آروم اسممو زمزمه کرد و با تعجب سر تا پام رو وارسی کرد... یه لحظه حس کردم تعادلش بهم خورد! فوری زیر بازوش رو گرفتم و با نگرانی لب زدم: فرشته خوبی؟ آروم سر تکون داد و چیزی نگفت... لیوان آب قند رو روی میز گذاشت و چرخید طرفم... با اخم ساختگی گفت: حالا حتماً باید غافل‌گیر می‌کردی؟ اونم این‌جوری؟ ریز خندیدم و گفتم: من که عذرخواهی کردم خواهری، ببخشید دیگه! حالا هم اخماتو وا کن، شب تولدته مثلاً... با خنده سر تکون داد و سکوت کرد، ریحانه کیک رو روی میز گذاشت و کنارم نشست... مامان و بابا هم دو طرف ریحانه نشستن و رسماً جشن‌مون شروع شد! بعد از فوت کردن شمع و تقسیم کیک، نوبت به کادوها رسید.. یلدا همیشه عاشق عکاسی بود، از اونجایی که حدود یک هفته پیش از طریق ریحانه متوجه شدم دوربین عکاسیش بدجور شکسته و قابل تعمیر نیست، دیروز توی راه برگشت به خونه براش دوربین گرفتم.. همون‌طور که حدس می‌زدم کلی خوشحال شد و ذوق کرد و این از درخشش چشماش موقع باز کردن کاغذ کادو و دیدن دوربین عکاسی کاملآ پیدا بود! - هعیییی! وای خدای من... خیلی بهش نیاز داشتم.. سرش رو بالا آورد و با همون نگاهی که ذوق و محبت چاشنیش بود، بهمون نگاه کرد و لب زد: ممنونم ازتون، اصلا توقع نداشتم اینطوری غافل‌گیرم کنید! نگاهی به ریحانه کردم و چشمکی زدم، چرخیدم رو به یلدا و گفتم: آهاااا... پس یعنی هر وقت خواستم غافل‌گیرت کنم، بگم خبر گم شدنِ منو بهت برسونن آره؟ با اخم و کشیده صدام زد: فــرشــیــد! همگی خندیدیم.. دو ساعتی دور هم بودیم و بعد به خاطر خستگی زیاد، تصمیم گرفتیم برگردیم خونه... خداحافظی کردیم و نشستیم توی ماشین، مسیر زیادی رو طی نکرده بودیم که ریحانه بی‌هوا پرسید: آخر نگفتی لبت چی شده! تا حالا چندبار پرسیده بود و هر بار طفره رفته بودم، نگاه گذرایی بهش انداختم و نفسی عمیق کشیدم.. + گفتم که تب‌خال زدم! - یعنی میگی من فرقِ بین تب‌خال و زخم رو متوجه نمیشم؟ خندیدم و گفتم: خب حالا مگه چه فرقی دارن با هم؟ متعجب چرخید طرفم و با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت: فرق ندارن فرشیدددد؟ دوباره خندیدم و بعد با لبخند لب زدم: چیزی دیگه نیست خانمی، خوب میشه! نفسی گرفت و دیگه چیزی نگفت... دوباره اون لحظات برام تداعی شد، چشمامو بستم و توی ذهنم مرور کردم... « داشتم تندتند تایپ می‌کردم، سعید و فرشید هم کنار میز من بودن و داشتن مدارک رو ساماندهی می‌کردن... بخاطر بی‌خوابی چشمام کاسه‌ی خون شده بود و بدونِ اینکه گریه کنم صورتم خیس از اشک بود! - رسول می‌خوای بریم پیش دکترت؟ چشمات دارن در میان! با صدای سعید به خودم اومدم، بدون اینکه بچرخم طرفش گفتم: نه نه سعید، فقط یه لطفی می‌کنی اون قطره کوچیکه رو از یخچال بیاری؟ - الان میرم، ولی اگه حس کردی لازمه بگو دکترم بریم! با سر تایید کردم... ~ ارزش نداره بخاطرش به این روز بی‌افتی! مات چرخیدم طرف فرشید... چی گفت الان؟ سعید همین سوال رو به زبون آورد و منم گفتم: کی ارزش نداره؟ نگاهش رو از برگه‌ها گرفت و سرش رو بالا آورد.. بدون هیچ احساسی، خیلی معمولی جواب داد: محمد... هیچ‌چی به نفعش نیست و این یعنی مهر تأیید روی اتهاماش! این‌همه مدت بازی خوردیم، چرا نمی‌خواید باور کنید؟ چشمام رو برای لحظه‌ای روی هم فشار دادم تا خشمم رو کنترل کنم! دوباره چرخیدم طرف مانیتور و زیرلب استغفار کردم و خواستم بهش توجه نکنم که این‌بار پا گذاشت روی خط قرمزم و گفت: همین امثالِ محمدن که اعتماد مردم رو به ما از بین می‌برن! خون به مغزم نرسید و توی کسری از ثانیه بلند شدم و مشتم توی صورتش فرود اومد که اونم سریع یقه‌ام رو گرفت و عصبی گفت: چیکار کردیییی؟ نفسام کشدار و حرصی شده بود! منم یقه‌ی اون رو گرفتم و با همون حرص اما آروم لب زدم: همون کاری که باید زودتر از اینا می‌کردم تا زبون تلخت کوتاه بشه! کاش قبل از اینکه دامادمون بشی می‌فهمیدم چه جونوری هستی تا قلم پاتو خورد می‌کردم که نیای خوستگاری خواهرم! اخم غلیظی کرد و دستامو با فشار از خودش جدا کرد... ~ مراقب حرف زدنت باش رسول! فکر نکن چون رفیق و برادر زنمی می‌تونی هر طور دلت می‌خواد باهام حرف بزنی... اومدم جوابشو بدم که سعید محکم گفت: بسه دیگه! خجالت بکشید، همه دارن نگاه‌تون می‌کنن... رو به فرشید، با اخم کم‌رنگی ادامه داد: باقی مونده کاراتو خودم انجام میدم، تو برو بیرون یه بادی به کلت بخوره بلکه متوجه حرفا و کارات بشی، قبل از حرف زدن یه ذره فکر کنی و حرفتو مزه مزه کنی! فرشید بی‌حرف رفت طرف میزش و کتشو از روش برداشت و زد بیرون... نگاهم چرخید طرف سعید که با تأسف سر تکون داد..
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
× چه خبره؟ با صدای آقا‌جواد هر دو چرخیدیم سمتش، قبل از اینکه لب باز کنم سعید گفت: چیزی نیست، یه خورده بحث‌شون شد! مشکوک سر تکون داد، نگاهش رو به صورتم داد و بعد از چند ثانیه گفت: چشمات بدجور قرمز شدن، معلومه خیلی خسته‌ای! فعلا برو نمازخونه استراحت کن... خواستم مخالفت کنم، اما یه چیزی مانع شد! نفسی عمیق کشیدم و رفتم طرف نمازخونه...» نگاهم رو از دستام گرفتم و به آقا‌محمد چشم دوختم که توی سکوت بهم نگاه می‌کرد.. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی پ.ن: دݪ دادھ‌ام بَر باد، بَر ھر چہ باداباد➣! نظرات زیاد باشه آخر شبم پارت داریم..🌱 کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" بالاخره سکوت رو شکست و گفت: یادم نمیاد ازت خواسته باشم به خاطر من به رفاقتت پشت‌پا بزنی و دست روی رفیقت بلند کنی آقا‌رسول! سرم رو بالا گرفتم و شرمسار گفتم: آقا لطفاً بذارید توضیح بدم... پرید وسط حرفم و گفت: هر چی لازم بود بگی رو گفتی! الان مثلاً دست روش بلند کردی همه‌چیز درست شد؟ دیگه به من شک نداره؟ سرم دوباره پایین رفت و نفسم رو آهسته بیرون فرستادم.. + من اصلاً نمی‌خواستم اینجوری بشه، ولی باور کنید اول فرشید شروع کرد آقا! خودتون می‌دونید وقتی پای احترام بیاد وسط نمی‌تونم ساکت بشینم، فرشید دقیقاً پا گذاشت روی خط قرمزم... لحنش کمی آروم‌تر شد. - حالا... بقیه چطورن؟ داوود، سعید، امیر؟ لبخندی محو روی لبام نشست... + شکر، همه خوبیم... فقط جای شما خالیه! با یادآوری ماجرای آقا‌جواد ناخواسته اخم کردم.. + از آقای‌عبدی توقع نداشتم واسه شما جانشین بذارن! دستشو تکیه‌گاه کرد و نشست... سرش رو به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید.. - توقع که نداشتی معطل من بمونن؟ نگاهم بالا اومد و با دلخوری گفتم: یعنی چی آقا؟ یعنی واقعاً نمی‌شد صبر کنن تا مشکل شما حل بشه؟ لبخند کم‌رنگی زد و جواب داد: حتماً نمی‌شده دیگه استاد! مکثی کرد و با همون لبخند ادامه داد: حالا کی هست این آقای‌جانشین که شما رو انقدر بهم ریخته؟ ژست خاصی گرفتم و گفتم: جناب آقای جواد کرمی! ابروهاش بالا پرید و متعجب گفت: جواد؟ سری تکون دادم، همچنان متعجب گفت: جواد که بجنورد خدمت می‌کرد.. - بله، ولی منتقل شده تهران... با تکون دادن سرش حرفم رو تأیید کرد و بعد گفت: فقط رسول... + جانم؟ - یه وقت به خاطر من یا از سر لج‌ولجبازی با این بنده‌خدا بدرفتاری نکنید، اونم مثل من! همون‌طور که احترام منو نگه می‌دارین، به جوادم احترام بذارید... همون‌طور که به من میگید داداش، جوادم مثل برادرتون بدونید! باشه رسول؟ شاید یه ذره دیر شده بود واسه گفتن این حرفا، چون چندباری به عمد یا به قول محمد از سر لج‌ولجبازی، یا شایدم غیر عمد و ناخواسته اتفاقاتی افتاده بود که توصیه‌های الانِ محمد رو زیر پا می‌ذاشت! ولی آقا‌جواد اصلا کینه‌ای نبود، حتی به گوشه و کنایه‌های داوود هم واکنشی نشون نمی‌داد و آدم خوش برخوردی بود... - رسول با تواَم! با صدای محمد به خودم اومدم و نگاهش کردم که گفت: فهمیدی چی گفتم رسول؟ سر تکون دادم و لب زدم: چشم! نگاهم به سرمش افتاد که در حال تموم شدن بود... خواستم برم بیرون و دکتر رو صدا کنم که خودش اومد و سرم رو از دستش جدا کرد... ~ آقا‌محمد، جلو رفیقت دارم میگم! اگه بازم بخوای اعتصاب غذا کنی و بی‌اهمیت از کنار بیماریت رد بشی، قول نمیدم پات به بیمارستان باز نشه! وقتی دیدم محمد چیزی نمیگه، جلو پاش زانو زدم و آروم گفتم: بهم قول بده مراقب خودت باشی.. لبخند زد و دست روی چشمش گذاشت... - چــشــم آقا‌رسول! نفس راحتی کشیدم، سرباز اومد توی اتاق و گفت: مشکلی ندارن؟ دکتر جواب داد: نه، فقط تأکید می‌کنم! مراقب خورد و خوراک و داروهاش باشید.. سرباز سر تکون داد و رو به آقا‌محمد گفت: بفرمایید لطفاً... بلند شد و منم ایستادم، آروم بغلش کردم و گفتم: دیگه سفارش نکنما! آروم اما با حرص گفت: باشه دیگه رسول، تو هم مراقب خودت و بچه‌ها باش! الانم ازم جدا شو، زشته مثل بچه‌ها چسبیدی به من مردگنده! متعجب و دلخور ازش جدا شدم که خندید و گفت: شوخی کردم استاد.. لبخند زدم و بعد از خداحافظی همراه سربازه رفت، با دکتر صحبت کردم و ازش خواستم بیشتر و جدی‌تر از قبل مراقب محمد باشه... بعد از اینکه خیالم راحت شد، زدم بیرون و رفتم خونه... سه روز بعد⇩ توی این چند روز همه تمام تلاش‌مون رو کردیم تا بلکه یه سرنخی پیدا کنیم که به اثبات بی‌گناهی آقا‌محمد کمک کنه، اما هر چقدر بیشتر می‌گشتیم، کمتر پیدا می‌کردیم و بیشتر گیج می‌شدیم! با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم، شماره ناشناس بود! تماس رو وصل کردم و گفتم: بفرمایید؟ - سلام... صدای یه خانم بود! چینی به پیشونیم دادم و پرسیدم: سلام، شما؟ - ببخشید، شما آقای‌شهریاری هستین؟ + بله، بفرمایید؟ - من همسر محمد هستم! لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: خوب هستین؟ ببخشید نشناختم... - ممنونم، خداببخشه... مکثی کردن و بعد نگران پرسیدن: آقای‌شهریاری حالِ محمد خوبه؟ + بله محمد صحیح و سالمه، حواس‌مون بهش هست... خیال‌تون راحت باشه! - ممنونم ازتون، توروخدا حواس‌تون به داروهاش باشه! سروقت بخوره... + چشم خانم، امری ندارین؟ - راستش می‌خواستم به محمد یه خبر بدین... + بله حتماً، چه خبری؟ - اگه زحمتی نیست، به محمد بگین زهرا مرخص شده و الانم حالش خوبه... لبخند عمیقی روی لبم نشست.. + به‌به، به سلامتی! ان‌شاءالله قدمش پر خیر و برکت باشه... چشم حتما بهش میگم. - خیلی ممنونم، مزاحم نمیشم...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
+ مراحمید، به حاج‌خانم سلام برسونید! - سلامت باشید، خدانگهدار... + یاعلی... گوشی رو قطع کردم و فوری از پله‌ها بالا رفتم، ضربه‌ای به در اتاق آقای‌عبدی زدم که صداشون به گوشم خورد! - بیا تو سعید... رفتم داخل و بعد از بستن در سلام کردم و جوابم رو دادن.. - چیزی شده؟ + راستش همسر آقا‌محمد باهام تماس گرفتن! ایستادن و گفتن: خب؟ + گفتن دخترشون از بیمارستان مرخص شده و حالش خوبه، ازم خواستن به محمد خبر بدم! لبخندی زدن و گفتن: خب خداروشکر، در حالِ حاضر این بهترین خبر واسه محمده! برای تایید حرف‌شون سر تکون دادم، نفس عمیقی کشیدن.. - من با آقای‌کمالی صحبت می‌کنم که یه وقت ملاقات بدن... لبخندی از سر خوشحالی زدم و گفتم: ممنون آقا... به صندلی اشاره کردن و گفتن: بشین... کاری که گفتن رو انجام دادم.. تماس گرفتن و بعد از کلی توضیح و اصرار، قطع کردن... مضطرب پرسیدم: چی شد آقا؟ - به صورت رسمی نمیشه باهاش ملاقات داشت، فقط توی بازداشتگاه و در حد چند دقیقه می‌تونی ببینیش! سر تکون دادم و بلند شدم... + پس با‌اجازه‌تون! - برو، فقط از حالش بی‌خبرم نذار! سفارش کن خیلی مراقبش باشن، خودش که به فکر نیست... چشمی گفتم و از اتاق بیرون رفتم... سوار ماشین شدم و رفتم طرف سازمان... نیم ساعت بعد رسیدم و بعد از هماهنگی‌های لازم، همراه مأمور اونجا به طرف بازداشتگاه حرکت کردیم.. قلبم محکم به قفسه‌سینه‌ام می‌کوبید! خوشحال از دیدنش بودم و استرس داشتم که چطور خبر سلامت دخترشو بهش بدم.. قدمی برداشتم و کنار ایستادم، سربازه در سلول رو باز کرد و گفت: آقای‌حسنی، ملاقاتی دارید! مشتی آب به صورتم زدم، آروم سر بلند کردم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.. قطرات آب از صورتم سرازیر بودن، خیلی اثری از رنگ پریدگی قبل نبود.. دلیلش این بود که به لطف حرفای دکتر و رسول، غذا و داروهام رو سر وقت می‌خوردم‌. خوب که دقت کردم، متوجه شدم موهای سفیدِ سر و صورتم بیشتر شدن! لبخندی تلخ زدم.. دلیلش خیلی واضح بود، فشار روحی‌ای که این مدت تحمل می‌کردم کم نبود! شیر آب رو بستم و دست و صورتمو خشک کردم... بعد از خوندن دو رکعت نماز، روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.. دوز داروهام نسبتاً بالا بود، ولی تأثیر زیادی روی تایمِ خوابم نمی‌ذاشت و هم‌چنان بدخواب بودم.. با صدای باز شدن در سلول چشمامو باز کردم، مامور اومد داخل و گفت ملاقاتی دارم... آروم نشستم روی تخت و ناخودآگاه لب زدم: کیه؟ رفت بیرون و هم‌زمان سعید اومد توی سلول! از خوشحالی و تعجب بلند شدم که اومد نزدیکتر و همدیگه رو مردونه به آغوش کشیدیم... از خودم جداش کردم و با لبخند گفتم: خوبی سعیدجان؟ - شما خوبی آقای‌حسنی؟ + اره، دقیقاً همین لحظه حالم خوب شد... چه خبر بچه‌ها چطورن؟ - خداروشکر، بهترم میشید.. بچه‌هام خوبن، فقط دارن وقت دنیا رو می‌گیرن. ریز خندیدم و گفتم: خیر باشه! لبخندش کم‌رنگ‌تر شد، نفسی عمیق کشید و گفت: آقامحمد... راستش همسرتون امروز باهام تماس گرفتن! لبخند از روی لبام کنار رفت.. سیل عجیبی از هیجانات به دلم سرازیر شد! ترس، دلهره، دلتنگی، نگرانی... و هزاران احساس دیگه که قابل وصف نبودن، برای همین باشتاب پرسیدم: خب؟ چی گفت؟ حالش خوبه؟ زهرا حالش بهتره؟ نکنه زبونم‌لال عزیز طوریش شده؟ نمی‌دونم لحن و قیافه‌ام چطور بود که سعید خندید و گفت: آقامحمد آروم... کم مونده منم بُکشید بذارید توی قبر! اگه اتفاق بدی افتاده بود، قطعاً سعید این‌طوری نمی‌خندید. لبخند زدم و گفتم: زبونتو گاز بگیر... سعید بگو ببینم عطیه‌خانم چی گفت؟! حالت فکر کردن به خودش گرفت و گفت: اممم... خب شیرینی من چی میشه؟ دستی به جیب‌های پیرهن و شلوارم کشیدم و به مسخره گفتم: ببخشید توی بازداشتگاه هیچی همراهم نیست! بذار بیام بیرون جبران می‌کنم... دوباره خندید و گفت: نه نمیشه، این‌طوری منم بهتون نمیگم زهرا مرخص شده! باحرص گفتم: سعید مسخره بازی در نی... با تحلیل حرفی که زد جمله توی دهنم موند! آروم لب زدم: چی گفتی؟ بالبخند تکرار کرد: زهرا‌خانم‌تون مرخص شده، حالشم خوبه... قلبم انگار از شدت خوشحالی ایستاد! از ته دلم لبخند زدم، چشمامو بستم و سرمو بالا گرفتم.. آروم زمزمه کردم: خدایا شکرت! سعید دوباره بغلم کرد و گفت: آقا دیدید خدا چقدر دوست‌تون داره؟ من مطمئنم این ماجرا هم خیلی زود حل میشه و برمی‌گردید پیش‌مون! کنار ما، کنار خانواده‌تون... همه‌چیز مثل قبل میشه. نفسی عمیق کشیدم، زیرلب ان‌شاءاللهی گفتم و از سعید جدا شدم... دست روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم: سعید می‌تونی یه کاری برام انجام بدی؟ با اطمینان جواب داد: هر کاری که باشه! لبخندی از سر رضایت و تشکر زدم.. ادامه دارد...
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" - گزارش آماده‌ست؟ بدون اینکه چشم از مانیتور بردارم لب زدم: بله! دادم امیر براتون بیاره.. - خوبه، ممنون.. جوابی ندادم، حس کردم از میزم فاصله گرفت... نامحسوس چرخیدم عقب و با دیدنش که می‌رفت سمت میز خانم‌امینی ناخودآگاه اخم کردم.. بلند شدم برم سمت‌شون که دستی از پشت روی شونه‌ام نشست، چرخیدم عقب و با رسول مواجه شدم! نگاه گذرایی به میز خانم‌امینی انداخت و رو به من آروم لب زد: دوباره شروع نکن داوود، به این زودی یادت رفت چی گفتم؟! چشمامو محکم روی هم فشردم و زیرلب استغفار کردم.. نشستم روی صندلی که آروم‌تر از قبل، با لحن مهربون‌تری ادامه داد: مطمئن باش اگه قسمت هم باشید، حتی اگه آسمون به زمین برسه، بازم بهم می‌رسید و هیچ‌کس و هیچ‌چیز هم نمی‌تونه بین‌تون فاصله بندازه! سر بلند کردم و نگاهم رو به چشماش دادم، با لبخند سری تکون داد و رفت طرف میز خودش... نگاه دیگه‌ای به آدرس انداختم... «جواهر سازی یوسف» یه بار دیگه مکالمه‌ام با آقا محمد رو مرور کردم.. «برای حرفی که می‌خواست بزنه شک داشت، اما بالاخره دلشو به دریا زد و گفت: سعید ازت می‌خوام دوتا امانتی کوچولو رو برسونی دستِ همسرم! یه گردنبند و یه سنجاق‌سینه.. با تکون دادن سرم حرفش رو تأیید کردم و گفتم: چشم، حتماً! بعد از اینکه آدرسو داد گفت: صاحب مغازه آقای یوسف صالحیِ، بهش میگن عمو یوسف! یه مرد حدوداً شصت ساله‌ست، بهش بگو از طرف محمد اومدم، پسر حاج‌مصطفی! اینو که بگی، می‌شناستت... می‌فهمه از طرف من اومدی!» نگاهی به سمت چپم انداختم، خودش بود! دور زدم و کنار مغازه پارک کردم... پیاده شدم و رفتم طرف در ورودی، تقه‌ای به در زدم و بازش کردم.. قدمی به داخل برداشتم و آروم لب زدم: کسی هست؟ چند لحظه که گذشت، صدایی به گوشم رسید! - فرمایش؟ چرخیدم سمت ویترین، مردی عینکی و حدوداً شصت‌ساله با جعبه‌ای توی دستش پشت ویترین ایستاده بود! جلوتر رفتم و با لبخند سلام کردم، با مهربونی جوابم رو داد و گفت: بفرما جوون... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من از طرف محمد اومدم، پسر حاج‌مصطفی! مثل اینکه دوتا امانتی کوچولو دست‌تون داره، یه سنجاق‌سینه و یه گردنبند... از من خواست بیام و ازتون تحویل‌شون بگیرم. لبخند زد و سر تکون داد... - آره، درسته... ولی تا جایی که یادمه گفت خودش میاد سراغ‌شون! مکثی کردم و بعد گفتم: خودش سرش شلوغ بود، از من خواست بیام.. نفسی گرفت و گفت: خیلی‌خب، چند دقیقه صبر کن الان برمی‌گردم! سری تکون دادم و منتظر شدم، جعبه‌ای که دستش بود رو توی ویترین گذاشت و رفت توی اتاقک گوشه مغازه.. چند لحظه بعد، با دوتا جعبه کوچیک و یه کیسه زیبا برگشت، جعبه‌ها رو با احتیاط توی کیسه جا داد و اون رو روی ویترین گذاشت و گفت: خدمت شما! لبخند پررنگی زدم و جواب دادم: دست شما درد نکنه، هزینه‌اش... نذاشت ادامه بدم و گفت: محمد خوش‌حساب‌تر از ایناست آقایِ... منتظر نگاهم کرد که گفتم: سعید هستم! با لبخندی حرفشو ادامه داد: بله، آقا‌سعید.. فقط بهش بگو اگه تونست یه سر به ما بزنه، دل‌مون براش تنگ شده... جعبه‌ها رو برداشتم و لب زدم: چشم، حتماً بهش میگم.. اگه امری نیست، دیگه رفع زحمت کنم! - رحمتی، سلام منو به محمد برسون. + بزرگی‌تون رو می‌رسونم، با اجازه... سر تکون داد و زدم بیرون... سوار ماشین شدم و کیسه رو روی داشبورد گذاشتم... گوشیم رو برداشتم و شماره خونه آقا‌محمدو گرفتم.. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" از بیمارستان باهام تماس گرفتن و گفتن زهرا مرخصه.. از ذوق و خوشحالی روی پا بند نبودم! سریع آماده شدم و بعد از هماهنگی با عزیز رفتم بیمارستان... توی این چند روز، هزاربار حضرت‌زهراۜ رو بابت موندن زهرا شکر کردم. حالا دیگه مطمئن بودن این بچه هدیهٔ حضرت‌زهراۜ به من و محمده... تصمیم گرفته بودم بعد از برگشت محمد باهاش صحبت کنم که پیشوند هدیه رو به اسم دخترک‌مون اضافه کنیم و بشه «هدیه‌زهرا»، هدیهٔ خودِ خانوم! بالاخره رسیدم، ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کردم و بعد از برداشتن سبدبچه رفتم طرف سالن و اتاق زهرا... به اتاق که رسیدم دکتر مشغول معاینه زهرا بود. بخاطر استرس بدموقع‌ای که به سراغم اومده بود تپش قلب گرفتم، دستمو روی قلبم گذاشتم و زیرلب بسم‌الله گفتم. آروم قدم برداشتم طرف دکتر و سلام کردم که با مهربونی جوابم رو دادن و پرسیدم: خانم‌دکتر حالش خوبه؟ واقعاً دیگه نیاز نیست بمونه؟ دست‌شون رو روی شونه‌ام گذاشتن و با لبخند گفتن: حالش خوبِ خوبه عطیه‌خانم! مراقبش باش، حواست به داروهای خودت و بچه هم باشه، دوهفته دیگه هم حتماً بیا پیشم که دوباره معاینه کنم! باشه؟ سری تکون دادم و ازشون تشکر کردم، زهرا رو آروم بغل کردم و توی سبد کوچک گذاشتم. بعد از خداحافظی و تشکر دوباره از بیمارستان بیرون زدم.. زهرا رو با احتیاط توی گهواره‌اش گذاشتم، آروم ایستادم و محو صورت ماهش شدم... لبخند برای لحظه‌ای از روی لبام کنار نمی‌رفت.. چقدر جای محمد خالی بود، لبخندم محو و اشک توی چشمام جمع شد! با صدای زنگ تلفن خونه، به خودم اومدم. دستی به چشمام کشیدم و پا کج کردم طرف پذیرایی... شماره‌اش ناشناس، اما برام آشنا بود! گوشی رو برداشتم و آروم لب زدم: بله؟ - سلام خانم حسنی، خوب هستید؟ چینی به پیشونیم دادم و با تردید پرسیدم: شما؟ - من شهریاری هستم، دوست و همکار محمد! لبخند کم‌رنگی زدم.. + سلام آقای‌شهریاری، ببخشید نشناختم. - خواهش می‌کنم، حق دارید! جسارتاً منزل تشریف دارید؟ نمی‌دونم چرا یهو استرس گرفتم! با صدای لرزون گفتم: بله، چطور؟ - من تا نیم‌ساعت دیگه مزاحم‌تون میشم، عرض می‌کنم خدمت‌تون! + مراحمید، پس منتظرم.. - لطف دارید، یاعلی... زمزمه‌وار گفتم: خداحافظ! از استرسِ زیاد قلبم درد گرفته بود! یکی از مسکن‌های عزیز رو دور از چشمش خوردم، نفس عمیق کشیدم و صلوات فرستادم تا آروم بشم. با صدای زنگ در، سریع چادرم رو پوشیدم و خودم رو به جلوی در رسوندم... بازش کردم و با دیدن آقاسعید سلام آرومی کردم. جوابم رو دادن و گفتن: حال‌تون خوبه؟ حاج‌خانم و زهراجان خوبن؟ + خداروشکر همه خوبیم.. - خداروشکر... + بفرمایید داخل، دم در بده! همون‌طور سر به زیر گفتن: نه ممنون، زیاد مزاحم‌تون نمیشم. فقط یه امانتی محمد سپرده بود تقدیم‌تون کنم، برای همین الان اینجام! سرم رو کمی بالا گرفتم و آروم لب زدم: امانتی؟ - بله، بفرمایید... کیسه کوچک و زیبایی بود که قطعاً محتویات داخلش مهم‌تر بودن! از آقا‌سعید تشکر کردم و خیلی زود خداحافظی کردن و رفتن، برگشتم توی خونه و کیسه رو باز کردم... دوتا جعبه کوچیک و زیبا توش بودن، آوردم‌شون بیرون و اولی رو باز کردم. یه سنجاق‌سینه کوچولو بود، مخصوص نوزاد.. لبخند روی لبم نشست. چقدر ناز بود! رفتم سراغ جعبه دوم و بازش کردم، یه گردنبندِ دُرِنجف! هوا رو به شدت بلعیدم و نفسی عمیق کشیدم. چیزی روی دلم سنگینی می‌کرد، نبود محمد بدجور آزارم می‌داد! خصوصاً حالا که اینا رو فرستاده بود.. چقدر دلم می‌خواست خودش اینجا باشه و کادوهاشو بده! قطره اشکی روی گونه‌ام ریخت، فوری پاکش کردم و گردنبند رو بین انگشتام گرفتم. آروم سنگش رو لمس کردم و لب زدم: صبر می‌کنم تا خودت بیای و بندازی گردنم مردِ خونه! بوسه‌ای روی کادوهای قشنگ و باارزشش کاشتم و توی جعبه‌ها گذاشتم‌شون.. جعبه‌ها رو مثل اول توی کیسه جا دادم و گذاشتم توی کشوی خودم. صدای رعد و برق به گوشم رسید، رفتم کنار پنجره و پرده رو کنار زدم. نگاهم رو به آسمون دوختم، ابرهای تیره آسمون رو پوشونده بودن... بارون کم‌کم شروع به باریدن کرد.. پنجره رو باز کردم و دستم رو بیرون پنجره گرفتم. قطرات بارون روی کف دستم می‌نشستن و حالم رو خوب می‌کردن. لبخند دوباره به لبام اومد، چشمام رو بستم و نفسی گرفتم. آروم با خودم زمزمه کردم: یا رب نظری بر من ِ سرگردان کن! لطفی به من دلشدهٔ حیران کن.. با من مکن آنچه من سزای آنم، آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن(: ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی