eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آقای عبدی رفتن اتاقشون. حسین و مصطفی هم رفتن به کاراشون برسن. یهو یاد پیام عطیه افتادم. به کل فراموش کردم جوابشو بدم. حتما خیلی نگران شده. فقط من تو نمازخونه بودم. از فرصت استفاده کردم و گوشیمو برداشتم تا باهاش تماس بگیرم. شمارشو گرفتم. بعد از ۲ بوق، جواب داد و صداش تو گوشم پیچید... - الو... + سلاااام عطیه بانو.. - علیک سلاااام... آقا محمد... خوبی؟ + شما خوب باشین، منم خوبم. - چه خبر؟ + هیچی، سلامتی. شما چه خبر؟! - ما هم هیچی. سلامتی. چند ثانیه مکث کرد و بعدش گفت: محمد یه چیزی بپرسم، راستشو میگی؟ + بستگی داره چی بپرسی. - اِ..... اذیت نکن دیگه... خندیدم. + حالا تو بپرس... - دیروز چرا نیومدی؟! می دونستم می خواد اینو بپرسه... + معذرت می خوام. یه کاری برام پیش اومد... نتونستم بیام... به مجید زنگ زدم... بهتون نگفت؟ - چرا.... گفتن. نمی دونم چرا.... اما.... نتونستم حرفشونو باور کنم. + راست گفته. - یعنی هیج اتفاقی نیفتاده؟! + نه... حتی اگه اتفاقی هم بیفته، شما نباید نگران باشی... چون اولا نگرانی واسه خودت و اون فسقلی خوب نیست و دوما، بادمجون بم، آفت نداره... - بادمجون یعنی چی؟ شما حق نداری به پدر بچه ی من توهین کنی ها... گفته باشم... با صدایی که خنده توش موج می زد گفتم: آهااا..... یعنی الان بهتون بر خورد که پدر بچه تونو بادمجون خطاب کردم؟ - بله... من رو پدر بچم حساسم... + حق داری... چون منم رو مادر بچم حساسم.. هر دو خندیدیم. - امروز میای خونه؟ + آره. یه ۱ ساعت دیگه میام. - باشه. پس منتظرتم. + چیزی لازم نداری سر راه که میام، بگیرم؟ - نه. همه چی داریم. مراقب خودت باش. + تو هم همین طور. - یا علی... + علی یارت... موندم با این وضع پام، چه جوری برم خونه... سعید وارد نمازخونه شد... اومد و کنارم نشست... - آقا پاتون بهتره؟ + الحمدلله... بهتره. - خدا رو شکر. + سعید... - جانم... + چیزی شده؟ - نه آقا. چطور؟ + چند روزه تو خودتی. - چیزی نیست... + کی این‌طور... حالا دیگه مطمئن شدم یه چیزی هست... - خب..... راستش..... من..... به یه..... دختر خانمی...... علاقمند شدم... لبخندی زدم. + عه..... به سلامتی... پس یه عروسی افتادیم.... لبخندی زد و سرشو پائین انداخت... + اوه اوه... چه داماد خجالتیی... حالا این خانم خوشبخت کی هست؟ - دوست و همکار ساراست... چند بار که رفتم بیمارستان سارا رو ببینم، ایشون هم اونجا شیفت بودن... چندبار هم که رفتم دنبال سارا، ایشون رو هم رسوندیم خونشون. + آها.... مبارک باشه... میگم سعید... اون کراوات خوشگله رو هنوز داری؟ سرشو بالا آورد. حسابی پکر شد. - عه... آقا محمد..... + به خاطر خودت گفتم... خوشتیپ تر میشی... گفتم شاید لازمت بشه... خندیدم. خودشم خندش گرفته بود. + خب برادر من، اینکه ناراحتی نداره. - آخه..... موضوع فقط این نیست.... یه مشکل اساسی هست... + چه مشکلی؟! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ + چه مشکلی؟! - پدر و مادرشون با ازدواج ما مخالفن... + ای بابا... خب دلیل مخالفتشون چیه؟! - میگن ما دختر به غریبه نمیدیم... + مگه همه ی کسایی که با هم ازدواج می کنن، با هم نسبتی دارن؟! - نمی دونم آقا... احساس می کنم دارن بهانه میارن و کلا از من خوششون نمیاد... + آخه مگه چیکار کردی که از تو خوششون نمیاد؟ پسر به این خوبی... - ممنون آقا... شما لطف دارین. + واقعیته سعید جان... تو از همه لحاظ، درجه یکی... - نمی دونم.... تازه یک مشکل دیگه هم هست... + باز چه مشکلی؟! - نرگس خانم.... خواستگار داره... + خودش پسره رو دوست داره؟! - پسر عموشه... اون طور که سارا فهمیده بود، علاقه ای بهش نداره... + این به نفع توعه... ناراحت نباش... خدا بزرگه... ان شاءالله درست میشه.. - ان شاءالله. + فقط اینو هرگز فراموش نکن... واسه رسیدن به خواستت، باید بجنگی... پس بجنگ و پا پس نکش... - چشم آقا. دستمو به دیوار تکیه دادم و آروم بلند شدم. - آقا فضولی نباشه... جایی میرین؟! + آره، یه سر میرم خونه... - خب من میرسونمتون. + زحمتت میشه. - نه آقا. چه زحمتی؟ شما رحمتی... با کمک سعید کاپشنمو پوشیدم و آروم از پله ها پائین رفتیم... از همه خداحافظی کردیم. رسول صدام زد. -آقا محمد... به سعید گفتم بره و ماشینو روشن کنه. رفتم سمتش... + بله؟ - آقا اطلاعات صاحب اون ماشینی که بهتون زد رو پیدا کردم. + آفرین. - مخلصیم... + خب... بگو... - آقا ماشین سرقتیه. + عجب.... حدس می زدم. اطلاعات و عکس صاحب ماشینو آورد روسیستم. + رحیم کرمی. متولد ۱۳۴۵/۱۱/۹ در تهران. کارمند بانک بوده و ۲ سال پیش بازنشست شده. هیچ گونه سابقه ی کیفری نداره. یک هفته پیش هم گزارش سرقت ماشینشو داده. کلا ربطی به پرونده نداره. فقط ماشینشو دزدیدن و باهاش شما رو زیر گرفتن. + دستت درد نکنه رسول جان. خسته نباشی. - ممنون آقا. مخلصم. + اگه چیز دیگه ای پیدا کردی، خبرم کن. - چشم. + چشمت بی‌بلا - راستی آقا.... پاتون بهتره؟! + الحمدالله. بهتره. - خدا رو شکر. + کارت تموم شد، حتما یه سر برو خونتون. - چشم. + یا علی. - علی یارتون. رفتم تو پارکینگ. سعید تو ماشین منتظرم بود. نشستم. رفت سمت خونه. آتل دستمو باز کردم. - آقا چرا بازش می کنید؟ + با این وضع برم خونه، میفهمن یه چیزی شده، نگران میشن. - یعنی بهشون نگفتین تصادف کردین؟! + نه. نمی خواستم بیخودی نگران شن. - آقا شما به فکر همه هستین، جز خودتون... لبخندی زدم. ............... ۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم. از سعید تشکر کردم کردم و تعارف کردم بیاد تو. تشکر کرد و گفت میره یه سر به خونشون بزنه. با اینکه سخت بود، اما سعی کردم پام نلنگه... کلید انداختم و درو باز کردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ عزیز و عطیه کنار حوض نشسته بودن و گرم صحبت بودن. درد داشتم. اما به روی خودم نیاوردم. مثلِ همیشه سرحال و پر انرژی گفتم: سلاااااام... به سمتم برگشتن. عطیه: سلااالم... عزیز: سلام به روی ماهت پسرم... + حالتون چطوره؟ عطیه: عااالی... عزیز: خوبیم مادر... عطیه: تو چطوری؟! + شما که خوب باشین، منم خوبم. عسل بابا چطوره؟! عطیه: خوبه. + خب خدا رو شکر. عزیز رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد بیرون اومد. چادر سرش بود. + عزیز جایی میرین؟! - آره مادر. میرم مسجد. + الان که وقت نماز نیست... - می دونم. یه سری خوراکی مثل برنج و روغن و چای و... آوردن که برسونن به دست نیازمندا. می خوام برم کمک کنم بسته بندیشون کنن. + آها. باشه. خداحافظ. عطیه: خداحافظ عزیز: خدانگهدار .................. + خب عطیه خانم... چه خبر؟! - سلامتی... آها راستی یه چیزی... + چی؟ - ۳ روز پیش معاون وزارت خونه یه جلسه ی محرمانه داشت. + محرمانه؟ محرمانه با کی؟ - نمی دونم کی بودن و چیکاره بودن. یه دختر و پسر بودن. دختره تقریبا همسن من بود. پسره هم همسن و سال تو بود. + فقط معاون و اون دختر و پسر تو جلسه حضور داشتن؟! - دستیار معاون هم بود. خانم اسماعیلی. + همون خانم اسماعیلی که با باهاش دوستی؟ - آره. + خب یه زحتمی بکش فردا که رفتی سر کار، از این خانم اسماعیلی بپرس ببین جلسشون درباره چی بوده؛ بعد بهم بگو. + باشه. یهو یاد یه چیزی افتادم. گوشیمو برداشتم و عکسی که سعید از الکساندر و محسن و خواهرش گرفته بود رو نشون عطیه دادم. + اون دختر و پسره، اینا بودن؟! - آره... خودشونن... + عـــجـــب... - کین اینا؟ + هیچی... ولش کن... ناهار چی داریم؟! + خیلی گشنمه... - قرمه سبزی پختم، همون جوری که دوست داری... + به به... دست شما درد نکنه... - سر شما درد نکنه. ................. ۱۰ دقیقه بعد، عزیز هم اومد و در کنار هم ناهار خوردیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ فکرم خیلی مشغول بود. اون جلسه ی محرمانه، درباره چی بوده؟ محسن و خواهرش چه اطلاعاتی می خواستن؟ اطلاعاتی که دنبالش بودن رو بدست آوردن؟ اصلا با چه عنوانی وارد وزارت خونه شدن؟ کلی سوال تو ذهنم بود... با صدای عطیه، به خودم اومدم. + محمد... محمد جان... - بله.....؟ جانم؟ نشست کنارم. - چند بار صدات زدم. چرا جواب ندادی؟ + ببخشید... حواسم نبود... - چیزی شده؟! + نه... - خوبی؟ + آره. نمی دونم چرا هر وقت میگم خوبم، باز این درد لعنتی شروع میشه... - مطمئنی؟ آخه.... رنگت پریده... لبخندی زدم. + نگران نباش. چیز مهمی نیست... یکم خستم... ............. دراز کشیدم و چشمامو بستم... فکر کنم اگه پام قطع می شد، انقدر درد نداشت... یه مسکن خوردم... کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد... آقا محمدو رسوندم و رفتم سمت خونه خودمون. گوشیم زنگ خورد. سارا بود. زدم بغل و جواب دادم. + به به..... سارا خانم.... خواهر گرامی... چه عجب.... چشمم به گوشیم خشک شد که تو یه زنگ بهم بزنی... - علیک سلام... + ببخشید.... حواسم نبود... سلام.... - سرم شلوغه... اصلا وقت نمی کنم به رسول زنگ بزنم... چه برسه به تو... + دست شما درد نکنه... یعنی رسولو به من ترجیح دادی دیگه؟ - معلومه... + من دیگه حرفی ندارم... خدا حافظ.. - عه لوس... حالا نمی خواد بهت بر بخوره و قهر کنی... می تونی بیای بیمارستان دنبالم؟ + یعنی روتو برم... - میای یا تاکسی بگیرم؟ + میام... - مرسیییییییی داداش گلم... + واقعا که.. تا دو دقیقه پیش، شوهرتو به من ترجیح می دادی. حالا که قرار شد بیام دنبالت، شدم داداش گلت...؟! - تو که می دونی من چقدر دوست دارم و باهات شوخی می کنم. می دونی برام اولویتی... تو داداش گل من بودی و هستی و خواهی بود. + تو هم خواهر خوشگل منی.. - قربونت برم. منتظرتم. یا علی. + علی یارت... رفتم سمت بیمارستان... ۲۰ دقیقه بعد، رسیدم. با سارا تماس گرفتم. زود جواب داد. - جانم داداش؟ + سارا جان، من رسیدم. - اومدم.. با گوشیم مشغول بودم که صدایی شنیدم... سرمو بالا آوردم. یه خانم و یه آقا داشتن با هم بحث می کردن... اول فکر کردم زن و شوهرن... اما خوب که دقت کردم، دیدم نرگس خانمه... پسره مزاحمش شده بود... خونم به جوش اومد... از ماشین پیاده شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" حالم خیلی بد بود. همش به محمد فکر می کردم. اگه بلایی سرش بیاد؟! نه.... من آروم بهش زدم... چیزیش نمیشه... مطمئنم... اگه.... اگه خدایی نکرده... نه........ من مطمئنم چیزی نمیشه... تا صبح خوابم نبرد. ساعت ۷ صبح تغییر قیافه دادم و رفتم همون بیمارستانی که بهزاد گفته بود. رفتم پذیرش. + سلام خانم. خسته نباشید. - سلام. ممنون. بفرمائید. + ببخشید، یه آقایی دیشب تصادف کردن. به من گفتن آوردنشون این بیمارستان... - اسمشون؟ + محمد... محمد حسنی. نگاهی به دفتری که جلوش بود انداخت. چند ثانیه بعد سرشو بالا آورد و گفت: صبح زود مرخص شدن. + آها. ممنون. خداحافظ. - خدانگهدار. نفس راحتی کشیدم. از بیمارستان بیرون اومدم. داشتم از خوشحالی بال در می‌آوردم. تاکسی گرفتم و رفتم خونه... از ماشین پیاده شدم... رفتم سمت اون پسره. + هِی آقا، چرا مزاحم دختر مردم میشی؟! هر دوشون برگشتن سمتم. نرگس خانم خیلی تعجب کرده بود. پسره با اخم گفت: به تو ربطی نداره، برو رد کارت... + مگه خودت خواهر و مادر نداری که مزاحم دختر مردم میشی؟ - گفتم به تو ربطی نداره. برو رد کارت تا همین جا چالت نکردم. نرگس خانم گفت: آ.... آقا سعید... ش.... شما.... ب..... بفرمائید... من...... من..... خودم درستش می کنم... بریده بریده حرف می زد. معلوم بود ترسیده. خیلی آروم به پسره گفت: اشکان برو.... چند بار بگم؟! من جوابم منفیه.... پسره گفت: تو دختر عموی منی.... من دوست دارم... نمی تونم ببینم با کسی جز من ازدواج کنی... نرگس: اما.... اما من.... من تو رو دوست ندارم... پسره که فهمیده بودم اسمش اشکانه با عصبانیت دستشو بالا آورد تا نرگس خانمو بزنه... دیگه تحمل نکردم... هلش دادم... پخش زمین شد.... چاقویی از جیبش درآورد... یهو اومد سمتم و چاقوشو فرو کرد تو بازوم و بعدم فرار کرد... سارا اومد... حراست بیمارستان هم اومدن و دو تا کوچه بالاتر پسره رو گرفتن... سارا خیلی نگران بود... نرگس خانم هم گریه می کرد... رفتیم داخل بیمارستان و سارا دستمو بخیه زد... سارا: بهتری داداش؟ + خوبم فدات شم. لبخندی زد و گفت: خدا نکنه. نرگس: واقعا ازتون ممنونم.... به خدا شرمندم... ببخشید... به خاطر من زخمی شدین... + اختیار دارین... دشمنتون شرمنده. هر کس دیگه ای هم جای من بود، همین کارو می کرد... ............. هر دو رفتیم خونه. نرگس خانم رو هم رسوندیم خونشون. رفتم تو اتاقم و با همون لباسا، ولو شدم رو تخت. خیلی زود خوابم برد... صدای در اومد. چشمامو باز کردم... نشستم رو تخت... کش و قوسی به بدنم دادم. با همون صدای خوابالوم گفتم: بفرمائید. در باز شد و سارا اومد تو. کنارم نشست. - سلااااام... داداش خوابالوی خودم... شما احیانا خرس قطبی تشریف دارین؟! + خب حالا... انگار چند ساعت خوابیدم... درضمن، خرص قطبی، شوهرته... - اولا ساعتو نگاه کن... دوما، همسر آیندته.. درباره ی همسر من درست صحبت کن... نگاهی به ساعتم انداختم. یا خدااااا... ساعت ۸ شب بود... خیییلی خوابیده بودم... اما هنوزم خوابم میومد... + چرا زودتر بیدارم نکردین؟! - دیدیم خیییلی ناز خوابیدی...‌ دلمون نیومد بیدارت کنیم... + آها، رسول اومده؟ - آره. ۱ ساعت پیش رسید.. - دستت بهتره؟! + آره، خیلی بهتره. - خب خدا رو شکر. من میرم کمک مامان، سفره رو بچینم. تو هم زود بیا. - باشه. لباسامو عوض کنم، میام. سارا رفت... دراز کشیدم... خییییلی خوابم میومد... کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.... سارا برام تعریف کرد که سعید به خاطر نرگس خانم، چاقو خورده... خیلی نگرانش شدم. رفتم خونشون. سارا هم اونجا بود. سعید خواب بود. سارا رفت تا بیدارش کنه..‌. چند دقیقه بعد، سارا از اتاق بیرون اومد. اما از سعید خبری نبود. + چی شد سارا؟! پس سعید کو؟ سارا: گفت لباساشو عوض می کنه، میاد. مادر سعید و سارا: این عادتشه. همیشه همینو میگه. بعد باز میگیره می خوابه.. + می شناسمش مادر... این سر کارم همینه. وقتی میریم بیدارش کنیم، میگه شما برین، من دو دقیقه دیگه میام. دو دقیقه که هیچ، ۱۰ دقیقه بعدم خبری ازش نمیشه. میریم می بینیم باز گرفته خوابیده. به اجبار میریم فرماندمون، آقا محمدو میاریم بالا سرش. از ترسش، مثل جن از خواب میپره... پدر سعید و سارا: وقتی خونه ست هم همش خوابه... مادر سعید و سارا: این قلقش دست خودمه. خواستن برن اتاق سعید که گفتم: نه مادر. شما بشینین، من خودم بیدارش می کنم... اگه موفق نشدم، شما امتحان کنین. رفتم تو آشپزخونه. به نقشه ی شومی که تو سرم بود فکر می کردم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ پارچ آب رو از تو یخچال برداشتم. آخ خدا.... چققققدر دلم می خواد عکس العملشو ببینم... رفتم تو پذیرایی. مامان و بابا مشغول صحبت بودن و حواسشون به من نبود. اما سارا منو دید. اومد سمتم. آروم گفت: این چیه؟ + این؟! هویج بستنی! - هار هار هار... بامزه... + خب آبِ دیگه... -کور که نیستم. می بینم آبِ. منظورم اینه می خوای چیکار کنی با این پارچ آب؟! هیچی نگفتم. زل زده بود بهم. چند ثانیه بعد، با تعجب گفت: نکنه می خوای... وای نه رسول... می خوای اینجوری سعیدو بیدار کنی؟ + خب مگه چشه؟! - نکن این کارو... گناه داره... دستش زخمیه... من خودم تجربه کردم... الان حتما دردم داره... - این عملیاتو که روش انجام بدم، کامل دردشو فراموش می کنه. + بی خیال شو. - عمراً... به جون رسول اگه بی خیال شم... تا سعید باشه که دیگه انقدر نخوابه... منتظر جوابش نشدم و رفتم اتاق سعید. سارا چند بار صدام زد، اما توجهی نکردم. خیلی مظلوم خوابیده بود... یه لحظه پشیمون شدم؛ اما کودک درونم دوباره راضیم کرد... شیطونه هم که همیشه آدمو گول می‌زنه... امان از دست این شیطون... رفتم بالا سرش... نه.... حالا که دقت می کنم، شبیه خرس خوابیده و اصلانم مظلوم نیست... پارچ آبو خالی کردم روش... مثل برق از جاش پرید! -یاااااااا خدااا... وایییییی خدااااااا... چقققققققدر قیافش خنده دار شده بود... داشتم از خنده، روده بُر می شدم... نفس نفس می زد... بد جوری ترسیده بود... آخ... اصلا حواسم نبود... یه تیک تقریبا بزرگ یخ هم تو پارچ بود... لابد سارا به خاطر همین صدام زده... - رسوووووووووولللل... می‌کشششششممممتتتتت... سریع از اتاق بیرون رفتم و فرار رو بر قرار ترجیح دادم... انگار یه چیزی خورد تو سرم... همه تنم یخ زد... مثل برق از جام پریدم... + یاااااااا خدااا... رسول کنارم وایساده بود و یه پارچ خالی دستش بود... از خنده غش کرده بود... فهیدم کار، کارِ خودش بوده... + رسوووووووووولللل... می‌کشششششممممتتتتت... سریع از اتاق بیرون رفت و درو بست... رفتم دنبالش... وای... کلید اون ور در بود... سمتِ رسول... + رسول باز کن درو... من که می دونم خودت قفلش کردی... - جون رسول بی خیال شو... ببخشید... داد زدم. + باززز کنننن درووووو... - عه.. داد نزن... زشته... بعدشم، تقصیر خودت بود... می خواستی بیدار شی..‌. + باز می کنی یا بشکنمش... - اگه می تونی، بشکنش... دیگه صداش نیومد... چند دقیقه بعد، صدای چرخیدن کلید تو قفل اومد... در باز شد و سارا اومد داخل... + رسول کو؟! - رفت... + رفتتتتت؟ کجا رفت؟ - نمیگم... + تو می دونستی می خواد آب سرد روم خالی کنه؟! اونم با یه تیکه یخ بزرگ توش؟؟؟ - به خدا بهش گفتم... قبول نکرد... من از طرف رسول معذرت می خوام... اصلا خودم دعواش می کنم... حالا بیا بریم شام بخوریم... + لباسامو عوض کنم، میام... - خدا شاهده، این دفعه بخوای بخوابی، خودم آب روت می ریزم... اونم نه یه پارچ، یه بشکه... + خیل خب بابا... حالا نمی خواد جوش بزنی... دست گلِ شوهرته ها... عوض کنم، میام... - دستِ گلش درد نکنه... رفت بیرون و درو بست... یه جورایی فرار کرد... لباسامو عوض کردم و رفتم پیش بقیه که شام بخوریم... بابا: به به... شازده بالاخره از خواب ناز بیدار شدن... مامان: یوسف اذیتش نکن... پسرم از صبح تا شب سر کاره...خب خسته میشه... + الهی قربونت برم که همیشه ازم دفاع می کنی... - خب حالا توعم... بشین شامتو بخور..‌ دفعه آخرتم باشه تا این موقع می خوابی.. همه خندیدیم و بالاخره شام رو دور هم خوردیم. مامان: میگما، دست رسول درد نکنه... خوب راه حلی پیدا کرد... از این به بعد اگه با زبون خوش بیدار نشدی، با پارچ آب یخ بیدارت می کنم... + ممنونم واقعا... لطف می کنین... مامان: پس چی؟ .................. سارا رو رسوندم خونشون... - دست گلت درد نکنه داداش... + خواهش می کنم. پیاده شد. صداش زدم. + سارا... برگشت سمتم. - جانم؟! + به رسول جاااااان سلام مخصوووووص برسون... - حتتتتما... + یا علی... - علی یارت... برگشتم خونه... دستم خیلی درد می کرد... ماجرا ی امروز، از جلو جشمام رد شد... یاد نرگس خانم افتادم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ فردا صبح حاضر شدم که برم اداره. به خاطر وضعیت پام، نمی تونستم با موتور برم. رفتم سر خیابون و تاکسی گرفتم. ۲ تا کوچه پائین تر از سایت، پیاده شدم... راه رفتن برام سخت بود... بالاخره رسیدم و وارد سایت شدم. از درد، نفسم بالا نمیومد... رسول اومد سمتم. - سلام آقا محمد. + سلام.... - آقا حالتون خوبه؟ + خو..... خوبم.... - بشینین اینجا یه ذره استراحت کنید. دستمو گرفت و آروم نشستم رو صندلی. برام آب آورد. - بفرمائین. + دستت درد نکنه. آبو که خوردم، بهتر شدم... داوود و فرشید ت.م بودن. سعید هم هنوز نیومده بود. رسول گفت: بهترین آقا؟! + خوبم. - آقا هر اتفاقی بیفته، من خودم بهتون خبر میدم. نیازی نیست با این وضع پاتون، بیاین سایت. خب میموندین خونه استراحت می کردین... خندیدم و گفتم: داری دعوام می کنی؟! - نه آقا..‌. من غلط بکنم... به خدا واسه خودتون میگم. + چه خبر از سوژه ها؟! - ممنونم که انقدر قشنگ بحث رو عوض کردین.. + خواهش می‌کنم، حالا واقعا چه خبر از سوژه ها؟! کجا رفتن؟! چیکار کردن؟! - آقا دیروز بعد از ظهر الکساندر با چند نفر تو یه رستوران ملاقات کرد. + همون رستوران همیشگی که با محسن و خواهرش اونجا قرار می‌ذارن؟! - نه. یه رستوران جدید. از اون رستوران قبلیه، دور تره. خیلی هم شیک و با کلاسه. + آها. خب اونایی که باهاشون ملاقات کرد، کیا بودن؟! خواست چیزی بگه، که داوود اومد. * سلام آقا محمد. + سلااااااام... آقا داوود... چطوری؟! * خوبم آقا، شما خوبین؟! پاتون بهتره؟! + شکر. خوبم. - منم خوبم... * به به.... استتتتااااد رسول... حسود کی بودی تو؟ - هار هار هار.. نمکدون... همه خندیدیم. سعید هم رسید. نمی دونم چی شد. رسول قبل از اینکه سعید وارد سایت بشه، رفت و قایم شد... ◇ سلام آقا محمد. سلام داوود. + سلام سعید جان... * سلام. ◇ آقا پاتون بهتره؟! نفس عمیقی کشیدم. + هوووووووف.... داوود حق داشت وقتی حال پاشو ازش می پرسیدین، شاکی بشه ها... بابا، این پای من خوبه. داوود زیر خندید و سعید گفت: ببخشید دیگه... نگرانتونیم... + نگران نباشین. خوبه خوبم... من میرم اتاقم. داوود، تو هم بگرد ببین این رسول کجا رفته. خواست درباره ی اون چند نفری که الکساندر باهاشون ملاقات کرده بود، بهم توضیح بده. * چشم. + چشمت بی بلا ◇ آقا می خواین کمکتون کنم؟ + نه، ممنون. آروم آروم از پله ها بالا رفتم... ◇ پس رسول اومده... * آره. کارش داری؟! ◇ کی این‌طور... یه کار خیلی مهم باهاش دارم... * فکر کنم رفت نمازخونه. بزار برم صداش کنم... ◇ نه نه نه نه نه... * چرا خب؟! مگه نمیگی کارش کاری؟ ◇ تو زحمت نکش... خودم میرم پیشش... رفتم سمت نمازخونه... چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز... یهو یه صدایی اومد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ وارد نماز خونه شدم. کسی جز من و رسول اونجا نبود. سرش تو گوشیش بود. رفتم بالا سرش... + به به... استتتتتتتتاااااااد رسول... سرشو بالا آورد... گوشی از دستش افتاد... معلوم بود خییییلی ترسیده... آخ خداااا... چقققدر قیافش خنده دار شده بود... آقا محمد اومد سایت. اصلا به فکر خودش و سلامتیش نیست... رنگش خیلی پریده بود... نفسش بالا نمیومد... دستشو گرفتم و نشست رو صندلی. براش آب آوردم. داوود هم رسید. چند دقیقه بعد، سعید هم اومد؛ اما قبل از اینکه منو ببینه، رفتم نمازخونه. با گوشیم مشغول شدم. یهو صدای سعیدو شنیدم... - به به... استتتتتتتتاااااااد رسول... یا خداااا... این از کجا فهمید من اینجام؟! حتما کار این داوودِ دهن لق بوده... البته خب تقصیر اونم نیست... اون که نمی دونست من چه بلایی سر سعید آوردم و اگه منو ببینه، زندم نمی زاره... کاش پیش آقا محمد و داوود می موندم... اونجوری حداقل واسه چند دقیقه، جام امن بود و نمی تونست جلو آقا محمد کاری کنه... آروم بلند شدم... همه تنم می لرزید... خدایا، خودمو به خودت می سپارم... از جاش بلند شد... همه تنش می لرزید... - س.... سلام.... س.... سعید.... ج..... جان.... + مثلا اومدی قایم شی که پیدات نکنم؟ - ن....‌ نه.... چ..... چه ربطی.... داره؟! عصبی نگاش کردم... + حالا دیگه اینجا، تنهای تنها ایم... آقا محمدم نیست... عقب عقب رفت... + کی بود دیروز یه پارچ آب یخ رو من خالی کرد؟! - اِ..... اِشتباه کردم.... + کی بود که درو روم قفل کرد؟! - غ...... غلط کردم.... انقدر رفت عقب، که چسبید به دیوار... چشماشو بست و... - آقا محمد.... به دادم برس.... یا خدا.... صدای رسول بود... سریع از اتاق بیرون اومدم... نمی تونستم بدواَم... پام بد جوری درد می کرد... اما رسول مهم تر بود.... احتمالا صدا از نمازخونه بوده... لنگان لنگان رفتم سمت نمازخونه... داوود و دو تا دیگه از بچه ها هم کنار در نمازخونه وایساده بودن... رفتم تو.... چشماشو بست و بلند گفت: آقا محمد.... به دادم برس.... خاااااااک... ۲۷ سالشه و در آستانه ۲۸ سالگیه، بعد می خوای دعواش کنی آقا محمدو صدا می کنه. مونده بودم چی بهش بگم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ محکم زدم پس گردنش. - آخخخخخخخخخ... دلم خنک شد... البته کافی نبود... * اینجا چه خبره؟! با صدای آقا محمد، سر جام میخکوب شدم... برگشتم عقب... با عصبانیت نگامون می کرد... یا خودِ خدا.... خدا بهمون رحم کنه... رسول چسبیده بود به دیوار. سعید هم رو به روش بود. محکم زد پس کله رسول. رسول آخ بلندی گفت... وای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟! + اینجا چه خبره؟! سعید برگشت سمتم. ترس و نگرانی، تو چهره ی هر دوشون موج می زد. سعید گفت: آ.... آقا داشتیم شوخی می کردیم... + شوخی؟ اینجا؟ پس چرا رسول منو صدا زد؟! رسول نگاهی به سعید کرد و بعد رو به من گفت: آ.... آقا شوخی بودا... اما یه دفعه جدی شد... خیلی از دستشون عصبانی بودم. + همین الان بیاین اتاق من... سعید گفت: آخه آ...... داد زدم: گفتم همین الان بیاین اتاق من... بقیه هم به کاراشون برسن... همه گفتن: چشم... رفتم اتاقم و منتظر شدم... این درد لعنتی هم که ول کن نبود... صدای در اتاق اومد. + بیاین تو... هر دو وارد شدن. سرشون پائین بود. + خب... می شنوم... سعید گفت: آقا گفتیم که شوخی بود، ببخشید... رسول هم گفت: معذرت می خوایم... صدام بالا رفت... + همین؟! این مسخره بازیا یعنی چی؟! سایتو گذاشتین رو سرتون... مگه اینجا جای این کاراست؟! معلوم بود ترسیدن... رسول گفت: آ... آقا تقصیر من بود... من... من دیروز یه کاری کردم... بعد... سعید.... خواست.... ت..... تلافی کنه.. سعید گفت: نه آقا... من مقصر بودم... + مگه من پرسیدم مقصر کیه؟! من اصلا دنبال مقصر نیستم... شما ها از سن و سالتون خجالت نمی کشین؟! واقعا که... اگه یه بار دیگه از این کارا بکنین، جفتِتون اخراجین... شیر فهم شد؟! رسول: ب...... بله... سعید: بله، چشم... + سعید، تو تا فردا صبح می مونی سایت... چند تا پرونده رو که خودم میگم، برسی می کنی... بدون استراحت... رسول توعم تا فردا صبح می مونی، کارای فرشید و داوود رو هم انجام میدی... تا فردا، استراحت تعطیل... روشنه؟! هر دو گفتن: چشم... + از همین الان تنبیهتون شروع میشه..‌. برین به کاراتون برسین... هر دو از اتاق، بیرون رفتن... انقدر حرص خورده بودم، که سرم داشت منفجر می شد... صدای در اومد. رسول و سعید بودن. + بیاین تو... سعید: آقا.... میگم.... جسارتا..... باید..... پانسمان پاتونو عوض کنین.... وگرنه... خدایی نکرده.... عفونت می کنه.... اگه بخواین، من..... من خودم عوضش می کنم... + بلدی؟! سعید: بله آقا... من مثلا خواهرم پرستاره... خودمم یه مدت تو حلال احمر، دوره ی کمک های اولیه دیدم. + خوبه... آفرین... رسول: م..... منم.... کمکش می کنم.... سعید رو به رسول گفت: رسول جان؟ رسول: جانم؟ سعید: بی زحمت برو اتاق بهداری رو آماده کن... رسول: باشه... رسول رفت. سعید کمکم کرد و رفتیم اتاق بهداری. بهداری که نبود. اما اگه خدایی نکرده بچه ها حالشون بد می شد یا تو عملیات خیلی جزئی زخمی می شدن، تو این اتاق بهشون رسیدگی می شد. رو تخت دراز کشیدم. رسول و سعید. مشغول عوض کردن پانسمان شدن. وقتی پامو دیدم، حالم خراب شد... چقدر بد زخمی شده بود... سعید گفت: آقا پاتون بد جوری زخمی شده... اصلا نسبت به دیروز تغییری نکرده... می خوایین بریم بیمارستان؟ + سعید جان، هنوز ۲۴ ساعت از تصادف من نگذشته... خب طبیعیه که تغییری نکرده... اگه تا فردا بهتر نشد، میرم بیمارستان. خیلی درد داشت... مخصوصا وقتی زد عفونیش کردن... بدجوری می سوخت... دیگه نتونستم تحمل کنم... + آخخخ....‌ سعید: آقا تحمل کنین، الان تموم میشه... بالاخره تموم شد... نفس عمیقی کشیدم. چقدر درد داشت.. خواستم بشینم که رسول مانع شد. - آقا یکم استراحت کنین. ای خدا... چرا آخه؟! همش استراحت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ ۵ دقیقه گذشت. داشتم دیوونه می شدم. خواستم بشینم که بازم رسول مانع شد... - آقا چرا شما نمی تونین یه جا بند شین؟ + بله؟! همچین میگه انگار خودش یه جا بند میشه... هول شد... - اممم.. یعنی.. چیزه.. منظورم اینه که.. چرا یه ذره به خودتون استراحت نمیدین؟ + ۵ دقیقه ست الکی منو اینجا نگه داشتین. بابا بزارین برم به کارام برسم. سعید کمکم کرد و از تخت پائین اومدم و رفتم اتاقم. رسول و سعید اومدن دنبالم. اومدن تو اتاق. رسول گفت: آقا...‌ میشه..... یه خواهشی ازتون بکنم؟! + بگو... - میشه... میشه... از تنبیه من و سعید بگذرین؟! + به هیچ وجه.. نگاهی بِهَم کردن. پوکر فیس نگام کردن و با هم گفتن: ممنون.. + خواهش می کنم. سعید رفت. رسول هم خواست بره که صداش زدم. + رسول... - جانم آقا؟ + قبل اینکه بری به کارات و البته به تنبیهت برسی، بیا توضیح بده ببینم اون چند نفری که الکساندر باهاشون ملاقات کرده، کی بودن. - چشم آقا. اومد کنارم. به سیستم من اشاره کرد و گفت: اجازه هست؟ سرمو به علامت آره تکون دادم. مشغول شد و تقریبا ۵ دقیقه بعد، گفت: آقا اینا همونایی هستن که با الکساندر ملاقات کردن. + اطلاعاتشونو بگو. اطلاعات همشونو به نوبت گفت. + خب پس، با این حساب، همه اینا به هم ربط دارن و با هم در ارتباطن! - بله. + نقشه ی هوشمندانه ایه. مدیرای چند تا از کارخونه های مهم و بزرگ رو دور هم جمع کرده تا در اعضای پول، درباره فعالیت ها و کارای که می کنن، ازشون اطلاعات بگیره. - بله، درسته. دقیقا هدفش همینه. نفس عمیقی کشیدم. + خیل خب... دستت درد نکنه. برو به کارات برس. - کارام و تنبیهم دیگه؟! خندیدم. + بله همین که شما میگی.. - با اجازه... رسول رفت... سرم داشت سوت می کشید... الکساندر واقعا کار کشتست... تو کارش ماهره.... اما کور خونده... ما از اون زرنگ‌تریم... آقامحمد خیییلی عصبانی بود. هردومونو تنبیه کرد... از اتاقش بیرون‌ اومدیم. یاد زخم پاش افتادم... وای... اگه پانسمانش عوض نشه، عفونت می کنه... خودشم که اصلا به فکر نیست... وایسادم. رسول هم وایساد. - همینو می خواستی؟! + رسول هیچی نگو.. به اندازه ی کافی اعصابم خورد هست. تو دیگه رو اعصابم راه نرو. درضمن، مثل اینکه یادت رفته اول تو شروع کردیا... - خیل خب بابا... حالا چرا انقدر بهم ریخته ای؟! + بیا بریم اتاق محمد. - خودت برو. به من چه... + رسول با زبون خوش میای یا ببرمت؟! - بریم... رفتیم اتاق محمد. رسول رفت تا اتاق بهداری رو آماده کنه. منم به محمد کمک کردم و رفتیم بهداری. رو تخت دراز کشید. بمیرم الهی... چقدر زخمش عمیق بود‌... ای خدا.... حتما خیلی درد کشیده، اما مثل همیشه، به روی خودش نیاورده. پانسمانشو عوض کردم. معلوم بود خیلی درد داره. ۵ دقیقه بعد، خواست بره اتاقش که رسول مانع شد و همچنین ضایع شد... آخرشم کار خودشو کرد و رفت اتاقش. من و رسول هم دنبالش رفتیم. رسول ازش خواست تنبیهمون نکنه. اما قبول نکرد... البته خب.... به نظرم حق داشت... ما هم خیلی تند رفتیم... رفتم پائین تا به کارام برسم. گوشیم زنگ خورد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم "سارا‌جان♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم. + سلام علیکم، ساراخانم.. - علیک سلام... آقا سعید... چطوری؟! + خوبم، شکر.. - دستت چطوره؟! + خوبه.. - درد که نمی کنه؟! + نه، اصلا. + خب...‌ خودت چطوری؟! - عااااااالیم! + چیزی شده؟! - چطور؟! + گفتی عالیم، گفتم شاید اتفاقی افتاده که انقدر خوشحالی... - اتفاق که افتاده. + خب چی شده؟! - نه دیگه.... نشد... اول مژده گونی بده.... + حالا تو بگو... اگه منم مثل تو انقدر خوشحال شدم، مژده گونی هم بهت میدم. - مطمئن باش اگه بشنوی، ۱۰ برابر من خوشحال میشی. - پس اول مژده گونی... + آخه خواهر من، من الان از پشت تلفن چه جوری به تو مژده گونی بدم؟! - نه..... راست میگی.... اشکال نداره... میگم...‌ فقط آرامش خودتو حفظ کن. یه وقت از خوشحالی غش نکنی آبروت جلو همکارات بره... + هار هار هار... بی مزه... - اصلا نمیگم.... خداحافظ... + عه، لوس.. قطع نکن حالا.... ببخشید.... - امروز نرگس بهم زنگ زد... مثل برق از جام پریدم. + جدی میگی؟! - مگه من با شما شوخی دارم؟! + خب..... چی گفتن؟ + گفت با پدر و مادرش صحبت کرده... - خب.... + اونا هم بهش گفتنننن.... - وایییی سارا... جون به لبم کردی... بگو دیگه.... + گفتن واسه آشنایی بیشتر، بریم خواستگاری.... - ایییییییوللللل... همه بچه ها با تعجب نگام می کردن. اصلا حواسم نبود... خیلی بلند گفتم... آبروم رفت... - چرا داد می زنی؟! رفتم نمازخونه تا راحت تر صحبت کنم. + ...... - الو..... رو خطی؟! + چ..... چه جوری قبول کردن...؟! - هنوز که قبول نکردن. گفتن بریم که بیشتر باهامون آشنا بشن. اما خیالت راحت. اصلا غصه نخور داداشی. مطمئنم که قبول می کنن. انگار یه نفر صداش زد. بعد از چند ثانیه گفت: داداشی، من باید برم. کاری نداری؟ + نه فدات شم. مرسی که گفتی. یاعلی.. - علی‌یارت... نفس عمیقی کشیدم. خدا رو شکر کردم. همه چی داشت جفت و جور می شد. برگشتم پائین. بچه ها هنوزم با تعجب نگام می کردن. احساس کرد یه نفر زد رو شونم. برگشتم عقب.... سر جام میخکوب شدم.... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آقا محمد بود...😱 یا خدا...‌ بیچاره شدم... خدا بهم رحم کنه... آب دهنمو به سختی قورت دادم... + س...... سلام آقا محمد...😅😰 - علیک سلاااااام... آقا سعید... احوال شما؟!😁 + خوبم....😅 چ.... چیزی شده؟!🤔😥 - شما قرار بود پرونده هایی که بهت دادم رو برسی کنی... درسته؟!🤔🤨 + ب...... بله.... یعنی.... خواستم برسی کنماااا.... ولی... خواهرم زنگ زد.... دیگه گفتم جوابشو ندم، ناراحت میشه... الان برسی می کنم...😅😕 - رسول کم بود، تو هم اضافه شدی...😒 + ببخشید آقا... منظورتون چیه؟!🤔 - منظورم همون ایولیه که گفتی...😏😒 + آها.... ببخشید... ذوق زده شدم... نتونستم خودمو کنترل کنم...😅 - بله دیگه.... کمال همنشین در تو اثر کرده....😒 - ۴ تا پرونده بهت دادم. تا فردا صبح همشونو برسی می کنی. می خوام صبح که اومدم، همش رو میزم باشه.😉 روشنه؟! + بله، چشم. خیالتون راحت.😊 آقا محمد رفت اتاقش. هووووووف. بخیر گذشت.😓 مشغول برسی پرونده ها شدم. خیلی پیچیده بودن. خیلی. شانس آوردم آقا محمد رسید. وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد. ای خدا. خودم کم گرفتارم. حالا باید کارای فرشید و داوودم انجام بدم. داوود و فرشید و امیر کنار هم وایساده بودن و منو نگاه می کردن. معلوم بود به زور جلو خودشونو گرفتن که نخندن. سعید داشت با تلفن حرف می زد و حواسش به ما نبود. بالاخره تحمل نکردن و زدن زیر خنده. + هار هار هار.😐 ببندین نیشتونو.😑 خندشون بیشتر شد. خودکاری که دستم بودو پرت کردم سمتشون که باعث شد ساکت بشن و دل منم خنک شه.😁😂 برگشتم اتاقم. با عطیه تماس گرفتم. بعد از دو بوق، صداش تو گوشم پیچید... - الو... + سلااااام.😃 بانوی زیبای من.😇 چطوری؟ - سلام.😃 خوبم. تو خوبی؟!😊 + شما خوب باشی، منم خوبم.😊 عسل بابا چطوره؟🤔 - اونم خوبه.☺️ + خونه ای؟!🧐 - آره، تازه رسیدم.😊 چطور؟!🤔 + همین جوری.😊 عزیز خوبه؟🤔 - آره. خوبه.😉 + میگم.... از خانم اسماعیلی درباره اون جلسه ی محرمانه پرسیدی؟!🤔 - بله، پرسیدم.🙂 + خب.... چی گفتن؟!🧐 - مثل اینکه اون خانم و آقا از طرف یه خبرگذاری مهم اومدن. یه سری اطلاعات مهم و یه جورایی محرمانه می خواستن. + آها... اون وقت اطلاعاتی که می خواستنو بدست آوردن؟!🧐 - نمی دونم. خانم اسماعیلی ۱۰ دقیقه آخر جلسه، از اتاق معاون بیرون اومد. فکر کنم یه حرفایی داشتن که نمی خواستن خانم اسماعیلی بفهمه. اما به احتمال زیاد، چیزی که می خواستنو بدست آوردن. آخه وقتی رفتن، خیلی خوشحال و راضی بودن. + آها... تو رو دیدن؟!🤔 - نمی دونم. شاید. + باشه... ممنون.😊 - خواهش می کنم.🙃 + مزاحمت نشم.😅 - مزاحم چیه؟ شما مراحمی.😉🙃 + کاری نداری؟!😊 - نه. یا علی.✋🏻 + علی یارت.✋🏻 وای...😣 خدایا...😫 مغزم داره منفجر میشه...😓 اینا تو هر سوراخی که بگی، سرک می کشن...😕 آخه وطن فروشی به چه قیمتی؟! پول...؟! امکانات...؟! واقعا که...😒 سرم خیلی درد می کرد. چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز... ۲ روز بعد امروز روز خواستگاری بود. حس عجیبی داشتم. استرس. خوشحالی. ترس. یه حسی که همه ی اینا رو با هم داشت. سهیل و همسرش و رُزا دخترشون هم اومده بودن. سهیل برادر من و سارا بود. ۳ سال از من کوچیکتر بود. اما زودتر از من ازدواج کرد. تو نیروی انتظامی کار می کرد و خونشون شهرستان بود. یاد دو روز پیش افتادم.😆 تلافی کار رسولو سرش درآوردم.😁😂 تازه تنبیهمون تموم شده بود. از سایت برگشتیم خونه ما. خییلی خسته بودم. رسول از منم خسته تر و داغون تر بود. رفت تو اتاق من و تا سرشو گذاشت رو بالش، خوابش برد. منم از فرصت استفاده کردم.😌😋 یه لیوان آب سرد روش خالی کردم. مثل برق از جاش پرید. وای که چقدر قیافش خنده دار شده بود.🤣 چون می دونست تلافی کاری که باهام کرده رو سرش درآوردم و زورشم بهم نمی رسه، کاری نکرد. فقط یه ذره داد زد.😂 اما ساعت گوشیمو دست کاری کرد که باعث شد خواب بمونم و دیر برسم سایت...🤕 البته خودشم خواب مونده بود و ۵ دقیقه بعد من رسید.🤣 آقا محمد کلی دعوامون کرد و با وساطت آقای عبدی تنبیهمون نکرد.☹️😓 البته خب حق داشت عصبانی بشه. تو این چند روز، خیییلی حرصش داده بودیم.😅 با صدای سارا، از فکر و خیال بیرون اومدم. - آقا دوماد، نمی خواین تشریف بیارین؟!😒 دیر میشه ها. مامان و بابای نرگس همین جوریش حساس هستن. تو دیگه حساس ترشون نکن. + اومدم.😄 تو آینه نگاهی به خودم انداختم. چقدر لباس دامادی بهم میومد.😌😍😝😅 مامان کلی قربون صدقم رفت و بابا بغلم کرد. .................