eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ وارد نماز خونه شدم. کسی جز من و رسول اونجا نبود. سرش تو گوشیش بود. رفتم بالا سرش... + به به... استتتتتتتتاااااااد رسول... سرشو بالا آورد... گوشی از دستش افتاد... معلوم بود خییییلی ترسیده... آخ خداااا... چقققدر قیافش خنده دار شده بود... آقا محمد اومد سایت. اصلا به فکر خودش و سلامتیش نیست... رنگش خیلی پریده بود... نفسش بالا نمیومد... دستشو گرفتم و نشست رو صندلی. براش آب آوردم. داوود هم رسید. چند دقیقه بعد، سعید هم اومد؛ اما قبل از اینکه منو ببینه، رفتم نمازخونه. با گوشیم مشغول شدم. یهو صدای سعیدو شنیدم... - به به... استتتتتتتتاااااااد رسول... یا خداااا... این از کجا فهمید من اینجام؟! حتما کار این داوودِ دهن لق بوده... البته خب تقصیر اونم نیست... اون که نمی دونست من چه بلایی سر سعید آوردم و اگه منو ببینه، زندم نمی زاره... کاش پیش آقا محمد و داوود می موندم... اونجوری حداقل واسه چند دقیقه، جام امن بود و نمی تونست جلو آقا محمد کاری کنه... آروم بلند شدم... همه تنم می لرزید... خدایا، خودمو به خودت می سپارم... از جاش بلند شد... همه تنش می لرزید... - س.... سلام.... س.... سعید.... ج..... جان.... + مثلا اومدی قایم شی که پیدات نکنم؟ - ن....‌ نه.... چ..... چه ربطی.... داره؟! عصبی نگاش کردم... + حالا دیگه اینجا، تنهای تنها ایم... آقا محمدم نیست... عقب عقب رفت... + کی بود دیروز یه پارچ آب یخ رو من خالی کرد؟! - اِ..... اِشتباه کردم.... + کی بود که درو روم قفل کرد؟! - غ...... غلط کردم.... انقدر رفت عقب، که چسبید به دیوار... چشماشو بست و... - آقا محمد.... به دادم برس.... یا خدا.... صدای رسول بود... سریع از اتاق بیرون اومدم... نمی تونستم بدواَم... پام بد جوری درد می کرد... اما رسول مهم تر بود.... احتمالا صدا از نمازخونه بوده... لنگان لنگان رفتم سمت نمازخونه... داوود و دو تا دیگه از بچه ها هم کنار در نمازخونه وایساده بودن... رفتم تو.... چشماشو بست و بلند گفت: آقا محمد.... به دادم برس.... خاااااااک... ۲۷ سالشه و در آستانه ۲۸ سالگیه، بعد می خوای دعواش کنی آقا محمدو صدا می کنه. مونده بودم چی بهش بگم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ محکم زدم پس گردنش. - آخخخخخخخخخ... دلم خنک شد... البته کافی نبود... * اینجا چه خبره؟! با صدای آقا محمد، سر جام میخکوب شدم... برگشتم عقب... با عصبانیت نگامون می کرد... یا خودِ خدا.... خدا بهمون رحم کنه... رسول چسبیده بود به دیوار. سعید هم رو به روش بود. محکم زد پس کله رسول. رسول آخ بلندی گفت... وای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟! + اینجا چه خبره؟! سعید برگشت سمتم. ترس و نگرانی، تو چهره ی هر دوشون موج می زد. سعید گفت: آ.... آقا داشتیم شوخی می کردیم... + شوخی؟ اینجا؟ پس چرا رسول منو صدا زد؟! رسول نگاهی به سعید کرد و بعد رو به من گفت: آ.... آقا شوخی بودا... اما یه دفعه جدی شد... خیلی از دستشون عصبانی بودم. + همین الان بیاین اتاق من... سعید گفت: آخه آ...... داد زدم: گفتم همین الان بیاین اتاق من... بقیه هم به کاراشون برسن... همه گفتن: چشم... رفتم اتاقم و منتظر شدم... این درد لعنتی هم که ول کن نبود... صدای در اتاق اومد. + بیاین تو... هر دو وارد شدن. سرشون پائین بود. + خب... می شنوم... سعید گفت: آقا گفتیم که شوخی بود، ببخشید... رسول هم گفت: معذرت می خوایم... صدام بالا رفت... + همین؟! این مسخره بازیا یعنی چی؟! سایتو گذاشتین رو سرتون... مگه اینجا جای این کاراست؟! معلوم بود ترسیدن... رسول گفت: آ... آقا تقصیر من بود... من... من دیروز یه کاری کردم... بعد... سعید.... خواست.... ت..... تلافی کنه.. سعید گفت: نه آقا... من مقصر بودم... + مگه من پرسیدم مقصر کیه؟! من اصلا دنبال مقصر نیستم... شما ها از سن و سالتون خجالت نمی کشین؟! واقعا که... اگه یه بار دیگه از این کارا بکنین، جفتِتون اخراجین... شیر فهم شد؟! رسول: ب...... بله... سعید: بله، چشم... + سعید، تو تا فردا صبح می مونی سایت... چند تا پرونده رو که خودم میگم، برسی می کنی... بدون استراحت... رسول توعم تا فردا صبح می مونی، کارای فرشید و داوود رو هم انجام میدی... تا فردا، استراحت تعطیل... روشنه؟! هر دو گفتن: چشم... + از همین الان تنبیهتون شروع میشه..‌. برین به کاراتون برسین... هر دو از اتاق، بیرون رفتن... انقدر حرص خورده بودم، که سرم داشت منفجر می شد... صدای در اومد. رسول و سعید بودن. + بیاین تو... سعید: آقا.... میگم.... جسارتا..... باید..... پانسمان پاتونو عوض کنین.... وگرنه... خدایی نکرده.... عفونت می کنه.... اگه بخواین، من..... من خودم عوضش می کنم... + بلدی؟! سعید: بله آقا... من مثلا خواهرم پرستاره... خودمم یه مدت تو حلال احمر، دوره ی کمک های اولیه دیدم. + خوبه... آفرین... رسول: م..... منم.... کمکش می کنم.... سعید رو به رسول گفت: رسول جان؟ رسول: جانم؟ سعید: بی زحمت برو اتاق بهداری رو آماده کن... رسول: باشه... رسول رفت. سعید کمکم کرد و رفتیم اتاق بهداری. بهداری که نبود. اما اگه خدایی نکرده بچه ها حالشون بد می شد یا تو عملیات خیلی جزئی زخمی می شدن، تو این اتاق بهشون رسیدگی می شد. رو تخت دراز کشیدم. رسول و سعید. مشغول عوض کردن پانسمان شدن. وقتی پامو دیدم، حالم خراب شد... چقدر بد زخمی شده بود... سعید گفت: آقا پاتون بد جوری زخمی شده... اصلا نسبت به دیروز تغییری نکرده... می خوایین بریم بیمارستان؟ + سعید جان، هنوز ۲۴ ساعت از تصادف من نگذشته... خب طبیعیه که تغییری نکرده... اگه تا فردا بهتر نشد، میرم بیمارستان. خیلی درد داشت... مخصوصا وقتی زد عفونیش کردن... بدجوری می سوخت... دیگه نتونستم تحمل کنم... + آخخخ....‌ سعید: آقا تحمل کنین، الان تموم میشه... بالاخره تموم شد... نفس عمیقی کشیدم. چقدر درد داشت.. خواستم بشینم که رسول مانع شد. - آقا یکم استراحت کنین. ای خدا... چرا آخه؟! همش استراحت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ ۵ دقیقه گذشت. داشتم دیوونه می شدم. خواستم بشینم که بازم رسول مانع شد... - آقا چرا شما نمی تونین یه جا بند شین؟ + بله؟! همچین میگه انگار خودش یه جا بند میشه... هول شد... - اممم.. یعنی.. چیزه.. منظورم اینه که.. چرا یه ذره به خودتون استراحت نمیدین؟ + ۵ دقیقه ست الکی منو اینجا نگه داشتین. بابا بزارین برم به کارام برسم. سعید کمکم کرد و از تخت پائین اومدم و رفتم اتاقم. رسول و سعید اومدن دنبالم. اومدن تو اتاق. رسول گفت: آقا...‌ میشه..... یه خواهشی ازتون بکنم؟! + بگو... - میشه... میشه... از تنبیه من و سعید بگذرین؟! + به هیچ وجه.. نگاهی بِهَم کردن. پوکر فیس نگام کردن و با هم گفتن: ممنون.. + خواهش می کنم. سعید رفت. رسول هم خواست بره که صداش زدم. + رسول... - جانم آقا؟ + قبل اینکه بری به کارات و البته به تنبیهت برسی، بیا توضیح بده ببینم اون چند نفری که الکساندر باهاشون ملاقات کرده، کی بودن. - چشم آقا. اومد کنارم. به سیستم من اشاره کرد و گفت: اجازه هست؟ سرمو به علامت آره تکون دادم. مشغول شد و تقریبا ۵ دقیقه بعد، گفت: آقا اینا همونایی هستن که با الکساندر ملاقات کردن. + اطلاعاتشونو بگو. اطلاعات همشونو به نوبت گفت. + خب پس، با این حساب، همه اینا به هم ربط دارن و با هم در ارتباطن! - بله. + نقشه ی هوشمندانه ایه. مدیرای چند تا از کارخونه های مهم و بزرگ رو دور هم جمع کرده تا در اعضای پول، درباره فعالیت ها و کارای که می کنن، ازشون اطلاعات بگیره. - بله، درسته. دقیقا هدفش همینه. نفس عمیقی کشیدم. + خیل خب... دستت درد نکنه. برو به کارات برس. - کارام و تنبیهم دیگه؟! خندیدم. + بله همین که شما میگی.. - با اجازه... رسول رفت... سرم داشت سوت می کشید... الکساندر واقعا کار کشتست... تو کارش ماهره.... اما کور خونده... ما از اون زرنگ‌تریم... آقامحمد خیییلی عصبانی بود. هردومونو تنبیه کرد... از اتاقش بیرون‌ اومدیم. یاد زخم پاش افتادم... وای... اگه پانسمانش عوض نشه، عفونت می کنه... خودشم که اصلا به فکر نیست... وایسادم. رسول هم وایساد. - همینو می خواستی؟! + رسول هیچی نگو.. به اندازه ی کافی اعصابم خورد هست. تو دیگه رو اعصابم راه نرو. درضمن، مثل اینکه یادت رفته اول تو شروع کردیا... - خیل خب بابا... حالا چرا انقدر بهم ریخته ای؟! + بیا بریم اتاق محمد. - خودت برو. به من چه... + رسول با زبون خوش میای یا ببرمت؟! - بریم... رفتیم اتاق محمد. رسول رفت تا اتاق بهداری رو آماده کنه. منم به محمد کمک کردم و رفتیم بهداری. رو تخت دراز کشید. بمیرم الهی... چقدر زخمش عمیق بود‌... ای خدا.... حتما خیلی درد کشیده، اما مثل همیشه، به روی خودش نیاورده. پانسمانشو عوض کردم. معلوم بود خیلی درد داره. ۵ دقیقه بعد، خواست بره اتاقش که رسول مانع شد و همچنین ضایع شد... آخرشم کار خودشو کرد و رفت اتاقش. من و رسول هم دنبالش رفتیم. رسول ازش خواست تنبیهمون نکنه. اما قبول نکرد... البته خب.... به نظرم حق داشت... ما هم خیلی تند رفتیم... رفتم پائین تا به کارام برسم. گوشیم زنگ خورد... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم "سارا‌جان♥️" لبخندی زدم و تماس رو وصل کردم. + سلام علیکم، ساراخانم.. - علیک سلام... آقا سعید... چطوری؟! + خوبم، شکر.. - دستت چطوره؟! + خوبه.. - درد که نمی کنه؟! + نه، اصلا. + خب...‌ خودت چطوری؟! - عااااااالیم! + چیزی شده؟! - چطور؟! + گفتی عالیم، گفتم شاید اتفاقی افتاده که انقدر خوشحالی... - اتفاق که افتاده. + خب چی شده؟! - نه دیگه.... نشد... اول مژده گونی بده.... + حالا تو بگو... اگه منم مثل تو انقدر خوشحال شدم، مژده گونی هم بهت میدم. - مطمئن باش اگه بشنوی، ۱۰ برابر من خوشحال میشی. - پس اول مژده گونی... + آخه خواهر من، من الان از پشت تلفن چه جوری به تو مژده گونی بدم؟! - نه..... راست میگی.... اشکال نداره... میگم...‌ فقط آرامش خودتو حفظ کن. یه وقت از خوشحالی غش نکنی آبروت جلو همکارات بره... + هار هار هار... بی مزه... - اصلا نمیگم.... خداحافظ... + عه، لوس.. قطع نکن حالا.... ببخشید.... - امروز نرگس بهم زنگ زد... مثل برق از جام پریدم. + جدی میگی؟! - مگه من با شما شوخی دارم؟! + خب..... چی گفتن؟ + گفت با پدر و مادرش صحبت کرده... - خب.... + اونا هم بهش گفتنننن.... - وایییی سارا... جون به لبم کردی... بگو دیگه.... + گفتن واسه آشنایی بیشتر، بریم خواستگاری.... - ایییییییوللللل... همه بچه ها با تعجب نگام می کردن. اصلا حواسم نبود... خیلی بلند گفتم... آبروم رفت... - چرا داد می زنی؟! رفتم نمازخونه تا راحت تر صحبت کنم. + ...... - الو..... رو خطی؟! + چ..... چه جوری قبول کردن...؟! - هنوز که قبول نکردن. گفتن بریم که بیشتر باهامون آشنا بشن. اما خیالت راحت. اصلا غصه نخور داداشی. مطمئنم که قبول می کنن. انگار یه نفر صداش زد. بعد از چند ثانیه گفت: داداشی، من باید برم. کاری نداری؟ + نه فدات شم. مرسی که گفتی. یاعلی.. - علی‌یارت... نفس عمیقی کشیدم. خدا رو شکر کردم. همه چی داشت جفت و جور می شد. برگشتم پائین. بچه ها هنوزم با تعجب نگام می کردن. احساس کرد یه نفر زد رو شونم. برگشتم عقب.... سر جام میخکوب شدم.... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ آقا محمد بود...😱 یا خدا...‌ بیچاره شدم... خدا بهم رحم کنه... آب دهنمو به سختی قورت دادم... + س...... سلام آقا محمد...😅😰 - علیک سلاااااام... آقا سعید... احوال شما؟!😁 + خوبم....😅 چ.... چیزی شده؟!🤔😥 - شما قرار بود پرونده هایی که بهت دادم رو برسی کنی... درسته؟!🤔🤨 + ب...... بله.... یعنی.... خواستم برسی کنماااا.... ولی... خواهرم زنگ زد.... دیگه گفتم جوابشو ندم، ناراحت میشه... الان برسی می کنم...😅😕 - رسول کم بود، تو هم اضافه شدی...😒 + ببخشید آقا... منظورتون چیه؟!🤔 - منظورم همون ایولیه که گفتی...😏😒 + آها.... ببخشید... ذوق زده شدم... نتونستم خودمو کنترل کنم...😅 - بله دیگه.... کمال همنشین در تو اثر کرده....😒 - ۴ تا پرونده بهت دادم. تا فردا صبح همشونو برسی می کنی. می خوام صبح که اومدم، همش رو میزم باشه.😉 روشنه؟! + بله، چشم. خیالتون راحت.😊 آقا محمد رفت اتاقش. هووووووف. بخیر گذشت.😓 مشغول برسی پرونده ها شدم. خیلی پیچیده بودن. خیلی. شانس آوردم آقا محمد رسید. وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد. ای خدا. خودم کم گرفتارم. حالا باید کارای فرشید و داوودم انجام بدم. داوود و فرشید و امیر کنار هم وایساده بودن و منو نگاه می کردن. معلوم بود به زور جلو خودشونو گرفتن که نخندن. سعید داشت با تلفن حرف می زد و حواسش به ما نبود. بالاخره تحمل نکردن و زدن زیر خنده. + هار هار هار.😐 ببندین نیشتونو.😑 خندشون بیشتر شد. خودکاری که دستم بودو پرت کردم سمتشون که باعث شد ساکت بشن و دل منم خنک شه.😁😂 برگشتم اتاقم. با عطیه تماس گرفتم. بعد از دو بوق، صداش تو گوشم پیچید... - الو... + سلااااام.😃 بانوی زیبای من.😇 چطوری؟ - سلام.😃 خوبم. تو خوبی؟!😊 + شما خوب باشی، منم خوبم.😊 عسل بابا چطوره؟🤔 - اونم خوبه.☺️ + خونه ای؟!🧐 - آره، تازه رسیدم.😊 چطور؟!🤔 + همین جوری.😊 عزیز خوبه؟🤔 - آره. خوبه.😉 + میگم.... از خانم اسماعیلی درباره اون جلسه ی محرمانه پرسیدی؟!🤔 - بله، پرسیدم.🙂 + خب.... چی گفتن؟!🧐 - مثل اینکه اون خانم و آقا از طرف یه خبرگذاری مهم اومدن. یه سری اطلاعات مهم و یه جورایی محرمانه می خواستن. + آها... اون وقت اطلاعاتی که می خواستنو بدست آوردن؟!🧐 - نمی دونم. خانم اسماعیلی ۱۰ دقیقه آخر جلسه، از اتاق معاون بیرون اومد. فکر کنم یه حرفایی داشتن که نمی خواستن خانم اسماعیلی بفهمه. اما به احتمال زیاد، چیزی که می خواستنو بدست آوردن. آخه وقتی رفتن، خیلی خوشحال و راضی بودن. + آها... تو رو دیدن؟!🤔 - نمی دونم. شاید. + باشه... ممنون.😊 - خواهش می کنم.🙃 + مزاحمت نشم.😅 - مزاحم چیه؟ شما مراحمی.😉🙃 + کاری نداری؟!😊 - نه. یا علی.✋🏻 + علی یارت.✋🏻 وای...😣 خدایا...😫 مغزم داره منفجر میشه...😓 اینا تو هر سوراخی که بگی، سرک می کشن...😕 آخه وطن فروشی به چه قیمتی؟! پول...؟! امکانات...؟! واقعا که...😒 سرم خیلی درد می کرد. چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز... ۲ روز بعد امروز روز خواستگاری بود. حس عجیبی داشتم. استرس. خوشحالی. ترس. یه حسی که همه ی اینا رو با هم داشت. سهیل و همسرش و رُزا دخترشون هم اومده بودن. سهیل برادر من و سارا بود. ۳ سال از من کوچیکتر بود. اما زودتر از من ازدواج کرد. تو نیروی انتظامی کار می کرد و خونشون شهرستان بود. یاد دو روز پیش افتادم.😆 تلافی کار رسولو سرش درآوردم.😁😂 تازه تنبیهمون تموم شده بود. از سایت برگشتیم خونه ما. خییلی خسته بودم. رسول از منم خسته تر و داغون تر بود. رفت تو اتاق من و تا سرشو گذاشت رو بالش، خوابش برد. منم از فرصت استفاده کردم.😌😋 یه لیوان آب سرد روش خالی کردم. مثل برق از جاش پرید. وای که چقدر قیافش خنده دار شده بود.🤣 چون می دونست تلافی کاری که باهام کرده رو سرش درآوردم و زورشم بهم نمی رسه، کاری نکرد. فقط یه ذره داد زد.😂 اما ساعت گوشیمو دست کاری کرد که باعث شد خواب بمونم و دیر برسم سایت...🤕 البته خودشم خواب مونده بود و ۵ دقیقه بعد من رسید.🤣 آقا محمد کلی دعوامون کرد و با وساطت آقای عبدی تنبیهمون نکرد.☹️😓 البته خب حق داشت عصبانی بشه. تو این چند روز، خیییلی حرصش داده بودیم.😅 با صدای سارا، از فکر و خیال بیرون اومدم. - آقا دوماد، نمی خواین تشریف بیارین؟!😒 دیر میشه ها. مامان و بابای نرگس همین جوریش حساس هستن. تو دیگه حساس ترشون نکن. + اومدم.😄 تو آینه نگاهی به خودم انداختم. چقدر لباس دامادی بهم میومد.😌😍😝😅 مامان کلی قربون صدقم رفت و بابا بغلم کرد. .................
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرکت کردیم... ۲۰ دقیقه بعد، رسیدیم... زنگ درو زدم. صدای مردونه ای تو کوچه پیچید. - بله؟ + سلام جناب... شهریاری هستم...🙂 - سلام. بفرمائین تو. بسم الله گفتم و رفتیم داخل... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ مادر و پدر نرگس خانم اومدن استقبالمون. ۲ دقیقه ای به سکوت گذشت... مامان گفت: عروس خوشگل ما کجاست؟! حاج خانم (مادر نرگس) با لبخند گفتن: الان صداش می زنم... نرگس جان، دخترم...! بیا مادر. چند ثانیه بعد، نرگس خانم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومدن... سر به زیر سلامی دادن و جوابشونو دادیم. به همه چای تعارف کردن تا رسیدن به من. لبخندی زدم. یه فنجون چای برداشتم و آروم گفتم: ممنونم. هنوز سرشون پائین بود. لبخند کم رنگی زدن و آروم گفتن: خواهش می کنم. عاشق همین حجب و حیاشون شده بودم. پدر نرگس خانم، اخماشون تو هم بود و این بیشتر نگرانم می کرد. انگار راضی نبودن. بعد از چند دقیقه صحبت، مامان گفت: اگه اجازه بدین، این دوتا جوون برن سنگاشونو با هم وا بکنن. حاج خانم (مادر نرگس) گفتن: خواهش می کنم. بعد رو کردن به نرگس خانم و گفتن: نرگس جان، آقا سعید رو راهنمایی کن. برین تو اتاقت، حرفاتونو با هم بزنین. نرگس: چشم. نرگس خانم بلند شدن و منم پشت سرشون رفتم. در اتاقشونو باز کردن و گفتن: بفرمائین. + اول شما برین. - نه، اول شما. + خواهش می کنم. خانم ها مقدم‌ترن! رفتن تو اتاق و منم پشت سرشون رفتم. یه نگاه کلی به اتاق انداختم. دیوارای اتاق زرد بودن. یه پنجره رو به حیاط داشت با یه پرده ی سفید که توپ توپ های زرد داشت. یه میز کرمی و یه صندلی چرخ دار، گوشه ی اتاق بود و یه تخت خواب هم رو به روش بود. اتاق قشنگی بود. نرگس خانم رو تخت نشستن و منم رو صندلی رو به روشون نشستم. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. + میگم.... اتاقتون خیلی قشنگه..‌. - ممنون. لطف دارین. + خودتون چیدین؟! - بله. + واقعا خوش سلیقه این. - ممنونم. - می تونم یه سوال بپرسم؟! + حتما... بفرمائین. - شما..... شما... چرا.... اومدین.... خواستگاری من؟! + خب...... چون.... بهتون.... ع..... علاقه دارم... - می دونم.... یعنی..... منظورم اینه که.... به چیه من علاقمند شدین؟! ‌کدوم خصوصیتم؟! + حجب و حیاتون، مهربونیتون، طرز برخوردتون با نامحرم و... همه چیتون. از نظر من، شما... همه چی تمومین. - لطف دارین. + حقیقته... + میگم.... شما...... می دونین شغل من چیه؟! - تقریبا. یعنی.... سارا یه چیزایی بهم گفته... از سختیای شغلتون... + خب.... اجازه بدین منم یه سری چیزا رو بگم. - خواهش می کنم... بفرمائین. همه چیزایی که باید رو بهشون گفتم. از سختیای شغلم... از اینکه ممکنه چند روز هم دیگه رو نبینیم. با دقت به حرفام گوش می دادن. وقتی حرفام، تموم شد گفتم: حالا.... شما..... حاضرین با من.... یعنی..... با..... یه مامور امنیتی........ ازدواج کنین...؟! - خب..... شما درست میگین. شغلتون سختیا و خطرات خودشو داره... اما خب.... من... افتخار می کنم که همسرم تو این شغله و از کشور و مردمش دفاع می کنه. علاقه دو طرف به همم، خیلی مهمه. من... حاضرم همه ی این.... سختیا رو.... تحمل می کنم... نفس عمیقی کشیدم. لبخندی زدم و گفتم: ممنونم. خیلی ازتون ممنونم... من... من خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که قراره با ‌کسی مثل شما ازدواج کنم که انقدر با درک و شعور و فهمیده این.. - ممنون. یه کم دیگه با هم حرف زدیم. از اعتقادی و رفتاری و خلاصه از همه لحاظ، خیییلی بهم شباهت داشتیم... از اتاق بیرون اومدیم. همه برگشتن طرفمون. سارا با لبخند گفت: نرگس جان، دهنمونو شیرین کنیم؟! نرگس خانم خواست چیزی بگه که یهو... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ که یهو بابای نرگس خانم گفتن: صبر کنین. همه ی نگاه ها برگشت طرف ایشون. از جاشون بلند شدن و گفتن: من مخالفم.😤 انگار یه سطل آب داغ ریختن روم... بابا هم بلند شد و گفت: چرا آقای قاسمی؟!🧐 پدر نرگس: چون ما رسم نداریم دختر به غریبه بدیم.😒 بابا: ببخشید، اما اگه مخالف بودین، چرا گفتین بیایم خواستگاری؟🧐 پدر نرگس: چون نمی خواستم دل همسرم و دخترمو بشکنم. اما حالا که فکر می کنم، نمی تونم با این قضیه کنار بیام.😪 مادر نرگس: احمد آقا.... ما با هم صحبت کردیم...😕 پدر نرگس: آره، اما من پشیمون شدم...😤 نرگس: اما بابا...😟 پدر نرگس: 🤫 بابا: پس ما رفع زحمت می کنیم...🙁😔 با اجازه...😕 پدر نرگس: به سلامت...😒 همه بلند شدن. باورم نمی شد. به همین راحتی، همه چی خراب شد...😞 به نرگس خانم، نگاه کردم... معلوم بود خیلی ناراحته و حالش دست کمی از من نداره... با بغض گفت: ببخشید...😞 بعد هم رفت تو اتاقش. از خونشون بیرون اومدیم. مادر نرگس خانم تا دم در بدرقمون کردن و کلی عذر خواهی کردن. مادر نرگس: تو رو خدا ببخشید...😔 شرمندتون شدم...😞 مامان گفت: دشمنتون شرمنده.🙃 مادر نرگس: من از دل نرگس خبر دارم.😉 می دونم راضیه.😄 خودم با احمد آقا صحبت می کنم.🙂 مامان: ممنون.😊 مادر نرگس: خواهش می کنم.🤗 بازم ببخشید...😕 خداحافظی کردیم... حالم اصلا خوب نبود...😞 دلم می خواست تنها باشم... سارا اومد کنارم. - داداشی، غصه نخوری ها قربونت برم.😊 مادر نرگس، خیلی زن خوب و مهربونیه. حتما همه تلاششو می کنه. پدرشم آدم منطقییه. مطمئنم راضی میشه.😉🙂 + سارا...🙃 - جانِ دلم؟!🙃☺️ + سوئیچ ماشینتونو میدی؟!🙃🙂 - سوئیچ دستِ رسوله.😊 جایی می خوای بری؟!🤔 جوابشو ندادم. رفتم سمت رسول. + رسول بی زحمت سوئیچ ماشینو بده.🙃 - کجا میری؟!🤔 + می خوام برم یه دوری بزنم...😕 - منم باهات میام.😉 صلاح نیست با این حالت تنها بری...😕 + رسول جان، می خوام تنها باشم...🙃 بفهم اینو... لطفا درکم کن... - آخه...😕 پریدم وسط حرفش و گفتم: نترس... بلایی سر خودم نمیارم...😉🙃 سوئیچو داد بهم. + ممنون.🙂 - خواهش می کنم. فقط.... مراقب خودت باش...😉😇 لبخندی زدم. نشستم پشت فرمون. ماشینو روشن کردم. پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم. ماشین از جاش کنده شد... الکی تو خیابونا می چرخیدم... حالم خیلی بد بود... از همه بریده بودم... از این شهر....🙁 از این آدما........😔 حتی شاید از خودم....😞 چرا من انقدر ضعیف بودم...؟! سرعتم خیلی زیاد بود. به خودم اومدم. صورتم خیس اشک بود. دستی به صورتم کشیدم. یاد حرف آقا محمد افتادم... - واسه رسیدن به خواستت، باید بجنگی... پس بجنگ و پا پس نکش...☝️🏻 راست می گفت... هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشم و با یه نه، انقدر بهم بریزم... امیدوار شدم...💪🏻😃 از فکر و خیال بیرون اومدم... اما.... وای....... آقای قاسمی، پدر نرگس خانم، خواستگاری رو بهم زد... خیلی دلم واسه سعید سوخت...😞 الهی بمیرم براش...😔 خییلی بهم ریخت...😢 از خونشون بیرون اومدیم. سارا رفت کنار سعید تا آرومش کنه. یکم باهاش حرف زد. سعید اومد سمتم و خواست سوئیچ ماشینو بهش بدم. سارا بهم اشاره کرد که "نده"... اما خب.... نتونستم بهش ندم... گفت نیاز داره تنها باشه... یه التماس خاصی تو چشماش بود... سوار ماشین شد. چنان گاز داد، ‌که در عرض چند ثانیه اَزمون دور شد. سارا اومد سمتم و با دلخوری گفت: مگه نگفتم سوئیچو نده بهش؟!😞 + نتونستم ندم... خب اونم آدمه... به تنهایی نیاز داره...😕 - می ترسم.... خدایی نکرده... یه بلایی سر خودش بیاره....😔 + نگران نباش... سعید عاقله... به خاطر یه نه، همچین کاری نمی کنه...😊 رفتیم خونه... ..................... ۲ ساعت گذشت... اما خبری از سعید نشد... همه نگرانش بودیم...😞 ............................... ساعت ۱۱ شب بود... گوشی سعید خاموش بود... خدایا..... نکنه............. نه... حتما تو ترافیک مونده... عذاب وجدان داشتم... کاش سوئیچ ماشینو بهش نمی دادم... کاش جلوشو می گرفتم و نمی زاشتم بره... کاش... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ گوشیم زنگ خورد. رسول بود. جواب دادم. + سلام استاد.😃 چطوری؟!🤔😁 - سلام آقا محمد...😞 ممنون. شما خوبین؟!🤔😔 + منم خوبم.😊 چیزی شده؟!🧐 - چطور...؟!😕 + آخه...... صدات یه جوریه...🙁 - راستش.... خواستگاری بهم خورد...😔 + ای بابا....😢 چرا آخه؟!☹️ - پدر نرگس خانم مخالفت کردن.😒🙁 - آقا میگم.... سعید اومده سایت؟!🧐 + نه.....🙃 - واییی...😣😓 + چی شده رسول؟!😢 - آ......‌ آقا وقتی خواستگاری بهم خورد، سعید خیییلی حالش بد شد...😞 سوئیچ ماشینو ازم گرفت و رفت...😕😔 + کجا رفت؟!😕 - نمی دونم...🙁 گوشیشم خاموشه...😔 ترس و نگرانی، همه وجودمو گرفت... از رو صندلی بلند شدم... حال خودمم دست کمی از رسول نداشت... اما سعی کردم آرومش کنم...😓 + نگران نباش...😕 ان شاءالله که چیزی نیست...😔 - ان شاءالله. کاری ندارین؟!😕 + نه، فقط اگه خبری شد، بهم زنگ بزن.🙂 - باشه...🙃 یا علی...✋🏻 + علی یارت...✋🏻 خیلی نگران بودم... فکرم مشغول بود... تو اتاق قدم می زدم... یادم افتاد به عطیه قول داده بودم برم خونه... اما با این حالی که من داشتم، اگه می رفتم خونه، عزیز و عطیه رو هم نگران می کردم.😔 گوشیمو از روی میز برداشتم و به عطیه پیام دادم. + سلام عطیه جان. من امشب نمی تونم بیام خونه. واقعا معذرت می خوام.😓 فردا حتما میام. قول میدم. شبت بخیر.😊 همین که پیام ارسال شد، گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. + بله؟! وای.... یه پسر جوون داشت از خیابون رد می شد...😨 سرعتم خیلی زیاد بود...😣😓 حتی اگه ترمزم می کردم، می زدم بهش.... پیچدم سمت راست و پامو تا آخر رو ترمز فشار دادم. چشمامو بستم. صدای وحشتناکی اومد. آروم چشمامو باز کردم. سرمو بالا آوردم... گردنم خیلی درد می کرد. سرم گیج می رفت... پیشونیم زخمی شده بود و خونریزی داشت... جلوبندی ماشین، نابود شده بود... شانس آوردم کمربندمو بسته بودم... وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد... چند نفر دور ماشین جمع شده بودن... یکیشون در ماشینو باز کرد. - آقا..... آقا خوبی...؟!😥 + خو...... خوبم...🤕 - پیشونیتون بد جوری زخمی شده...😱 باید برین بیمارستان...😓 کمکم کرد و از ماشین پیاده شدم. ماشینو بردن پارکینگ. سوار ماشین همون آقا شدم و رفت سمت بیمارستان... .................... رسدیم بیمارستان. همون بیمارستانی بود که سارا و نرگس خانم توش پرستار بودن. ............................. دکتر مشغول بخیه زدن زخم پیشونیم بود... خیییلی درد داشت...😖 بعد از بخیه، زدعفونی و بعدم پانسمان کرد... بالأخره تموم شد. - پسرم، خدا خیلی بهت رحم کرده. اگه کمربند نبسته بودی، معلوم نبود چه بلایی سرت میومد.😕 برام سرم وصل کرد. به ساعت روی دیوار نگاه کردم... یا خدا...😱 ساعت ۱۲ شب بود... حتما خیلی نگرانم شدن...😞😓 از شانسم گوشیم خاموش شده بود و روشنم نمی شد... خواست بره که گفتم: ببخشید... برگشت سمتم. - بله؟🧐 + به خاطر تصادف، گوشیم خراب شده. روشن نمیشه. میشه گوشیتونو بدین که به خانوادم خبر بدم؟🙃 - باشه.😊 گوشیشو از جیبش درآورد و گرفت سمتم. ازش گرفتم. + ممنونم.😊 - خواهش می کنم.😇 از اتاق بیرون رفت. بعد از شماره خودم، تنها شماره ای که حفظ بودم، شماره آقا محمد بود. شمارشو گرفتم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم. بعد از ۳ بوق، صداش تو گوشم پیچید... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ + بله؟! - سلام آقا محمد...🤕 باورم نمی شد... سعید بود...😃😍 خدایا شکرت...🤲🏻 + سعید.... سعید خودتی؟!😧 - آره... سعیدم...😅 + واییی... پسر تو معلومه کجایی؟!🤨 نمیگی همین جوری ول می کنی میری، دل ما هزار راه میره...؟!😕 - ببخشید، نیاز داشتم تنها باشم...🙁 + حالا چرا صدات گرفته؟!🤔 - چیزی نیست...😅😥 + آره جونِ خودت...😏 تو گفتی و منم باور کردم...😒 من تو رو بزرگت کردم...🙃 می شناسمت...😉 وقتی میگی چیزی نیست، قطع به یقین یه چیزی شده...😐😶 - قول میدین..... اگه بگم،.... نگران نشین....؟!🙂 + یا خدا....😱 سعید چی شده؟!😟 بگو دیگه... جون به لبم کردی...😣 - من....... من.... یه تصادف.... کوچولو کردم...😉🙃 + یا ابوالفضل...‌😱 - آقا نگران نباشین...😅 خوبِ خوبم... فقط یه ذره پیشونیم زخمی شده...🤕 + کدوم بیمارستانی؟!🙁 - بیمارستان................ + من تا ۵ دقیقه دیگه اونجام...😉 - ممنون...🙂 یا علی...✋🏻 + علی یارت...✋🏻 کاپشنمو پوشیدم... پله ها رو دو تا یکی پائین رفتم... رفتم کنار میز داوود. + داوود سوئیچ ماشینتو بده....🙂 - آقا با این وضع پاتون، کجا می خوایین برین؟!🧐 + عجله دارم...😐 سوئیچو میدی یا تاکسی بگیرم...؟!😕 - خب هر جا میرین، خودم می رسونمتون...😊 + پس تاکسی می گیرم...😉😐 خواستم برم که سوئیچو داد بهم. سریع رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم. به رسول هم خبر دادم. به قدری تند رفتم، که بعد از ۵ دقیقه رسیدم بیمارستان... درد پام، دوباره شروع شد...😓 ماشینو پارک کردم و رفتم پذیرش. + سلام خانم. - سلام. بفرمائید. + تقریبا ۱ ساعت پیش، یه آقایی تصادف کردن. گفتن آوردنشون این بیمارستان. - اسمشون؟!🤔 + سعید شهریاری... به دفتری که رو به روش بود نگاهی انداخت و گفت: بردنشون اورژانس. انتهای سالن. اتاق ۱۳. + ممنون. منتظر جوابش نشدم و رفتم همون جایی که پرستار گفت. در اتاقو باز کردم. دنیا رو سرم خراب شد...😞 دلم کباب شد...😔 آخ خدا😭 رنگش شده بود عین گچ دیوار..‌. سرش باندپیچی شده بود... رفتم تو اتاق و کنار تختش نشستم. چشماشو باز کرد. با دیدنم، لبخندی زد. - سلام آقا محمد...☺️ خواست بشینه که مانع شدم. + علیک سلاااام...🙂 آقا سعید...😊 بهتری؟!🤔 - شکر، خوبم...😊 + آخه حواست کجاست آقای عاشق...؟!😄 سرشو پائین انداخت. + تو ‌که انقدر ضعیف نبودی که با یه "نه" انقدر بهم بریزی...😕 - دست خودم نبود...😔 + قوی باش سعید...💪🏻 بازم میگم...☝️🏻 واسه رسیدن به خواستت، بجنگ و پا پس نکش...😉☝️🏻🙂 - چشم.😊 راستی، غیر از شما، کسی می دونه من تصادف کردم؟!🤔 + آره. به رسول گفتم.😊 خیلی نگرانت بودن. - ببخشید آقا... شما رو هم به زحمت انداختم...😓 + این چه حرفیه سعید؟! تو رفیقمی، برادرمی. وظیفم بود.😉😊 یهو پام تیر کشید... + آخخخخ...😓 بد جوری درد گرفت... - چی شد آقا؟😱 + خو..... خوبم.... یه لحظه..... پام..... تیر کشید...😕 - آقا... نکنه.... شما.... با این وضع پاتون.... رانندگی کردین؟😨 + سعید جان... چیزیم نیست... خوبم...🙂 - پس خودتون اومدین... چرا آخه؟!😞 آقا تو رو خدا یه ذره به فکر خودتون باشین...😕 نمی دونستم چی بگم. سرمو پائین انداختم. دکتر اومد تا سعید رو معاینه کنه. بعد از معاینه گفتم: حالش چطوره؟!🤔 دکتر گفت: اصلا نگران نباشین. ایشون از من و شما هم سالم تره...😐😄 هر سه خندیدیم. سعید گفت: آقای دکتر، اگه میشه یه نگاهی به پای برادر من بندازین.🙂 چند روز پیش تصادف کرده، پاش آسیب دیده.😕 + نه نه...‌ من خوبم...😉 چیزیم نیست....😅 دقیقا بعد از گفتن این جمله، دوباره پام تیر کشید. بدتر از قبل + آخخخخ😓 دکتر گفت: معلومه خوبین😐😅 سعید هم گفت: اگه به ایشون باشه، که همیشه خوبه.😐 + من واسه شما دارم آقا سعید.😁😐 خندید. دکتر گفت: بیاین بریم اتاق بغلی. یه نگاهی به پاتون بندازم. به ناچار قبول کردم. درو باز کردم. رسولو دیدم که کنار اتاق وایساده بود. از چهرش معلوم بود خیلی نگرانه. دکتر رفت اتاق کناری. - سلام آقا محمد.😥 + سلام رسول جان.😊 - آقا سعید کجاست؟!🧐😓 + نگران نباش.‌ الحمدالله حالش خوبه.😊 بخیر گذشت. فقط یه ذره پیشونیش زخمی شده. - واییی... خدا رو شکر... نمی دونین چی کشیدم تا رسیدم اینجا...😓 + بیا بریم ببینش...😅 - آقا محمد... من حرفای دکتر رو شنیدم... پس لطفا بفرمائین همین اتاقی که دکتر رفتن...😊 پوکر فیس نگاش کردم. + 😐 معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده. + برو اتاق سعید. منم میرم پیش دکتر.🙃 - اول شما برین، من خیالم راحت شه... بعد میرم پیش سعید.😁 + وقت دنیا رو می گیری رسول...😐 - 😂 در زدم و با "بفرمائید" دکتر، وارد اتاق شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" ساعت ۱۲ شب بود. داشتم از نگرانی دیوونه می شدم... حال بقیه هم دست کمی از من نداشت... گوشیم زنگ خورد. آقا محمد بود. جواب دادم. گفت سعید تصادف کرده... دنیا رو سرم خراب شد...😞 به بقیه هم گفتم. من با موتور رفتم و قرار شد بقیه هم بیان. رسیدم بیمارستان. رفتم پذیرش و رفتم اتاق سعید. کنار در وایسادم. صداشون میومد. یه چیزایی دستگیرم شد...😁 سعید به دکتر می گفت آقا محمدو معاینه کنه و آقا محمدم مخالف بود. یهو در اتاق باز شد. آقا محمدو راضی کردم که بره اتاق کناری تا دکتر معاینش کنه. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد، وارد اتاق سعید شدم... رسول اومد تو اتاق و بغلم کرد... بعد از سلام و احوال پرسی نشست رو صندلی کنار تختم... - چیکار کردی با خودت...؟!😕 + با خودم کار خاصی نکردم...😅 اما ماشینتون داغون شد...😔 - فدای سرت...😘 + 😊😅 + آقا محمد رفت پیش دکتر؟🤔 - آره... نمی خواست بره... دم در مچشو گرفتم...😌😉😁😂 + چه جوری؟؟؟😳😃 - حرفاتونو شنیدم...😁 + بی ادب...😐 باز فال گوش وایسادی...؟!😠😒 - با ادب...😒 فال گوش چیه؟!😶 صداتون بلند بود... منم گوشام تیز... شنیدم...😁😌 + دیگه توجیح نکن...😐 فقط در عجبم چطور آقا محمد دعوات نکرده...!😏😂 سرشو خاروند و با حالت متعجبی گفت: نمی دونم...🤷🏻‍♂ راستش واسه خودمم عجیبه که نه دعوام کرد...🤔 نه ضایعم کرد...🧐😂 + حتما حواسش نبوده...🤣 - 🤣 + راستی همه فهمیدن من بیمارستانم...؟!🤨 - آره... خودم بهشون گفتم... آخه خیلی نگرانت بودن...🙃 گوشیش زنگ خورد. از جیبش درآورد و گفت: ساراست. من میرم تو محوطه بیمارستان دنبالشون.😉 + باشه.🙂 از اتاق بیرون رفت. چند ثانیه بعد، در باز شد و... - بفرمائید دراز بکشید.😊 دراز کشیدم و دکتر اومد بالا سرم. پانسمان پامو باز کرد... خیییلی می سوخت...😓 - نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ...😶 چرا بهش رسیدگی نکردین؟؟؟😕 ۱۵ تا بخیه خورده. ۱۲ تاش باز شده... چطور متوجه نشدین؟؟؟ چه طور دردشو تحمل کردین؟؟؟🙁 با چشم های گرد شده به دکتر نگاه کردم. باورم نمی شد...😟😳 - شانس آوردین عفونت نکرده...😕 باید دوباره بخیه بشه...😶 وای خدا...😓 دوباره شروع شد...😣 پرستار رو صدا زد و مشغول شدن... سوزشش بیشتر شد...😓 چشمامو بستم. از درد لبمو گاز گرفتم... نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم. - تموم شد...🙃 آروم نشستم. + ممنون.😊 - خواهش می کنم.🙂 بیشتر از زخمتون مراقبت کنین.😉 از اتاق بیرون اومدم. رفتم پیش سعید. + آقا سعید ما چطوره؟😄 - خوبم آقا.😅 همون لحظه در اتاق باز شد و خانواده ی سعید داخل شدن. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" در باز شد و در کمال ناباوری نرگس خانم اومد تو.🤯 اونم مثل من تعجب کرده بود... - س...... سلام...😟 + سلام...🤯 - شما..... شما اینجا چیکار می کنین؟🤔 هعییییی...😨 سرتون چی شده؟؟؟😱 + چیزی نیست... تصادف کردم...😓 - ای وای...😢🙁 اَ..... الان بهترین؟😕 + بله.... شما.... امشب شیفتین؟!🧐 - بله...🙃 تازه اومدم...🙂 دکتر گفت برای بیمار اتاق ۱۳ تقویتی تزریق کنم... نمی دونستم شمایید...😶 - آقا سعید.... من.... من واقعا شرمندم...😓 + این چه حرفیه؟😕 دشمنتون شرمنده.🙃 چرا باید شرمنده باشین؟!🤔 - به خاطر امروز...😞 من با پدر و مادرم صحبت کردم...🙂 مادرم راضی شده بودن و با پدرم هم صحبت کردیم... ایشون هم راضی شدن... اما... اما نمی دونم یهو چی شد...😕 که پشیمون شدن...😓 + اشکالی نداره...🙂 - 🤨🙄😳 + نه...😅 یعنی...😕 منظورم اینه که...😓 من واسه رسیدن به شما، هر کاری می کنم...🙃🙂 چون... چون...😥 داشتم از خجالت آب می شدم...😓 سرمو پائین انداختم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: چون.... دوستون دارم...😓🙂 سرشو پائین انداخت و لبخند کم رنگی زد... یه چیزی به سِرُمَم تزریق کرد و گفت: اگه چیزی نیاز داشتین، خبرم کنین...🙂 با اجازه.🙃 از اتاق بیرون رفت... نفس عمیقی کشیدم... چند ثانیه بعد، آقا محمد اومد تو اتاق و چند دقیقه بعدش هم بابا اینا اومدن... ....................... همه اومده بودن. فقط زن داداش و رزا پائین بودن. چون این وقت شب، نمی زاشتن بچه بیاد. زن داداش مونده پیش رزا. سهیل رو فرستادم تا بره پیششون. مامان با نگرانی گفت: دورت بگردم... چیکار کردی با خودت؟!😢😕 + خدا نکنه...😅 خوبم مامان جان. نگران نباش...😉😄 سارا گفت: مامان انقدر لوسش نکن...😒 مامان هم برگشت سمت سارا و گفت: کی بود تا الان گریه می کرد و داداشم داداشم می کرد؟😏😒😐 سارا لبشو گاز گرفت و با چشماش به آقا محمد اشاره کرد. آقا محمد سرشو انداخته بود پائین. معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده...😶😂 بابا گفت: درد که نداری بابا؟!🤔🙂 + نه بابا جان...😅🙂 خوبِ خوبم...😊 رسول با خنده گفت: ولی حیف شدااا...😕 شانس آوردی...😉 اگه کمربند نبسته بودی، با سر می رفتی تو دیوار...😁 از دستت راحت می شدیم...😁🤣 همه پوکر فیس نگاش کردیم... قششششنننگگگگ ضایع شد و گفت: ببخشید...😶 شوخی کردم...😕 آقا محمد گفت: با اجازتون من برم...😊 مامان گفت: زحمت کشیدی پسرم...☺️ آقا محمد با لبخند جواب داد: چه زحمتی حاج خانم؟!🙂 سعید مثلِ برادرِ نداشتمه...🙃 خیلی برام عزیزه...😊 واییی خدااا...🤣 اون لحظه قیافه رسول دیدنی بود...🤣 معلوم بود داره از حسودی منفجر میشه...😂 آقا محمد فهمید و نگاهی به رسول کرد و گفت: درست عینِ رسول...😊😄 همه نگاها برگشت سمتِ رسول. این دفعه قیافش دیدنی تر از قبل شده بود...🤣 زن و شوهر امشب خووووب ضایع شدن...😂 همه خندیدیم. خودِ رسول هم خندش گرفته بود. به رسول گفتم آقا محمدو برسونه. با اون وضع پاش، صلاح نبود خودش بره و رانندگی کنه...😕 آقا محمد به زور قبول کرد و هر دو رفتن. دکتر که البته استاد سارا هم بود، یه سری عکس و آزمایش برام نوشت و بعد از انجامشون گفت: خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارن. فقط باید استراحت کنن. الان هم مرخصن...😊 سارا گفت: استاد خیالتون راحت باشه.😊 ایشون تو این کار مهارت خاصی دارن و اسسسستادن...😒😄 همه خندیدیم. چشم غره ای به سارا رفتم. رفتیم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh