eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ که یهو بابای نرگس خانم گفتن: صبر کنین. همه ی نگاه ها برگشت طرف ایشون. از جاشون بلند شدن و گفتن: من مخالفم.😤 انگار یه سطل آب داغ ریختن روم... بابا هم بلند شد و گفت: چرا آقای قاسمی؟!🧐 پدر نرگس: چون ما رسم نداریم دختر به غریبه بدیم.😒 بابا: ببخشید، اما اگه مخالف بودین، چرا گفتین بیایم خواستگاری؟🧐 پدر نرگس: چون نمی خواستم دل همسرم و دخترمو بشکنم. اما حالا که فکر می کنم، نمی تونم با این قضیه کنار بیام.😪 مادر نرگس: احمد آقا.... ما با هم صحبت کردیم...😕 پدر نرگس: آره، اما من پشیمون شدم...😤 نرگس: اما بابا...😟 پدر نرگس: 🤫 بابا: پس ما رفع زحمت می کنیم...🙁😔 با اجازه...😕 پدر نرگس: به سلامت...😒 همه بلند شدن. باورم نمی شد. به همین راحتی، همه چی خراب شد...😞 به نرگس خانم، نگاه کردم... معلوم بود خیلی ناراحته و حالش دست کمی از من نداره... با بغض گفت: ببخشید...😞 بعد هم رفت تو اتاقش. از خونشون بیرون اومدیم. مادر نرگس خانم تا دم در بدرقمون کردن و کلی عذر خواهی کردن. مادر نرگس: تو رو خدا ببخشید...😔 شرمندتون شدم...😞 مامان گفت: دشمنتون شرمنده.🙃 مادر نرگس: من از دل نرگس خبر دارم.😉 می دونم راضیه.😄 خودم با احمد آقا صحبت می کنم.🙂 مامان: ممنون.😊 مادر نرگس: خواهش می کنم.🤗 بازم ببخشید...😕 خداحافظی کردیم... حالم اصلا خوب نبود...😞 دلم می خواست تنها باشم... سارا اومد کنارم. - داداشی، غصه نخوری ها قربونت برم.😊 مادر نرگس، خیلی زن خوب و مهربونیه. حتما همه تلاششو می کنه. پدرشم آدم منطقییه. مطمئنم راضی میشه.😉🙂 + سارا...🙃 - جانِ دلم؟!🙃☺️ + سوئیچ ماشینتونو میدی؟!🙃🙂 - سوئیچ دستِ رسوله.😊 جایی می خوای بری؟!🤔 جوابشو ندادم. رفتم سمت رسول. + رسول بی زحمت سوئیچ ماشینو بده.🙃 - کجا میری؟!🤔 + می خوام برم یه دوری بزنم...😕 - منم باهات میام.😉 صلاح نیست با این حالت تنها بری...😕 + رسول جان، می خوام تنها باشم...🙃 بفهم اینو... لطفا درکم کن... - آخه...😕 پریدم وسط حرفش و گفتم: نترس... بلایی سر خودم نمیارم...😉🙃 سوئیچو داد بهم. + ممنون.🙂 - خواهش می کنم. فقط.... مراقب خودت باش...😉😇 لبخندی زدم. نشستم پشت فرمون. ماشینو روشن کردم. پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم. ماشین از جاش کنده شد... الکی تو خیابونا می چرخیدم... حالم خیلی بد بود... از همه بریده بودم... از این شهر....🙁 از این آدما........😔 حتی شاید از خودم....😞 چرا من انقدر ضعیف بودم...؟! سرعتم خیلی زیاد بود. به خودم اومدم. صورتم خیس اشک بود. دستی به صورتم کشیدم. یاد حرف آقا محمد افتادم... - واسه رسیدن به خواستت، باید بجنگی... پس بجنگ و پا پس نکش...☝️🏻 راست می گفت... هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشم و با یه نه، انقدر بهم بریزم... امیدوار شدم...💪🏻😃 از فکر و خیال بیرون اومدم... اما.... وای....... آقای قاسمی، پدر نرگس خانم، خواستگاری رو بهم زد... خیلی دلم واسه سعید سوخت...😞 الهی بمیرم براش...😔 خییلی بهم ریخت...😢 از خونشون بیرون اومدیم. سارا رفت کنار سعید تا آرومش کنه. یکم باهاش حرف زد. سعید اومد سمتم و خواست سوئیچ ماشینو بهش بدم. سارا بهم اشاره کرد که "نده"... اما خب.... نتونستم بهش ندم... گفت نیاز داره تنها باشه... یه التماس خاصی تو چشماش بود... سوار ماشین شد. چنان گاز داد، ‌که در عرض چند ثانیه اَزمون دور شد. سارا اومد سمتم و با دلخوری گفت: مگه نگفتم سوئیچو نده بهش؟!😞 + نتونستم ندم... خب اونم آدمه... به تنهایی نیاز داره...😕 - می ترسم.... خدایی نکرده... یه بلایی سر خودش بیاره....😔 + نگران نباش... سعید عاقله... به خاطر یه نه، همچین کاری نمی کنه...😊 رفتیم خونه... ..................... ۲ ساعت گذشت... اما خبری از سعید نشد... همه نگرانش بودیم...😞 ............................... ساعت ۱۱ شب بود... گوشی سعید خاموش بود... خدایا..... نکنه............. نه... حتما تو ترافیک مونده... عذاب وجدان داشتم... کاش سوئیچ ماشینو بهش نمی دادم... کاش جلوشو می گرفتم و نمی زاشتم بره... کاش... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ گوشیم زنگ خورد. رسول بود. جواب دادم. + سلام استاد.😃 چطوری؟!🤔😁 - سلام آقا محمد...😞 ممنون. شما خوبین؟!🤔😔 + منم خوبم.😊 چیزی شده؟!🧐 - چطور...؟!😕 + آخه...... صدات یه جوریه...🙁 - راستش.... خواستگاری بهم خورد...😔 + ای بابا....😢 چرا آخه؟!☹️ - پدر نرگس خانم مخالفت کردن.😒🙁 - آقا میگم.... سعید اومده سایت؟!🧐 + نه.....🙃 - واییی...😣😓 + چی شده رسول؟!😢 - آ......‌ آقا وقتی خواستگاری بهم خورد، سعید خیییلی حالش بد شد...😞 سوئیچ ماشینو ازم گرفت و رفت...😕😔 + کجا رفت؟!😕 - نمی دونم...🙁 گوشیشم خاموشه...😔 ترس و نگرانی، همه وجودمو گرفت... از رو صندلی بلند شدم... حال خودمم دست کمی از رسول نداشت... اما سعی کردم آرومش کنم...😓 + نگران نباش...😕 ان شاءالله که چیزی نیست...😔 - ان شاءالله. کاری ندارین؟!😕 + نه، فقط اگه خبری شد، بهم زنگ بزن.🙂 - باشه...🙃 یا علی...✋🏻 + علی یارت...✋🏻 خیلی نگران بودم... فکرم مشغول بود... تو اتاق قدم می زدم... یادم افتاد به عطیه قول داده بودم برم خونه... اما با این حالی که من داشتم، اگه می رفتم خونه، عزیز و عطیه رو هم نگران می کردم.😔 گوشیمو از روی میز برداشتم و به عطیه پیام دادم. + سلام عطیه جان. من امشب نمی تونم بیام خونه. واقعا معذرت می خوام.😓 فردا حتما میام. قول میدم. شبت بخیر.😊 همین که پیام ارسال شد، گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. + بله؟! وای.... یه پسر جوون داشت از خیابون رد می شد...😨 سرعتم خیلی زیاد بود...😣😓 حتی اگه ترمزم می کردم، می زدم بهش.... پیچدم سمت راست و پامو تا آخر رو ترمز فشار دادم. چشمامو بستم. صدای وحشتناکی اومد. آروم چشمامو باز کردم. سرمو بالا آوردم... گردنم خیلی درد می کرد. سرم گیج می رفت... پیشونیم زخمی شده بود و خونریزی داشت... جلوبندی ماشین، نابود شده بود... شانس آوردم کمربندمو بسته بودم... وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد... چند نفر دور ماشین جمع شده بودن... یکیشون در ماشینو باز کرد. - آقا..... آقا خوبی...؟!😥 + خو...... خوبم...🤕 - پیشونیتون بد جوری زخمی شده...😱 باید برین بیمارستان...😓 کمکم کرد و از ماشین پیاده شدم. ماشینو بردن پارکینگ. سوار ماشین همون آقا شدم و رفت سمت بیمارستان... .................... رسدیم بیمارستان. همون بیمارستانی بود که سارا و نرگس خانم توش پرستار بودن. ............................. دکتر مشغول بخیه زدن زخم پیشونیم بود... خیییلی درد داشت...😖 بعد از بخیه، زدعفونی و بعدم پانسمان کرد... بالأخره تموم شد. - پسرم، خدا خیلی بهت رحم کرده. اگه کمربند نبسته بودی، معلوم نبود چه بلایی سرت میومد.😕 برام سرم وصل کرد. به ساعت روی دیوار نگاه کردم... یا خدا...😱 ساعت ۱۲ شب بود... حتما خیلی نگرانم شدن...😞😓 از شانسم گوشیم خاموش شده بود و روشنم نمی شد... خواست بره که گفتم: ببخشید... برگشت سمتم. - بله؟🧐 + به خاطر تصادف، گوشیم خراب شده. روشن نمیشه. میشه گوشیتونو بدین که به خانوادم خبر بدم؟🙃 - باشه.😊 گوشیشو از جیبش درآورد و گرفت سمتم. ازش گرفتم. + ممنونم.😊 - خواهش می کنم.😇 از اتاق بیرون رفت. بعد از شماره خودم، تنها شماره ای که حفظ بودم، شماره آقا محمد بود. شمارشو گرفتم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم. بعد از ۳ بوق، صداش تو گوشم پیچید... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ + بله؟! - سلام آقا محمد...🤕 باورم نمی شد... سعید بود...😃😍 خدایا شکرت...🤲🏻 + سعید.... سعید خودتی؟!😧 - آره... سعیدم...😅 + واییی... پسر تو معلومه کجایی؟!🤨 نمیگی همین جوری ول می کنی میری، دل ما هزار راه میره...؟!😕 - ببخشید، نیاز داشتم تنها باشم...🙁 + حالا چرا صدات گرفته؟!🤔 - چیزی نیست...😅😥 + آره جونِ خودت...😏 تو گفتی و منم باور کردم...😒 من تو رو بزرگت کردم...🙃 می شناسمت...😉 وقتی میگی چیزی نیست، قطع به یقین یه چیزی شده...😐😶 - قول میدین..... اگه بگم،.... نگران نشین....؟!🙂 + یا خدا....😱 سعید چی شده؟!😟 بگو دیگه... جون به لبم کردی...😣 - من....... من.... یه تصادف.... کوچولو کردم...😉🙃 + یا ابوالفضل...‌😱 - آقا نگران نباشین...😅 خوبِ خوبم... فقط یه ذره پیشونیم زخمی شده...🤕 + کدوم بیمارستانی؟!🙁 - بیمارستان................ + من تا ۵ دقیقه دیگه اونجام...😉 - ممنون...🙂 یا علی...✋🏻 + علی یارت...✋🏻 کاپشنمو پوشیدم... پله ها رو دو تا یکی پائین رفتم... رفتم کنار میز داوود. + داوود سوئیچ ماشینتو بده....🙂 - آقا با این وضع پاتون، کجا می خوایین برین؟!🧐 + عجله دارم...😐 سوئیچو میدی یا تاکسی بگیرم...؟!😕 - خب هر جا میرین، خودم می رسونمتون...😊 + پس تاکسی می گیرم...😉😐 خواستم برم که سوئیچو داد بهم. سریع رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم. به رسول هم خبر دادم. به قدری تند رفتم، که بعد از ۵ دقیقه رسیدم بیمارستان... درد پام، دوباره شروع شد...😓 ماشینو پارک کردم و رفتم پذیرش. + سلام خانم. - سلام. بفرمائید. + تقریبا ۱ ساعت پیش، یه آقایی تصادف کردن. گفتن آوردنشون این بیمارستان. - اسمشون؟!🤔 + سعید شهریاری... به دفتری که رو به روش بود نگاهی انداخت و گفت: بردنشون اورژانس. انتهای سالن. اتاق ۱۳. + ممنون. منتظر جوابش نشدم و رفتم همون جایی که پرستار گفت. در اتاقو باز کردم. دنیا رو سرم خراب شد...😞 دلم کباب شد...😔 آخ خدا😭 رنگش شده بود عین گچ دیوار..‌. سرش باندپیچی شده بود... رفتم تو اتاق و کنار تختش نشستم. چشماشو باز کرد. با دیدنم، لبخندی زد. - سلام آقا محمد...☺️ خواست بشینه که مانع شدم. + علیک سلاااام...🙂 آقا سعید...😊 بهتری؟!🤔 - شکر، خوبم...😊 + آخه حواست کجاست آقای عاشق...؟!😄 سرشو پائین انداخت. + تو ‌که انقدر ضعیف نبودی که با یه "نه" انقدر بهم بریزی...😕 - دست خودم نبود...😔 + قوی باش سعید...💪🏻 بازم میگم...☝️🏻 واسه رسیدن به خواستت، بجنگ و پا پس نکش...😉☝️🏻🙂 - چشم.😊 راستی، غیر از شما، کسی می دونه من تصادف کردم؟!🤔 + آره. به رسول گفتم.😊 خیلی نگرانت بودن. - ببخشید آقا... شما رو هم به زحمت انداختم...😓 + این چه حرفیه سعید؟! تو رفیقمی، برادرمی. وظیفم بود.😉😊 یهو پام تیر کشید... + آخخخخ...😓 بد جوری درد گرفت... - چی شد آقا؟😱 + خو..... خوبم.... یه لحظه..... پام..... تیر کشید...😕 - آقا... نکنه.... شما.... با این وضع پاتون.... رانندگی کردین؟😨 + سعید جان... چیزیم نیست... خوبم...🙂 - پس خودتون اومدین... چرا آخه؟!😞 آقا تو رو خدا یه ذره به فکر خودتون باشین...😕 نمی دونستم چی بگم. سرمو پائین انداختم. دکتر اومد تا سعید رو معاینه کنه. بعد از معاینه گفتم: حالش چطوره؟!🤔 دکتر گفت: اصلا نگران نباشین. ایشون از من و شما هم سالم تره...😐😄 هر سه خندیدیم. سعید گفت: آقای دکتر، اگه میشه یه نگاهی به پای برادر من بندازین.🙂 چند روز پیش تصادف کرده، پاش آسیب دیده.😕 + نه نه...‌ من خوبم...😉 چیزیم نیست....😅 دقیقا بعد از گفتن این جمله، دوباره پام تیر کشید. بدتر از قبل + آخخخخ😓 دکتر گفت: معلومه خوبین😐😅 سعید هم گفت: اگه به ایشون باشه، که همیشه خوبه.😐 + من واسه شما دارم آقا سعید.😁😐 خندید. دکتر گفت: بیاین بریم اتاق بغلی. یه نگاهی به پاتون بندازم. به ناچار قبول کردم. درو باز کردم. رسولو دیدم که کنار اتاق وایساده بود. از چهرش معلوم بود خیلی نگرانه. دکتر رفت اتاق کناری. - سلام آقا محمد.😥 + سلام رسول جان.😊 - آقا سعید کجاست؟!🧐😓 + نگران نباش.‌ الحمدالله حالش خوبه.😊 بخیر گذشت. فقط یه ذره پیشونیش زخمی شده. - واییی... خدا رو شکر... نمی دونین چی کشیدم تا رسیدم اینجا...😓 + بیا بریم ببینش...😅 - آقا محمد... من حرفای دکتر رو شنیدم... پس لطفا بفرمائین همین اتاقی که دکتر رفتن...😊 پوکر فیس نگاش کردم. + 😐 معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده. + برو اتاق سعید. منم میرم پیش دکتر.🙃 - اول شما برین، من خیالم راحت شه... بعد میرم پیش سعید.😁 + وقت دنیا رو می گیری رسول...😐 - 😂 در زدم و با "بفرمائید" دکتر، وارد اتاق شدم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" ساعت ۱۲ شب بود. داشتم از نگرانی دیوونه می شدم... حال بقیه هم دست کمی از من نداشت... گوشیم زنگ خورد. آقا محمد بود. جواب دادم. گفت سعید تصادف کرده... دنیا رو سرم خراب شد...😞 به بقیه هم گفتم. من با موتور رفتم و قرار شد بقیه هم بیان. رسیدم بیمارستان. رفتم پذیرش و رفتم اتاق سعید. کنار در وایسادم. صداشون میومد. یه چیزایی دستگیرم شد...😁 سعید به دکتر می گفت آقا محمدو معاینه کنه و آقا محمدم مخالف بود. یهو در اتاق باز شد. آقا محمدو راضی کردم که بره اتاق کناری تا دکتر معاینش کنه. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد، وارد اتاق سعید شدم... رسول اومد تو اتاق و بغلم کرد... بعد از سلام و احوال پرسی نشست رو صندلی کنار تختم... - چیکار کردی با خودت...؟!😕 + با خودم کار خاصی نکردم...😅 اما ماشینتون داغون شد...😔 - فدای سرت...😘 + 😊😅 + آقا محمد رفت پیش دکتر؟🤔 - آره... نمی خواست بره... دم در مچشو گرفتم...😌😉😁😂 + چه جوری؟؟؟😳😃 - حرفاتونو شنیدم...😁 + بی ادب...😐 باز فال گوش وایسادی...؟!😠😒 - با ادب...😒 فال گوش چیه؟!😶 صداتون بلند بود... منم گوشام تیز... شنیدم...😁😌 + دیگه توجیح نکن...😐 فقط در عجبم چطور آقا محمد دعوات نکرده...!😏😂 سرشو خاروند و با حالت متعجبی گفت: نمی دونم...🤷🏻‍♂ راستش واسه خودمم عجیبه که نه دعوام کرد...🤔 نه ضایعم کرد...🧐😂 + حتما حواسش نبوده...🤣 - 🤣 + راستی همه فهمیدن من بیمارستانم...؟!🤨 - آره... خودم بهشون گفتم... آخه خیلی نگرانت بودن...🙃 گوشیش زنگ خورد. از جیبش درآورد و گفت: ساراست. من میرم تو محوطه بیمارستان دنبالشون.😉 + باشه.🙂 از اتاق بیرون رفت. چند ثانیه بعد، در باز شد و... - بفرمائید دراز بکشید.😊 دراز کشیدم و دکتر اومد بالا سرم. پانسمان پامو باز کرد... خیییلی می سوخت...😓 - نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ...😶 چرا بهش رسیدگی نکردین؟؟؟😕 ۱۵ تا بخیه خورده. ۱۲ تاش باز شده... چطور متوجه نشدین؟؟؟ چه طور دردشو تحمل کردین؟؟؟🙁 با چشم های گرد شده به دکتر نگاه کردم. باورم نمی شد...😟😳 - شانس آوردین عفونت نکرده...😕 باید دوباره بخیه بشه...😶 وای خدا...😓 دوباره شروع شد...😣 پرستار رو صدا زد و مشغول شدن... سوزشش بیشتر شد...😓 چشمامو بستم. از درد لبمو گاز گرفتم... نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم. - تموم شد...🙃 آروم نشستم. + ممنون.😊 - خواهش می کنم.🙂 بیشتر از زخمتون مراقبت کنین.😉 از اتاق بیرون اومدم. رفتم پیش سعید. + آقا سعید ما چطوره؟😄 - خوبم آقا.😅 همون لحظه در اتاق باز شد و خانواده ی سعید داخل شدن. ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" در باز شد و در کمال ناباوری نرگس خانم اومد تو.🤯 اونم مثل من تعجب کرده بود... - س...... سلام...😟 + سلام...🤯 - شما..... شما اینجا چیکار می کنین؟🤔 هعییییی...😨 سرتون چی شده؟؟؟😱 + چیزی نیست... تصادف کردم...😓 - ای وای...😢🙁 اَ..... الان بهترین؟😕 + بله.... شما.... امشب شیفتین؟!🧐 - بله...🙃 تازه اومدم...🙂 دکتر گفت برای بیمار اتاق ۱۳ تقویتی تزریق کنم... نمی دونستم شمایید...😶 - آقا سعید.... من.... من واقعا شرمندم...😓 + این چه حرفیه؟😕 دشمنتون شرمنده.🙃 چرا باید شرمنده باشین؟!🤔 - به خاطر امروز...😞 من با پدر و مادرم صحبت کردم...🙂 مادرم راضی شده بودن و با پدرم هم صحبت کردیم... ایشون هم راضی شدن... اما... اما نمی دونم یهو چی شد...😕 که پشیمون شدن...😓 + اشکالی نداره...🙂 - 🤨🙄😳 + نه...😅 یعنی...😕 منظورم اینه که...😓 من واسه رسیدن به شما، هر کاری می کنم...🙃🙂 چون... چون...😥 داشتم از خجالت آب می شدم...😓 سرمو پائین انداختم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: چون.... دوستون دارم...😓🙂 سرشو پائین انداخت و لبخند کم رنگی زد... یه چیزی به سِرُمَم تزریق کرد و گفت: اگه چیزی نیاز داشتین، خبرم کنین...🙂 با اجازه.🙃 از اتاق بیرون رفت... نفس عمیقی کشیدم... چند ثانیه بعد، آقا محمد اومد تو اتاق و چند دقیقه بعدش هم بابا اینا اومدن... ....................... همه اومده بودن. فقط زن داداش و رزا پائین بودن. چون این وقت شب، نمی زاشتن بچه بیاد. زن داداش مونده پیش رزا. سهیل رو فرستادم تا بره پیششون. مامان با نگرانی گفت: دورت بگردم... چیکار کردی با خودت؟!😢😕 + خدا نکنه...😅 خوبم مامان جان. نگران نباش...😉😄 سارا گفت: مامان انقدر لوسش نکن...😒 مامان هم برگشت سمت سارا و گفت: کی بود تا الان گریه می کرد و داداشم داداشم می کرد؟😏😒😐 سارا لبشو گاز گرفت و با چشماش به آقا محمد اشاره کرد. آقا محمد سرشو انداخته بود پائین. معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده...😶😂 بابا گفت: درد که نداری بابا؟!🤔🙂 + نه بابا جان...😅🙂 خوبِ خوبم...😊 رسول با خنده گفت: ولی حیف شدااا...😕 شانس آوردی...😉 اگه کمربند نبسته بودی، با سر می رفتی تو دیوار...😁 از دستت راحت می شدیم...😁🤣 همه پوکر فیس نگاش کردیم... قششششنننگگگگ ضایع شد و گفت: ببخشید...😶 شوخی کردم...😕 آقا محمد گفت: با اجازتون من برم...😊 مامان گفت: زحمت کشیدی پسرم...☺️ آقا محمد با لبخند جواب داد: چه زحمتی حاج خانم؟!🙂 سعید مثلِ برادرِ نداشتمه...🙃 خیلی برام عزیزه...😊 واییی خدااا...🤣 اون لحظه قیافه رسول دیدنی بود...🤣 معلوم بود داره از حسودی منفجر میشه...😂 آقا محمد فهمید و نگاهی به رسول کرد و گفت: درست عینِ رسول...😊😄 همه نگاها برگشت سمتِ رسول. این دفعه قیافش دیدنی تر از قبل شده بود...🤣 زن و شوهر امشب خووووب ضایع شدن...😂 همه خندیدیم. خودِ رسول هم خندش گرفته بود. به رسول گفتم آقا محمدو برسونه. با اون وضع پاش، صلاح نبود خودش بره و رانندگی کنه...😕 آقا محمد به زور قبول کرد و هر دو رفتن. دکتر که البته استاد سارا هم بود، یه سری عکس و آزمایش برام نوشت و بعد از انجامشون گفت: خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارن. فقط باید استراحت کنن. الان هم مرخصن...😊 سارا گفت: استاد خیالتون راحت باشه.😊 ایشون تو این کار مهارت خاصی دارن و اسسسستادن...😒😄 همه خندیدیم. چشم غره ای به سارا رفتم. رفتیم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" ساعت ۵ عصر بود که آقا سعید و خانوادشون اومدن خونمون. خیییلی استرس داشتم.😥 با اینکه هم خودم و هم مامان با بابا صحبت کرده بودیم و راضی شده بود، اما می ترسیدم نظرش عوض شه و مخالفت کنه. من و آقا سعید رفتیم اتاقم و با هم صحبت کردیم. از سختیای شغلش گفت. منم گفت همه ی سختیا رو تحمل می کنم.🙃 وقتی برگشتیم و خواستم جوابمو بگم، از چیزی که می ترسیدم، سرم اومد و بابا مخالفت کرد. حالم خیلی خراب بود. ساعت نزدیکای ۱۲ بود. امشب شیفت بودم. حاضر شدم و رفتم بیمارستان. رفتم تا به بیمار اتاق ۱۳ سر بزنم که در کمال ناباوری آقا سعید رو دیدم.🤯 بنده خدا تصادف کرده بود.😢 بابت امروز، ازش عذرخواهی کردم. گفت واسه رسیدن به من هر کاری می کنه. چون... دوسم داره. خیلی خجالت کشیدم...😬😅 یه تقویتی به سِرُمِش تزریق کردم و از اتاق بیرون اومدم. ساعت ۷ صبح بود. خیلی خسته بودم. آقا سعید دیشب مرخص شد. شیفتم تموم شده بود. لباسامو عوض کردم. چادرمو سرم کردم و رفتم خونه. مامان و بابا بیدار بودن و تو آشپزخونه صبحونه می خوردن. سلام آرومی کردم. خواستم برم اتاقم که بابا صدام زد. - نرگس جان، بابا! بیا یه چیزی بخور.😊 دروغ چرا؟! از بابا دلخور بودم.😕 بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: ممنون. خستم. میرم استراحت کنم.🙃 - بیا بابا جان. می خوام باهات حرف بزنم.😕 خواستم بگم خستم و باشه واسه بعد. اما دلم نمی خواست ناراحت بشه. واسه همین رفتم و کنار مامان نشستم. بابا: می خوام درباره... رسول منو رسوند سایت و بعدم رفت خونه شون. بچه ها ریختن سرم. هر کدوم یه سوالی داشتن. داوود گفت: آقا سعید چش شده؟😨 هنوز حرف داوود تموم نشده بود که فرشید گفت: الان سعید کجاست؟ مرخص...؟😥 امیر پرید وسط حرفش و گفت: آقا دکتر چی گفت؟😰 پاتون بهتره؟🤔 عفونت که نکرده؟؟؟😱 + ای بابا😶 بسه دیگه😬 دو دقیقه زبون به دهن بگیرین😐 بزارین برسم، بعد بازجویی کنین.😒 به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن. + رسول لو داده؟!😐 داوود با تعجب گفت: اِ، آقا شما از کجا می دونین رسول گفته؟!😶🤔😳 فرشید با پاش محکم زد به پای داوود. داوود: آخ.😫 چرا می زنی؟🙁 فرشید: 🤫🤭 + چرا بچه رو می زنی؟🤨 پاش شکست.😐 فرشید آروم کنار گوش داوود گفت: مگه رسول نگفت آقا محمد نفهمه من بهتون گفتم؟😐 چرا لو دادی؟🤦🏻‍♂ داوودم گفت: حواسم نبود🤦🏻‍♂😕 فرشید با تاسف سرشو تکون داد. + من واسه این رسول دارم.😤 امیر گفت: آقا میشه تعریف کنین چی شده؟🤔 + بله. البته اگه اَمون بدین و اجازه بدین بشینم.😐 امیر: ببخشید آقا.🙁 اصلا حواسمون نبود😕🤦🏻‍♂ بفرمائین بشینین.😅 نشستم رو صندلی. + راستی مگه رسول همه چیز رو بهتون نگفته؟🤨 دیگه چه نیازی به گفتن من هست؟😶 فرشید: آقا شما که دیگه رسولو بهتر از ما می شناسین.😅 معمولا خیلی همه چیز رو بزرگ می کنه😐 واسه همین می خواییم از زبون شما بشنویم.😉🙃 همه چیز رو براشون تعریف کردم. + خب، حالا اجازه هست برم اتاقم؟!😐 داوود: اِ، آقا نفرمائین.😅 اجازه ما هم دست شماست.😁 بفرمائین. آروم از پله ها بالا رفتم. خیلی خسته بودم. سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم. ساعت ۷ صبح بود. رفتم پائین. امیر و فرشید و داوود دور میز رسول بودن. رفتم کنارشون. + سلام بچه ها.🙂 برگشتن سمتم و سلام کردن. + چی شده؟!🤔 رسول گفت: آقا همین الان الکساندر وارد یه شرکت مهم و بزرگ شد. رئیس این شرکت جزو اوناییه که چند روز پیش با الکساندر ملاقات کردن.😶 + عجب😶 خب، این شرکت در چه زمینه هایی فعالیت می کنه؟🤔 ازش اطلاعات می خوام.😉 امیر زود گفت: آقا نفرمائین.😁 پرونده ای که دستش بود رو گرفت سمتم و گفت: همه ی اطلاعات این شرکت تو این پرونده ست. چند دقیقه پیش، تحقیقم دربارش تموم شد و از سیر تا پیازش رو درآوردم.😁😌 پرونده رو ازش گرفتم. لبخندی زدم و گفتم: آفرین.😃 می بینم که قبل از اینکه چیزی بگم، خودتون انجام میدین.😄 لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: ما اینیم دیگه.😁😌 فرشید و داوود و رسول با دهن باز ما رو نگاه می کردن.😧 قیافشون دیدنی بود.😂 امیر گفت: آقا من برم به کارام برسم.🙃 + برو. راستی، کارت عالی بود.👌🏻👏🏻😉🙂 - ممنون آقا.☺️ امیر رفت. + رسول تو کی اومدی؟🤔 - تقریبا نیم ساعت پیش.😄 + آها. سعید بهتره؟🧐 - بله آقا.😊 خیالتون راحت😉 اون از من و شما هم سالم تره😐😅 همه خندیدیم. + راستی، بار آخرت باشه به بچه ها آمار میدی😒 چشم غره ای به داوود رفت و گفت: چشم😐💔 فرشید گفت: آقا میشه چند ساعت به من مرخصی بدین برم یه سر به خونه بزنم؟🙂 + باشه.‌😊 - ممنون.☺️😍😘 + خواهش می کنم.😇 به داوود گفتم ت.م رئیس شرکت باشه. رفتم اتاقم و مشغول خوندن اطلاعات شرکت شدم. ساعت ۱۱ صبح بود. صدای پیامک گوشیم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
اومد. شماره ناشناس بود. یه عکس برام فرستاده بود و یه متن هم زیرش نوشته بود... یا خدا.... نه.... یعنی....‌ ای وای من... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: بابای نرگس می خواد درباره چی با نرگس حرف بزنه؟!🧐🤔 پ.ن2: بچه ها ریختن سر محمد...😐💔🤦🏻‍♀😂 پ.ن3: فقط حرفای محمد...😂 پ.ن4:امیر زرنگ شده...😐😳🙄😂 پ.ن5: رسول باز ضایع شد...😐💔🤦🏻‍♀😂 خب آمار نده دیگه...😕😂 پ.ن:6: عکس و متن درباره کی بودن؟؟؟🧐😱 پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن ۱ و پ.ن۶ در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" بابا: می خوام درباره این پسره باهات حرف بزنم.🙃 + کدوم پسره؟!🤔 - همین که.... دیروز با خانوادش اومدن خواستگاری.😒 + اسمشون سعیده...😕 - حالا هر چی...😒 ببین دخترم، این پسره.... اون آدمی که تو فکر می کنی، نیست...😏😔 اون اصلا نمی تونه تو رو خوشبخت کنه...🙁 مامان گفت: احمد، پشت سر جوون مردم حرف نزن...😕 گناه داره. آخه کی گفته نمی تونه نرگس رو خوشبخت کنه؟🤨 + بابا جان، ایشون برادر ساراست... رفیق صمیمیِ من...🙃 من چند بار رفتم خونشون... خیییلی آدمای خوبین...🙂 همشون... اصلا شما بر چه اساسی این حرفو می زنین؟😕🧐 - من واسه حرفم مدرک دارم.😤 + چه مدرکی؟🤔 از روی اُپن یه پاکت برداشت و داد دستم. + این چیه؟🧐 - یه سری عکسه. با دقت نگاه کن...😶 پاکتو باز کردم... این.... این.....😟 نه....😨 امکان نداره....😰 دروغه.....☹️ فتوشاپه.....😥 آقا سعید با یه دختر جوون رفته بودن پارک و رستوران و... + ای..... اینا رو کی به شما داده؟!😕🧐 - چه فرقی می کنه؟😏😶 + بابا لطفا جواب منو بدین... این عکسا رو کی به شما داده...؟!🙁🤔 - اشکان... + چی؟😳 اشکان؟😤 شما هم باور کردین؟🙄 بابا، اینا فتوشاپه. اشکان تو فوتشاپ کردن، استاده...😕 - چرا نمی خوای باور کنی این پسره آدم خوبی نیست؟😠 چی بهت گفته که خامش شدی؟؟؟ تو حرفای اونو که یه غریبست باور می کنی، اما حرف منی که پدرتم و اشکان رو که پسر عموته باور نمی کنی؟😤 - خیل خب... من نمی خواستم یه سری چیزا رو بگم... اما الان که به اینجا رسیده و شما درباره ی آقا سعید این جوری فکر می کنین، باید بگم...😤☹️ همه ی ماجرای اون روز رو که اشکان اومد جلو بیمارستان و مزاحمم شد و به آقا سعید چاقو زد رو براشون تعریف کردم. گفتم اگه آقا سعید نمی رسید، معلوم نبودچه بلایی سرم میومد...😓 مامان و بابا با تعجب نگام می کردن. + حالا هم فکر می کنین آقا سعید آدم خوبی نیست؟🙁 بابا، اگه آقا سعید آدم خوبی نبود، اون روز جلو بیمارستان با اشکان درگیر نمی شد...😕 بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم: من شما رو خییییلی دوست دارم.🙂❤️ باشه...😕🙃 اگه شما راضی نیستین، من با ایشون ازدواج نمی کنم...😓 اصلا هر چی شما بگین...🙃 اما مطمئن باشین اشکان دروغ گفته و این عکسا فتوشاپه... بعد از شما هم، با معرفت ترین مردی که تو زندگیم دیدم.... آقا سعیده... دیگه نتونستم تحمل کنم. رفتم تو اتاقم و درو بستم. نشستم رو تختم. زانو هامو بغل کردم. سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم... عکس عطیه بود...😨 تو وزارت خارجه...😓 دنیا رو سرم خراب شد... با خوندن متنی که زیرش نوشته شده بود، حالم خراب تر شد...😓 - سلام آقا محمد...😏 حتما می دونی من کیم...🧐 پس نیازی نیست خودمو معرفی کنم...😒 میرم سر اصل مطلب...😉 من هم خونتو بلدم... هم محل کار همسرتو...😈 من فقط یه بار هشدار میدم... دفعه ی بعد، عمل می کنم... پس بهتره پا رو دم من نزاری... چون بد می بینی...👿 انقدر این پرونده رو کش نده... بیشتر از این هم این بازی رو ادامه نده... اگه بازم بخوای پا پیچم بشی، کاری که نبایدو می کنم...☝️🏻 داغ زنتو به دلت می زارم... یه کاری می کنم که تا آخر عمرت یادت نره... مطمئن باش اگه بخوای ادامه بدی، به ضررت تموم میشه و پشیمون میشی...😡 حالم خیلی بد بود. این بی شرفا عطیه رو چه جوری شناسایی کردن؟؟؟ حتما یا شارلوت بهشون گفته... یا محسن... خیییلی نگران عطیه بودم... سریع شمارشو رو گرفتم... - دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد... وای...😓 چرا خاموشه؟؟؟😨 دوباره شمارشو گرفتم. - دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد... نشستم رو صندلی. سرمو بین دستام گرفتم... خدایا... خودت کمکم کن...😞 تو که می دونی عطیه همه ی زندگیمه... نزار اتفاقی واسش بیفته... به خودت سپردمش...😓 ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: اِی اشکان نامرد...😡🔪 پ.ن2: آفرین به نرگس که از سعید دفاع کرد...👌🏻 پ.ن3: آخییی😢 دلم واسه نرگس کباب شد😭 پ.ن4: یا خدا😨 محمد رو تهدید کردن😱 پ.ن5: چرا موبایلش خاموشه؟!😱😭 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم خونه. ریحانه خونه نبود. یه کاغذ رو در یخچال دیدم. دست خط ریحانه بود. نوشته بود: سلام فرشید جان. من امروز کلاس دارم. ساعت ۱۱ میام خونه. مامان ملیحه (مادر فرشید) ناهار دعوتمون کرده. خوب استراحت کن که خواستیم بریم، سرحال باشی. "ریحانه" لبخندی زدم. الان دقیقا ۳ روز بود که وقت نکرده بودم بیام خونه. شرمنده ی ریحانه بودم.😞 اما ریحانه هیچ وقت به روم نمیاورد...🙃 رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم. ساعت گوشیمو رو ۱۰ و نیم تنظیم کردم رو تخت ولو شد. انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد... " درینگ درینگ..... درینگ درینگ....." با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم. نشستم رو تخت و کش و قوسی به بدنم دادم. آبی به دست و صورتم زدم. تصمیم گرفتم خودم برم دنبال ریحانه. لباسامو پوشیدم. سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم... بعد از ۲۰ دقیقه، رسیدم. تو آینه بغل ماشین نگاهی به خودم انداختم. موهامو مرتب کردم. یهو ریحانه رو دیدم که از دانشگاه بیرون اومد. بوق زدم. برگشت. لبخندی زد و اومد سمت ماشین. معلوم بود خیلی خوشحال شده... اومد و نشست تو ماشین. - سلااااام...😃 + سلااااام...😃 ریحانه بانو...😍 چطوری؟!😁 - عااالی...😘 نگفتی میای دنبالم...🧐 + دیگه گفتم سوپرایزت کنم...😅 - دست شما درد نکنه....😄 + سر شما درد نکنه...🙃😁 + راستی تو می دونستی من امروز میام خونه؟!🤔 آخه وقتی اومدم، اون کاغذو رو در یخچال دیدم.🙃 - حدس می زدم...😁 یعنی... حس شیشمم بهم می گفت امروز میای...😉😅 + کشته مرده ی حس شیشمتم که همیشه درست از آب درمیاد.😘😂 هر دو خندیدیم. ماشینو روشن کردم و رفتیم سمت خونه بابا... ................ ساعت ۳ بعد از ظهر بود. خداحافظی کردیم و رفتیم سمتِ خونه. - فرشید...🙂 + جانم؟!😊 - میگم... نریم خونه...😕 + پس کجا بریم؟!🤔 - بریم همون پارک کنار دانشگاه...😃 خیلی وقته نرفتیم...😶 + باشه...☺️ ۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم. ماشینو پارک کردم. هر دو پیاده شدیم. رفتیم تو پارک و قدم زدیم... گفتیم و خندیدیم. رفتیم تو یه کافی شاپ. رو یه میز، رو به روی هم نشستیم. منو رو برداشت. - تو چی می خوری؟!🤔 + هر چی تو بخوری.😉😇😅 - اوممم... من یه کاپوچینو می خورم.😊 + خیلی هم عالی.🙃😃 منم کاپوچینو می خورم.☺️ گارسون ‌اومد و سفارش دادیم. دستمو گذاشتم زیر چونم و محو تماشاش شدم. یکم که گذشت گفت: چرا اینجوری نگام می کنی؟!😅 خوشگل ندیدی؟!😎😂 + به این خوشگلی، نه...😶 ندیدم...😁😂 - یه نگاه به آینه بنداز، می بینی...😉😅❤️ هر دو خندیدیم... دلم رفت واسه خنده هاش... گارسون سفارشمونو آورد. یهو یه چیزی یادم افتاد. از جیب کاپشنم یه جعبه ی کوچیک بیرون آوردم و گرفتم سمت ریحانه. + بفرمائین.😊 - این چیه؟!🤔 + باز کن ببین چیه...😁 جعبه رو ازم گرفت و بازش کرد. چشماش برق زد. با ذوق گفت: چقدر قشنگه...😃 مناسبتش چیه؟!🤔 + سالگرد خواستگاریمون مبارک...😉😍 - واییی... راست میگیا... اصلا یادم نبود امروز سالگرد خواستگاریمونه...😄 دستت درد نکنه...😊 خییییلی قشنگه.☺️ + قابل تو رو نداره.😉🙃 ببخشید که این چند روز نتونستم بیام خونه و کنارت باشم...😕 واقعا شرمندم...😞 - این چه حرفیه می زنی؟!😕 دشمنت شرمنده.🙃 من خودم می دونستم شغل تو چیه و باهات ازدواج کردم.🙂 اصلا هم پشیمون نیستم...😙 + قربونت برم...😘 - خدا نکنه...🙃😍 انگشتر رو از تو جعبه برداشت و دستش کرد. خیییلی تو دستش قشنگ بود. + چقدر به دستت میاد.😍 - ممنون...😅 + ریحانه... - جانم؟! + خیییلی دوست دارم...🙃🙂❤️ - منم خییییلی دوست دارم...🙃🙂❤️ چند دقیقه بعد، از کافی شاپ بیرون اومدیم و رفتیم سمت خونه. جلو در نگه داشتم. + نمیای خونه؟!😕 - نه دیگه...🙂 واقعا دیرم شده...🙃 باید برم اداره...🤗 تا الانم خیلی دیر کردم...😕 شانس بیارم آقا محمد کلمو نَکَنِه...😐🤦🏻‍♂😱😂 هر دو خندیدیم. - باشه...🙂 پس مراقب خودت باش...😉🙃 + تو هم همین طور.😊 - راستی... امروز خیلی روز خوبی بود...🤩😉☺️ ممنون بابت همه چی...😍😘 + خواهش می کنم.😅❤️ - یا علی...✋🏻😊 + علی یارت...✋🏻🙂 از ماشین پیاده شد و رفت خونه. رفتم سمت سایت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: سالگرد خواستگاریشون بود...🤩😃😍 پ.ن2: شانس بیاره محمد کلشو نکنه...😐🔪😂 پ.ن3: این قسمت، عاشقانه های فرشید و ریحانه...🙃🙂❤️ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" برای بار یازدهم بهش زنگ زدم. گوشیش روشن شده بود...😃 دیگه داشت قطع می شد، که صداش تو گوشم پیچید... - الو... مثل برق از جام پریدم. با نگرانی گفتم: الو... عطیه... خوبی؟😥 کجایی؟😰 چرا گوشیت خاموش بود؟😨 - محمد جان...🙃 اَمون بده...😐 بزار منم حرف بزنم...😶 + ببخشید..‌.😶 بگو...😓 - اولا سلام...😐😑 + معذرت می خوام...😓 یادم رفت سلام کنم...😶 سلام...‌🙂 - دوما خوبم...😊 تو خوبی؟🙃 + الحمدالله.🙃 - سوما سر کارم.🙂 چهارما شارژ گوشیم تموم شده بود.😕 واسه همین خاموش بود.😉 تو جلسه بودم.😇 الان وقت کردم شارژش کنم. + خدا رو شکر...🙂 جواب ندادی...😕 دلم هزار راه رفت...😓 - ببخشید...😅 حالا... کاری داشتی زنگ زدی؟🤔 + نه... فقط می خواستم حالتو بپرسم.😉🙂 - خوبِ خوبم.😄 + خدا رو شکر.😄 الان می خوای بری خونه؟🧐 - نیم ساعت دیگه میرم...😊 چطور؟🧐 + هیچی..‌. همین جوری...🙃 مراقب خودت و اون فسقلی باش...😉😊 - تو هم مراقب خودت باش...😉🙂 راستی... امروز نمیای خونه؟🤔 الان دو روزه یه سر به ما نزدی...😕 + شرمندم...😕😓 سرم خیلی شلوغه.🙁 ان شاء الله امروز میام.😊 - ان شاءالله...😄 + کاری نداری؟🙂 - نه.🙃 یا علی...✋🏻 + علی یارت...✋🏻 گوشیو قطع کردم. نفس راحتی کشیدم... خدایا شکرت...🤲🏻🙂 خیالم تا حدودی راحت شد...😅 اما هنوزم نگران بودم.😕😓 دلم هوای فاطمه رو کرد... شمارشو رو گرفتم. بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید... - سلام داداش...😃 + سلام فاطمه جان...😄 خوبی؟😊 - الحمدالله...☺️ تو خوبی؟😄 + شکر. منم خوبم...🙂 مجید و بچه ها چطورن؟🙃 - اونا هم خوبن.😊 داریم میایم خونتون.☺️ + قدمتون رو چشم.😉🤗 - خونه ای دیگه؟!🤨 آخ...😓 چرا این سوالو پرسید...؟!😶 حالا چی بگم...؟!😬 هر وقت اومدن، یا خونه نبودم و سایت بودم، یا کار داشتم و اومدم سایت...😕 امیدوارم دعوام نکنه...😶 خدایا، خودمو به خودت می سپارم...😬😣 - می شنوی صدامو...؟!😐😶 + آره.😅 - میگم خونه ای دیگه؟!🧐 + نه. سرکارم.😶 - ای بابا...😕 هر وقت ما میایم، یا سرکاری، یا همون لحظه ای که ما میایم، میری سرکار...😐😑 + ببخشید...😕 عمدی نیست...😓ولی امروز حتما میام خونه.😉🙃 - شیطونه میگه به عطیه و عزیز بگم درو روت قفل کنن، دیگه نزارن از خونه بیری بیرون...😌😉😎 که وقتی ما میایم، بتونیم ببینیمت...😶😐😑🔪😂 + شیطونو لعنت کن خواهر من...😐😑 این همیشه چرت و پرت زیاد میگه...😶😑😜😂 تو به حرفش گوش نکن...😉😂 - 😂😐 + مجید هم میاد؟!🤔 - قراره یک ساعت دیگه بیاد. اونم مثل تو سرکاره...😒😑 + به عزیز و عطیه گفتی؟!🧐 - آره. اتفاقا قبلش می خوام برم دنبال عطیه که با هم بریم خونه.🙃 + چه عالی...😃 منم قول میدم زود بیام...😉 - باشه...😊 + کاری نداری؟😄 - نه.🙃 مراقب خودت باش...😉😊 + تو هم همین طور.🙂 خداحافظ...👋🏻 - خداحافظ...👋🏻 گوشیمو قطع کردم و رفتم پائین پیش رسول. + رسول... - جانم آقا؟! + این شماره ای که میگم رو بزن تو سیستم و برسیش کن...🙃 - چشم.😇 شماره رو براش خوندم. مشفول برسی شد. بعد ازچند ثانیه گفت: آقا این خط سوخته...🙁 + ای بابا...😕 - آقا.... جسارتا... می تونم بپرسم شماره کیه؟🧐 + از این شماره یه پیام تهدید‌آمیز واسم اومد...😶 - کی فرستاده؟😨 + احتمالا یا الکساندر بوده، یا محسن...😕 + رسول، به بچه هایی که ت.م هستن، بسپار خیییلی مراقب سوژه هاشون باشن. خودتم حتتتما روشون سوار باش.☝️🏻 - چشم آقا.😊 + خسته نباشی.😉 - مخلصم.😁 رفتم بالا و کاپشنمو پوشیدم. یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه... صدای در اتاق اومد. چشمامو باز کردم. اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: بفرمائید. مامان اومد تو و کنارم نشست. دستمو گرفت و گفت: الهی دورت بگردم...🙂 چرا زودتر نگفتی این پسره اشکان مزاحمت شده؟😕😢 + نمی خواستم نگرانتون کنم.🙁 - شماره آقا سعید رو داری؟🙂 + فکر نکنم.😕 البته می تونم از سارا بگیرم.😊 واسه چی می خواین؟🤔 ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: محمد چقدر نگران بود...😕 پ.ن2: اَمون نمیده اونم حرف بزنه...😐😑😂 پ.ن3: واییی... خدااا...😂 فقط حرف فاطمه به محمد، وقتی گفت امروز حتما میام خونه...😂 پ.ن4: به قول محمد: شیطونه همیشه چرت و پرت زیاد میگه...😜✌️🏻😂 پ.ن5: به نظرتون مامان نرگس، شماره سعید رو واسه چی می خواد؟🧐🤔 حدساتونو در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" + واسه چی می خوایین؟🤔 لبخندی زد. با محبت نگام کرد و گفت: بابات می خواد...🙂 فهمیده درباره آقا سعید اشتباه فکر می کرده.🙃 می خواد ازش عذرخواهی کنه.😉 احتمالا بخواد قرار خواستگاری بزاره.😄 ناخودآگاه، لبخندی کنج لبم نشست که از چشم مامان دور نموند. - وا...😶 قدیما به دختر می گفتن خواستگار می خواد بیاد، آب می شد می رفت تو زمین.😑 اما حالا... نزاشتم حرفش تموم شه و محکم بغلش کردم. خندید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. - خوشبخت بشی دخترم...😄 + عاشقتم مامان...😍❤️ - من بیشتر...😉☺️❤️ مامان از اتاق بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم. گوشیمو برداشتم. رفتم تو واتساپ و به سارا پیام دادم. + سلام عزیزم.😊 خوبی؟ لطفا شماره آقا سعید رو برام بفرست. ممنون.❤️ چند ثانیه بعد، آنلاین شد. - سلام گلم.☺️ ممنون. تو خوبی؟😄 باشه حتما.😍 شماره رو فرستاد. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که بهم زنگ زد. جوابشو دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم. وقتی فهمید بابا راضی شده، خیلی خوشحال شد.😃 بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و لباسامو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم. مامان رفته بود خرید. بابا رو مبل تک نفره نشسته بود و تو فکر بود. رفتم و کنارش زانو زدم. سرمو گذاشتم رو پاش. + بابایی... موهامو نوازش کرد و گفت: جانم؟! + از دست من ناراحتی؟🙃 - نه عزیزم... چرا باید ناراحت باشم؟!😊 تو چی؟ تو از من ناراحتی؟😕 + نه قربونت برم...😊 شما پدری...🤗 آینده دخترت برات مهمه.🙂 شاید اگه منم جای شما بودم و اون عکسا رو میدیدم، مخالفت می کردم.🙃 - راستش... روم نمیشه به سعید زنگ بزنم...😔 خیلی بد باهاشون برخورد کردم...😕 + من مطمئنم تا الان فراموش کردن.😉 - خیل خب... پس شمارشو بهم بده.🙂 + چشم.😊 شماره آقا سعید رو دادم بهش. خیلی گرسنم بود. رفتم تو آشپزخونه. برای خودم چای ریختم و مشغول خوردن صبحانه شدم... فکرم خیلی مشغول بود... گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم. + بله؟! - سلام.😊 صدای پدر نرگس خانم بود. مثل برق از جام پریدم. + س..... سلام آقای قاسمی...😰 خوب هستین؟😅 - ممنون. شما خوبی؟🙂 صداشون خیلی مهربون و آروم بود. واقعا تعجب کردم...😯 + الحمدالله.😄 امری داشتین؟🤔 - می خواستم ازتون عذرخواهی کنم.😔 من دیروز خیلی تند و زننده با شما برخورد کردم.😕 دست خودم نبود.🙁 یه چیزایی درباره شما دیدم و شنیدم که باعث شد از دستتون عصبانی بشم...😶 + فراموش کنین...🙃 گذشته...🙂 اشکال نداره...😇 فقط... چه چیزایی شنیدین؟😟 از کی شنیدین؟🤔 - دیگه مهم نیست...🙃 از آشناهای خودم بوده...😞 من خودم به موقعش باهاش حرف می زنم.😉 ببخش پسرم... من خیلی زود قضاوتت کردم...😔 + این چه حرفیه؟🙃 خدا ببخشه.🙂 - اگه هنوزم سر حرفت هستی و نرگسو می خوای، می تونین امشب با خانوادتون تشریف بیارین منزل...😉😊 داشتم ذوق مرگ می شدم...😃🤩 + حتتتما مزاحم میشیم.☺️ - مزاحم چیه؟🙃 مراحمین...😇 ساعت ۹ منتظرتونیم.😉😊 + چشم.😊 کاری ندارین؟🙃 - نه...😊 یا علی...✋🏻 + علی یارتون...✋🏻 گوشیو قطع کردم. دستی لای موهام کشیدم... انگار بهترین خبر عمرمو شنیدم...😃 خدایا.... شکرت...🤲🏻🙃 عاشقتم خدا....❤️ کلید انداختم و درو باز کردم. عزیز و عطیه و فاطمه رو تخت نشسته بودن و گرم صحبت بودن. بچه های فاطمه هم بازی می کردن. + سلاااااااام....😃 من اومدم....😁😅 برگشتن سمتم. عطیه: سلام محمد جان...😃 فاطمه: سلام داداش...😀 عزیز: سلام مادر.☺️ با هم دیگه گفتن: خسته نباشی...😊 + ممنون.😇 بچه های فاطمه اومدن بغلم. - سلام دایی...😃 + سلام خوشگلای من...😘 زینب با همون لحن بچه گونه و شیرینش گفت: دایی... باهامون بازی می کنی؟😃 + لباسامو عوض کنم.😇 چشم.😉😄 رفتم تو اتاق و بعد از عوض کردن لباسام، رفتم تو حیاط و مشغول بازی با بچه ها شدم... یهو مهدی توپو شوت کرد و محکم خورد تو پام... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: باباش راضی شد...😃 به قول رسول: اییییییییییوووولللل...😃😁😂 پ.ن2: سعید چقدر خوشحال شد...😃😄 پ.ن3: محمد چی شد...؟!😱 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" ساعت ۸ شب بود. رفتم تو اتاقم. موهای بلند و قهوه ایم رو شونه کردم. می خواستم ببافمشون که مامان اومد تو اتاق. لبخندی زد و گفت: من برات ببافم؟😄 + آره... حتتتتما...😃 موهامو بافت و از اتاق بیرون رفت. یه شومیز بلند که آبی آسمونی بود و آستیناش پفی بودن واسه امشب انتخاب کرده بودم و از قبل اتوش کرده بودم. آستیناش مروارید دوزی شده بود. لباسمو با یه شلوار مشکی پوشیدم. یه روسری قواره بلند که رنگش با لباسم ست بود، سرم کردم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم. واقعا خوشگل شده بودم...😍 خوشگل تر از همیشه...😌😜😅 چادر رنگیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. مامان و بابا با محبت نگام کردن و کلی قربون صدقم رفتن. هر دوشونو بغل کردم و دستشونو بوسیدم. مامان میوه ها رو از قبل شسته بود. تو ظرف چیدمشون. صدای زنگ آیفون اومد. مثل برق از جام پریدم. مامان و بابا با تعجب نگام کردن و خندیدن. دست خودم نبود... هل کردم...😅 بابا آیفونو زد و به همراه مامان رفتن استقبالشون. تپش قلبم بالا رفته بود. پیشونیم خیس عرق بود... این حس و حال برام تازگی داشت... دفعه ی قبل اینجوری نبودم... سریع چادرمو سرم کردم. صدای سلام و احوال پرسیشون میومد... مامان صدام زد. چادرمو مرتب کردم و سینی چای رو برداشتم. چشمامو بستم. بسم الله گفتم و رفتم سمت پذیرایی... رسیدیم خونشون. زنگ آیفونو زدم. بعد از چند ثانیه، صدای آقای قاسمی تو کوچه پیچید. - بله؟🙃 + سلام آقای قاسمی...😄 شهریاری هستم...😊 + سلام.🤗 خوش اومدین.☺️ بفرمائین تو...😇 بسم الله گفتم و رفتیم داخل... پدر نرگس خانم، بابت دیروز، کلی اَزمون عذرخواهی کردن.🙃 مشغول صحبت بودیم. مامان گفت: عروس خوشگل ما کجاست؟😄 مادر نرگس: الان صداش می کنم.☺️ نرگس جان...🙃 مادر...😊 بیا دخترم...🤗 چند ثانیه بعد، نرگس خانم اومدن و سلام کردن. همه جوابشونو دادیم. چون از قبل صحبتامونو کرده بودیم، نیاز نبود با هم حرف بزنیم. بزرگ ترا تاریخ عقد رو مشخص کردن و قرار شد یک هفته دیگه که عید غدیر بود، عقد کنیم. مامان انگشتری که با سارا گرفته بودن رو از تو کیفش درآورد. رفت کنار نرگس خانم و انگشتر رو دستش کرد و پیشونیشو بوسید. ساعت ۱۱ شب بود که برگشتیم خونه. خیلی خوشحال بودم...😍 کلی خدا رو شکر کردم... آخ ریزی گفتم... بدجوری درد می کرد... ای خدا...😞 چرا آخه؟😕 چرا الان...!☹️ چرا اینجا...؟!🙁 از درد لبمو گاز گرفتم. چشمامو بستم... عزیز و عطیه و فاطمه اومدن سمتم. عطیه با نگرانی گفت: محمد.... محمد خوبی...؟!😰 + خوبم... چیزی نیست...😅 مهدی و امید و زینب اومدن کنارم. مهدی با نگرانی گفت: دایی... دایی ببخشید...😔 به خدا حواسم نبود...😞😢 لبخند بی جونی زدم و گفتم: قربونت برم...😅 اشکال نداره...🙃 چیزی نشده که...😉😇 عزیز گفت: محمد جان، مطمئنی خوبی؟😕 آخه رنگت پریده...😶 هنوز حرف عزیز تموم نشده بود که فاطمه گفت: داداش می خوای بریم درمانگاه؟؟؟😢 + نگران نباشین...🙃 خوبم...😉 یه توپ بودا...🙁 خمپاره که نبود...😕😄 همه خندیدن. دردش هر لحظه بیشتر می شد. لنگان لنگان رفتم سمت تخت و آروم نشستم. عطیه کنارم نشست و گفت: اینطوری نمیشه...🤨 رنگت شده مثل گچ دیوار...😢 قشششنگ معلومه درد داری و به روی خودت نمیاری...😶😕 پاشو بریم دکتر...🙃😉 + آخه برم دکتر چی بگم؟😶 بگم یه بچه ی ۶ ساله توپو شوت کرد، خورد تو پام؟؟؟😐 - بهونه نیار...😐😶 یا میای... یا با عرض پوزش، می برمت...😠😌 با تعجب نگاش کردم.😧 - میای یا ببرمت؟؟؟🤨 + میام...😬 میام...😶🤕 خب... دیگه نیازی نیست تو بیای...😅 من و فاطمه میریم...😁 - عمرن...😁 یه درصد فکر کن من نیام...😉🙃 عزیز و فاطمه به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن. عطیه هم دست کمی از اونا نداشت...😶 عطیه و فاطمه حاضر شدن. فاطمه کاپشنمو آورد. عزیز موند پیش بچه ها... حالا دیگه قطعا می فهمیدن تصادف کردم...😓 تصمیم گرفتم قبل از اینکه برسیم بیمارستان و دکتر چیزی بگه، خودم تو ماشین آروم آروم همه چیز رو بهشون بگم...😶 سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: قراره عقد کنن...😃🤩👏🏻 پ.ن2: آخی...😢 بیچاره محمد...😕😔 دلم براش کباب شد...😭 پ.ن3: واییی خدااا...😆 فقط حرفای عطیه و محمد...😂 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy