حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_41
#رسول
ساعت ۱۲ شب بود. داشتم از نگرانی دیوونه می شدم... حال بقیه هم دست کمی از من نداشت...
گوشیم زنگ خورد. آقا محمد بود. جواب دادم. گفت سعید تصادف کرده...
دنیا رو سرم خراب شد...😞
به بقیه هم گفتم.
من با موتور رفتم و قرار شد بقیه هم بیان.
رسیدم بیمارستان. رفتم پذیرش و رفتم اتاق سعید.
کنار در وایسادم.
صداشون میومد.
یه چیزایی دستگیرم شد...😁
سعید به دکتر می گفت آقا محمدو معاینه کنه و آقا محمدم مخالف بود.
یهو در اتاق باز شد. آقا محمدو راضی کردم که بره اتاق کناری تا دکتر معاینش کنه. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد، وارد اتاق سعید شدم...
#سعید
رسول اومد تو اتاق و بغلم کرد...
بعد از سلام و احوال پرسی نشست رو صندلی کنار تختم...
- چیکار کردی با خودت...؟!😕
+ با خودم کار خاصی نکردم...😅 اما ماشینتون داغون شد...😔
- فدای سرت...😘
+ 😊😅
+ آقا محمد رفت پیش دکتر؟🤔
- آره... نمی خواست بره... دم در مچشو گرفتم...😌😉😁😂
+ چه جوری؟؟؟😳😃
- حرفاتونو شنیدم...😁
+ بی ادب...😐 باز فال گوش وایسادی...؟!😠😒
- با ادب...😒 فال گوش چیه؟!😶 صداتون بلند بود... منم گوشام تیز... شنیدم...😁😌
+ دیگه توجیح نکن...😐 فقط در عجبم چطور آقا محمد دعوات نکرده...!😏😂
سرشو خاروند و با حالت متعجبی گفت: نمی دونم...🤷🏻♂ راستش واسه خودمم عجیبه که نه دعوام کرد...🤔 نه ضایعم کرد...🧐😂
+ حتما حواسش نبوده...🤣
- 🤣
+ راستی همه فهمیدن من بیمارستانم...؟!🤨
- آره... خودم بهشون گفتم... آخه خیلی نگرانت بودن...🙃
گوشیش زنگ خورد. از جیبش درآورد و گفت: ساراست. من میرم تو محوطه بیمارستان دنبالشون.😉
+ باشه.🙂
از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد، در باز شد و...
#محمد
- بفرمائید دراز بکشید.😊
دراز کشیدم و دکتر اومد بالا سرم.
پانسمان پامو باز کرد...
خیییلی می سوخت...😓
- نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ...😶 چرا بهش رسیدگی نکردین؟؟؟😕 ۱۵ تا بخیه خورده. ۱۲ تاش باز شده... چطور متوجه نشدین؟؟؟ چه طور دردشو تحمل کردین؟؟؟🙁
با چشم های گرد شده به دکتر نگاه کردم.
باورم نمی شد...😟😳
- شانس آوردین عفونت نکرده...😕 باید دوباره بخیه بشه...😶
وای خدا...😓 دوباره شروع شد...😣
پرستار رو صدا زد و مشغول شدن...
سوزشش بیشتر شد...😓
چشمامو بستم.
از درد لبمو گاز گرفتم...
نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم.
- تموم شد...🙃
آروم نشستم.
+ ممنون.😊
- خواهش می کنم.🙂 بیشتر از زخمتون مراقبت کنین.😉
از اتاق بیرون اومدم.
رفتم پیش سعید.
+ آقا سعید ما چطوره؟😄
- خوبم آقا.😅
همون لحظه در اتاق باز شد و خانواده ی سعید داخل شدن.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_42
#سعید
در باز شد و در کمال ناباوری نرگس خانم اومد تو.🤯
اونم مثل من تعجب کرده بود...
- س...... سلام...😟
+ سلام...🤯
- شما..... شما اینجا چیکار می کنین؟🤔 هعییییی...😨 سرتون چی شده؟؟؟😱
+ چیزی نیست... تصادف کردم...😓
- ای وای...😢🙁 اَ..... الان بهترین؟😕
+ بله.... شما.... امشب شیفتین؟!🧐
- بله...🙃 تازه اومدم...🙂 دکتر گفت برای بیمار اتاق ۱۳ تقویتی تزریق کنم... نمی دونستم شمایید...😶
- آقا سعید.... من.... من واقعا شرمندم...😓
+ این چه حرفیه؟😕 دشمنتون شرمنده.🙃 چرا باید شرمنده باشین؟!🤔
- به خاطر امروز...😞 من با پدر و مادرم صحبت کردم...🙂 مادرم راضی شده بودن و با پدرم هم صحبت کردیم... ایشون هم راضی شدن... اما... اما نمی دونم یهو چی شد...😕 که پشیمون شدن...😓
+ اشکالی نداره...🙂
- 🤨🙄😳
+ نه...😅 یعنی...😕 منظورم اینه که...😓 من واسه رسیدن به شما، هر کاری می کنم...🙃🙂 چون... چون...😥
داشتم از خجالت آب می شدم...😓
سرمو پائین انداختم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: چون.... دوستون دارم...😓🙂
سرشو پائین انداخت و لبخند کم رنگی زد...
یه چیزی به سِرُمَم تزریق کرد و گفت: اگه چیزی نیاز داشتین، خبرم کنین...🙂 با اجازه.🙃
از اتاق بیرون رفت...
نفس عمیقی کشیدم...
چند ثانیه بعد، آقا محمد اومد تو اتاق و چند دقیقه بعدش هم بابا اینا اومدن...
.......................
همه اومده بودن.
فقط زن داداش و رزا پائین بودن. چون این وقت شب، نمی زاشتن بچه بیاد. زن داداش مونده پیش رزا.
سهیل رو فرستادم تا بره پیششون.
مامان با نگرانی گفت: دورت بگردم... چیکار کردی با خودت؟!😢😕
+ خدا نکنه...😅 خوبم مامان جان. نگران نباش...😉😄
سارا گفت: مامان انقدر لوسش نکن...😒
مامان هم برگشت سمت سارا و گفت: کی بود تا الان گریه می کرد و داداشم داداشم می کرد؟😏😒😐
سارا لبشو گاز گرفت و با چشماش به آقا محمد اشاره کرد.
آقا محمد سرشو انداخته بود پائین. معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده...😶😂
بابا گفت: درد که نداری بابا؟!🤔🙂
+ نه بابا جان...😅🙂 خوبِ خوبم...😊
رسول با خنده گفت: ولی حیف شدااا...😕 شانس آوردی...😉 اگه کمربند نبسته بودی، با سر می رفتی تو دیوار...😁 از دستت راحت می شدیم...😁🤣
همه پوکر فیس نگاش کردیم...
قششششنننگگگگ ضایع شد و گفت: ببخشید...😶 شوخی کردم...😕
آقا محمد گفت: با اجازتون من برم...😊
مامان گفت: زحمت کشیدی پسرم...☺️
آقا محمد با لبخند جواب داد: چه زحمتی حاج خانم؟!🙂 سعید مثلِ برادرِ نداشتمه...🙃 خیلی برام عزیزه...😊
واییی خدااا...🤣
اون لحظه قیافه رسول دیدنی بود...🤣
معلوم بود داره از حسودی منفجر میشه...😂
آقا محمد فهمید و نگاهی به رسول کرد و گفت: درست عینِ رسول...😊😄
همه نگاها برگشت سمتِ رسول.
این دفعه قیافش دیدنی تر از قبل شده بود...🤣
زن و شوهر امشب خووووب ضایع شدن...😂
همه خندیدیم. خودِ رسول هم خندش گرفته بود.
به رسول گفتم آقا محمدو برسونه. با اون وضع پاش، صلاح نبود خودش بره و رانندگی کنه...😕
آقا محمد به زور قبول کرد و هر دو رفتن.
دکتر که البته استاد سارا هم بود، یه سری عکس و آزمایش برام نوشت و بعد از انجامشون گفت: خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارن. فقط باید استراحت کنن. الان هم مرخصن...😊
سارا گفت: استاد خیالتون راحت باشه.😊 ایشون تو این کار مهارت خاصی دارن و اسسسستادن...😒😄
همه خندیدیم.
چشم غره ای به سارا رفتم.
رفتیم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_43
#نرگس
ساعت ۵ عصر بود که آقا سعید و خانوادشون اومدن خونمون.
خیییلی استرس داشتم.😥
با اینکه هم خودم و هم مامان با بابا صحبت کرده بودیم و راضی شده بود، اما می ترسیدم نظرش عوض شه و مخالفت کنه.
من و آقا سعید رفتیم اتاقم و با هم صحبت کردیم. از سختیای شغلش گفت. منم گفت همه ی سختیا رو تحمل می کنم.🙃
وقتی برگشتیم و خواستم جوابمو بگم، از چیزی که می ترسیدم، سرم اومد و بابا مخالفت کرد.
حالم خیلی خراب بود.
ساعت نزدیکای ۱۲ بود. امشب شیفت بودم. حاضر شدم و رفتم بیمارستان.
رفتم تا به بیمار اتاق ۱۳ سر بزنم که در کمال ناباوری آقا سعید رو دیدم.🤯
بنده خدا تصادف کرده بود.😢
بابت امروز، ازش عذرخواهی کردم. گفت واسه رسیدن به من هر کاری می کنه. چون... دوسم داره. خیلی خجالت کشیدم...😬😅
یه تقویتی به سِرُمِش تزریق کردم و از اتاق بیرون اومدم.
ساعت ۷ صبح بود. خیلی خسته بودم. آقا سعید دیشب مرخص شد. شیفتم تموم شده بود.
لباسامو عوض کردم. چادرمو سرم کردم و رفتم خونه.
مامان و بابا بیدار بودن و تو آشپزخونه صبحونه می خوردن. سلام آرومی کردم. خواستم برم اتاقم که بابا صدام زد.
- نرگس جان، بابا! بیا یه چیزی بخور.😊
دروغ چرا؟! از بابا دلخور بودم.😕
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: ممنون. خستم. میرم استراحت کنم.🙃
- بیا بابا جان. می خوام باهات حرف بزنم.😕
خواستم بگم خستم و باشه واسه بعد. اما دلم نمی خواست ناراحت بشه. واسه همین رفتم و کنار مامان نشستم.
بابا: می خوام درباره...
#محمد
رسول منو رسوند سایت و بعدم رفت خونه شون.
بچه ها ریختن سرم. هر کدوم یه سوالی داشتن. داوود گفت: آقا سعید چش شده؟😨
هنوز حرف داوود تموم نشده بود که فرشید گفت: الان سعید کجاست؟ مرخص...؟😥
امیر پرید وسط حرفش و گفت: آقا دکتر چی گفت؟😰 پاتون بهتره؟🤔 عفونت که نکرده؟؟؟😱
+ ای بابا😶 بسه دیگه😬 دو دقیقه زبون به دهن بگیرین😐 بزارین برسم، بعد بازجویی کنین.😒
به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن.
+ رسول لو داده؟!😐
داوود با تعجب گفت: اِ، آقا شما از کجا می دونین رسول گفته؟!😶🤔😳
فرشید با پاش محکم زد به پای داوود.
داوود: آخ.😫 چرا می زنی؟🙁
فرشید: 🤫🤭
+ چرا بچه رو می زنی؟🤨 پاش شکست.😐
فرشید آروم کنار گوش داوود گفت: مگه رسول نگفت آقا محمد نفهمه من بهتون گفتم؟😐 چرا لو دادی؟🤦🏻♂
داوودم گفت: حواسم نبود🤦🏻♂😕
فرشید با تاسف سرشو تکون داد.
+ من واسه این رسول دارم.😤
امیر گفت: آقا میشه تعریف کنین چی شده؟🤔
+ بله. البته اگه اَمون بدین و اجازه بدین بشینم.😐
امیر: ببخشید آقا.🙁 اصلا حواسمون نبود😕🤦🏻♂ بفرمائین بشینین.😅
نشستم رو صندلی.
+ راستی مگه رسول همه چیز رو بهتون نگفته؟🤨 دیگه چه نیازی به گفتن من هست؟😶
فرشید: آقا شما که دیگه رسولو بهتر از ما می شناسین.😅 معمولا خیلی همه چیز رو بزرگ می کنه😐 واسه همین می خواییم از زبون شما بشنویم.😉🙃
همه چیز رو براشون تعریف کردم.
+ خب، حالا اجازه هست برم اتاقم؟!😐
داوود: اِ، آقا نفرمائین.😅 اجازه ما هم دست شماست.😁 بفرمائین.
آروم از پله ها بالا رفتم.
خیلی خسته بودم.
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم.
ساعت ۷ صبح بود.
رفتم پائین.
امیر و فرشید و داوود دور میز رسول بودن.
رفتم کنارشون.
+ سلام بچه ها.🙂
برگشتن سمتم و سلام کردن.
+ چی شده؟!🤔
رسول گفت: آقا همین الان الکساندر وارد یه شرکت مهم و بزرگ شد. رئیس این شرکت جزو اوناییه که چند روز پیش با الکساندر ملاقات کردن.😶
+ عجب😶 خب، این شرکت در چه زمینه هایی فعالیت می کنه؟🤔 ازش اطلاعات می خوام.😉
امیر زود گفت: آقا نفرمائین.😁
پرونده ای که دستش بود رو گرفت سمتم و گفت: همه ی اطلاعات این شرکت تو این پرونده ست. چند دقیقه پیش، تحقیقم دربارش تموم شد و از سیر تا پیازش رو درآوردم.😁😌
پرونده رو ازش گرفتم. لبخندی زدم و گفتم: آفرین.😃 می بینم که قبل از اینکه چیزی بگم، خودتون انجام میدین.😄
لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: ما اینیم دیگه.😁😌
فرشید و داوود و رسول با دهن باز ما رو نگاه می کردن.😧
قیافشون دیدنی بود.😂
امیر گفت: آقا من برم به کارام برسم.🙃
+ برو. راستی، کارت عالی بود.👌🏻👏🏻😉🙂
- ممنون آقا.☺️
امیر رفت.
+ رسول تو کی اومدی؟🤔
- تقریبا نیم ساعت پیش.😄
+ آها. سعید بهتره؟🧐
- بله آقا.😊 خیالتون راحت😉 اون از من و شما هم سالم تره😐😅
همه خندیدیم.
+ راستی، بار آخرت باشه به بچه ها آمار میدی😒
چشم غره ای به داوود رفت و گفت: چشم😐💔
فرشید گفت: آقا میشه چند ساعت به من مرخصی بدین برم یه سر به خونه بزنم؟🙂
+ باشه.😊
- ممنون.☺️😍😘
+ خواهش می کنم.😇
به داوود گفتم ت.م رئیس شرکت باشه.
رفتم اتاقم و مشغول خوندن اطلاعات شرکت شدم.
ساعت ۱۱ صبح بود.
صدای پیامک گوشیم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
اومد.
شماره ناشناس بود.
یه عکس برام فرستاده بود و یه متن هم زیرش نوشته بود...
یا خدا....
نه....
یعنی....
ای وای من...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بابای نرگس می خواد درباره چی با نرگس حرف بزنه؟!🧐🤔
پ.ن2: بچه ها ریختن سر محمد...😐💔🤦🏻♀😂
پ.ن3: فقط حرفای محمد...😂
پ.ن4:امیر زرنگ شده...😐😳🙄😂
پ.ن5: رسول باز ضایع شد...😐💔🤦🏻♀😂 خب آمار نده دیگه...😕😂
پ.ن:6: عکس و متن درباره کی بودن؟؟؟🧐😱
پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن ۱ و پ.ن۶ در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_44
#نرگس
بابا: می خوام درباره این پسره باهات حرف بزنم.🙃
+ کدوم پسره؟!🤔
- همین که.... دیروز با خانوادش اومدن خواستگاری.😒
+ اسمشون سعیده...😕
- حالا هر چی...😒 ببین دخترم، این پسره.... اون آدمی که تو فکر می کنی، نیست...😏😔 اون اصلا نمی تونه تو رو خوشبخت کنه...🙁
مامان گفت: احمد، پشت سر جوون مردم حرف نزن...😕 گناه داره. آخه کی گفته نمی تونه نرگس رو خوشبخت کنه؟🤨
+ بابا جان، ایشون برادر ساراست... رفیق صمیمیِ من...🙃 من چند بار رفتم خونشون... خیییلی آدمای خوبین...🙂 همشون... اصلا شما بر چه اساسی این حرفو می زنین؟😕🧐
- من واسه حرفم مدرک دارم.😤
+ چه مدرکی؟🤔
از روی اُپن یه پاکت برداشت و داد دستم.
+ این چیه؟🧐
- یه سری عکسه. با دقت نگاه کن...😶
پاکتو باز کردم...
این.... این.....😟
نه....😨 امکان نداره....😰
دروغه.....☹️
فتوشاپه.....😥
آقا سعید با یه دختر جوون رفته بودن پارک و رستوران و...
+ ای..... اینا رو کی به شما داده؟!😕🧐
- چه فرقی می کنه؟😏😶
+ بابا لطفا جواب منو بدین... این عکسا رو کی به شما داده...؟!🙁🤔
- اشکان...
+ چی؟😳 اشکان؟😤 شما هم باور کردین؟🙄 بابا، اینا فتوشاپه. اشکان تو فوتشاپ کردن، استاده...😕
- چرا نمی خوای باور کنی این پسره آدم خوبی نیست؟😠 چی بهت گفته که خامش شدی؟؟؟ تو حرفای اونو که یه غریبست باور می کنی، اما حرف منی که پدرتم و اشکان رو که پسر عموته باور نمی کنی؟😤
- خیل خب... من نمی خواستم یه سری چیزا رو بگم... اما الان که به اینجا رسیده و شما درباره ی آقا سعید این جوری فکر می کنین، باید بگم...😤☹️
همه ی ماجرای اون روز رو که اشکان اومد جلو بیمارستان و مزاحمم شد و به آقا سعید چاقو زد رو براشون تعریف کردم. گفتم اگه آقا سعید نمی رسید، معلوم نبودچه بلایی سرم میومد...😓
مامان و بابا با تعجب نگام می کردن.
+ حالا هم فکر می کنین آقا سعید آدم خوبی نیست؟🙁 بابا، اگه آقا سعید آدم خوبی نبود، اون روز جلو بیمارستان با اشکان درگیر نمی شد...😕
بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم: من شما رو خییییلی دوست دارم.🙂❤️ باشه...😕🙃 اگه شما راضی نیستین، من با ایشون ازدواج نمی کنم...😓 اصلا هر چی شما بگین...🙃 اما مطمئن باشین اشکان دروغ گفته و این عکسا فتوشاپه... بعد از شما هم، با معرفت ترین مردی که تو زندگیم دیدم.... آقا سعیده...
دیگه نتونستم تحمل کنم.
رفتم تو اتاقم و درو بستم.
نشستم رو تختم.
زانو هامو بغل کردم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم...
#محمد
عکس عطیه بود...😨 تو وزارت خارجه...😓
دنیا رو سرم خراب شد...
با خوندن متنی که زیرش نوشته شده بود، حالم خراب تر شد...😓
- سلام آقا محمد...😏 حتما می دونی من کیم...🧐 پس نیازی نیست خودمو معرفی کنم...😒 میرم سر اصل مطلب...😉 من هم خونتو بلدم... هم محل کار همسرتو...😈 من فقط یه بار هشدار میدم... دفعه ی بعد، عمل می کنم... پس بهتره پا رو دم من نزاری... چون بد می بینی...👿 انقدر این پرونده رو کش نده... بیشتر از این هم این بازی رو ادامه نده... اگه بازم بخوای پا پیچم بشی، کاری که نبایدو می کنم...☝️🏻 داغ زنتو به دلت می زارم... یه کاری می کنم که تا آخر عمرت یادت نره... مطمئن باش اگه بخوای ادامه بدی، به ضررت تموم میشه و پشیمون میشی...😡
حالم خیلی بد بود.
این بی شرفا عطیه رو چه جوری شناسایی کردن؟؟؟
حتما یا شارلوت بهشون گفته... یا محسن...
خیییلی نگران عطیه بودم...
سریع شمارشو رو گرفتم...
- دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد...
وای...😓
چرا خاموشه؟؟؟😨
دوباره شمارشو گرفتم.
- دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد...
نشستم رو صندلی. سرمو بین دستام گرفتم...
خدایا... خودت کمکم کن...😞 تو که می دونی عطیه همه ی زندگیمه... نزار اتفاقی واسش بیفته... به خودت سپردمش...😓
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: اِی اشکان نامرد...😡🔪
پ.ن2: آفرین به نرگس که از سعید دفاع کرد...👌🏻
پ.ن3: آخییی😢 دلم واسه نرگس کباب شد😭
پ.ن4: یا خدا😨 محمد رو تهدید کردن😱
پ.ن5: چرا موبایلش خاموشه؟!😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_45
#فرشید
از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم خونه.
ریحانه خونه نبود.
یه کاغذ رو در یخچال دیدم.
دست خط ریحانه بود.
نوشته بود: سلام فرشید جان. من امروز کلاس دارم. ساعت ۱۱ میام خونه. مامان ملیحه (مادر فرشید) ناهار دعوتمون کرده. خوب استراحت کن که خواستیم بریم، سرحال باشی. "ریحانه"
لبخندی زدم.
الان دقیقا ۳ روز بود که وقت نکرده بودم بیام خونه. شرمنده ی ریحانه بودم.😞 اما ریحانه هیچ وقت به روم نمیاورد...🙃
رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم.
ساعت گوشیمو رو ۱۰ و نیم تنظیم کردم
رو تخت ولو شد. انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد...
" درینگ درینگ..... درینگ درینگ....."
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم.
نشستم رو تخت و کش و قوسی به بدنم دادم.
آبی به دست و صورتم زدم.
تصمیم گرفتم خودم برم دنبال ریحانه.
لباسامو پوشیدم.
سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم...
بعد از ۲۰ دقیقه، رسیدم.
تو آینه بغل ماشین نگاهی به خودم انداختم.
موهامو مرتب کردم.
یهو ریحانه رو دیدم که از دانشگاه بیرون اومد.
بوق زدم.
برگشت.
لبخندی زد و اومد سمت ماشین.
معلوم بود خیلی خوشحال شده...
اومد و نشست تو ماشین.
- سلااااام...😃
+ سلااااام...😃 ریحانه بانو...😍 چطوری؟!😁
- عااالی...😘 نگفتی میای دنبالم...🧐
+ دیگه گفتم سوپرایزت کنم...😅
- دست شما درد نکنه....😄
+ سر شما درد نکنه...🙃😁
+ راستی تو می دونستی من امروز میام خونه؟!🤔 آخه وقتی اومدم، اون کاغذو رو در یخچال دیدم.🙃
- حدس می زدم...😁 یعنی... حس شیشمم بهم می گفت امروز میای...😉😅
+ کشته مرده ی حس شیشمتم که همیشه درست از آب درمیاد.😘😂
هر دو خندیدیم.
ماشینو روشن کردم و رفتیم سمت خونه بابا...
................
ساعت ۳ بعد از ظهر بود.
خداحافظی کردیم و رفتیم سمتِ خونه.
- فرشید...🙂
+ جانم؟!😊
- میگم... نریم خونه...😕
+ پس کجا بریم؟!🤔
- بریم همون پارک کنار دانشگاه...😃 خیلی وقته نرفتیم...😶
+ باشه...☺️
۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم.
ماشینو پارک کردم.
هر دو پیاده شدیم.
رفتیم تو پارک و قدم زدیم...
گفتیم و خندیدیم.
رفتیم تو یه کافی شاپ.
رو یه میز، رو به روی هم نشستیم.
منو رو برداشت.
- تو چی می خوری؟!🤔
+ هر چی تو بخوری.😉😇😅
- اوممم... من یه کاپوچینو می خورم.😊
+ خیلی هم عالی.🙃😃 منم کاپوچینو می خورم.☺️
گارسون اومد و سفارش دادیم.
دستمو گذاشتم زیر چونم و محو تماشاش شدم.
یکم که گذشت گفت: چرا اینجوری نگام می کنی؟!😅 خوشگل ندیدی؟!😎😂
+ به این خوشگلی، نه...😶 ندیدم...😁😂
- یه نگاه به آینه بنداز، می بینی...😉😅❤️
هر دو خندیدیم...
دلم رفت واسه خنده هاش...
گارسون سفارشمونو آورد.
یهو یه چیزی یادم افتاد.
از جیب کاپشنم یه جعبه ی کوچیک بیرون آوردم و گرفتم سمت ریحانه.
+ بفرمائین.😊
- این چیه؟!🤔
+ باز کن ببین چیه...😁
جعبه رو ازم گرفت و بازش کرد.
چشماش برق زد.
با ذوق گفت: چقدر قشنگه...😃 مناسبتش چیه؟!🤔
+ سالگرد خواستگاریمون مبارک...😉😍
- واییی... راست میگیا... اصلا یادم نبود امروز سالگرد خواستگاریمونه...😄 دستت درد نکنه...😊 خییییلی قشنگه.☺️
+ قابل تو رو نداره.😉🙃 ببخشید که این چند روز نتونستم بیام خونه و کنارت باشم...😕 واقعا شرمندم...😞
- این چه حرفیه می زنی؟!😕 دشمنت شرمنده.🙃 من خودم می دونستم شغل تو چیه و باهات ازدواج کردم.🙂 اصلا هم پشیمون نیستم...😙
+ قربونت برم...😘
- خدا نکنه...🙃😍
انگشتر رو از تو جعبه برداشت و دستش کرد.
خیییلی تو دستش قشنگ بود.
+ چقدر به دستت میاد.😍
- ممنون...😅
+ ریحانه...
- جانم؟!
+ خیییلی دوست دارم...🙃🙂❤️
- منم خییییلی دوست دارم...🙃🙂❤️
چند دقیقه بعد، از کافی شاپ بیرون اومدیم و رفتیم سمت خونه.
جلو در نگه داشتم.
+ نمیای خونه؟!😕
- نه دیگه...🙂 واقعا دیرم شده...🙃 باید برم اداره...🤗 تا الانم خیلی دیر کردم...😕 شانس بیارم آقا محمد کلمو نَکَنِه...😐🤦🏻♂😱😂
هر دو خندیدیم.
- باشه...🙂 پس مراقب خودت باش...😉🙃
+ تو هم همین طور.😊
- راستی... امروز خیلی روز خوبی بود...🤩😉☺️ ممنون بابت همه چی...😍😘
+ خواهش می کنم.😅❤️
- یا علی...✋🏻😊
+ علی یارت...✋🏻🙂
از ماشین پیاده شد و رفت خونه.
رفتم سمت سایت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: سالگرد خواستگاریشون بود...🤩😃😍
پ.ن2: شانس بیاره محمد کلشو نکنه...😐🔪😂
پ.ن3: این قسمت، عاشقانه های فرشید و ریحانه...🙃🙂❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_46
#محمد
برای بار یازدهم بهش زنگ زدم.
گوشیش روشن شده بود...😃
دیگه داشت قطع می شد، که صداش تو گوشم پیچید...
- الو...
مثل برق از جام پریدم.
با نگرانی گفتم: الو... عطیه... خوبی؟😥 کجایی؟😰 چرا گوشیت خاموش بود؟😨
- محمد جان...🙃 اَمون بده...😐 بزار منم حرف بزنم...😶
+ ببخشید...😶 بگو...😓
- اولا سلام...😐😑
+ معذرت می خوام...😓 یادم رفت سلام کنم...😶 سلام...🙂
- دوما خوبم...😊 تو خوبی؟🙃
+ الحمدالله.🙃
- سوما سر کارم.🙂 چهارما شارژ گوشیم تموم شده بود.😕 واسه همین خاموش بود.😉 تو جلسه بودم.😇 الان وقت کردم شارژش کنم.
+ خدا رو شکر...🙂 جواب ندادی...😕 دلم هزار راه رفت...😓
- ببخشید...😅 حالا... کاری داشتی زنگ زدی؟🤔
+ نه... فقط می خواستم حالتو بپرسم.😉🙂
- خوبِ خوبم.😄
+ خدا رو شکر.😄 الان می خوای بری خونه؟🧐
- نیم ساعت دیگه میرم...😊 چطور؟🧐
+ هیچی... همین جوری...🙃 مراقب خودت و اون فسقلی باش...😉😊
- تو هم مراقب خودت باش...😉🙂 راستی... امروز نمیای خونه؟🤔 الان دو روزه یه سر به ما نزدی...😕
+ شرمندم...😕😓 سرم خیلی شلوغه.🙁 ان شاء الله امروز میام.😊
- ان شاءالله...😄
+ کاری نداری؟🙂
- نه.🙃 یا علی...✋🏻
+ علی یارت...✋🏻
گوشیو قطع کردم.
نفس راحتی کشیدم...
خدایا شکرت...🤲🏻🙂
خیالم تا حدودی راحت شد...😅
اما هنوزم نگران بودم.😕😓
دلم هوای فاطمه رو کرد...
شمارشو رو گرفتم.
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- سلام داداش...😃
+ سلام فاطمه جان...😄 خوبی؟😊
- الحمدالله...☺️ تو خوبی؟😄
+ شکر. منم خوبم...🙂 مجید و بچه ها چطورن؟🙃
- اونا هم خوبن.😊 داریم میایم خونتون.☺️
+ قدمتون رو چشم.😉🤗
- خونه ای دیگه؟!🤨
آخ...😓 چرا این سوالو پرسید...؟!😶 حالا چی بگم...؟!😬 هر وقت اومدن، یا خونه نبودم و سایت بودم، یا کار داشتم و اومدم سایت...😕 امیدوارم دعوام نکنه...😶 خدایا، خودمو به خودت می سپارم...😬😣
- می شنوی صدامو...؟!😐😶
+ آره.😅
- میگم خونه ای دیگه؟!🧐
+ نه. سرکارم.😶
- ای بابا...😕 هر وقت ما میایم، یا سرکاری، یا همون لحظه ای که ما میایم، میری سرکار...😐😑
+ ببخشید...😕 عمدی نیست...😓ولی امروز حتما میام خونه.😉🙃
- شیطونه میگه به عطیه و عزیز بگم درو روت قفل کنن، دیگه نزارن از خونه بیری بیرون...😌😉😎 که وقتی ما میایم، بتونیم ببینیمت...😶😐😑🔪😂
+ شیطونو لعنت کن خواهر من...😐😑 این همیشه چرت و پرت زیاد میگه...😶😑😜😂 تو به حرفش گوش نکن...😉😂
- 😂😐
+ مجید هم میاد؟!🤔
- قراره یک ساعت دیگه بیاد. اونم مثل تو سرکاره...😒😑
+ به عزیز و عطیه گفتی؟!🧐
- آره. اتفاقا قبلش می خوام برم دنبال عطیه که با هم بریم خونه.🙃
+ چه عالی...😃 منم قول میدم زود بیام...😉
- باشه...😊
+ کاری نداری؟😄
- نه.🙃 مراقب خودت باش...😉😊
+ تو هم همین طور.🙂 خداحافظ...👋🏻
- خداحافظ...👋🏻
گوشیمو قطع کردم و رفتم پائین پیش رسول.
+ رسول...
- جانم آقا؟!
+ این شماره ای که میگم رو بزن تو سیستم و برسیش کن...🙃
- چشم.😇
شماره رو براش خوندم.
مشفول برسی شد.
بعد ازچند ثانیه گفت: آقا این خط سوخته...🙁
+ ای بابا...😕
- آقا.... جسارتا... می تونم بپرسم شماره کیه؟🧐
+ از این شماره یه پیام تهدیدآمیز واسم اومد...😶
- کی فرستاده؟😨
+ احتمالا یا الکساندر بوده، یا محسن...😕
+ رسول، به بچه هایی که ت.م هستن، بسپار خیییلی مراقب سوژه هاشون باشن. خودتم حتتتما روشون سوار باش.☝️🏻
- چشم آقا.😊
+ خسته نباشی.😉
- مخلصم.😁
رفتم بالا و کاپشنمو پوشیدم.
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه...
#نرگس
صدای در اتاق اومد. چشمامو باز کردم. اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: بفرمائید.
مامان اومد تو و کنارم نشست. دستمو گرفت و گفت: الهی دورت بگردم...🙂 چرا زودتر نگفتی این پسره اشکان مزاحمت شده؟😕😢
+ نمی خواستم نگرانتون کنم.🙁
- شماره آقا سعید رو داری؟🙂
+ فکر نکنم.😕 البته می تونم از سارا بگیرم.😊 واسه چی می خواین؟🤔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد چقدر نگران بود...😕
پ.ن2: اَمون نمیده اونم حرف بزنه...😐😑😂
پ.ن3: واییی... خدااا...😂 فقط حرف فاطمه به محمد، وقتی گفت امروز حتما میام خونه...😂
پ.ن4: به قول محمد: شیطونه همیشه چرت و پرت زیاد میگه...😜✌️🏻😂
پ.ن5: به نظرتون مامان نرگس، شماره سعید رو واسه چی می خواد؟🧐🤔 حدساتونو در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_47
#نرگس
+ واسه چی می خوایین؟🤔
لبخندی زد. با محبت نگام کرد و گفت: بابات می خواد...🙂 فهمیده درباره آقا سعید اشتباه فکر می کرده.🙃 می خواد ازش عذرخواهی کنه.😉 احتمالا بخواد قرار خواستگاری بزاره.😄
ناخودآگاه، لبخندی کنج لبم نشست که از چشم مامان دور نموند.
- وا...😶 قدیما به دختر می گفتن خواستگار می خواد بیاد، آب می شد می رفت تو زمین.😑 اما حالا...
نزاشتم حرفش تموم شه و محکم بغلش کردم.
خندید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
- خوشبخت بشی دخترم...😄
+ عاشقتم مامان...😍❤️
- من بیشتر...😉☺️❤️
مامان از اتاق بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم.
گوشیمو برداشتم.
رفتم تو واتساپ و به سارا پیام دادم.
+ سلام عزیزم.😊 خوبی؟ لطفا شماره آقا سعید رو برام بفرست. ممنون.❤️
چند ثانیه بعد، آنلاین شد.
- سلام گلم.☺️ ممنون. تو خوبی؟😄 باشه حتما.😍
شماره رو فرستاد.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که بهم زنگ زد.
جوابشو دادم و ماجرا رو براش تعریف کردم.
وقتی فهمید بابا راضی شده، خیلی خوشحال شد.😃
بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و لباسامو عوض کردم.
از اتاق بیرون اومدم.
مامان رفته بود خرید.
بابا رو مبل تک نفره نشسته بود و تو فکر بود.
رفتم و کنارش زانو زدم.
سرمو گذاشتم رو پاش.
+ بابایی...
موهامو نوازش کرد و گفت: جانم؟!
+ از دست من ناراحتی؟🙃
- نه عزیزم... چرا باید ناراحت باشم؟!😊 تو چی؟ تو از من ناراحتی؟😕
+ نه قربونت برم...😊 شما پدری...🤗 آینده دخترت برات مهمه.🙂 شاید اگه منم جای شما بودم و اون عکسا رو میدیدم، مخالفت می کردم.🙃
- راستش... روم نمیشه به سعید زنگ بزنم...😔 خیلی بد باهاشون برخورد کردم...😕
+ من مطمئنم تا الان فراموش کردن.😉
- خیل خب... پس شمارشو بهم بده.🙂
+ چشم.😊
شماره آقا سعید رو دادم بهش.
خیلی گرسنم بود.
رفتم تو آشپزخونه.
برای خودم چای ریختم و مشغول خوردن صبحانه شدم...
#سعید
فکرم خیلی مشغول بود...
گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. جواب دادم.
+ بله؟!
- سلام.😊
صدای پدر نرگس خانم بود.
مثل برق از جام پریدم.
+ س..... سلام آقای قاسمی...😰 خوب هستین؟😅
- ممنون. شما خوبی؟🙂
صداشون خیلی مهربون و آروم بود.
واقعا تعجب کردم...😯
+ الحمدالله.😄 امری داشتین؟🤔
- می خواستم ازتون عذرخواهی کنم.😔 من دیروز خیلی تند و زننده با شما برخورد کردم.😕 دست خودم نبود.🙁 یه چیزایی درباره شما دیدم و شنیدم که باعث شد از دستتون عصبانی بشم...😶
+ فراموش کنین...🙃 گذشته...🙂 اشکال نداره...😇 فقط... چه چیزایی شنیدین؟😟 از کی شنیدین؟🤔
- دیگه مهم نیست...🙃 از آشناهای خودم بوده...😞 من خودم به موقعش باهاش حرف می زنم.😉 ببخش پسرم... من خیلی زود قضاوتت کردم...😔
+ این چه حرفیه؟🙃 خدا ببخشه.🙂
- اگه هنوزم سر حرفت هستی و نرگسو می خوای، می تونین امشب با خانوادتون تشریف بیارین منزل...😉😊
داشتم ذوق مرگ می شدم...😃🤩
+ حتتتما مزاحم میشیم.☺️
- مزاحم چیه؟🙃 مراحمین...😇 ساعت ۹ منتظرتونیم.😉😊
+ چشم.😊 کاری ندارین؟🙃
- نه...😊 یا علی...✋🏻
+ علی یارتون...✋🏻
گوشیو قطع کردم.
دستی لای موهام کشیدم...
انگار بهترین خبر عمرمو شنیدم...😃
خدایا.... شکرت...🤲🏻🙃
عاشقتم خدا....❤️
#محمد
کلید انداختم و درو باز کردم.
عزیز و عطیه و فاطمه رو تخت نشسته بودن و گرم صحبت بودن.
بچه های فاطمه هم بازی می کردن.
+ سلاااااااام....😃 من اومدم....😁😅
برگشتن سمتم.
عطیه: سلام محمد جان...😃
فاطمه: سلام داداش...😀
عزیز: سلام مادر.☺️
با هم دیگه گفتن: خسته نباشی...😊
+ ممنون.😇
بچه های فاطمه اومدن بغلم.
- سلام دایی...😃
+ سلام خوشگلای من...😘
زینب با همون لحن بچه گونه و شیرینش گفت: دایی... باهامون بازی می کنی؟😃
+ لباسامو عوض کنم.😇 چشم.😉😄
رفتم تو اتاق و بعد از عوض کردن لباسام، رفتم تو حیاط و مشغول بازی با بچه ها شدم...
یهو مهدی توپو شوت کرد و محکم خورد تو پام...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: باباش راضی شد...😃
به قول رسول: اییییییییییوووولللل...😃😁😂
پ.ن2: سعید چقدر خوشحال شد...😃😄
پ.ن3: محمد چی شد...؟!😱
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_48
#نرگس
ساعت ۸ شب بود.
رفتم تو اتاقم.
موهای بلند و قهوه ایم رو شونه کردم.
می خواستم ببافمشون که مامان اومد تو اتاق.
لبخندی زد و گفت: من برات ببافم؟😄
+ آره... حتتتتما...😃
موهامو بافت و از اتاق بیرون رفت.
یه شومیز بلند که آبی آسمونی بود و آستیناش پفی بودن واسه امشب انتخاب کرده بودم و از قبل اتوش کرده بودم.
آستیناش مروارید دوزی شده بود.
لباسمو با یه شلوار مشکی پوشیدم.
یه روسری قواره بلند که رنگش با لباسم ست بود، سرم کردم.
تو آینه نگاهی به خودم انداختم.
واقعا خوشگل شده بودم...😍 خوشگل تر از همیشه...😌😜😅
چادر رنگیمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
مامان و بابا با محبت نگام کردن و کلی قربون صدقم رفتن. هر دوشونو بغل کردم و دستشونو بوسیدم.
مامان میوه ها رو از قبل شسته بود.
تو ظرف چیدمشون.
صدای زنگ آیفون اومد.
مثل برق از جام پریدم.
مامان و بابا با تعجب نگام کردن و خندیدن.
دست خودم نبود... هل کردم...😅
بابا آیفونو زد و به همراه مامان رفتن استقبالشون.
تپش قلبم بالا رفته بود. پیشونیم خیس عرق بود...
این حس و حال برام تازگی داشت... دفعه ی قبل اینجوری نبودم...
سریع چادرمو سرم کردم.
صدای سلام و احوال پرسیشون میومد...
مامان صدام زد.
چادرمو مرتب کردم و سینی چای رو برداشتم.
چشمامو بستم. بسم الله گفتم و رفتم سمت پذیرایی...
#سعید
رسیدیم خونشون. زنگ آیفونو زدم.
بعد از چند ثانیه، صدای آقای قاسمی تو کوچه پیچید.
- بله؟🙃
+ سلام آقای قاسمی...😄 شهریاری هستم...😊
+ سلام.🤗 خوش اومدین.☺️ بفرمائین تو...😇
بسم الله گفتم و رفتیم داخل...
پدر نرگس خانم، بابت دیروز، کلی اَزمون عذرخواهی کردن.🙃
مشغول صحبت بودیم.
مامان گفت: عروس خوشگل ما کجاست؟😄
مادر نرگس: الان صداش می کنم.☺️
نرگس جان...🙃 مادر...😊 بیا دخترم...🤗
چند ثانیه بعد، نرگس خانم اومدن و سلام کردن. همه جوابشونو دادیم.
چون از قبل صحبتامونو کرده بودیم، نیاز نبود با هم حرف بزنیم.
بزرگ ترا تاریخ عقد رو مشخص کردن و قرار شد یک هفته دیگه که عید غدیر بود، عقد کنیم.
مامان انگشتری که با سارا گرفته بودن رو از تو کیفش درآورد.
رفت کنار نرگس خانم و انگشتر رو دستش کرد و پیشونیشو بوسید.
ساعت ۱۱ شب بود که برگشتیم خونه.
خیلی خوشحال بودم...😍
کلی خدا رو شکر کردم...
#محمد
آخ ریزی گفتم...
بدجوری درد می کرد...
ای خدا...😞 چرا آخه؟😕 چرا الان...!☹️ چرا اینجا...؟!🙁
از درد لبمو گاز گرفتم. چشمامو بستم...
عزیز و عطیه و فاطمه اومدن سمتم.
عطیه با نگرانی گفت: محمد.... محمد خوبی...؟!😰
+ خوبم... چیزی نیست...😅
مهدی و امید و زینب اومدن کنارم.
مهدی با نگرانی گفت: دایی... دایی ببخشید...😔 به خدا حواسم نبود...😞😢
لبخند بی جونی زدم و گفتم: قربونت برم...😅 اشکال نداره...🙃 چیزی نشده که...😉😇
عزیز گفت: محمد جان، مطمئنی خوبی؟😕 آخه رنگت پریده...😶
هنوز حرف عزیز تموم نشده بود که فاطمه گفت: داداش می خوای بریم درمانگاه؟؟؟😢
+ نگران نباشین...🙃 خوبم...😉 یه توپ بودا...🙁 خمپاره که نبود...😕😄
همه خندیدن.
دردش هر لحظه بیشتر می شد.
لنگان لنگان رفتم سمت تخت و آروم نشستم.
عطیه کنارم نشست و گفت: اینطوری نمیشه...🤨 رنگت شده مثل گچ دیوار...😢 قشششنگ معلومه درد داری و به روی خودت نمیاری...😶😕 پاشو بریم دکتر...🙃😉
+ آخه برم دکتر چی بگم؟😶 بگم یه بچه ی ۶ ساله توپو شوت کرد، خورد تو پام؟؟؟😐
- بهونه نیار...😐😶 یا میای... یا با عرض پوزش، می برمت...😠😌
با تعجب نگاش کردم.😧
- میای یا ببرمت؟؟؟🤨
+ میام...😬 میام...😶🤕 خب... دیگه نیازی نیست تو بیای...😅 من و فاطمه میریم...😁
- عمرن...😁 یه درصد فکر کن من نیام...😉🙃
عزیز و فاطمه به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن. عطیه هم دست کمی از اونا نداشت...😶
عطیه و فاطمه حاضر شدن.
فاطمه کاپشنمو آورد.
عزیز موند پیش بچه ها...
حالا دیگه قطعا می فهمیدن تصادف کردم...😓
تصمیم گرفتم قبل از اینکه برسیم بیمارستان و دکتر چیزی بگه، خودم تو ماشین آروم آروم همه چیز رو بهشون بگم...😶
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: قراره عقد کنن...😃🤩👏🏻
پ.ن2: آخی...😢 بیچاره محمد...😕😔 دلم براش کباب شد...😭
پ.ن3: واییی خدااا...😆 فقط حرفای عطیه و محمد...😂
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_49
#محمد
چند دقیقه ای به سکوت گذشت...
تصیممو گرفتم. اگه از زبون خودم می شنیدن، بهتر بود.
لبامو تر کردم گفتم: فاطمه جان...!😊 بزن کنار...🙃 می خوام باهاتون حرف بزنم.😇
عطیه که جلو نشسته بود برگشت سمتم و گفت: چیزی شده؟!🤔
+ یه موضوعیه...😶 که به نظرم بهتره بدونین...😉🙃
فاطمه گفت: بگو داداش...🙂 گوش می کنیم...😇
+ اول بزن کنار...😶
در جوابم گفت: تو بگو...😇
+ تا واینستی، نمیگم...😁
هر دو با هم گفتن: مرغ، یه پا داره...😐😑
+ لطف دارین...😅😆
- 😂
فاطمه کنار خیابون پارک کرد.
هر دو برگشتن سمتم.
عطیه گفت: حالا بگو...😶🙃
اشتیاق از چشماشون می بارید...😆
+ نه...😕 خیلی مشتاقین...😅 نمیگم...😄😁😌😂
هر دو با حالت دلخوری گفتن: محمد...😕
خندیدم و هیچی نگفتم... نمی دونم چرا... دلم می خواست یکم اذیتشون کنم...😂 کلا درد پامو فراموش کرده بودم...
تو چشماشون یه "من می دونم با تویِ" خاصی موج می زد...😶🤣
دروغ چرا؟ یه ذره ترسیدم...😅
صدامو صاف کردم و سعی کردم جدی باشم.
+ خیل خب...😶 عصبانی نشین...😕 میگم...🙃 فقط قبلش باید ۲ تا قول بهم بدین...🙂
نگاهی بِهَم دیگه کردن. رو به من گفتن: چه قولی؟🤨
+ یک: هر چی میگم، بین خودمون می مونه و هیچ کس هیچی نمی فهمه.☝️🏻 مخصوصا عزیز.🙃 قول؟🤨
هم زمان با هم گفتن: قول...🙂
+ دو: آرامش خودتونو حفظ کنین و نگران نشین...🙂 چون همه چیز به خیر گذشته...😉🙃
عطیه با نگرانی گفت: چی شده محمد؟😓 جون به لبمون کردی...😶 بگو دیگه...😕
فاطمه هم حرفشو تائید کرد...
+ خب.... راستش... چطور بگم.... من... من... اون شب که نیومدم تولد و گفتم کارم طول کشیده... یه جورایی... دروغ گفتم...😓
هر دو با تعجب نگام می کردن.
فاطمه گفت: منظورت چیه داداش؟!😟
+ من.... من اون شب.... تصادف کردم...🤕
عطیه: هعععیییییی...😱 یا خدا....😧
فاطمه: یا ابوالفضل...😨
+ اِ...😶 گفتم که آرامش خودتونو حفظ کنین...😶🙃 چیزیم نشد...🙂 فقط... فقط یکم پام زخمی شد... همین...😕🙂
عطیه با بغض گفت: پس... پس چرا فرداش که بهم زنگ زدی چیزی نگفتی؟؟؟😢
+ نمی خواستم نگرانت کنم...😕
فاطمه با ناراحتی گفت: یعنی مجید هم می دونست...😶
بغضشو به سختی قورت داد و ادامه داد: می دونست... تصادف کردی و چیزی به ما نگفت؟😶🙁
+ آره...🙂 البته.... خودم ازش خواستم چیزی بهتون نگه...🙃 چون... چون نمی خواستم نگران شین...😶🙂
عطیه با تعجب و استرس گفت: نکنه.... نکنه توپ خورده به پات که تو تصادف زخمی شده...؟!😧😨
+ آره...😕
سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت...
فاطمه ماشینو روشن کرد و رفت سمت بیمارستان.
می دونستم دارن به زور خودشونو کنترل می کنن که گریه نکنن...
۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم.
فاطمه کمکم کرد و رفتیم سمت پذیرش.
................
از عطیه و فاطمه خواستم بیرون اتاق بمونن. نمی خواستم وضعیت پامو ببینن. با کلی اصرار قبول کردن و بیرون موندن.
آروم رو تخت دراز کشیدم.
دکتر اومد بالا سرم.
پانسمانشو باز کرد.
خیلی درد داشت و بدجوری می سوخت.
- اوه اوه اوه اوه اوه.😶 نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ.😕 چیکار کردین؟!😬 موندم چطور عفونت نکرده.😑😶 واقعا خدا بهتون رحم کرده. اگه عفونت می کرد...😕
بقیه حرفشو خورد.
لابد می خواست بگه اگه عفونت می کرد، باید قطعش می کردیم.😐😂
- نگا نگا نگا. هووفف🙁 حالا یه ذره از این زخمتون مراقبت می کردین چیزی نمیشدا.😏😐 به جایی بر نمی خورد.😶
پرستار رو صدا زد و مشغول شدن.
چشمامو بستم.
انگار به دردش عادت کرده بودم.😄🙂
نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم.
- هووفف.🙄 بالاخره تموم شد.😅 همه بخیه هاش به جز ۲ تا باز شده بود.😕 الانم به جا ۱۵ تا ۲۰ تا بخیه خورد.😶 اگه مراقب نباشین، دفعه ی بعد بالای ۳۰ تا بخیه می خوره.😑
آروم رو تخت نشستم.
+ ممنون.😊
- خواهش می کنم.🙃 فقط حواستون باشه. این دفعه دیگه خوبِ خوب از زخمتون مراقب کنین؛☝️🏻 روزی دو بار پانسمانشو عوض کنین؛ زیاد به پاتون فشار نیارین؛ استراحت کنین و...
+ چشم...😅
دستمو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.
عطیه و فاطمه اومدن سمتم.
فاطمه رفت پیش دکتر.
عطیه با نگرانی گفت: چی شد؟!😢
لبخندی زدم و گفتم: هیچی😊 دوباره بخیه زد.🙃
- بمیرم الهی😭 خیلی درد داشت🙁 نه؟!😕
+ خدا نکنه😕🙃 نه🙂 زیاد درد نداشت.😇
فاطمه اومد.
یه ذره بهم ریخته بود...
حدس می زدم دکتر چیزی بهش گفته باشه.
سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: چقدر محمد اینا رو اذیت می کنه😐💔😕😂
پ.ن2: به زور جلو خودشونو گرفته بودن که گریه نکنن🙃🙂❤️
پ.ن3: به دردش عادت کرده...🙂💔
پ.ن4: آخ خدا😢 دلم واسه همشون کباب شد.😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_50
یک هفته بعد
#نرگس
امروز قرار بود عقد کنیم.
هم ذوق داشتم و هم استرس...
صبح زود بیدار شدم.
سریع صبحانه خوردم.
سعید اومده بود دنبالم.
منو رسوند آرایشگاه و قرار شد وقتی کارم تموم شد بهش زنگ بزنم تا بیاد دنبالم.
.................
- برای بار سوم عرض می کنم، وکیلم؟!
نفس عمیقی کشیدم.
+ با توکل به امام زمان (عج) و با اجازه بزرگترا، به خصوص پدر و مادرم.... بله...🙃
عاقد از سعید هم پرسید و اونم بله رو گفت.
همه دست زدن و تبریک گفتن...
مامان گریه کرد. منم گریم گرفت. محکم بغلش کردم.
همه ی همکارا و دوستای سعید اومده بودن...
خیلی روز خوبی بود...
#سعید
همه بچه ها اومده بودن.
اول از همه آقا محمد اومد پیشم.
- تبریک میگم...😊 ان شاءالله خوشبخت بشین...😄
محکم بغلش کردم.
+ ممنون آقا...😅
از بغل هم جدا شدیم.
نگاهی بهم کرد و با خنده گفت: راستی... کراواتت خیییلی بهت میاد...😂
+ اِ....😶 آقا...!😐💔
همه خندیدیم.
بعد رسول اومد.
- تبریک میگم داداش...😁 فقط خدا به نرگس خانم رحم کنه...😬😕 بنده خدا گیر کی افتاده...😂
با مشت آروم به بازوش زدم.
+ بیچاره خواهر من...😕 موندم چه جوری تو رو تحمل می کنه...😶😂
- خیل خب بابا...😑 وقت دنیا رو می گیری با این حرفات...😐💔😂
بغلش کردم...
...........
مراسم تموم شد.
قرار شد من و نرگس، فردا صبح واسه ماه عسل، بریم مشهد...
#محمد
ارتباطات الکساندر و محسن و خواهرش هر روز بیشتر می شد...
با آدمایی ملاقات می کردن، که حتی تصورشم برام دشوار بود...
از طریق اونا، خیلی ها رو شناسایی کردیم...
اما هنوز وقت دستگیری نبود...
فعلا باید صبر می کردیم...
دیروز سعید و نرگس خانم عقد کردن...
باید اعتراف کنم تا حالا سعید رو انقدر خوشحال ندیده بودم...😄
امروز هم واسه ماه عسل، رفتن مشهد...
آقای عبدی گفتن یه نیروی خانم بهمون اضافه میشه. گفتن قبلا تو شرق کشور خدمت می کردن و الان انتقالی گرفتن.
قرار شد فردا برای آشنایی با ما و البته پرونده، بیان سایت...
حواسم به امیر بود.
از دیروز تو خودشه...
بهش گفتم بیاد اتاقم تا باهاش حرف بزنم...
صدای در اومد.
+ بفرمائید.😊
امیر درو باز کرد.
- آقا اجازه هست؟!😄
+ آره...😃 بیا تو...🙃
درو بست و نشست.
- در خدمتم.😊
+ چیزی شده؟!🧐
- نه آقا...😄 همه چی خوبه...🙃 چطور؟!🤔
+ آخه... یه جوری شدی...😶 از دیروز تا الان حواسم بهت هست...🙃 همش تو خودتی...😕 دیگه اون امیر سابق که همیشه سرحال بود نیستی...🙂 تو مراسم عقد هم حواست جایی دیگه بود...🙁
نفس عمیقی کشید. سرشو پائین انداخت و گفت: نه...🙃 چیزی نیست...😶 فقط یکم خستم...😄 همین...😓
+ مطمئنی فقط همینه؟!🤨😕
- ب..... بله...☹️
نمی دونم چرا... اما یاد ۵ سال پیش افتادم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عقد کردن...😃👏🏻
پ.ن2: واییی خدااا... فقط حرفای محمد و رسول با سعید...😂
پ.ن3: نیروی جدید میاد...🙂
پ.ن4: چرا امیر تو خودشه؟!🧐🤔
پ.ن5: ۵ سال پیش چی شده؟!🤔🤭
پ.ن: حدساتونو درباره پ.ن4 و پ.ن5 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_51
#محمد
امیر یه برادر به اسم امین داشت که ۳ سال از خودش کوچیکتر بود و تو غرب کشور، مَرز بان بود و ۵ سال پیش، حین درگیری با قاچاقچیا، به شهادت رسید.
امیر خیلی داغون شد...😞
انقدر حالش بد بود، که به زورِ قرص و دارو می تونست چند ساعت راحت بخوابه...😕😔
چند بار هم رفت پیش مشاور... اما بهتر نشد...
من، بچه ها، پدر و مادرش، خواهرش... همه نگرانش بودیم و وقتی تو اون وضعیت می دیدیمش، حالمون خراب می شد...
بعد از ۲ سال، بالاخره تونست با نبودن امین کنار بیاد.
همون موقع ها بود که عاشق شد...
عاشق یه دختر خانمی که فامیل دورشون بود. تو یه مراسم دیده بودش.
رفتن خواستگاری و چند روز بعد هم نامزد کردن.
همه براش خوشحال بودیم. غافل از اینکه اون دختر، هیچ شباهتی به امیر نداره...😞
امیر تو همون نگاه اول عاشق شده بود و هیچ چیز رو جز اون دختر ندیده بود.
اعتقاداتشون، خانوادشون و خلاصه همه چیزشون با هم فرق داشت.
بعد از یک ماه، دختره پاشو کرد تو یه کفش، که من می خوام برم خارج...
امیر خیلی سعی کرد جلوشو بگیره. اما موفق نشد...
دختره رفت آمریکا و یک هفته بعد هم خبر رسید که با یه پسر آمریکایی ازدواج کرده.
امیر شد... همون امیر چند سال پیش...
شده بود یه مرده ی متحرک...😞
میومد سایت. کارشو انجام می داد و می رفت... تا مجبور نمی شد، با هیچ کس حرف نمی زد.
من و بچه ها وقتی تو اون حال میدیدیمش، دلمون آتیش می گرفت...
رفیقمون داشت جلو چشممون پر پر می شد و ما نمی تونستیم هیچ کاری واسش انجام بدیم.😔
دیگه حتی مشاور و قرص و دارو هم فایده نداشت... انگار رفتن اون دختر، تیر خلاصو به قلب امیر زده بود.☝️💔
تا اینکه یک ماموریت پیش اومد. باید یکی از بچه ها رو می فرستادم ترکیه.
موضوع رو باهاشون درمیون گذاشتم.
امیر اولش مثل همیشه خیلی سرد برخورد کرد و چیزی نگفت... اما بعد از چند روز، خودش اومد و گفت میره ترکیه...
معلوم بود می خواد از اینجا دور باشه تا شاید یه ذره آروم بشه.
براش خوشحال بودیم.
حس می کردیم اگه یه مدت از اینجا دور باشه، حال و هواش عوض میشه.
رفت ترکیه و بالاخره با شروع پرونده جدید، برگشت.
خدا رو شکر حالش خوب شده بود.
شده بود همون امیر شوخ و سرحال.😄
با صدای امیر، از فکر و خیال بیرون اومدم.
- آقا اگه امری ندارین، من برم به کارام برسم.🙃
+ امیر...😶 تو یه چیزیت هست.😕 به من بگو. منو مثل برادرت بدون...😉🙂
- آقا... راستش... مامان و بابام گیر دادن که باید زن بگیرم...😕
+ خب اینکه خیلی خوبه...😃😄
- آقا من اصلا به ازدواج فکرم نمی کنم...😶 اصلا دیگه دلم نمی خواد ازدواج کنم...😕
+ چرا؟!🤨
- شما که چراشو خوب می دونین...😔
+ امیر جان... همه ی آدما مثل هم نیستن...☝️🏻🙃 ازدواج هم، سنت پیامبره...☺️ درضمن، پدر و مادرت درست میگن...🙂 خب حقم دارن.😕 اولادشونی.😇 دوست دارن عروسیتو ببینن.😁 بچه هاتو ببینن...😄
- آخه آقا...😕 من الان اصلا شرایط ازدواجو ندارم...🙁 نه از نظر روحی...😔 نه از نظر مالی...☹️
+ خدا بزرگه...🙂 هر دوش جور میشه...😇
نفس عمیقی کشید و گفت: خب... بهش فکر می کنم...😊
+ آفرین...👏🏻😄
- 😅
از رو صندلی بلند شد. برگه هایی که دستش بود رو گذاشت رو میز و گفت: اینا پرینت تماس های الکساندر از یک هفته پیش تا الانه. رسول گفت بدم بهتون.😊
+ دست شما درد نکنه.😉🙃😊
- خواهش می کنم.😁 با اجازه.🙂
رفت سمت در.
صداش زدم.
+ امیر...🙃
برگشت سمتم و با لبخند گفت: جانم آقا؟!😊
- اگه به نتیجه رسیدی و خواستی تشکیل خانواده بدی، هر کمکی در هر زمینه ای خواستی، رو من حساب کن...😉😊
+ چشم آقا.😄 ممنون...☺️
از اتاق بیرون رفت.
نفس عمیقی کشیدم.
امیدوارم خوب به حرفام فکر کنه و به نتیجه خوبی هم برسه...
امروز قراره با عطیه و عزیز بریم و یه سری وسایل نوزاد بخریم.
گوشیمو برداشتم و شماره عطیه رو گرفتم.
جواب نداد.
دوباره گرفتم. داشت قطع می شد که جواب داد.
- الو...
+ سلاااام...😃 عطیه بانو...😊 چطوری؟😄
- سلام پسرم...🙂
مثل برق از جام پریدم.
+ اِ...😳 عزیز شمایین...؟!😶
- آره مادر...🙃
+ ببخشید...😅 من شماره عطیه رو گرفتم...🧐 چطور شما برداشتین؟!🤔😄
چیزی نگفت.
نگران شدم...
+ عزیز...😶 چیزی شده...؟!😥
- نه....😕 یعنی...😓
+ عزیز تو رو خدا یه چیزی بگین...😰 چی شده...😨؟!
#سعید
رسیدیم مشهد.
رفتیم هتل و چند ساعت استراحت کردیم...
غروب بود که رفتیم حرم...
الان ۳ سال بود که نیومده بودم...
غروبای حرم، دیدنی بود...🙃❤️
نرگس رفت قسمت خانم ها و منم رفتم قسمت آقایون.
نیم ساعت بعد، باهاش تماس گرفتم.
....
رفتیم پارک.
دست همدیگرو گرفتیم و قدم زدیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی.😢 بیچاره امیر.😕 دلم براش کباب شد😭