حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_36
#سعید
آقا محمد بود...😱
یا خدا... بیچاره شدم... خدا بهم رحم کنه...
آب دهنمو به سختی قورت دادم...
+ س...... سلام آقا محمد...😅😰
- علیک سلاااااام... آقا سعید... احوال شما؟!😁
+ خوبم....😅 چ.... چیزی شده؟!🤔😥
- شما قرار بود پرونده هایی که بهت دادم رو برسی کنی... درسته؟!🤔🤨
+ ب...... بله.... یعنی.... خواستم برسی کنماااا.... ولی... خواهرم زنگ زد.... دیگه گفتم جوابشو ندم، ناراحت میشه... الان برسی می کنم...😅😕
- رسول کم بود، تو هم اضافه شدی...😒
+ ببخشید آقا... منظورتون چیه؟!🤔
- منظورم همون ایولیه که گفتی...😏😒
+ آها.... ببخشید... ذوق زده شدم... نتونستم خودمو کنترل کنم...😅
- بله دیگه.... کمال همنشین در تو اثر کرده....😒
- ۴ تا پرونده بهت دادم. تا فردا صبح همشونو برسی می کنی. می خوام صبح که اومدم، همش رو میزم باشه.😉 روشنه؟!
+ بله، چشم. خیالتون راحت.😊
آقا محمد رفت اتاقش.
هووووووف. بخیر گذشت.😓
مشغول برسی پرونده ها شدم. خیلی پیچیده بودن. خیلی.
#رسول
شانس آوردم آقا محمد رسید. وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد.
ای خدا. خودم کم گرفتارم. حالا باید کارای فرشید و داوودم انجام بدم. داوود و فرشید و امیر کنار هم وایساده بودن و منو نگاه می کردن. معلوم بود به زور جلو خودشونو گرفتن که نخندن. سعید داشت با تلفن حرف می زد و حواسش به ما نبود. بالاخره تحمل نکردن و زدن زیر خنده.
+ هار هار هار.😐 ببندین نیشتونو.😑
خندشون بیشتر شد. خودکاری که دستم بودو پرت کردم سمتشون که باعث شد ساکت بشن و دل منم خنک شه.😁😂
#محمد
برگشتم اتاقم.
با عطیه تماس گرفتم.
بعد از دو بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- الو...
+ سلااااام.😃 بانوی زیبای من.😇 چطوری؟
- سلام.😃 خوبم. تو خوبی؟!😊
+ شما خوب باشی، منم خوبم.😊 عسل بابا چطوره؟🤔
- اونم خوبه.☺️
+ خونه ای؟!🧐
- آره، تازه رسیدم.😊 چطور؟!🤔
+ همین جوری.😊 عزیز خوبه؟🤔
- آره. خوبه.😉
+ میگم.... از خانم اسماعیلی درباره اون جلسه ی محرمانه پرسیدی؟!🤔
- بله، پرسیدم.🙂
+ خب.... چی گفتن؟!🧐
- مثل اینکه اون خانم و آقا از طرف یه خبرگذاری مهم اومدن. یه سری اطلاعات مهم و یه جورایی محرمانه می خواستن.
+ آها... اون وقت اطلاعاتی که می خواستنو بدست آوردن؟!🧐
- نمی دونم. خانم اسماعیلی ۱۰ دقیقه آخر جلسه، از اتاق معاون بیرون اومد. فکر کنم یه حرفایی داشتن که نمی خواستن خانم اسماعیلی بفهمه. اما به احتمال زیاد، چیزی که می خواستنو بدست آوردن. آخه وقتی رفتن، خیلی خوشحال و راضی بودن.
+ آها... تو رو دیدن؟!🤔
- نمی دونم. شاید.
+ باشه... ممنون.😊
- خواهش می کنم.🙃
+ مزاحمت نشم.😅
- مزاحم چیه؟ شما مراحمی.😉🙃
+ کاری نداری؟!😊
- نه. یا علی.✋🏻
+ علی یارت.✋🏻
وای...😣 خدایا...😫 مغزم داره منفجر میشه...😓 اینا تو هر سوراخی که بگی، سرک می کشن...😕 آخه وطن فروشی به چه قیمتی؟! پول...؟! امکانات...؟! واقعا که...😒
سرم خیلی درد می کرد.
چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو میز...
۲ روز بعد
#سعید
امروز روز خواستگاری بود. حس عجیبی داشتم. استرس. خوشحالی. ترس. یه حسی که همه ی اینا رو با هم داشت.
سهیل و همسرش و رُزا دخترشون هم اومده بودن. سهیل برادر من و سارا بود. ۳ سال از من کوچیکتر بود. اما زودتر از من ازدواج کرد. تو نیروی انتظامی کار می کرد و خونشون شهرستان بود.
یاد دو روز پیش افتادم.😆
تلافی کار رسولو سرش درآوردم.😁😂
تازه تنبیهمون تموم شده بود. از سایت برگشتیم خونه ما. خییلی خسته بودم. رسول از منم خسته تر و داغون تر بود.
رفت تو اتاق من و تا سرشو گذاشت رو بالش، خوابش برد.
منم از فرصت استفاده کردم.😌😋
یه لیوان آب سرد روش خالی کردم.
مثل برق از جاش پرید.
وای که چقدر قیافش خنده دار شده بود.🤣
چون می دونست تلافی کاری که باهام کرده رو سرش درآوردم و زورشم بهم نمی رسه، کاری نکرد. فقط یه ذره داد زد.😂
اما ساعت گوشیمو دست کاری کرد که باعث شد خواب بمونم و دیر برسم سایت...🤕 البته خودشم خواب مونده بود و ۵ دقیقه بعد من رسید.🤣
آقا محمد کلی دعوامون کرد و با وساطت آقای عبدی تنبیهمون نکرد.☹️😓
البته خب حق داشت عصبانی بشه. تو این چند روز، خیییلی حرصش داده بودیم.😅
با صدای سارا، از فکر و خیال بیرون اومدم.
- آقا دوماد، نمی خواین تشریف بیارین؟!😒 دیر میشه ها. مامان و بابای نرگس همین جوریش حساس هستن. تو دیگه حساس ترشون نکن.
+ اومدم.😄
تو آینه نگاهی به خودم انداختم.
چقدر لباس دامادی بهم میومد.😌😍😝😅
مامان کلی قربون صدقم رفت و بابا بغلم کرد.
.................
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
حرکت کردیم...
۲۰ دقیقه بعد، رسیدیم...
زنگ درو زدم.
صدای مردونه ای تو کوچه پیچید.
- بله؟
+ سلام جناب... شهریاری هستم...🙂
- سلام. بفرمائین تو.
بسم الله گفتم و رفتیم داخل...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_37
#سعید
مادر و پدر نرگس خانم اومدن استقبالمون.
۲ دقیقه ای به سکوت گذشت...
مامان گفت: عروس خوشگل ما کجاست؟!
حاج خانم (مادر نرگس) با لبخند گفتن: الان صداش می زنم...
نرگس جان، دخترم...! بیا مادر.
چند ثانیه بعد، نرگس خانم با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومدن...
سر به زیر سلامی دادن و جوابشونو دادیم.
به همه چای تعارف کردن تا رسیدن به من. لبخندی زدم.
یه فنجون چای برداشتم و آروم گفتم: ممنونم.
هنوز سرشون پائین بود. لبخند کم رنگی زدن و آروم گفتن: خواهش می کنم.
عاشق همین حجب و حیاشون شده بودم.
پدر نرگس خانم، اخماشون تو هم بود و این بیشتر نگرانم می کرد. انگار راضی نبودن.
بعد از چند دقیقه صحبت، مامان گفت: اگه اجازه بدین، این دوتا جوون برن سنگاشونو با هم وا بکنن.
حاج خانم (مادر نرگس) گفتن: خواهش می کنم.
بعد رو کردن به نرگس خانم و گفتن: نرگس جان، آقا سعید رو راهنمایی کن. برین تو اتاقت، حرفاتونو با هم بزنین.
نرگس: چشم.
نرگس خانم بلند شدن و منم پشت سرشون رفتم.
در اتاقشونو باز کردن و گفتن: بفرمائین.
+ اول شما برین.
- نه، اول شما.
+ خواهش می کنم. خانم ها مقدمترن!
رفتن تو اتاق و منم پشت سرشون رفتم.
یه نگاه کلی به اتاق انداختم.
دیوارای اتاق زرد بودن. یه پنجره رو به حیاط داشت با یه پرده ی سفید که توپ توپ های زرد داشت. یه میز کرمی و یه صندلی چرخ دار، گوشه ی اتاق بود و یه تخت خواب هم رو به روش بود.
اتاق قشنگی بود.
نرگس خانم رو تخت نشستن و منم رو صندلی رو به روشون نشستم.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت.
+ میگم.... اتاقتون خیلی قشنگه...
- ممنون. لطف دارین.
+ خودتون چیدین؟!
- بله.
+ واقعا خوش سلیقه این.
- ممنونم.
- می تونم یه سوال بپرسم؟!
+ حتما... بفرمائین.
- شما..... شما... چرا.... اومدین.... خواستگاری من؟!
+ خب...... چون.... بهتون.... ع..... علاقه دارم...
- می دونم.... یعنی..... منظورم اینه که.... به چیه من علاقمند شدین؟! کدوم خصوصیتم؟!
+ حجب و حیاتون، مهربونیتون، طرز برخوردتون با نامحرم و... همه چیتون. از نظر من، شما... همه چی تمومین.
- لطف دارین.
+ حقیقته...
+ میگم.... شما...... می دونین شغل من چیه؟!
- تقریبا. یعنی.... سارا یه چیزایی بهم گفته... از سختیای شغلتون...
+ خب.... اجازه بدین منم یه سری چیزا رو بگم.
- خواهش می کنم... بفرمائین.
همه چیزایی که باید رو بهشون گفتم. از سختیای شغلم... از اینکه ممکنه چند روز هم دیگه رو نبینیم.
با دقت به حرفام گوش می دادن.
وقتی حرفام، تموم شد گفتم: حالا.... شما..... حاضرین با من.... یعنی..... با..... یه مامور امنیتی........ ازدواج کنین...؟!
- خب..... شما درست میگین. شغلتون سختیا و خطرات خودشو داره... اما خب.... من... افتخار می کنم که همسرم تو این شغله و از کشور و مردمش دفاع می کنه. علاقه دو طرف به همم، خیلی مهمه. من... حاضرم همه ی این.... سختیا رو.... تحمل می کنم...
نفس عمیقی کشیدم.
لبخندی زدم و گفتم: ممنونم. خیلی ازتون ممنونم... من... من خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که قراره با کسی مثل شما ازدواج کنم که انقدر با درک و شعور و فهمیده این..
- ممنون.
یه کم دیگه با هم حرف زدیم.
از اعتقادی و رفتاری و خلاصه از همه لحاظ، خیییلی بهم شباهت داشتیم...
از اتاق بیرون اومدیم.
همه برگشتن طرفمون.
سارا با لبخند گفت: نرگس جان، دهنمونو شیرین کنیم؟!
نرگس خانم خواست چیزی بگه که یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_38
که یهو بابای نرگس خانم گفتن: صبر کنین.
همه ی نگاه ها برگشت طرف ایشون.
از جاشون بلند شدن و گفتن: من مخالفم.😤
انگار یه سطل آب داغ ریختن روم...
بابا هم بلند شد و گفت: چرا آقای قاسمی؟!🧐
پدر نرگس: چون ما رسم نداریم دختر به غریبه بدیم.😒
بابا: ببخشید، اما اگه مخالف بودین، چرا گفتین بیایم خواستگاری؟🧐
پدر نرگس: چون نمی خواستم دل همسرم و دخترمو بشکنم. اما حالا که فکر می کنم، نمی تونم با این قضیه کنار بیام.😪
مادر نرگس: احمد آقا.... ما با هم صحبت کردیم...😕
پدر نرگس: آره، اما من پشیمون شدم...😤
نرگس: اما بابا...😟
پدر نرگس: 🤫
بابا: پس ما رفع زحمت می کنیم...🙁😔 با اجازه...😕
پدر نرگس: به سلامت...😒
همه بلند شدن.
باورم نمی شد. به همین راحتی، همه چی خراب شد...😞
به نرگس خانم، نگاه کردم...
معلوم بود خیلی ناراحته و حالش دست کمی از من نداره...
با بغض گفت: ببخشید...😞
بعد هم رفت تو اتاقش.
از خونشون بیرون اومدیم.
مادر نرگس خانم تا دم در بدرقمون کردن و کلی عذر خواهی کردن.
مادر نرگس: تو رو خدا ببخشید...😔 شرمندتون شدم...😞
مامان گفت: دشمنتون شرمنده.🙃
مادر نرگس: من از دل نرگس خبر دارم.😉 می دونم راضیه.😄 خودم با احمد آقا صحبت می کنم.🙂
مامان: ممنون.😊
مادر نرگس: خواهش می کنم.🤗 بازم ببخشید...😕
خداحافظی کردیم...
حالم اصلا خوب نبود...😞
دلم می خواست تنها باشم...
سارا اومد کنارم.
- داداشی، غصه نخوری ها قربونت برم.😊 مادر نرگس، خیلی زن خوب و مهربونیه. حتما همه تلاششو می کنه. پدرشم آدم منطقییه. مطمئنم راضی میشه.😉🙂
+ سارا...🙃
- جانِ دلم؟!🙃☺️
+ سوئیچ ماشینتونو میدی؟!🙃🙂
- سوئیچ دستِ رسوله.😊 جایی می خوای بری؟!🤔
جوابشو ندادم. رفتم سمت رسول.
+ رسول بی زحمت سوئیچ ماشینو بده.🙃
- کجا میری؟!🤔
+ می خوام برم یه دوری بزنم...😕
- منم باهات میام.😉 صلاح نیست با این حالت تنها بری...😕
+ رسول جان، می خوام تنها باشم...🙃 بفهم اینو... لطفا درکم کن...
- آخه...😕
پریدم وسط حرفش و گفتم: نترس... بلایی سر خودم نمیارم...😉🙃
سوئیچو داد بهم.
+ ممنون.🙂
- خواهش می کنم. فقط.... مراقب خودت باش...😉😇
لبخندی زدم.
نشستم پشت فرمون.
ماشینو روشن کردم.
پامو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم.
ماشین از جاش کنده شد...
الکی تو خیابونا می چرخیدم...
حالم خیلی بد بود...
از همه بریده بودم...
از این شهر....🙁
از این آدما........😔
حتی شاید از خودم....😞
چرا من انقدر ضعیف بودم...؟!
سرعتم خیلی زیاد بود.
به خودم اومدم.
صورتم خیس اشک بود.
دستی به صورتم کشیدم.
یاد حرف آقا محمد افتادم...
- واسه رسیدن به خواستت، باید بجنگی... پس بجنگ و پا پس نکش...☝️🏻
راست می گفت...
هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر ضعیف باشم و با یه نه، انقدر بهم بریزم...
امیدوار شدم...💪🏻😃
از فکر و خیال بیرون اومدم...
اما....
وای.......
#رسول
آقای قاسمی، پدر نرگس خانم، خواستگاری رو بهم زد...
خیلی دلم واسه سعید سوخت...😞
الهی بمیرم براش...😔
خییلی بهم ریخت...😢
از خونشون بیرون اومدیم.
سارا رفت کنار سعید تا آرومش کنه.
یکم باهاش حرف زد.
سعید اومد سمتم و خواست سوئیچ ماشینو بهش بدم.
سارا بهم اشاره کرد که "نده"...
اما خب.... نتونستم بهش ندم... گفت نیاز داره تنها باشه... یه التماس خاصی تو چشماش بود...
سوار ماشین شد. چنان گاز داد، که در عرض چند ثانیه اَزمون دور شد.
سارا اومد سمتم و با دلخوری گفت: مگه نگفتم سوئیچو نده بهش؟!😞
+ نتونستم ندم... خب اونم آدمه... به تنهایی نیاز داره...😕
- می ترسم.... خدایی نکرده... یه بلایی سر خودش بیاره....😔
+ نگران نباش... سعید عاقله... به خاطر یه نه، همچین کاری نمی کنه...😊
رفتیم خونه...
.....................
۲ ساعت گذشت... اما خبری از سعید نشد... همه نگرانش بودیم...😞
...............................
ساعت ۱۱ شب بود... گوشی سعید خاموش بود...
خدایا.....
نکنه.............
نه... حتما تو ترافیک مونده...
عذاب وجدان داشتم...
کاش سوئیچ ماشینو بهش نمی دادم...
کاش جلوشو می گرفتم و نمی زاشتم بره...
کاش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدا
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_39
#محمد
گوشیم زنگ خورد. رسول بود. جواب دادم.
+ سلام استاد.😃 چطوری؟!🤔😁
- سلام آقا محمد...😞 ممنون. شما خوبین؟!🤔😔
+ منم خوبم.😊 چیزی شده؟!🧐
- چطور...؟!😕
+ آخه...... صدات یه جوریه...🙁
- راستش.... خواستگاری بهم خورد...😔
+ ای بابا....😢 چرا آخه؟!☹️
- پدر نرگس خانم مخالفت کردن.😒🙁
- آقا میگم.... سعید اومده سایت؟!🧐
+ نه.....🙃
- واییی...😣😓
+ چی شده رسول؟!😢
- آ...... آقا وقتی خواستگاری بهم خورد، سعید خیییلی حالش بد شد...😞 سوئیچ ماشینو ازم گرفت و رفت...😕😔
+ کجا رفت؟!😕
- نمی دونم...🙁 گوشیشم خاموشه...😔
ترس و نگرانی، همه وجودمو گرفت... از رو صندلی بلند شدم...
حال خودمم دست کمی از رسول نداشت... اما سعی کردم آرومش کنم...😓
+ نگران نباش...😕 ان شاءالله که چیزی نیست...😔
- ان شاءالله. کاری ندارین؟!😕
+ نه، فقط اگه خبری شد، بهم زنگ بزن.🙂
- باشه...🙃 یا علی...✋🏻
+ علی یارت...✋🏻
خیلی نگران بودم...
فکرم مشغول بود...
تو اتاق قدم می زدم...
یادم افتاد به عطیه قول داده بودم برم خونه...
اما با این حالی که من داشتم، اگه می رفتم خونه، عزیز و عطیه رو هم نگران می کردم.😔
گوشیمو از روی میز برداشتم و به عطیه پیام دادم.
+ سلام عطیه جان. من امشب نمی تونم بیام خونه. واقعا معذرت می خوام.😓 فردا حتما میام. قول میدم. شبت بخیر.😊
همین که پیام ارسال شد، گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
+ بله؟!
#سعید
وای....
یه پسر جوون داشت از خیابون رد می شد...😨
سرعتم خیلی زیاد بود...😣😓
حتی اگه ترمزم می کردم، می زدم بهش....
پیچدم سمت راست و پامو تا آخر رو ترمز فشار دادم.
چشمامو بستم.
صدای وحشتناکی اومد.
آروم چشمامو باز کردم.
سرمو بالا آوردم...
گردنم خیلی درد می کرد.
سرم گیج می رفت...
پیشونیم زخمی شده بود و خونریزی داشت...
جلوبندی ماشین، نابود شده بود...
شانس آوردم کمربندمو بسته بودم... وگرنه خدا می دونست چه بلایی سرم میومد...
چند نفر دور ماشین جمع شده بودن...
یکیشون در ماشینو باز کرد.
- آقا..... آقا خوبی...؟!😥
+ خو...... خوبم...🤕
- پیشونیتون بد جوری زخمی شده...😱 باید برین بیمارستان...😓
کمکم کرد و از ماشین پیاده شدم.
ماشینو بردن پارکینگ.
سوار ماشین همون آقا شدم و رفت سمت بیمارستان...
....................
رسدیم بیمارستان.
همون بیمارستانی بود که سارا و نرگس خانم توش پرستار بودن.
.............................
دکتر مشغول بخیه زدن زخم پیشونیم بود...
خیییلی درد داشت...😖
بعد از بخیه، زدعفونی و بعدم پانسمان کرد...
بالأخره تموم شد.
- پسرم، خدا خیلی بهت رحم کرده. اگه کمربند نبسته بودی، معلوم نبود چه بلایی سرت میومد.😕
برام سرم وصل کرد.
به ساعت روی دیوار نگاه کردم...
یا خدا...😱
ساعت ۱۲ شب بود...
حتما خیلی نگرانم شدن...😞😓
از شانسم گوشیم خاموش شده بود و روشنم نمی شد...
خواست بره که گفتم: ببخشید...
برگشت سمتم.
- بله؟🧐
+ به خاطر تصادف، گوشیم خراب شده. روشن نمیشه. میشه گوشیتونو بدین که به خانوادم خبر بدم؟🙃
- باشه.😊
گوشیشو از جیبش درآورد و گرفت سمتم.
ازش گرفتم.
+ ممنونم.😊
- خواهش می کنم.😇
از اتاق بیرون رفت.
بعد از شماره خودم، تنها شماره ای که حفظ بودم، شماره آقا محمد بود.
شمارشو گرفتم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم.
بعد از ۳ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
★فصلدومرمانسربازگمنام➣
#پارت_40
#محمد
+ بله؟!
- سلام آقا محمد...🤕
باورم نمی شد... سعید بود...😃😍
خدایا شکرت...🤲🏻
+ سعید.... سعید خودتی؟!😧
- آره... سعیدم...😅
+ واییی... پسر تو معلومه کجایی؟!🤨
نمیگی همین جوری ول می کنی میری، دل ما هزار راه میره...؟!😕
- ببخشید، نیاز داشتم تنها باشم...🙁
+ حالا چرا صدات گرفته؟!🤔
- چیزی نیست...😅😥
+ آره جونِ خودت...😏 تو گفتی و منم باور کردم...😒 من تو رو بزرگت کردم...🙃 می شناسمت...😉 وقتی میگی چیزی نیست، قطع به یقین یه چیزی شده...😐😶
- قول میدین..... اگه بگم،.... نگران نشین....؟!🙂
+ یا خدا....😱 سعید چی شده؟!😟 بگو دیگه... جون به لبم کردی...😣
- من....... من.... یه تصادف.... کوچولو کردم...😉🙃
+ یا ابوالفضل...😱
- آقا نگران نباشین...😅 خوبِ خوبم... فقط یه ذره پیشونیم زخمی شده...🤕
+ کدوم بیمارستانی؟!🙁
- بیمارستان................
+ من تا ۵ دقیقه دیگه اونجام...😉
- ممنون...🙂 یا علی...✋🏻
+ علی یارت...✋🏻
کاپشنمو پوشیدم...
پله ها رو دو تا یکی پائین رفتم...
رفتم کنار میز داوود.
+ داوود سوئیچ ماشینتو بده....🙂
- آقا با این وضع پاتون، کجا می خوایین برین؟!🧐
+ عجله دارم...😐 سوئیچو میدی یا تاکسی بگیرم...؟!😕
- خب هر جا میرین، خودم می رسونمتون...😊
+ پس تاکسی می گیرم...😉😐
خواستم برم که سوئیچو داد بهم.
سریع رفتم پارکینگ و سوار ماشین شدم.
به رسول هم خبر دادم.
به قدری تند رفتم، که بعد از ۵ دقیقه رسیدم بیمارستان...
درد پام، دوباره شروع شد...😓
ماشینو پارک کردم و رفتم پذیرش.
+ سلام خانم.
- سلام. بفرمائید.
+ تقریبا ۱ ساعت پیش، یه آقایی تصادف کردن. گفتن آوردنشون این بیمارستان.
- اسمشون؟!🤔
+ سعید شهریاری...
به دفتری که رو به روش بود نگاهی انداخت و گفت: بردنشون اورژانس. انتهای سالن. اتاق ۱۳.
+ ممنون.
منتظر جوابش نشدم و رفتم همون جایی که پرستار گفت.
در اتاقو باز کردم.
دنیا رو سرم خراب شد...😞
دلم کباب شد...😔
آخ خدا😭
رنگش شده بود عین گچ دیوار...
سرش باندپیچی شده بود...
رفتم تو اتاق و کنار تختش نشستم.
چشماشو باز کرد.
با دیدنم، لبخندی زد.
- سلام آقا محمد...☺️
خواست بشینه که مانع شدم.
+ علیک سلاااام...🙂 آقا سعید...😊 بهتری؟!🤔
- شکر، خوبم...😊
+ آخه حواست کجاست آقای عاشق...؟!😄
سرشو پائین انداخت.
+ تو که انقدر ضعیف نبودی که با یه "نه" انقدر بهم بریزی...😕
- دست خودم نبود...😔
+ قوی باش سعید...💪🏻 بازم میگم...☝️🏻
واسه رسیدن به خواستت، بجنگ و پا پس نکش...😉☝️🏻🙂
- چشم.😊 راستی، غیر از شما، کسی می دونه من تصادف کردم؟!🤔
+ آره. به رسول گفتم.😊 خیلی نگرانت بودن.
- ببخشید آقا... شما رو هم به زحمت انداختم...😓
+ این چه حرفیه سعید؟! تو رفیقمی، برادرمی. وظیفم بود.😉😊
یهو پام تیر کشید...
+ آخخخخ...😓
بد جوری درد گرفت...
- چی شد آقا؟😱
+ خو..... خوبم.... یه لحظه..... پام..... تیر کشید...😕
- آقا... نکنه.... شما.... با این وضع پاتون.... رانندگی کردین؟😨
+ سعید جان... چیزیم نیست... خوبم...🙂
- پس خودتون اومدین... چرا آخه؟!😞 آقا تو رو خدا یه ذره به فکر خودتون باشین...😕
نمی دونستم چی بگم. سرمو پائین انداختم.
دکتر اومد تا سعید رو معاینه کنه.
بعد از معاینه گفتم: حالش چطوره؟!🤔
دکتر گفت: اصلا نگران نباشین. ایشون از من و شما هم سالم تره...😐😄
هر سه خندیدیم.
سعید گفت: آقای دکتر، اگه میشه یه نگاهی به پای برادر من بندازین.🙂
چند روز پیش تصادف کرده، پاش آسیب دیده.😕
+ نه نه... من خوبم...😉 چیزیم نیست....😅
دقیقا بعد از گفتن این جمله، دوباره پام تیر کشید.
بدتر از قبل
+ آخخخخ😓
دکتر گفت: معلومه خوبین😐😅
سعید هم گفت: اگه به ایشون باشه، که همیشه خوبه.😐
+ من واسه شما دارم آقا سعید.😁😐
خندید.
دکتر گفت: بیاین بریم اتاق بغلی. یه نگاهی به پاتون بندازم.
به ناچار قبول کردم.
درو باز کردم.
رسولو دیدم که کنار اتاق وایساده بود.
از چهرش معلوم بود خیلی نگرانه.
دکتر رفت اتاق کناری.
- سلام آقا محمد.😥
+ سلام رسول جان.😊
- آقا سعید کجاست؟!🧐😓
+ نگران نباش. الحمدالله حالش خوبه.😊 بخیر گذشت. فقط یه ذره پیشونیش زخمی شده.
- واییی... خدا رو شکر... نمی دونین چی کشیدم تا رسیدم اینجا...😓
+ بیا بریم ببینش...😅
- آقا محمد... من حرفای دکتر رو شنیدم... پس لطفا بفرمائین همین اتاقی که دکتر رفتن...😊
پوکر فیس نگاش کردم.
+ 😐
معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده.
+ برو اتاق سعید. منم میرم پیش دکتر.🙃
- اول شما برین، من خیالم راحت شه... بعد میرم پیش سعید.😁
+ وقت دنیا رو می گیری رسول...😐
- 😂
در زدم و با "بفرمائید" دکتر، وارد اتاق شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_41
#رسول
ساعت ۱۲ شب بود. داشتم از نگرانی دیوونه می شدم... حال بقیه هم دست کمی از من نداشت...
گوشیم زنگ خورد. آقا محمد بود. جواب دادم. گفت سعید تصادف کرده...
دنیا رو سرم خراب شد...😞
به بقیه هم گفتم.
من با موتور رفتم و قرار شد بقیه هم بیان.
رسیدم بیمارستان. رفتم پذیرش و رفتم اتاق سعید.
کنار در وایسادم.
صداشون میومد.
یه چیزایی دستگیرم شد...😁
سعید به دکتر می گفت آقا محمدو معاینه کنه و آقا محمدم مخالف بود.
یهو در اتاق باز شد. آقا محمدو راضی کردم که بره اتاق کناری تا دکتر معاینش کنه. وقتی خیالم از رفتنش راحت شد، وارد اتاق سعید شدم...
#سعید
رسول اومد تو اتاق و بغلم کرد...
بعد از سلام و احوال پرسی نشست رو صندلی کنار تختم...
- چیکار کردی با خودت...؟!😕
+ با خودم کار خاصی نکردم...😅 اما ماشینتون داغون شد...😔
- فدای سرت...😘
+ 😊😅
+ آقا محمد رفت پیش دکتر؟🤔
- آره... نمی خواست بره... دم در مچشو گرفتم...😌😉😁😂
+ چه جوری؟؟؟😳😃
- حرفاتونو شنیدم...😁
+ بی ادب...😐 باز فال گوش وایسادی...؟!😠😒
- با ادب...😒 فال گوش چیه؟!😶 صداتون بلند بود... منم گوشام تیز... شنیدم...😁😌
+ دیگه توجیح نکن...😐 فقط در عجبم چطور آقا محمد دعوات نکرده...!😏😂
سرشو خاروند و با حالت متعجبی گفت: نمی دونم...🤷🏻♂ راستش واسه خودمم عجیبه که نه دعوام کرد...🤔 نه ضایعم کرد...🧐😂
+ حتما حواسش نبوده...🤣
- 🤣
+ راستی همه فهمیدن من بیمارستانم...؟!🤨
- آره... خودم بهشون گفتم... آخه خیلی نگرانت بودن...🙃
گوشیش زنگ خورد. از جیبش درآورد و گفت: ساراست. من میرم تو محوطه بیمارستان دنبالشون.😉
+ باشه.🙂
از اتاق بیرون رفت.
چند ثانیه بعد، در باز شد و...
#محمد
- بفرمائید دراز بکشید.😊
دراز کشیدم و دکتر اومد بالا سرم.
پانسمان پامو باز کرد...
خیییلی می سوخت...😓
- نُچ نُچ نُچ نُچ نُچ...😶 چرا بهش رسیدگی نکردین؟؟؟😕 ۱۵ تا بخیه خورده. ۱۲ تاش باز شده... چطور متوجه نشدین؟؟؟ چه طور دردشو تحمل کردین؟؟؟🙁
با چشم های گرد شده به دکتر نگاه کردم.
باورم نمی شد...😟😳
- شانس آوردین عفونت نکرده...😕 باید دوباره بخیه بشه...😶
وای خدا...😓 دوباره شروع شد...😣
پرستار رو صدا زد و مشغول شدن...
سوزشش بیشتر شد...😓
چشمامو بستم.
از درد لبمو گاز گرفتم...
نمی دونم چند دقیقه گذشت که صدای دکتر رو شنیدم.
- تموم شد...🙃
آروم نشستم.
+ ممنون.😊
- خواهش می کنم.🙂 بیشتر از زخمتون مراقبت کنین.😉
از اتاق بیرون اومدم.
رفتم پیش سعید.
+ آقا سعید ما چطوره؟😄
- خوبم آقا.😅
همون لحظه در اتاق باز شد و خانواده ی سعید داخل شدن.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_42
#سعید
در باز شد و در کمال ناباوری نرگس خانم اومد تو.🤯
اونم مثل من تعجب کرده بود...
- س...... سلام...😟
+ سلام...🤯
- شما..... شما اینجا چیکار می کنین؟🤔 هعییییی...😨 سرتون چی شده؟؟؟😱
+ چیزی نیست... تصادف کردم...😓
- ای وای...😢🙁 اَ..... الان بهترین؟😕
+ بله.... شما.... امشب شیفتین؟!🧐
- بله...🙃 تازه اومدم...🙂 دکتر گفت برای بیمار اتاق ۱۳ تقویتی تزریق کنم... نمی دونستم شمایید...😶
- آقا سعید.... من.... من واقعا شرمندم...😓
+ این چه حرفیه؟😕 دشمنتون شرمنده.🙃 چرا باید شرمنده باشین؟!🤔
- به خاطر امروز...😞 من با پدر و مادرم صحبت کردم...🙂 مادرم راضی شده بودن و با پدرم هم صحبت کردیم... ایشون هم راضی شدن... اما... اما نمی دونم یهو چی شد...😕 که پشیمون شدن...😓
+ اشکالی نداره...🙂
- 🤨🙄😳
+ نه...😅 یعنی...😕 منظورم اینه که...😓 من واسه رسیدن به شما، هر کاری می کنم...🙃🙂 چون... چون...😥
داشتم از خجالت آب می شدم...😓
سرمو پائین انداختم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم: چون.... دوستون دارم...😓🙂
سرشو پائین انداخت و لبخند کم رنگی زد...
یه چیزی به سِرُمَم تزریق کرد و گفت: اگه چیزی نیاز داشتین، خبرم کنین...🙂 با اجازه.🙃
از اتاق بیرون رفت...
نفس عمیقی کشیدم...
چند ثانیه بعد، آقا محمد اومد تو اتاق و چند دقیقه بعدش هم بابا اینا اومدن...
.......................
همه اومده بودن.
فقط زن داداش و رزا پائین بودن. چون این وقت شب، نمی زاشتن بچه بیاد. زن داداش مونده پیش رزا.
سهیل رو فرستادم تا بره پیششون.
مامان با نگرانی گفت: دورت بگردم... چیکار کردی با خودت؟!😢😕
+ خدا نکنه...😅 خوبم مامان جان. نگران نباش...😉😄
سارا گفت: مامان انقدر لوسش نکن...😒
مامان هم برگشت سمت سارا و گفت: کی بود تا الان گریه می کرد و داداشم داداشم می کرد؟😏😒😐
سارا لبشو گاز گرفت و با چشماش به آقا محمد اشاره کرد.
آقا محمد سرشو انداخته بود پائین. معلوم بود به زور جلو خودشو گرفته که نخنده...😶😂
بابا گفت: درد که نداری بابا؟!🤔🙂
+ نه بابا جان...😅🙂 خوبِ خوبم...😊
رسول با خنده گفت: ولی حیف شدااا...😕 شانس آوردی...😉 اگه کمربند نبسته بودی، با سر می رفتی تو دیوار...😁 از دستت راحت می شدیم...😁🤣
همه پوکر فیس نگاش کردیم...
قششششنننگگگگ ضایع شد و گفت: ببخشید...😶 شوخی کردم...😕
آقا محمد گفت: با اجازتون من برم...😊
مامان گفت: زحمت کشیدی پسرم...☺️
آقا محمد با لبخند جواب داد: چه زحمتی حاج خانم؟!🙂 سعید مثلِ برادرِ نداشتمه...🙃 خیلی برام عزیزه...😊
واییی خدااا...🤣
اون لحظه قیافه رسول دیدنی بود...🤣
معلوم بود داره از حسودی منفجر میشه...😂
آقا محمد فهمید و نگاهی به رسول کرد و گفت: درست عینِ رسول...😊😄
همه نگاها برگشت سمتِ رسول.
این دفعه قیافش دیدنی تر از قبل شده بود...🤣
زن و شوهر امشب خووووب ضایع شدن...😂
همه خندیدیم. خودِ رسول هم خندش گرفته بود.
به رسول گفتم آقا محمدو برسونه. با اون وضع پاش، صلاح نبود خودش بره و رانندگی کنه...😕
آقا محمد به زور قبول کرد و هر دو رفتن.
دکتر که البته استاد سارا هم بود، یه سری عکس و آزمایش برام نوشت و بعد از انجامشون گفت: خدا رو شکر هیچ مشکلی ندارن. فقط باید استراحت کنن. الان هم مرخصن...😊
سارا گفت: استاد خیالتون راحت باشه.😊 ایشون تو این کار مهارت خاصی دارن و اسسسستادن...😒😄
همه خندیدیم.
چشم غره ای به سارا رفتم.
رفتیم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_43
#نرگس
ساعت ۵ عصر بود که آقا سعید و خانوادشون اومدن خونمون.
خیییلی استرس داشتم.😥
با اینکه هم خودم و هم مامان با بابا صحبت کرده بودیم و راضی شده بود، اما می ترسیدم نظرش عوض شه و مخالفت کنه.
من و آقا سعید رفتیم اتاقم و با هم صحبت کردیم. از سختیای شغلش گفت. منم گفت همه ی سختیا رو تحمل می کنم.🙃
وقتی برگشتیم و خواستم جوابمو بگم، از چیزی که می ترسیدم، سرم اومد و بابا مخالفت کرد.
حالم خیلی خراب بود.
ساعت نزدیکای ۱۲ بود. امشب شیفت بودم. حاضر شدم و رفتم بیمارستان.
رفتم تا به بیمار اتاق ۱۳ سر بزنم که در کمال ناباوری آقا سعید رو دیدم.🤯
بنده خدا تصادف کرده بود.😢
بابت امروز، ازش عذرخواهی کردم. گفت واسه رسیدن به من هر کاری می کنه. چون... دوسم داره. خیلی خجالت کشیدم...😬😅
یه تقویتی به سِرُمِش تزریق کردم و از اتاق بیرون اومدم.
ساعت ۷ صبح بود. خیلی خسته بودم. آقا سعید دیشب مرخص شد. شیفتم تموم شده بود.
لباسامو عوض کردم. چادرمو سرم کردم و رفتم خونه.
مامان و بابا بیدار بودن و تو آشپزخونه صبحونه می خوردن. سلام آرومی کردم. خواستم برم اتاقم که بابا صدام زد.
- نرگس جان، بابا! بیا یه چیزی بخور.😊
دروغ چرا؟! از بابا دلخور بودم.😕
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: ممنون. خستم. میرم استراحت کنم.🙃
- بیا بابا جان. می خوام باهات حرف بزنم.😕
خواستم بگم خستم و باشه واسه بعد. اما دلم نمی خواست ناراحت بشه. واسه همین رفتم و کنار مامان نشستم.
بابا: می خوام درباره...
#محمد
رسول منو رسوند سایت و بعدم رفت خونه شون.
بچه ها ریختن سرم. هر کدوم یه سوالی داشتن. داوود گفت: آقا سعید چش شده؟😨
هنوز حرف داوود تموم نشده بود که فرشید گفت: الان سعید کجاست؟ مرخص...؟😥
امیر پرید وسط حرفش و گفت: آقا دکتر چی گفت؟😰 پاتون بهتره؟🤔 عفونت که نکرده؟؟؟😱
+ ای بابا😶 بسه دیگه😬 دو دقیقه زبون به دهن بگیرین😐 بزارین برسم، بعد بازجویی کنین.😒
به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن.
+ رسول لو داده؟!😐
داوود با تعجب گفت: اِ، آقا شما از کجا می دونین رسول گفته؟!😶🤔😳
فرشید با پاش محکم زد به پای داوود.
داوود: آخ.😫 چرا می زنی؟🙁
فرشید: 🤫🤭
+ چرا بچه رو می زنی؟🤨 پاش شکست.😐
فرشید آروم کنار گوش داوود گفت: مگه رسول نگفت آقا محمد نفهمه من بهتون گفتم؟😐 چرا لو دادی؟🤦🏻♂
داوودم گفت: حواسم نبود🤦🏻♂😕
فرشید با تاسف سرشو تکون داد.
+ من واسه این رسول دارم.😤
امیر گفت: آقا میشه تعریف کنین چی شده؟🤔
+ بله. البته اگه اَمون بدین و اجازه بدین بشینم.😐
امیر: ببخشید آقا.🙁 اصلا حواسمون نبود😕🤦🏻♂ بفرمائین بشینین.😅
نشستم رو صندلی.
+ راستی مگه رسول همه چیز رو بهتون نگفته؟🤨 دیگه چه نیازی به گفتن من هست؟😶
فرشید: آقا شما که دیگه رسولو بهتر از ما می شناسین.😅 معمولا خیلی همه چیز رو بزرگ می کنه😐 واسه همین می خواییم از زبون شما بشنویم.😉🙃
همه چیز رو براشون تعریف کردم.
+ خب، حالا اجازه هست برم اتاقم؟!😐
داوود: اِ، آقا نفرمائین.😅 اجازه ما هم دست شماست.😁 بفرمائین.
آروم از پله ها بالا رفتم.
خیلی خسته بودم.
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم.
ساعت ۷ صبح بود.
رفتم پائین.
امیر و فرشید و داوود دور میز رسول بودن.
رفتم کنارشون.
+ سلام بچه ها.🙂
برگشتن سمتم و سلام کردن.
+ چی شده؟!🤔
رسول گفت: آقا همین الان الکساندر وارد یه شرکت مهم و بزرگ شد. رئیس این شرکت جزو اوناییه که چند روز پیش با الکساندر ملاقات کردن.😶
+ عجب😶 خب، این شرکت در چه زمینه هایی فعالیت می کنه؟🤔 ازش اطلاعات می خوام.😉
امیر زود گفت: آقا نفرمائین.😁
پرونده ای که دستش بود رو گرفت سمتم و گفت: همه ی اطلاعات این شرکت تو این پرونده ست. چند دقیقه پیش، تحقیقم دربارش تموم شد و از سیر تا پیازش رو درآوردم.😁😌
پرونده رو ازش گرفتم. لبخندی زدم و گفتم: آفرین.😃 می بینم که قبل از اینکه چیزی بگم، خودتون انجام میدین.😄
لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: ما اینیم دیگه.😁😌
فرشید و داوود و رسول با دهن باز ما رو نگاه می کردن.😧
قیافشون دیدنی بود.😂
امیر گفت: آقا من برم به کارام برسم.🙃
+ برو. راستی، کارت عالی بود.👌🏻👏🏻😉🙂
- ممنون آقا.☺️
امیر رفت.
+ رسول تو کی اومدی؟🤔
- تقریبا نیم ساعت پیش.😄
+ آها. سعید بهتره؟🧐
- بله آقا.😊 خیالتون راحت😉 اون از من و شما هم سالم تره😐😅
همه خندیدیم.
+ راستی، بار آخرت باشه به بچه ها آمار میدی😒
چشم غره ای به داوود رفت و گفت: چشم😐💔
فرشید گفت: آقا میشه چند ساعت به من مرخصی بدین برم یه سر به خونه بزنم؟🙂
+ باشه.😊
- ممنون.☺️😍😘
+ خواهش می کنم.😇
به داوود گفتم ت.م رئیس شرکت باشه.
رفتم اتاقم و مشغول خوندن اطلاعات شرکت شدم.
ساعت ۱۱ صبح بود.
صدای پیامک گوشیم
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
اومد.
شماره ناشناس بود.
یه عکس برام فرستاده بود و یه متن هم زیرش نوشته بود...
یا خدا....
نه....
یعنی....
ای وای من...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بابای نرگس می خواد درباره چی با نرگس حرف بزنه؟!🧐🤔
پ.ن2: بچه ها ریختن سر محمد...😐💔🤦🏻♀😂
پ.ن3: فقط حرفای محمد...😂
پ.ن4:امیر زرنگ شده...😐😳🙄😂
پ.ن5: رسول باز ضایع شد...😐💔🤦🏻♀😂 خب آمار نده دیگه...😕😂
پ.ن:6: عکس و متن درباره کی بودن؟؟؟🧐😱
پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن ۱ و پ.ن۶ در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_44
#نرگس
بابا: می خوام درباره این پسره باهات حرف بزنم.🙃
+ کدوم پسره؟!🤔
- همین که.... دیروز با خانوادش اومدن خواستگاری.😒
+ اسمشون سعیده...😕
- حالا هر چی...😒 ببین دخترم، این پسره.... اون آدمی که تو فکر می کنی، نیست...😏😔 اون اصلا نمی تونه تو رو خوشبخت کنه...🙁
مامان گفت: احمد، پشت سر جوون مردم حرف نزن...😕 گناه داره. آخه کی گفته نمی تونه نرگس رو خوشبخت کنه؟🤨
+ بابا جان، ایشون برادر ساراست... رفیق صمیمیِ من...🙃 من چند بار رفتم خونشون... خیییلی آدمای خوبین...🙂 همشون... اصلا شما بر چه اساسی این حرفو می زنین؟😕🧐
- من واسه حرفم مدرک دارم.😤
+ چه مدرکی؟🤔
از روی اُپن یه پاکت برداشت و داد دستم.
+ این چیه؟🧐
- یه سری عکسه. با دقت نگاه کن...😶
پاکتو باز کردم...
این.... این.....😟
نه....😨 امکان نداره....😰
دروغه.....☹️
فتوشاپه.....😥
آقا سعید با یه دختر جوون رفته بودن پارک و رستوران و...
+ ای..... اینا رو کی به شما داده؟!😕🧐
- چه فرقی می کنه؟😏😶
+ بابا لطفا جواب منو بدین... این عکسا رو کی به شما داده...؟!🙁🤔
- اشکان...
+ چی؟😳 اشکان؟😤 شما هم باور کردین؟🙄 بابا، اینا فتوشاپه. اشکان تو فوتشاپ کردن، استاده...😕
- چرا نمی خوای باور کنی این پسره آدم خوبی نیست؟😠 چی بهت گفته که خامش شدی؟؟؟ تو حرفای اونو که یه غریبست باور می کنی، اما حرف منی که پدرتم و اشکان رو که پسر عموته باور نمی کنی؟😤
- خیل خب... من نمی خواستم یه سری چیزا رو بگم... اما الان که به اینجا رسیده و شما درباره ی آقا سعید این جوری فکر می کنین، باید بگم...😤☹️
همه ی ماجرای اون روز رو که اشکان اومد جلو بیمارستان و مزاحمم شد و به آقا سعید چاقو زد رو براشون تعریف کردم. گفتم اگه آقا سعید نمی رسید، معلوم نبودچه بلایی سرم میومد...😓
مامان و بابا با تعجب نگام می کردن.
+ حالا هم فکر می کنین آقا سعید آدم خوبی نیست؟🙁 بابا، اگه آقا سعید آدم خوبی نبود، اون روز جلو بیمارستان با اشکان درگیر نمی شد...😕
بغضمو به سختی قورت دادم و گفتم: من شما رو خییییلی دوست دارم.🙂❤️ باشه...😕🙃 اگه شما راضی نیستین، من با ایشون ازدواج نمی کنم...😓 اصلا هر چی شما بگین...🙃 اما مطمئن باشین اشکان دروغ گفته و این عکسا فتوشاپه... بعد از شما هم، با معرفت ترین مردی که تو زندگیم دیدم.... آقا سعیده...
دیگه نتونستم تحمل کنم.
رفتم تو اتاقم و درو بستم.
نشستم رو تختم.
زانو هامو بغل کردم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم...
#محمد
عکس عطیه بود...😨 تو وزارت خارجه...😓
دنیا رو سرم خراب شد...
با خوندن متنی که زیرش نوشته شده بود، حالم خراب تر شد...😓
- سلام آقا محمد...😏 حتما می دونی من کیم...🧐 پس نیازی نیست خودمو معرفی کنم...😒 میرم سر اصل مطلب...😉 من هم خونتو بلدم... هم محل کار همسرتو...😈 من فقط یه بار هشدار میدم... دفعه ی بعد، عمل می کنم... پس بهتره پا رو دم من نزاری... چون بد می بینی...👿 انقدر این پرونده رو کش نده... بیشتر از این هم این بازی رو ادامه نده... اگه بازم بخوای پا پیچم بشی، کاری که نبایدو می کنم...☝️🏻 داغ زنتو به دلت می زارم... یه کاری می کنم که تا آخر عمرت یادت نره... مطمئن باش اگه بخوای ادامه بدی، به ضررت تموم میشه و پشیمون میشی...😡
حالم خیلی بد بود.
این بی شرفا عطیه رو چه جوری شناسایی کردن؟؟؟
حتما یا شارلوت بهشون گفته... یا محسن...
خیییلی نگران عطیه بودم...
سریع شمارشو رو گرفتم...
- دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد...
وای...😓
چرا خاموشه؟؟؟😨
دوباره شمارشو گرفتم.
- دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد...
نشستم رو صندلی. سرمو بین دستام گرفتم...
خدایا... خودت کمکم کن...😞 تو که می دونی عطیه همه ی زندگیمه... نزار اتفاقی واسش بیفته... به خودت سپردمش...😓
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: اِی اشکان نامرد...😡🔪
پ.ن2: آفرین به نرگس که از سعید دفاع کرد...👌🏻
پ.ن3: آخییی😢 دلم واسه نرگس کباب شد😭
پ.ن4: یا خدا😨 محمد رو تهدید کردن😱
پ.ن5: چرا موبایلش خاموشه؟!😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_45
#فرشید
از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم خونه.
ریحانه خونه نبود.
یه کاغذ رو در یخچال دیدم.
دست خط ریحانه بود.
نوشته بود: سلام فرشید جان. من امروز کلاس دارم. ساعت ۱۱ میام خونه. مامان ملیحه (مادر فرشید) ناهار دعوتمون کرده. خوب استراحت کن که خواستیم بریم، سرحال باشی. "ریحانه"
لبخندی زدم.
الان دقیقا ۳ روز بود که وقت نکرده بودم بیام خونه. شرمنده ی ریحانه بودم.😞 اما ریحانه هیچ وقت به روم نمیاورد...🙃
رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم.
ساعت گوشیمو رو ۱۰ و نیم تنظیم کردم
رو تخت ولو شد. انقدر خسته بودم که خیلی زود خوابم برد...
" درینگ درینگ..... درینگ درینگ....."
با صدای آلارم گوشیم، چشمامو باز کردم.
نشستم رو تخت و کش و قوسی به بدنم دادم.
آبی به دست و صورتم زدم.
تصمیم گرفتم خودم برم دنبال ریحانه.
لباسامو پوشیدم.
سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم...
بعد از ۲۰ دقیقه، رسیدم.
تو آینه بغل ماشین نگاهی به خودم انداختم.
موهامو مرتب کردم.
یهو ریحانه رو دیدم که از دانشگاه بیرون اومد.
بوق زدم.
برگشت.
لبخندی زد و اومد سمت ماشین.
معلوم بود خیلی خوشحال شده...
اومد و نشست تو ماشین.
- سلااااام...😃
+ سلااااام...😃 ریحانه بانو...😍 چطوری؟!😁
- عااالی...😘 نگفتی میای دنبالم...🧐
+ دیگه گفتم سوپرایزت کنم...😅
- دست شما درد نکنه....😄
+ سر شما درد نکنه...🙃😁
+ راستی تو می دونستی من امروز میام خونه؟!🤔 آخه وقتی اومدم، اون کاغذو رو در یخچال دیدم.🙃
- حدس می زدم...😁 یعنی... حس شیشمم بهم می گفت امروز میای...😉😅
+ کشته مرده ی حس شیشمتم که همیشه درست از آب درمیاد.😘😂
هر دو خندیدیم.
ماشینو روشن کردم و رفتیم سمت خونه بابا...
................
ساعت ۳ بعد از ظهر بود.
خداحافظی کردیم و رفتیم سمتِ خونه.
- فرشید...🙂
+ جانم؟!😊
- میگم... نریم خونه...😕
+ پس کجا بریم؟!🤔
- بریم همون پارک کنار دانشگاه...😃 خیلی وقته نرفتیم...😶
+ باشه...☺️
۱۰ دقیقه بعد، رسیدیم.
ماشینو پارک کردم.
هر دو پیاده شدیم.
رفتیم تو پارک و قدم زدیم...
گفتیم و خندیدیم.
رفتیم تو یه کافی شاپ.
رو یه میز، رو به روی هم نشستیم.
منو رو برداشت.
- تو چی می خوری؟!🤔
+ هر چی تو بخوری.😉😇😅
- اوممم... من یه کاپوچینو می خورم.😊
+ خیلی هم عالی.🙃😃 منم کاپوچینو می خورم.☺️
گارسون اومد و سفارش دادیم.
دستمو گذاشتم زیر چونم و محو تماشاش شدم.
یکم که گذشت گفت: چرا اینجوری نگام می کنی؟!😅 خوشگل ندیدی؟!😎😂
+ به این خوشگلی، نه...😶 ندیدم...😁😂
- یه نگاه به آینه بنداز، می بینی...😉😅❤️
هر دو خندیدیم...
دلم رفت واسه خنده هاش...
گارسون سفارشمونو آورد.
یهو یه چیزی یادم افتاد.
از جیب کاپشنم یه جعبه ی کوچیک بیرون آوردم و گرفتم سمت ریحانه.
+ بفرمائین.😊
- این چیه؟!🤔
+ باز کن ببین چیه...😁
جعبه رو ازم گرفت و بازش کرد.
چشماش برق زد.
با ذوق گفت: چقدر قشنگه...😃 مناسبتش چیه؟!🤔
+ سالگرد خواستگاریمون مبارک...😉😍
- واییی... راست میگیا... اصلا یادم نبود امروز سالگرد خواستگاریمونه...😄 دستت درد نکنه...😊 خییییلی قشنگه.☺️
+ قابل تو رو نداره.😉🙃 ببخشید که این چند روز نتونستم بیام خونه و کنارت باشم...😕 واقعا شرمندم...😞
- این چه حرفیه می زنی؟!😕 دشمنت شرمنده.🙃 من خودم می دونستم شغل تو چیه و باهات ازدواج کردم.🙂 اصلا هم پشیمون نیستم...😙
+ قربونت برم...😘
- خدا نکنه...🙃😍
انگشتر رو از تو جعبه برداشت و دستش کرد.
خیییلی تو دستش قشنگ بود.
+ چقدر به دستت میاد.😍
- ممنون...😅
+ ریحانه...
- جانم؟!
+ خیییلی دوست دارم...🙃🙂❤️
- منم خییییلی دوست دارم...🙃🙂❤️
چند دقیقه بعد، از کافی شاپ بیرون اومدیم و رفتیم سمت خونه.
جلو در نگه داشتم.
+ نمیای خونه؟!😕
- نه دیگه...🙂 واقعا دیرم شده...🙃 باید برم اداره...🤗 تا الانم خیلی دیر کردم...😕 شانس بیارم آقا محمد کلمو نَکَنِه...😐🤦🏻♂😱😂
هر دو خندیدیم.
- باشه...🙂 پس مراقب خودت باش...😉🙃
+ تو هم همین طور.😊
- راستی... امروز خیلی روز خوبی بود...🤩😉☺️ ممنون بابت همه چی...😍😘
+ خواهش می کنم.😅❤️
- یا علی...✋🏻😊
+ علی یارت...✋🏻🙂
از ماشین پیاده شد و رفت خونه.
رفتم سمت سایت...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: سالگرد خواستگاریشون بود...🤩😃😍
پ.ن2: شانس بیاره محمد کلشو نکنه...😐🔪😂
پ.ن3: این قسمت، عاشقانه های فرشید و ریحانه...🙃🙂❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy