eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیزان، وقت‌تون بخیر✨ همون‌طور که می‌دونید، رمان توی این کانال ادامه پیدا می‌کنه. می‌خواستم بدونم ترجیح می‌دید رمان یه ویرایش کلی و شاید کمی اساسی بخوره و بعد از اول پارت‌گذاری کنیم، یا اینکه پارت‌ها بدون تغییر قرار بگیره و سریع بریم برای ادامه؟ حتماً نظرتون رو بگید، ممنونم🪴 https://harfeto.timefriend.net/16857737274004
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "بسم الله الرحمن الرحیم" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ "مدافع عـ♥️ـشق" بعد از پایان پروندهٔ گاندو۲، یه هفته به همهٔ بچه‌ها مرخصی دادم. خبر تبادل شارلوت والر و مار‌ک هاشمیان، همه‌جا پیچیده بود. تیترِشم این بود: - پس از شناسایی و دستگیریِ شارلوت والر (جاسوس انگلیسی و کارمند سازمان جاسوسی MI6) توسط سربازان گمنام امام زمان "عج" پس از حدود ۶ ماه، این جاسوس در ازایِ ۵ زندانی ایرانی و ۱۵۰ میلیون دلار تبادل شد! هیچگاه از یاد نبریم که امنیت و آرامش‌مان را مدیون سربازان گمنام امام زمان "عج" هستیم(: لبخندی زدم، اشک توی چشمام جمع شد. چقدر خوشخاب بودم که خودم و بچه‌ها افتخار داشتیم به عنوان سربازایِ گمنام امام زمان "عج" به کشور و مردم‌مون خدمت کنیم! واقعا برامون افتخار بود. تیتر رو واسه بچه‌ها فرستادم، اونا هم مثل من خیلی خوشحال شدن. آقای‌عبدی گفته بودن بعد از اینکه بچه‌ها از مرخصی برگشتن، باید یه پروندهٔ جدید رو شروع کنیم. امیر هم ماموریتش تموم شده بود و قرار بود چند روز دیگه برگرده. تقریبا ۴ ماه پیش، فرشید و ریحانه‌خانم یه عروسیِ خیلی جمع و جور گرفتن. باقیه پولِ عروسی رو هم دادن به یه موسسه خیریه. رسول و ساراخانم هم یک ماه بعد رفتن سرِ خونه و زندگی‌شون.. عروسی نگرفتن و بیشتر پولی رو که واسه عروسی کنار گذاشته بودن، دادن به چند تا زوجِ نیازمند. با باقیه پولشونم رفتن زیارت امام رضا "ع" سیستم رو خاموش کردم و بعد از خداحافظی از بچه‌ها، از سایت بیرون زدم. سه روزی بود که خونه نرفته بودم. دلم واسه عزیز و عطیه یه ذره شده بود. یهو یادِ مناسبت امروز افتادم! یه کادویِ خوشگل گرفتم و رفتم خونه، ساعت حدوداً نه شب بود که رسیدم. کلید انداختم و درو باز کردم، همهٔ چراغا خاموش بودن. یعنی عطیه و عزیز یادشون رفته بود امروز چه روزیه؟ نه، محاله یادشون رفته باشه! خصوصاً عطیه... + عزیز، عطیه، کجایید؟ کسی جوابمو نداد. رفتم سمت اتاق عزیز و در زدم. + عزیز، عزیز خونه‌این؟ جواب نشنیدم. آروم در رو باز کردم، کسی نبود! خیلی نگران شدم. فوری پله‌ها رو بالا رفتم، کفشامو درآوردم و در اتاقو باز کردم. + عطیه‌جان، کجایی؟ یهو... ادامه دارد... ✍🏻به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "بسم الله الرحمن الرحیم" #رمان_ام
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ سه می‌شد که محمد خونه نیومده بود. امروز سالگرد ازدواج‌مون بود! اولش ترسیدم و با خودم گفتم: نکنه فراموش کرده باشه؟ اما وقتی خوب فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که توی این چند سال، هیچ‌وقت فراموش نکرده! چند روز بود زیاد حالِ خوبی نداشتم. همش سرگیجه و سر درد داشتم. حتی یه بار سر کار حالم بد شد! ولی به کسی چیزی نگفته بودم. امروز قرار بود فاطمه (خواهر محمد) و همسرش و بچه‌هاشون بیان خونه‌مون تا محمد رو غافلگیر کنیم. ساعت ۱۲:۳۰ بود که برگشتم خونه.. سرِ راه، کیکی رو که سفارش داده بودم رو گرفتم. یک هفته پیش که با محمد رفتیم بازار، وقتی داشت با تلفنش حرف می‌زد و حواسش نبود، رفتم تو یه مغازهٔ انگشترفروشی و یه انگشتر عقیقِ قرمز که ذکرِ "یاعلی" روش حک شده بود و از قبل چشمم رو گرفته بود برای محمد خریدم تا امروز بهش هدیه بدم. خیلی ذوق داشتم! با کمک عزیز، خونه رو مرتب کردیم. ساعت ۱۶:۳۰ بود که فاطمه اینا هم رسیدن، اما محمد هنوز نیومده بود. خواستم بهش زنگ بزنم؛ ولی با خودم فکر کردم اگه خودش کاری نداشته باشه، میاد خونه و شاید اگه بهش زنگ بزنم، شک کنه و همه‌چیز خراب بشه! چراغا رو خاموش کرده بودیم و منتظرِ محمد بودیم. ساعت نه شب بود که صدایی از توی حیاط اومد! نامحسوس پرده رو کمی کنار زدم و از پنجره نگاه کردم، محمد بود! چند ار من و عزیز رو صدا زد؛ اما جواب ندادیم که نقشه خراب نشه. می‌دونستم حتما نگران شده؛ اما خب چاره ای نبود. باید غافلگیر می‌شد! چند لحظه بعد، در اتاق باز شد و محمد اومد داخل... یهو چراغا روشن شد، همهٔ خانواده جمع بودن. همه با هم گفتن: سوپرایز! خیلی شوکه شده بودم، با تعجب نگاه‌شون می‌کردم. بعد از چند ثانیه، همه خندیدیم. امید و مهدی و زینب بدو بدو اومدن بغلم. محکم بغل‌شون کردم و بوسیدم‌شون، خیلی دلتنگ‌شون بودم. بعد از رفع دلتنگی، با بقیه هم سلام و احوال‌پرسی کردم. بعد از شام، کلی با هم صحبت کردیم و با بچه‌های فاطمه بازی کردم. بعد از خوردن ‌کیک، فاطمه اینا رفتن. عطیه مثلِ همیشه نبود. انگار رنگش پریده بود! با نگرانی پرسیدم: عطیه‌جان، حالت خوبه؟ با لبخند سر تکون داد. + مطمئنی؟ - آره بابا، فقط یکم خسته‌ام! لبخند زدم کادویی که واسش گرفته بودم رو دادم بهش. + بفرمائید! - این چیه؟ + باز کن ببین چیه.. کاغذ کادوش رو باز کرد، بعدم درِ جعبه رو باز کرد. یه انگشتر فیروزه! خیلی خوشش اومد، ذوق زده گفت: وای! چه قشنگه، دستت درد نکنه:) لبخندی زدم. + قابل شما رو نداره بانو! - صبر کن، الان میام. رفت توی اتاق و با یه کادو برگشت. + بفرمائید، اینم تقدیم به شما! کاغذ کادو رو باز کردم، یه جعبه ی کوچیک بود. درِ جعبه رو باز کردم. یه انگشترِ قرمزِ عقیق، که روش ذکرِ "یا‌علی" حک شده بود. واقعا قشنگ بود! + ممنونم عطیه‌جان، خیلی قشنگه! - خواهش می‌کنم، خیلی به دستت میاد. + مثل انگشترِ شما! لبخندی زد، یکم با هم صحبت کردیم و بعدم خوابیدیم. هر چند نتونستم خیلی خوب بخوابم. نگران عطیه بودم! رنگ پریده بود، صبح که بیدار شدیم هم حالت تهوع داشت و حالش بد شد. نشستم کنارش و صدا زدم: عطیه‌جان... - جانم؟ + جانت سلامت، میگم... مطمئنی حالت خوبه؟ - آره، چطور؟ + آخه رنگت پریده! لبخند محوی زد. - چیزی نیست محمدجان، یکم استراحت کنم خوب میشم! داشتیم با هم حرف می‌زدیم که دوباره حالش بد شد! فهمیدم چند روزه این جوریه و حتی سردرد و سرگیجه هم داره. با کلی اصرار، بالاخره قبول کرد بریم بیمارستان. دکتر یه سری آزمایش و دارو براش نوشت. خیلی نگرانش بودم. منتظرِ جواب آزمایش بودیم که مسئول آزمایشگاه فامیلیِ عطیه رو صدا زد. حالم اصلا خوب نبود، موقع صحبت با محمد دوباره حالم بد شد. سریع رفتم سرویس، صبح هم بعد از صبحانه حالم بد شد و بالا آوردم. معدم خالیِ خالی بود و می سوخت. سردرد و سرگیجه هم که اَمونم رو بریده بود. با اصرارِ محمد، حاضر شدم و رفتیم بیمارستان. تقریباً نیم‌ساعت بعد از آزمایش، مسئول آزمایشگاه که یه خانم تقریباً چهل‌ساله بود، فامیلیمو صدا زد. - خانم محمدی؟! رفتم سمتش.. + بله؟ به کاغذی که دستش بود نگاه کرد و گفت: جواب آزمایش شما... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ - جوابِ آزمایشِ شما، مثبته! + خب... این یعنی چی؟ با لبخند جواب داد: یعنی شما باردار هستین، تبریک میگم! باورم نمی‌شد، لبخندی زدم. با صدایی که خودمم به سختی شنیدم، تشکری کردم و برگهٔ آزمایش رو ازش گرفتم. حسِ عجیبی داشتم، خیلی خوشحال بودم! سرم گیج رفت که دستم رو به دیوار تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم. محمد با دیدنم، سریع به سمتم اومد. استرس و نگرانی توی چشمای تیله‌ایش موج می‌زد. با نگرانی پرسید: عطیه خوبی؟ + آره، فقط یکم سرم گیج میره. - بیا بشین اینجا، یکم استراحت کن. آروم نشستم روی صندلی. دکتر برام یه سری دارو تجویز کرده بود، محمد رفت تا داروهامو بگیره. نمی‌دونستم چه طور بهش بگم که داره پدر میشه! سرم رو به دیوار تکیه دادم و با کلی فکر و خیال چشمامو بستم. با صدای محمد به خودم اومدم و آروم چشمام رو باز کردم، کنارم نشسته بود. - عطیه... عطیه‌جان... خوبی؟ کجایی؟ + همین جام! - الان بهتری؟ + آره خوبم.. - پس پاشو بریم خونه. آروم ایستادم و رفتیم سمت ماشین، محمد در رو برام باز کرد. به آرومی نشستم. خداروشکر سرگیجه‌ام بهتر شده بود. چند دقیقه بعد، عطیه اومد سمتم! برگهٔ آزمایش دستش بود، یه دفعه ایستاد و دستش رو به دیوار تکیه داد. سریع رفتم سمتش و با نگرانی گفتم: عطیه خوبی؟ - آره. فقط یکم سرم گیج میره. به صندلی اشاره کردم و گفتم: بیا بشین اینجا. یکم استراحت کن. نشست روی صندلی. منم رفتم داروخانه و داروهاشو گرفتم. بعدم رفتیم سمتِ ماشین. در رو براش باز کردم و وقتی نشست، در رو بستم و خودمم نشستم. ماشین رو روشن کردم و رفتم سمتِ خونه. ....... چراغ قرمز شد و ایستادم. نیم‌نگاهی به عطیه انداختم که سرش رو به شیشه تکیه داده بود و لبخندی روی لب‌هاش بود. چند بار صداش زدم؛ اما انقدر توی فکر بود که متوجه نشد. دستم رو جلو صورتش تکون دادم که چرخید سمتم و گفت: بله؟ چیزی شده؟ لبخندی زدم. + کجایی؟ چند بار صدات زدم، اصلا متوجه نشدی! سر به زیر گفت: ببخشید، حواسم نبود. + جوابِ آزمایشت چی شد؟ دوباره همون لبخند لب‌هاشو پوشوند. - بریم خونه، بهت میگم. ملتمسانه گفتم: عطیه تو که می‌دونی من نمی‌تونم تا خونه تحمل کنم! - آره، می دونم. تا برسیم خونه، از فضولی می‌ترکی. اما مجبوری صبر کنی! انگشت اشاره‌ام رو بالا گرفتم. + فضولی نه! کنجکاوی.. هر دو خندیدیم، چراغ سبز شد و حرکت کردم. جلو یه آبمیوه فروشی نگه داشتم و دو تا آبمیوه گرفتم. عزیز اصلا از اینجور چیزا خوشش نمیومد، بهشون اعتماد نداشت و می‌گفت اینا طبیعی نیستن. آبمیوه‌هامون رو که خوردیم، حرکت کردم. نیم ساعت بعد رسیدیم خونه.. عزیز روی تخت نشسته بود و با تسبیحش ذکر می‌گفت، نگرانی از چشماش می‌بارید. با دیدن‌مون، سریع بلند شد. عطیه رفت پیشِ عزیز و منم آروم از پله‌ها بالا رفتم. نمی‌دونم عطیه چی توی گوشِ عزیز گفت که عزیز ذوق زده بغلش کرد و آروم گفت: مبارکه دورت بگردم! چینی به پیشونیم دادم و گفتم: چی مبارکه عزیز؟ اتفاقی افتاده که من خبر ندارم؟ عطیه پشت چشمی نازک کرد و جواب داد: آقا‌محمد، فال گوش وایسادن، اصلا کارِ خوب و شایسته‌ای نیست! + بله، می‌دونم.. شما درست میگین؛ اما من که فال گوش واینستاده بودما! اتفاقی شنیدم. لبخندی زد. - خیلی‌خب الان میام، به شما هم میگم چی شده! سر تکون دادم و رفتم توی اتاق، لباسام رو عوض کردم. از اتاق بیرون اومدم و کنارِ عطیه نشستم. + خب عطیه‌خانم! نمی‌خوای بگی جوابِ آزمایشت چی شد و چی به عزیز گفتی که گفت مبارکه؟ - چرا، الان میگم! فقط... نمی‌دونم چه جوری بگم. آمادگیِ شنیدنش رو داری؟ دلشوره گرفتم. + عطیه داری نگرانم می‌کنی، چیزی شده؟ فوری گفت: نه نه، نگران نباش! اتفاقِ بدی نیفتاده. نفس راحتی کشیدم. + خب پس چی شده؟ نفس عمیقی کشید و لبخندی زد. - محمد، تو داری بابا میشی! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ - محمد، تو داری بابا میشی! + چ‍...چی؟ - داری پدر میشی آقامحمد.. + شوخی می‌کنی؟ - وا. شوخیم کجا بود؟ لبخندی زدم. + واقعاً؟ خندید و گفت: بله، واقعاً! داشتم ذوق مرگ می‌شدم. + وای خدا! باورم نمیشه، خدایا شکرت... عشقِ‌بابا چند ماهشه؟ ابرویی بالا انداخت. - بله؟ چی شد؟ عشقِ بابا؟ هنوز نیومده جایِ منو گرفت؟ + عه، این چه حرفیه؟ نفرمائید بانو! شما که تاجِ سری.. هیچ‌کس، هیچ‌وقت، هیچ جایِ دنیا، جایِ تو رو واسه من نمی‌گیره. از خجالت، گونه هاش سرخ شد. لبخندی زد و سرش رو پائین انداخت. راستش خودمم خجالت کشیدم! + من فقط از سرِ کنجکاوی پرسیدم. سرش رو بالا آورد و پوزخند ریزی زد. - کنجکاوی؟ + حالا همون به قولِ شما فضولی! هر دو خندیدیم. + نگفتی چند ماهشه؟! لبخندی زد. - سه ماهشه. - الهی من قربون دوتاتون بشم. - خدا نکنه! + خب حالا اسمِش رو چی بذاریم؟ - هنوز که معلوم نیست دختره یا پسر! + دختر پسرش که فرقی نداره، مهم اینه که سالم باشه! چون هدیه و رحمت خداست. عطیه این یعنی خدا مثلِ همیشه حواسش بهمون بوده و هست‌. سری تکون داد و گفت: حق با توعه! + میگما، ضرری نداره ما از همین الان واسش اسم انتخاب کنیم. - خب اول تو بگو. + به نظرم اگه دختر شد، به عشقِ حضرت زهرا «س»، اسمشو بذاریم زهرا! اگر هم که پسر شد، به عشقِ آقا امام حسین«ع»، بذاریم حسین! عطیه ذوق زده و با تعجب نگاهم می‌کرد. + چیزی شده؟ - وای محمد، باورت میشه این توی ذهنم خودمم بود؟ منم می‌خواستم همینو بگم. + چه جالب، خدا رو شکر تفاهم بین‌مون موج می‌زنه! خندید و گفتم: راستی! شما از امروز استراحت مطلقی. چشماش گرد شد. - وا، محمد؟ اون مالِ ماه‌های آخره، نه الان! + خب حالا اشکالی داره ما از الان مراقبت کنیم؟ - نه، هیچ اشکالی نداره. اما من که نمی‌تونم از الان توی خونه بشینم و نرم سر کار. + خیلی‌خب، مرغ شما یه پا داره دیگه! ولی باید قول بدی خیلی بیشتر از قبل مراقب خودت و این فسقلی باشی. آروم خندید. - باش چشم، قول میدم. + شام امشبم با من. - با کمال میل! رفتم توی آشپزخونه و در عرضِ نیم‌ساعت، یه ماکارونیِ خوشمزه درست کردم. عزیز هم با ما شام خورد و گفت: دستت درد نکنه پسرم، خیلی خوشمزه شده.. + نوش‌جان عزیز، درس پس میدیم! لبخندی زد و بعد از تموم شدن شامش رفت پایین تا استراحت کنه. اون شب از خوشحالی، تا خودِ صبح خوابم نبرد. یک هفته مرخصی خیلی زود تموم شد. ساعت ده صبح رفتم سایت و سرِ راه، یه جعبه شیرینی هم گرفتم. همهٔ بچه‌ها اومده بودن. امیر هم تازه رسیده بود. خیلی دل‌مون واسش تنگ شده بود! بعد از حال و احوال، به بچه‌ها شیرینی دادم و جریانِ بابا شدنم رو بهشون گفتم. همه‌شون خیلی خوشحال شدن و کلی تبریک گفتن. رفتم سمتِ اتاق آقای‌عبدی و تقه‌ای به در زدم. - بفرمائید! در رو آروم باز کردم. + سلام‌آقا. اجازه هست؟ لبخندی زدن. - سلام محمد‌جان. آره، بیا تو! رفتم داخل و در رو بستم. جعبهٔ شیرینی رو به سمت‌شون گرفتم و گفتم: بفرمائید. - شیرینیِ چیه؟ + آقا راستش... شیرینی پدر شدنمه! خندیدن و یه شیرینی برداشتن. - به به،. به سلامتی! مبارک باشه. + ممنون آقا، راستی گفتین قراره روی یه پروندهٔ جدید کار کنیم! - آره خوب شد یادم انداختی، بشین تا برات توضیح بدم. جعبهٔ شیرینی رو رویِ میز گذاشتم و نشستم. - منبع ما در MI6 گفته یه جاسوس وارد ایران شده! + کِی آقا؟ - تقریبا ۲ هفتهٔ پیش، بچه‌ها یک هفته‌ست که روش سوارن! + اطلاعاتی ازش داریم؟ - متاسفانه فعلا چیزِ زیادی ازش نمی‌دونیم. پرونده‌ای رو از روی میزشون برداشتن و دادن دستم.. - این پروندهٔ جدیده، عکسِ جاسوسی که گفتم داخلش هست. با کمک این عکس، باید شناسائیش کنیم و بفهمیم با کیا ارتباط داره! + چشم، بااجازه.. از اتاق آقای‌عبدی بیرون اومدم و رفتم پائین، کنارِ میزِ رسول‌. هدفون توی گوشش بود و پشتش به من بود‌. آروم زدم روی شونش‌ که برگشت سمتم. هدفون رو برداشت‌، خواست بلند بشه که نذاشتم. + بشین رسول، راحت باش! نشست سرِ جاش. عکس رو بهش دادم و گفتم: رسول ببین سیستم این عکس رو شناسایی می‌کنه؟! - چشم.. فقط آقا، فضولی نباشه! این کیه؟ + یه جاسوس، مربوط به پروندهٔ جدیده! اگه سیستم شناساییش کرد، بهم بگو. - چشم آقا.. رفتم اتاقم. دعا دعا می کردم سیستم بتونه اون مرد رو شناسایی کنه. چشمامو بستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. توی حال و هوایِ خودم بودم که یهو... ادامه دارد..‌. ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ یهو رسول بدون در زدن اومد داخل! محکم کوبید روی میز و با خوشحالی گفت: آقا شناسایی شد! خیلی ترسیده بودم و قلبم تندتند می‌زد. + چته رسول؟ چرا اینجوری می‌کنی؟ داشتم سکته می‌کردم! لبش رو گاز گرفت. - آقا شرمنده... + صد دفعه بهت گفتم، وقتی ذوق زده میشی، خودتو کنترل کن! یا در بزن بیا تو، یا آروم در رو باز کن. از چهره‌اش معلوم بود به زور جلوی خودش رو گرفته که نخنده! با لبخند گفت: چشم آقا، دیگه تکرار نمی‌کنم. - امیدوارم، گفتی کی شناسایی شده؟ + همون عکسی که بهم دادین. - خب خدا‌روشکر. + آقا اگه سرتون خلوته، بیاین بریم پای سیستم، مشخصاتشو بگم. با هم رفتیم پائین، رسول نشست پشت سیستم.. اطلاعات و عکس همون مرد رو آورد رو صفحه.. - الکساندر محسنیان! متولد ۲۲ ژوئیه ۱۹۸۶ (۳۱ تیر ۱۳۶۴) ۳۶ ساله در ایتالیا.. مادرش ایتالیایی و پدرش ایرانیه، یه خواهر کوچکتر به اسم آنیل داره و وقتی دو سال داشته، مهاجرت می‌کنن ایران! اما وقتی سه سالش میشه، به دلیل جنگ ایران و عراق، بر می‌گردن ایتالیا! در سن ۱۸ سالگی، برای ادامه تحصیل میره انگلستان و در یکی از بهترین دانشگاه های انگلستان در رشتهٔ مهندسی هوافضا قبول میشه. توی کارای کامپیوتری مهارت فوق العاده‌ای داره! مکث کوتاهی کرد. بعد از چند ثانیه، همون‌طور که به مانیتور خیره شده بود گفت: آقا نخبه‌ایه واسه خودش! خندیم و زدم روی شونه‌اش و گفتم: به پایِ استاد رسولِ ما که نمی‌رسه. - آقا الان تیکه انداختین؟ + نه، کاملا جدی گفتم! به نظرم هیچ‌کس در زمینهٔ کارایِ کامپیوتری به گرد پایِ تو هم نمی‌رسه! چشماش برق زد و خندید. - مخلصیم آقا‌! بعد از چند ثانیه ادامه داد: دو سال بعد، در سن ۲۰ سالگی، با دعوت یکی از کارمند های MI6 وارد سازمان میشه و اونجا مشغول به کار میشه. تا الان که به عنوان یه عکاس، وارد ایران شده! + بله دیگه. چی از این بهتر؟ دیدن نخبه‌ست و به دردشون می‌خوره، فوری جذبش کردن! نفس عمیقی کشیدم. + دستت درد نکنه رسول‌جان، خسته نباشی! - ممنون آقا.. + اطلاعاتشو بفرست روی سیستم من، به بچه‌ها هم بگو بیان اتاقم. خودتم بیا! - چشم.. + چشمت بی‌بلا.. رفتم توی اتاقم و منتظر شدم، بعد از چند دقیقه بچه‌ها یکی یکی اومدن و همهٔ چیزایی که رسول دربارهٔ الکساندر فهمیده بود رو بهشون گفتم. بعد از توجیه بچه‌ها، با رسول رفتم کنارِ سیستمش.. + رسول چک کن ببین شماره‌ای به اسمش هست؟ - چشم آقا. . بعد از چند دقیقه گفت: آقا دو تا خط به اسمشه! + خیلی‌خب، حالا چک کن ببین توی اینستاگرام و واتساپ و اینجور پیام‌رسان‌ها، با کیا در ارتباطه و چه فعالیت‌هایی داره. هر اطلاعاتی که تونستی به دست بیار. خیلی مهمه رسول! - چشم آقا، سعیمو می‌کنم! آقا محمد گفت فعالیت‌های الکساندر رو تو پیام‌رسان‌های مختلف چک کنم. + چشم آقا، سعیمو می‌کنم! - سعی می‌کنی؟ یا خدا، ای وایِ من! حواسم نبود، تازه فهمیدم چه گافی دادم. لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود! خب آقا‌محمد، برادرِ من، یه بار منو ضایع نکن، شاید خوشت اومد! حسابی هول شده بودم، آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم. + یعنی... چیزه... منظورم اینه که... خیالتون راحت! حتما انجامش میدم. - اگه نیاز بود، از بچه‌های سایبری هم کمک بگیر! خبرشو بهم بده. - چشم آقا.. + بازم خسته نباشی. - مخلصیم.. آقا محمد رفت توی اتاقش و منم مشغول کارم شدم و به خودم قول دادم همهٔ سعیمو بکنم که دیگه گاف ندم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ رفتم توی اتاقم، سرم رو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم تا یکم استراحت کنم که یهو صدایِ ایول رسول رو شنیدم! مثلِ برق از جام پریدم، از دستِ این پسر.. صددفعه بهش گفتم انقدر بلند نگو ایول! کو گوشِ شنوا؟ از اتاق بیرون اومدم و رفتم سرِ میزش.. + چه خبرته رسول؟ باز که سایتو گذاشتی روی سرت! برگشت سمتم، هول شد‌ه بود. سریع از جاش بلند شد. - عه، ببخشید آقا! خیلی ذوق کردم، معذرت می‌خوام. با اخم گفتم: نه مثلِ اینکه دلت توبیخ می‌خواد، آره؟ شد به زیر گفت: ببخشید.. + رسول... سرش رو بلند کرد و گفت: جانم آقا؟ + من آخرش از دستِ تو سکته می‌کنم! - عه آقا! این چه حرفیه؟ خدا نکنه.. هر دو خندیدیم. + خب حالا چی شده که انقدر ذوق کردی؟ - آقا بالاخره بعد از یک ساعت تونستم با کمک علی سایبری گوشیِ این طرفو هک کنم و وارد برنامه‌هاش بشم. + آفرین، خسته نباشید! - مخلصیم آقا.. + و نتیجه؟ - آقا یک اکانت توی اینستاگرام داره، کلا زیاد با کسی در ارتباط نیست! نه توی اینستا، نه واتساپ و نه هیچ پیام‌رسان دیگه‌ای! ولی من دنبال‌کننده‌های اینستاش رو چک کردم، یه نفر هست که خیلی مشکوکه! + چطور؟ - آخه چتایی که با هم می‌کنن، خیلی عجیب غریبه.. انگار رمزی حرف می‌زنن! + خب اون یه نفر کیه؟ عکسی رو روی صفحه انداخت. - آقا این پروفایلِ اینستاشه! + خب اینکه یه نیم‌رخه، تازه اصلا معلوم نیست این نیم‌رخه خودش باشه.. حتمالش هست که فیک باشه! - بله آقا‌، متاسفانه عکسِ کاملی ازش نیست. واسه همینم سیستم نمی‌تونه شناساییش کنه! + هر طور شده باید بفهمیم کیه و چه ارتباطی بینِ این آقا و الکساندر هست! داوود صدام زد. - آقا‌محمد.. رفتم کنارش! + چی شده؟ - سوژه (الکساندر) از خونش بیرون ‌اومد، سوار ماشین شد و رفت. + سعید و فرشید دارن تعقیبش می‌کنن، رسول هم از بالا دارَتِش! بعد از ۱۵ دقیقه، تاکسی جلویِ یه رستوران ایستاد و الکساندر پیاده شد و رفت توی رستوران.. سعید هم رفت دنبالش! پنج دقیقه بعد، یه پسر و یه دختر جوون هم وارد رستوران شدن. چهرهٔ پسره خیلی آشنا بود‌! سعید باهام تماس گرفت. - آقا‌محمد یه دختر و پسر جوون اومدن توی رستوران و کنارِ سوژه نشستن. + سعید می‌تونی چهره‌شون رو ببینی؟ - بله آقا! + عالیه! یه عکس ازشون بگیر که چهرهٔ هر دوتاشون مشخص باشه، فقط حواست باشه نفهمن. - چشم! بعد از چند دقیقه، سعید چند تا عکس برام فرستاد. الکساندر و همون دختر و پسر که سرِ یه میز نشسته بودن و مشغول صحبت بودن. توی یکی از عکسا، دختره داشت چند تا کاغذ به الکساندر می‌داد. خوب که دقت کردم، پسره رو شناختم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" ★فصل‌دوم‌رمان‌سرباز‌گمنام➣ حتی نیم‌رخش برام آشنا بود، اما الان دیگه مطمئن شدم خودشه! محسن، محسن محتشم.. از بچگی با هم توی یه محله بزرگ شدیم، با هم دیگه دوست بودیم. هر دو کنکور دادیم و توی یه دانشگاه و یه رشته قبول شدیم. اما نمی‌دونم چی شد که محسن همون ترم اول، دانشگاه رو ول کرد. چند روز بعدشم خیلی ناگهانی اسباب‌کشی کردن و رفتن یه جایِ دیگه. یه خواهر کوپکتر از خودش به اسم مونا داشت. خواهرش اصلا محرم و نامحرمی سرش نمی‌شد. شاید بخاطر همین بود که منم زیاد ازش خوشم نمیومد! یادمه قبل از اینکه اسباب‌کشی کنن و برن، مادرش چندبار بحث ازدواج من و دخترش رو پیش کشید. عزیز هم هردفعه در جوابش می‌گفت: این دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن و به درد هم نمی‌خورن! باورم نمی‌شد. رفیق سابقم، کسی که یه زمانی می‌خواسته مثلِ من بشه، کسی که می‌خواسته از کشور و مردمش دفاع کنه، داره بر علیه ایران و کسایی مثلِ من کار می‌کنه و با یه جاسوس در ارتباطه! حدس می‌زدم اون دختر هم خواهرش باشه. هیچ وقت توی صورتِ خواهرش نگاه هم نکردم. توی صورت هیچ نامحرمی نگاه نکردم. عطیه، اولین و آخرین نفر بود که با همون یه نگاهِ زیر چشمی و ناخودآگاه دلم رو برد. با صدایِ رسول، از فکر و خیال بیرون اومدم. - آقا، آقا‌محمد؟ + بله؟ - چیزی شده؟ + چطور؟ - آخه هر چی صداتون زدم، متوجه نشدین. + ببخشید، حواسم نبود! رسول... - جانم؟ + ببین سیستم این عکسا رو شناسایی می‌کنه؟! - چشم آقا.. نفسم رو سنگین بیرون دادم و زیر لب گفتم: هر چند که می‌شناسم‌شون! رفتم کنارِ میزِ داوود.. + داوودجان، سریع برو همین رستورانی که الکساندر رفته! وقتی بیرون‌ اومد، تعقیبش کن. چشمی گفت و کاپشنش رو برداشت و فوری رفت. یه ربع بعد، الکساندر بیرون اومد و داوود رفت دنبالش.. با سعید تماس گرفتم. - جانم آقا؟ + سعید حواست به این دختر و پسری که همراه الکساندر بودن باشه! از رستوران که بیرون اومدن، حتما برو دنبال‌شون.. مراقب باش گم‌شون نکنی! - چشم آقا، خیال‌تون راحت. بعد از یک ساعت، سعید برگشت‌. + سلام سعیدجان، خسته نباشی! چی شد؟ - سلام آقا، ممنون.. همون‌طور که گفتید، رفتم دنبال‌شون.. آدرس‌شون رو پیدا کردم! + خیلی خوبه، دستت درد نکنه.. - وظیفه بود، فقط... یه چیزی! + چی؟ - آقا وقتی توی رستوران بودن، دختره چند تا کاغذ داد به الکساندر! نتونستم بفمم محتوایِ کاغذا چیه، اما مطمئنم مهم بود. چون الکساندر خیلی سریع کاغذا رو گذاشت توی کیفیش! + اینا حتما قبلش با هم هماهنگ کردن. فکری به سرم زد. رفتم سمتِ میزِ رسول، مثل همیشه هدفون توی گوشش بود و هر چقدر صداش زدم، نشنید. هدفونش رو برداشتم و گذاشتم روی میز.. برگشت سمتم و بلند شد. - ببخشید آقا، متوجه حضورتون نشدم! سعید به شوخی گفت: اوه اوه، استاد باادب می‌شوند! رسول چشم غره‌ای به سعید رفت، سعید هم با خنده رفتم و نشست پشتِ میزِ خودش! + رسول چک کن بیین از یه هفته پیش تا الان این پسره و الکساندر با هم تماسی داشتن یا نه! - چشم.. نشست پشت سیستم و مشغول بررسی شد. بعد از چند دقیقه گفت: آقا یه بار ۶ روز پیش و یه بار هم دیروز ساعت ۱۰ صبح با هم حرف زدن. + پیام چی؟ پیام ندادن؟ چت نکردن؟ دوباره مشغولِ بررسی شد. - آقا دیروز ساعت ۹:۴۵ صبح این پسره توی واتساپ به الکساندر پیام داده، اما همون‌طور که گفتم رمزی با هم حرف زدن: پسره گفته: سلام. اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن می‌افته! الکساندر هم گفته: امروز عصر، باهات تماس می‌گیرم. ۱۵ دقیقه بعد هم به مدت یک دقیقه، با هم تلفنی صحبت کردن. با خودم زمزمه کردم‌: اگه دیر برسی، غذا سرد میشه و از دهن می‌افته! رسول گفت: آقا به نظرتون منظورش از غذا چیه؟ با تأسف سر تکون دادم. + معلومه، اطلاعاتی که تاریخ انقضاشون نزدیکه! نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: سیستم محسن رو‌ شناسایی کرد؟ خیلی تعجب کرد. - محسن؟ شما از کجا می‌دونید اسمش محسنه؟ + قبلاً با هم دوست بودیم، تا زمان کنکور و دانشگاه هم این دوستی ادامه داشت. اما اون از دانشگاه انصراف داد! دیگه هم ازش خبری نشد. - کِی این‌طور.. + آره، خیلی وقته که ازش بی‌خبرم. یه جورایی فراموشش کرده بودم! حالا اطلاعاتش رو بگو. عکس محسن و اطلاعاتش رو آورد روی سیستم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/Modafa_Eshgh