eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
534 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
محسن محتشم، متهم پرونده! ۳۴سالشه و دوست‌سابق آقامحمده🤧💔. کمی احساساتی و مضطربه(:
مونا محتشم، متهم پرونده! خواهر محسن محتشم، ۳۰سالشه و بسیاااار کینه‌ایه😶🥀! مغرور و بلندپروازه🕊🌪
ان‌شاءالله به زودی فعالیت‌هامون شروع میشن✨ کنارمون بمونید که قراره دور هم کلی کیف کنیم🌱
بسم‌الله✨
بریم واسه پارت جدید✨ لطفا قبل از خوندن پارت، ۱۰ صلوات برای سلامتی سربازان گمنام آقا امام‌زمان‌«عج» و سلامتی و ظهور مولامون، حضرت‌ولیعصر‌«عج» بفرستین🙃
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عـ♥️ـشق" با صدای گریهٔ هدیه‌زهرا آروم چشمامو باز کردم، به پهلو چرخیدم و دستم رو نوازش‌وار روی سرش کشیدم. + جانم بابا؟ تازه خوابیده بودی که... وقتی دیدم آروم نمیشه، نشستم سر جام و با احتیاط بغلش کردم. نیم‌نگاهی به ساعتم انداختم که هشت صبح رو نشون می‌داد، تقریباً یه ربع به هفت بود که بعد از کلی تلاش بالاخره دختر کوچولوم خوابید و منم تونستم کمی استراحت کنم. هر چند عطیه اصرار داشت خودش هدیه‌زهرا رو آروم کنه، اما نمی‌تونستم اجازه بدم تاوان اشتباه منو بده. صدای زنگ گوشیم اومد، با زهرا بلند شدم و از روی طاقچه برداشتمش. رسول بود! جواب دادم و گوشی رو به کمک شونه‌ام کنار گوشم نگه داشتم. + جانم رسول؟ - سلام آقا، ببخشید مزاحم شدم. + علیک سلام، مراحمی! کارتو بگو. - می‌خواستم دعوت‌تون کنم.... جیغ ناگهانی زهرا نذاشت ادامهٔ حرفش رو بشنوم، از شانسم شیشه شیرش هم خالی بود! شروع کردم به راه رفتن و تکون دادنش تا شاید آروم بشه. آروم لب زدم: قربونت برم، الان میریم پیش مامان! - چیزی گفتید آقا؟ + نه نه، با تو نبودم! گفتی می‌خوای دعوتم کنی؟ - بله آقا، یه مهمونی کوچیک گرفتیم! اگه بتونید با خانواده برای شام تشریف بیارید، خوشحال میشیم. + من یادم نمیاد به شما مرخصی داده باشم آقارسول! شوکه شدنش از پشت تلفنم قابل حس کردن بود. لبخند کم‌رنگی زدم. + شوخی کردم، حالا نیفتی رو دست‌مون! دست شما درد نکنه، چشم خدمت می‌رسیم. خندید و جواب داد: خدمت از ماست، چشمتون بی‌بلا.. دوباره صدای گریهٔ زهرا بلند شد، کلافه گفتم: رسول‌جان دستم بنده، کاری نداری؟ - نه آقا، ببخشید اگه بدموقع مزاحم شدم. یاعلی! + علی‌یارت.. گوشی رو قطع کردم و روی طاقچه گذاشتم. در اتاق رو باز کردم و رفتم توی ایوان، صدا زدم: عطیه‌جان؟ چند لحظه که گذشت، همراه عزیز از خونه بیرون اومد. سریع از پله‌ها بالا اومد و هدیه رو ازم گرفت که گفتم: امشب دعوتیم خونهٔ رسول اینا! با لبخند سری تکون داد و رفت داخل، پشت سرش وارد شدم و کنارش نشستم. هدیه‌زهرا بالاخره آروم شد و خوابید. عطیه سرش رو بلند کرد و مشکوک گفت: آخرش نگفتی زخم گوشهٔ اَبروت واسه چیه ها! ناخودآگاه دستم سمت زخمم رفت، لبم رو گاز گرفتم و همون‌طور که سعی داشتم به چشماش نگاه نکنم گفتم: خب... این چیزا توی کار ما طبیعیه دیگه! یه زخم کوچولوعه، زود خوب میشه. نفسش رو سنگین بیرون داد. - نه می‌تونی دروغ بگی، نه راستشو! باشه، من دیگه اصرار نمی‌کنم. فقط به نظرم دوتا مسکن برای یه زخم کوچولو یه ذره زیاده... نه؟ حرفی نداشتم، با صدای آروم و لرزونی پرسید: زخمی شدی... آره؟ لبخندی به نگرانیِ صداش زدم. + مهم نیست عطیه‌جان، اگه خیلی وضعم خراب بود حتماً شب نمیومدم خونه! با بغض لب زد: چندتا از شبایی که خونه نیومدی حالت بد بوده؟ تازه متوجه گافی که دادم شدم! شرمنده گفتم: من و تو که چیز پنهونی نداریم، اگر هم بوده بعدش بهت گفتم بانو... لبخند روی لبش رو نتونست انکار کنه. - حالا... امشب چی می‌خوای بپوشی؟ + آممم... یکی از پیراهن‌های اتو شده دیگه! - اولاً من نمی‌ذارم شما توی کمد پیراهن اتو نشده داشته باشی، ثانیاً امشب دوست دارم متفاوت تیپ بزنی! ابروهام بالا پرید و گفتم: نکنه انتظار داری تیشرت بپوشم؟ خندید و جواب داد: نخیر! دیروز با عزیز رفتیم بیرون یه لباس دیدم. هم زنونه داشت هم مردونه، جفتش رو خریدم. متعجب پرسیدم: چرا نشونم ندادی؟ - الان میارم. هدیه‌زهرا رو آروم روی تشکش گذاشت، بلند شد و رفت توی اتاق و چند دقیقه بعد با یه پیراهن چهارخونه برگشت. نشست کنارم و پیراهن رو داد دستم.. - جفتشم برای خودم گرفتم! مکث کرد و آروم‌تر پرسید: قشنگه؟ سرم رو بلند کردم و لبخندی به روش زدم. + مگه میشه سلیقهٔ شما قشنگ نباشه؟ خندید و حرفی نزد. ناهار رو دور هم خوردیم، تا عصر خودم رو با کتاب خوندن و صحبت با عطیه مشغول کردم. نزدیکای ساعت ۱۸ کم‌کم حاضر شدیم و رفتیم پایین، عزیز کمی سردرد داشت و ترجیح داد توی خونه بمونه. سوار ماشین شدیم و تا خواستم استارت بزنم عطیه یهو گفت: صبر کن! نگران پرسیدم: چی شده؟ - اول سلفی بگیریم، بعد حرکت کن! پوکرفیس نگاهش کردم که گفت: چیه؟ لبخند کوچیکی زدم. + هیچی، هدیه‌زهرا رو بده به من.. کاری که گفتم رو انجام داد، نگاهی به دخترکم انداختم. تلِ کوچولوش و لباسی که تقریباً هم‌رنگ ِ ستِ من و عطیه بود، بامزه‌ترش کرده بود! دستش رو گرفتم و آروم بوسیدم، با صدای عطیه نگاهم رو به دوربین دوختم و لبخند زدم. بعد از چندتا عکس عطیه رضایت داد راه بی‌افتیم، با بسم‌الله ماشین رو روشن و حرکت کردم. نیم‌ساعتی توی ترافیک بودیم و بالاخره نزدیک ساعت هفت رسیدیم. با دیدن ماشین‌های سعید و فرشید لبخند زدم و پارک کردم.
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع عـ♥️ـشق"
پیاده شدم و در رو برای عطیه باز کردم، هدیه‌زهرا رو ازش گرفتم و بعد از اینکه ساک کوچیکش رو برداشت در رو بست و رفتیم طرف درِ کرم‌رنگ... عطیه زنگ رو زد و منتظر شدیم، چند لحظه بعد در با صدای تیکی باز شد. از پله‌ها بالا رفتیم که در باز شد و قامت رسول نمایان! سلام و احوال‌پرسی کردیم و بعد از ورود به خونه هدیه‌زهرا رو با احتیاط بغل کرد. چشماش از ذوق می‌درخشید، با صدای سعید نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم طرف بچه‌ها.. به نوبت بغل‌شون کردم و با خانم‌ها هم سلام و احوال‌پرسی کردم. با صدای رسول چرخیدم طرفش.. - آقا‌محمد ماشاءالله نگاهش به خودتون رفته، بااخم و پرجذبه! همه خندیدیم، خانم‌ها رفتن آشپزخونه و منم کنار بچه‌ها نشستم. فکر نمی‌کردم انقدر هدیه‌زهرا رو دوست داشته باشن! فرشید همون‌طور که هدیه‌زهرا رو بغل کرده بود، بعد از چندبار نگاه کردن به من و هدیه گفت: چشماش که کپی خودتونه.. رسول آهی کشید و طوری که مثلاً فقط خودش بشنوه، با حسرتِ ساختگی لب زد: فقط ان‌شاءالله اخلاقش به باباش نره! جرعه‌ای از چایم رو خوردم و تک سرفه‌ای کردم. + چیزی گفتی آقا‌رسول؟ رنگش پرید و نگاهش بین سعید و فرشید جابه‌جا که به زور جلوی خنده‌شون رو گرفته بودن! نگاهش رو به پشت سرم دوخت و با استرس گفت: غ‍..غلط کردم آقا! اخم کردم و خواست بلند بشه که سعید سریع مچ دستش رو گرفت. ~ کجا استاد؟ صاحب‌خونه که مهموناش رو تنها نمی‌ذاره! فرشید سرش رو به نشونهٔ تأیید تکون داد و رسول با لبخند تصنعی گفت: این چه حرفیه سعیدجان؟ خونهٔ خودتونه راحت باشید، من برم یه آب به دست و صورتم بزنم زود میام. سعید نگاهی بهم انداخت و با تأیید ِ نگاهم دست رسول رو ول کرد که سریع بلند شد و رفت. با رفتنش لبام به خنده کش اومد که باعث خندهٔ بچه‌ها هم شد... و من چقدر دلتنگ ِ این خنده‌ها بودم! ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی منتظر نظرات‌تون هستم کپی از رمان، در ایتا با ذکر نام‌نویسنده آزاد✅ «⭕️اگر در پیام‌رسان دیگه‌ای (سروش، روبیکا و...) کپی می‌کنید، لینک‌کانال و نام‌نویسنده هر‌دو باید باشند... در غیر این صورت، کپی حرامه و رضایت ندارم!❌» لینک کانال⇩ https://eitaa.com/Modafa_Eshgh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السلام‌علي‌الحسين وعلي‌علي‌أبن‌الحسين وعلي‌أولادالحسين وعلي‌اصحاب‌الحسين✨ ⁦♥️⁩