eitaa logo
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
536 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
11 فایل
﷽ «یا مَن لا یُرجَۍ اِلا هُو» اِی آن کہ جز او امیدے نیست👀♥️! ˼ حَنـیـن، دلتنگے تا وقٺ ِ قࢪار(:✨ ˹ " ما را بقیہ پـس زدھ بودند هزارباࢪ! ما را حـسیـن بود کہ آدم حساب کرد🙃🫀. " کانال ناشناس‌مون↓ - @Nagofteh_Hanin < بہ یاد حضرٺ‌مادࢪۜ >
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" صدای در اومد. یه خانم جوون بودن. + بفرمائید. اومدن داخل. - سلام. + سلام. - امینی هستم. نیروی جدید. + خوش اومدین. - ممنون. پاکتی که دستشون بود رو روی میز گذاشتن و گفتن: اینو آقای رضایی مافوق قبلی بنده دادن و گفتن بدم خدمتتون. پاکت رو برداشتم و گفتم: ممنون. بفرمائید بشینید. آقای رضایی همون صادق خودمون بود که خودش و تیمش شرق کشور خدمت می کردن. تو پرونده گاندو۲ و چند تا پرونده ی دیگه با هم همکاری داشتیم. یه نامه بود. کامل خوندمش و بعد به بچه ها گفتم بیان اتاقم تا خانم امینی باهاشون آشنا بشن. چند دقیقه بعد، همه اومدن. شروع کردم به معرفی کردن بچه ها... + ایشون آقا فرشید هستن، ایشون خانم قطبی، ایشون علی آقای سایبری هستن، ایشون هم آقا داوود هستن و ایشون هم آقا امیر هستن. آقا رسول و آقا سعید هم که الان حضور ندارن. خانم امینی گفتن: از آشنایی باهاتون خوشبختم. منم امینی هستم. به خانم قطبی گفتم پرونده رو براشون شرح بدن. همه رفتن و به کاراشون مشغول شدن. نشستم رو صندلی. لیست تماس های الکساندر که امیر آورده بود رو برسی کردم... سارا هم پرستار بود و هم داشت واسه پزشکی می خوند... چند وقت قبل هم آزمون داده بود... امروز نتایج آزمون اومدن... سارا قبول شده بود...😃 اما مطمئن بودم خودش نمی دونه... صدامو صاف کردم و گفتم: امروز نتایج آزمون اومد... همسر بنده قبول شدن و از حالا به بعد باید بهشون بگیم خانم دکتر...😄 همه با تعجب نگام می کردن... کم کم این تعجب جاشو به دست زدن داد... سارا بیشتر از همه تعجب کرده بود... انگار تو شک بود... کم کم باورش شد... با ذوق نگام می کرد... همه بهش تبریک گفتیم... ساعت ۱۲ شب بود که جشن تموم شد و همه رفتن خونه هاشون... - رسول... + جانم...؟! - امشب خیییلی شب خوبی بود...😃 بابت همه چی ممنون...😘 + خواهش می کنم...😄 قابلتو شما رو نداشت خانم دکتر...😉😊 + راستی یادته تو ماشین بهت گفتم خانم دکتر... بعد گفتی تیکه انداختی... منم گفتم حقیقته...😅 - آره... یادمه...😄 + خب دیگه...🙃 دیدی حقیقت بود خانم دکتر...😌😅 هر دو خندیدیم... آماده خواب شدیم... خیلی خسته بودم... واسه همینم زود خوابم برد... ۳ روز بعد... رفتم اتاق آقای عبدی. در زدم. - بفرمائید.😊 درو باز کردم و رفتم تو. + آقا امری داشتین؟!🧐 - محمد... باید یه جوری به الکساندر نزدیک بشیم و بیشتر سر از کارش در بیاریم...☝️🏻 - پیشنهادی داری؟!🤔 + می تونیم از طریق رئیس یکی از شرکت هایی که باهاش در ارتباطه بهش نزدیک بشیم...🙃 - آفرین...👏🏻 فکر خوبیه...😊 هر کس رو که مد نظر داری، احضار کن و باهاش در این مورد صحبت کن...😉🙂 یه چیز بهتر به ذهنم رسید... ۱ روز قبل از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم خونه. در زدم. مامان درو باز کرد. با ذوق نگام کرد و گفت: سلام پسرم...😃 محکم بغلش کردم و گفتم: سلام مادرم...❤️ رفتیم داخل. + حالتون چطوره؟!😄 - تو خوب باشی، ما هم خوبیم...😊 + بابا هنوز نیومده؟!🤔 - نه... سرکارِ...🙃 + درسا کجاست؟!🧐 - دانشگاه ست...😇 - ناهار خوردی؟!🤔 + راستش نه...😕 - پس بزار برات غذا گرم کنم...😊 + دست شما درد نکنه...🙃 رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم. بوی آش رشته مامان، فضای خونه رو پر کرده بود... + به به...😍 چه کردی مامان...😘 - نوش جونت...🤗 یه کاسه آش برام آورد. مشغول خوردن شدم. مامان رو به روم نشسته بود و با لبخند نگام می کرد... + چیزی شده؟!🤔😅 - نه...🙃 چطور؟!😄 + آخه یه جوری نگام می کنین...🙂 - راستش... خیلی دلم می خواد زودتر عروسیتو ببینم...😁 مامان همیشه بحث ازدواج منو پیش می کشید، اما الان خیلی یهویی بود... + خیلی خوشمزه ست...😋 - چرا بحث رو عوض می کنی؟!😐😶 + از کجا فهمیدین بحث رو عوض کردم؟!😕 - پسرمی ها...😶 بزرگت کردم...🙃 می شناسمت...😉 هر دو خندیدیم. یک ساعت بعد، بابا اومد خونه. سوئیچ ماشینو از بابا گرفتم و رفتم دنبال درسا. از دور دیدمش که با دوستاش بود... بوق زد... برگشتن سمتم... معلوم بود خیلی ذوق کرده... با دوستاش خداحافظی کرد... اومد و تو ماشین نشست... + سلام داداشی...😍 - سلام خواهری...❤️ چطوری؟!☺️ + خوبم...😊 شکر...🤲🏻 تو چطوری؟!😄 - منم خوبم...😇 میگم... بریم یه دوری بزنیم؟!🤔 + آره.... حتما...🤩 تو خیابونا چرخیدیم... ماشینو یه جا پارک کردم... پیاده شدیم و یکم قدم زدیم... بعدم رفتیم خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: چی به ذهن محمد رسیده؟!🤔 پ.ن2: مامانش می شناسش...😶😂 پ.ن3: حدساتونو درباره پ.ن1 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "م
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" + آقا یه فکری...😃 - چی؟!🤔 + می تونیم مدیر عامل یکی از این شرکت ها رو دعوت کنیم و بهش بگیم یکی از بچه ها رو به عنوان مشاورش به الکساندر معرفی کنه و بگه از این به بعد اون هم تو جلسات حضور پیدا می کنه... اینجوری خیالمونم راحت تره... - و اگه الکساندر اعتماد نکرد؟!🤨 + آقا از طریق مهم ترین منبعش اقدام می کنیم. اگه قبول نکنه، به ضرر خودشه و یکی از مهم ترین و با ارزش ترین منابعش رو از دست میده. اگه قبول کنه، عالی میشه. خیلی بهش نزدیک تر میشیم. اگر هم قبول نکنه، ما چیزی رو از دست ندادیم.🙂 - فکر خیلی خوبیه😊 آفرین محمد...👏🏻 احسنت👌🏻 + مخلصیم آقا😄 - خب... پس سریع تر انجامش بده.😉 + چشم آقا.😊 با اجازه. رفتم اتاقم. به نظرم منوچهر شریفی می تونست گزینه مناسبی باشه. چون از همه بیشتر با الکساندر در ارتباط بود و یکی از مهم ترین منابعش بود. سعید ت.م شریفی بود... باهاش تماس گرفتم و گفتم بره سراغ شریفی. کاپشنمو پوشیدم و رفتم مکان. گوشیم زنگ خورد. عطیه بود. جواب دادم. + سلااااام...😃 بانو...😄 چطوری؟!☺️ - سلام...😃 خوبم...😊 تو خوبی؟!😄 + الحمدالله...🙃 منم خوبم...😇 عسل بابا چطوره؟!😍 - خوبه...😄 + خدا رو شکر🤲🏻 کاری داشتی؟!🧐 - می تونی یه سر بیای خونه... با عزیز، با هم بریم سیسمونی...؟!🙂 ای خدا...🙁 چطور بهش بگم نمی تونم برم...؟!😕 - محمد... شنیدی چی گفتم؟!😶 + آره... شرمندم...😔 الان سرم شلوغه...😕 نفس عمیقی کشید... - باشه...🙃 پس یه روز دیگه میریم که تو هم باشی...🙂 حس کردم دلخور شده. البته حقم داشت... + ناراحت شدی؟!😕 - نه...🙃 خب...😶 سرت شلوغه دیگه...😕 نمی تونی بیای...🤭 درک می کنم...😊 لبخندی رو لبم اومد... + ممنون که همیشه درکم می کنی🙂❤️ - خواهش می کنم😇 - من برم پائین، پیش عزیز...😊 کاری نداری؟!🙃 + نه... مواظب خودت و اون فسقلی باش😘 - چشم😄 تو هم مواظب خودت باش...🙂 + یا علی✋🏻 - علی یارت✋🏻 از خودم ناراحت بودم. کاش می شد این ملاقات رو کنسل کرد. با صدای امیر، از فکر و خیال بیرون اومدم. - آقا محمد... شریفی رو آوردن. ۱۰ دقیقه گذشت. دیگه وقتش بود. رفتم پائین. رو صندلی نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود. تک سرفه ای کردم. سرشو بالا آورد. بلند شد. + سلام آقای شریفی. از اینکه فامیلیشو می دونستم، جا خورد. اما به روی خودش نیاورد. - سلام... شما کی هستین؟!🤨 چرا منو آوردین اینجا؟!😶😠 + لطفا صداتونو بیارین پائین🤫 بفرمائید بشینید. توضیح میدم. - اصلا شما می دونین من کی هستم؟!😤 + بله... من خوب می دونم شما کی هستین😏 شما آقای منوچهر شریفی، رئیس شرکت بزرگ ..... هستین.😉🙃 با تعجب نگام می کرد. ادامه دادم. + آقای دکتر منوچهر شریفی😏 فارغ التحصیل رشته مهندسی پزشکی از دانشگاه ...... انگلستان، بفرمائید بشینید. تعجبش بیشتر شد. نشست رو صندلی. منم رو به روش نشستم. پوزخندی زد و گفت: خوبه می دونین من کی هستم و اینجوری منو آوردین اینجا.😏 خدایِ من...😶 چقدر پروعه این بشر...🔪😐 + شما چطور؟! شما می دونین ما کی هستیم که اینجوری احضارتون کردیم؟!😏 - احضار؟!😳 هه😏 خنده داره.😒 شما رسماً منو بازداشت کردین.😠 + خیر...😏 اگه قرار بود بازداشت بشین، میاوردیمتون بازداشتگاه.😌 نه اینجا.😒 این فقط یه دعوت محترمانه ست به یک گفت و گو. قرار هم نیست کسی مطلع بشه. البته اگه خودتون به کسی نگین.☝️🏻 حالا لطفا به سوالاتی که ازتون می پرسم، به دقت گوش کنین و درست جواب بدین. عکس الکساندر رو بهش نشون دادم. + این فرد رو می شناسین؟! - نه😒 + تکرار می کنم. لطفا به سوالاتی که ازتون می پرسم، درست جواب بدین. - گفتم نمی شناسمش.😤 + ما همه چیز رو می دونیم آقای شریفی. پس بهتره دروغ نگین و جرمتونو سنگین تر نکنین.😏 - چی میگی بچه؟!😬 چه دروغی؟😶کدوم جرم؟😠 مگه من چیکار کردم؟😤 بچه...🙂💔 همه ما به شنیدن این کلمه از زبون این آدما عادت داشتیم...😄💔 + شما رئیس شرکت به این مهمی هستین. چندین و چند بار با این فرد که یک جاسوس انگلیسیه، ملاقات کردین و بهش اطلاعات دادین.😶 تبلتو از روی میز برداشتم و تصویر دوربین های مدار بسته رستوران رو نشونش دادم. + بازم می خوایین انکار کنین و بگین نمی شناسینش؟😒 - م... می تونم... آ.... آب... بخورم؟!😓 برلش یه لیوان آب ریختم. لیوانو سر کشید. نفس عمیقی کشید و گفت: باور کنین منو بازی داده😓 من... من اصلا نمی دونستم این جاسوسه😨 می گفت: این اطلاعات رو میگیره و در عوض کمکم می کنه تا بتونم کارمو گسترش بدم😕 فکر می کردم همکاری باهاش، به نفع کشوره😔 + شما که بچه نیستین. یعنی به این سادگی گول حرفاشو خوردین؟😶 آهی کشید و چیزی نگفت... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" چند ثانیه بعد گفت: حالا... از من چی می خواین؟!🧐 قضیه رو بهش گفتم... - خب... اگه... اگه الکساندر قبول نکنه چی؟!🤔 + شما تلاش خودتونو بکنین... البته... خیلی اصرار نکنین...☝️🏻ممکنه شک کنه... اگه قبول نکرد، بگین دیگه بهش اطلاعات نمیدین... - باشه... + کِی قراره ببینینش؟!🧐 - فردا... ساعت ۲ ظهر... برای ناهار... با هم قرار داریم... همون رستوران همیشگی...😶 + خیل خب... باهاتون تماس می گیریم... منتظر جوابش نشدم و سریع از پله ها بالا رفتم. چند دقیقه بعد، رفت... برگشتم سایت... رفتم اتاق آقای عبدی و همه چیز رو بهشون گفتم... رفتم اتاقم و مشغول برسی یه سری پرونده شدم... چند ساعت بعد، کارم تموم شد... کش و قوسی به بدنم دادم. نگاهی به ساعت رو مچم انداختم... ساعت ۸ شب بود... مونده بودم کدوم یکی از بچه ها رو فردا بفرستم ماموریت... با صدای در، از فکر و خیال بیرون اومدم. داوود بود... + بیا تو.🙂 اومد تو اتاق. یه سری برگه دستش بود. گذاشتشون رو میز و گفت: آقا اینا همون اطلاعاتیه که می خواستین...😊 درباره حساب های بانکی شریفی... خودش... خانوادش و... + ممنون...🙃 - خواهش می کنم.🤗 - یه چیز دیگه هم که فهمیدم اینه که الکساندر بهش قول داده اگه اطلاعاتی که می خواد رو بهش بده، برای خودش و خانوادش، اقامت انگلستان رو بگیره...😒 + کِی اینطور‌...😶 نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بازم ممنون...😉 - خواهش می کنم.😄 با اجازه...☺️ رفت سمت در. صداش زدم. + داوود... برگشت سمتم. - جانم آقا؟! + آماده ماموریت جدید هستی؟!😄 - ماموریت؟😳 من؟ + به غیر از تو، داوود دیگه ای اینجا هست؟!🤨😶 - خب... جسارتا... چه ماموریتی؟!🤔 + بیا بشین تا بهت بگم.😊 نشست رو صندلی. ماجرا رو براش تعریف کردم... - یعنی قراره... من... به عنوان مشاور ارشد شریفی... تو جلساتی که با الکساندر می زاره حضور پیدا کنم؟!😶 + دقیقا...🙂 ببین داوود، باید کاری کنی که الکساندر بهت اعتماد کنه...☝️🏻 شاید اولش باهات بد برخورد کنه که خب کاملا طبیعیه...😉🙃 این تویی که با رفتارت، می تونی اعتمادشو جلب کنی...😇 - آقا... راستش... می ترسم نتونم و خراب کنم...😓 + تو می تونی داوود... من به تو و توانایی هات اعتماد دارم...🙂 پس خودتم اعتماد داشته باش...😉🙃 - ممنون...😄 چشم...😊 + آها راستی... - جانم؟! + فردا که همراه شریفی رفتی، باید تیپت رسمی باشه...😄 حتما اون کراوات خوشگله رو از سعید بگیر...😁😂 - اِ...😶 آقا...😕 نه تو رو خدا...🙁 شما که بچه ها رو می شناسین...☹️ می دونین دنبال سوژن...😣 + آره...😶 خووووب می شناسمشون..😉😌 دقیقا عینِ خودت...😐😄 - من آقا؟!😳 + نه پس... من...😐 - هر چی شما بگین...😢 + این همه تو و بچه ها این سعید بیچاره رو سوژه کردین، یه بارم اون تو رو سوژه کنه...😌😉 هر دو خندیدیم... آقا محمد با شریفی هماهنگ کرده بود... قرار شد ساعت یک دم در خونش باشم تا با هم بریم سرِ قرار... حاضر شدم... با اقا محمد خداحافظی کردم و رفتم پائین... خدا رو شکر فقط رسول بود... خواستم یواشکی و جوری که نبینتم برم که از شانسم منو دید...🤦🏻‍♂ اومد سمتم. - به به...😃 شازده پسر...😁😂 + کوفت...😑 - اِ... بی احترامی می کنی؟!😏 باشه...😶 خودت خواستی...😌 الان همه بچه ها رو خبر می کنم...😉 + رسول جون من نکن...😥 غلط کردم...😰 هر چی التماسش کردم، فایده نداشت...😓😕😐💔 - بچه ها بیاین ببینین کی اینجاست...🤩 همه ریختن سرم... سعید گفت: داداش ما هم عروسی دعوتیم دیگه؟!🤨😂 + چی میگی؟! کدوم عروسی؟!😐 فرشید گفت: نگا نگا نگا... خسیس...😒 واسه خاطر یه شام کوچیک، نمی خواد عروسی بگیره...😕😂 امیر هم بدتر از اونا... رو کرد به من و گفت: داداش اصلا نگران نباش...🙃 خودم پول عروسیتو میدم...😉😂 + بسه دیگه...😠 سعید خندید و گفت: تازه داری منو درک می کنی...😎😂 رسول رو کرد به بچه ها و گفت: تا فرار نکرده بیاین یه عکس باهاش بگیریم...🤭 یهو دیدین وقتی برگشت هم نشدا...😂 خواستم فرار کنم که رسول و فرشید محکم گرفتنم و سعید هم مشغول تنظیم کردن دوربین شد... امیر هم کنار من ژست گرفت... + چیکار می کنین...؟!😠 ولم کنین...😫 فرشید گفت: هیس..‌.🤫 چه خبرته...؟!😶 یه عکس می گیریم بعد هر جا خواستی برو... + الان داد می زنم آقا محمد بیاد پائین حساب همتونو برسه...😝😏 آ.... رسول سریع جلو دهنمو گرفت و گفت: کوچولو...😘 چند سالته که می خوای به محمد بگی بیاد دعوامون کنه؟!😐 نمی تونستم حرف بزنم... رسول رو کرد به سعید و گفت: سعید بگیر اون عکسو دیگه...😶 اَه...😒 شب شد بابا...😑 الان محمد میادا😬 سعیدم در جوابش گفت: صبر کن. گوشیم هنگ کرده... یهو... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" یهو صدای آقای عبدی اومد. - چه خبرتونه؟!😬 همه برگشتیم عقب. آقا محمد و آقای عبدی دست به سینه وایساده بودن و نگامون می کردن. قشنگ معلوم بود آقا محمد داره از خجالت آب میشه. دلم براش سوخت...😕💔 من اصلا نمی ترسیدم... اما بچه ها... وای خداااا...😂 چققدر قیافشون دیدنی بود...🤣 رسول با تته پته گفت: آ.... آقا...😥 اِ...😶 راستش....😰 چیزه...🙁 سرشو پایین و انداخت و آروم گفت: ببخشید...😓 بقیه بچه ها هم عذرخواهی کردن... + آقا من از طرف بچه ها معذرت می خوام...😓 من داشتم می رفتم ماموریت...🙂 اینا جلو منو گرفتن...😶 خواستم باهام عکس بگیرن...😐 اشتباه کردن...😕 هنوز حرفم تموم نشده بود که رسول با آرنجش محکم زد به پهلوم... + آخخخ...😓🤕 آقای عبدی گفت: سایتو گذاشتین رو سرتون...😠 دفعه اولتونم که نیست...😤 بعد رو کرد به آقا محمد و گفت: این چه وضعیه محمد؟!😠 تو مثلا فرماندشونی...😒 یه ذره نصیحتشون کن...😶 مراقبشون باش و بالا سرشون باش.😤 بمیرم واسه محمد.💔 ای خدا بگم چیکارت نکنه رسول.😤 خب می زاشتی من برم و برگردم.😐 بعد سوژه می کردی.😑🔪😕😶 آقا محمد جواب داد: بله آقا... حق با شماست...🙃 من از طرف خودم و بچه ها، معذرت می خوام...😓 آقای عبدی چیزی نگفتن و رفتن بالا. اصلا آقا محمد تقصیری نداشت...🙁 اون که همیشه ما رو نصیحت می کنه😕 ما گوش نمیدیم...😶 آقای عبدی نباید دعواش می کردن...☹️ حداقل جلو ما نباید این کارو می کرد.😢 آقا محمد رو کرد به من و گفت: داوود... زودتر برو... نباید دیر برسی...🙃 وقتی هم رسیدی جلو خونه شریفی، خبر بده و حتما دوربین و میکروفونت رو روشن کن... + چشم آقا😊 نگاهی به بچه ها انداخت... انگار خواست چیزی بگه... نفس عمیقی کشید. چیزی نگفت و رفت اتاقش... به بچه ها نگاه کردم... سرمو به علامت تاسف تکون دادم... کیفمو برداشتم و رفتم سمت خونه شریفی... ۲۰ دقیقه بعد، رسیدم. دوربین و میکروفون رو روشن کردم... با رسول تماس گرفتم... - جونم داوود؟!🙃 + رسول من رسیدم...🙂 دوربین و میکروفون هم روشنه...😉 - یه چیزی بگو تستش کنم...😇 + وقت دنیا رو می گیری رسول...🤣 صدا خنده آقا محمدو شنیدم. چند ثانیه بعد، گفتم: داری صدامو؟!😝😂 رسول گفت: آره😶 خوبه...😒 قششنگ معلوم بود چون آقا محمد کنارشه، جرأت نمی کنه چیزی بگه😂 - دوربین هم درسته😊 آقا همه چی آمادست😃 از الان به بعد، همه چیز ضبط میشه...🙃 معلوم بود داره با آقا محمد حرف می زنه... چند دقیقه بعد، شریفی اومد. با ماشین اون، رفتیم سر قرار... ۳۰ دقیقه بعد، رسیدیم... هر دو پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران. شریفی به جایی اشاره کرد و گفت: اونجاست... رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به الکساندر... آخ که چقدر دلم می خواست با همین دستام خفش کنم... می دونستم تصادف آقا محمد و حتی تصادف عطیه خانم، زیر سرِ خودِ نامردش بوده...😤 سعی کردم آرامشمو حفظ کنم. تو دلم صلوات فرستادم تا آروم شم. از خدا خواستم همه چیز ختم به خیر بشه... نفس عمیقی کشیدم و همراه شریفی رفتیم سمت الکساندر... با دیدنمون بلند شد. اول لبخند زد؛ اما وقتی منو دید، جا خورد... من و شریفی سلام کردیم و جوابمونو داد... به شریفی اشاره کرد و رفتن یه گوشه رستوران... صدای آقا محمدو شنیدم... - چی شد داوود؟!🤨 کجا رفتن؟!🧐 + نمی دونم آقا...😶 خیلی نامحسوس دوربینو چرخوندم سمتشون. + اونجان آقا... الکساندر انگار عصبانی بود... چند بار بین صحبتاشون، به من اشاره کرد... چند دقیقه بعد، هر دو برگشتن... نشستیم... الکساندر گفت: اسمت چیه؟! شریفی جواب داد: من که همه چیز رو براتون توضیح دادم...😶 هنوز حرف شریفی تموم نشده بود که الکساندر گفت: می خوام خودش جواب بده...😏 از قبل با شریفی، حرفامونو با هم هماهنگ کرده بودیم... واسه همین خیالم راحت بود... + حسام... حسام فرهمند... - چند سالته؟!😒 + ۲۵ سالمه... - از کِی مشاور شریفی هستی...؟!🤨 + تقریبا ۳ ساله... - دقیق بگو...😶 + ۳ سال و ۳ ماهه... یه سری سوال دیگه ازم پرسید... همه رو جواب دادم... - خب... پس با این حساب، می تونی از این به بعد تو این جلسات حضور پیدا کنی و با ما همکاری کنی...😁 دستشو به سمتم دراز کرد... اصلا دلم نمی خواست بهش دست بدم... اما مجبور بودم... بهش دست دادم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: باعث افتخار منه آقا...😇 متقابلا لبخند زد... گارسون غذا رو آورد و مشغول خوردن شدیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: آخی...😢 دلم واسه محمد کباب شد...😞 آخه چرا عبدی دعواش کرد...؟!😭💔 پ.ن2: وای خدااا...😂 فقط حرف داوود وقتی رسول گفت "یه چیزی بگو تستش کنم..."🤣 پ.ن3: دلش می خواست خفش کنه...😤 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" داوود رفت... منم رفتم اتاقم... نمی دونم چرا آقای عبدی اون رفتار رو کردن...😕 واقعا واسم عجیب بود...😶 اصلا فکر نمیکردم انقدر عصبانی بشن...🙁 چند دقیقه بعد، رسول تماس گرفت و گفت داوود رسیده. رفتم پائین. شریفی هم اومد و رفتن رستوران... ۳ ساعت بعد، جلسشون تموم شد و داوود برگشت... رفتیم تو اتاق کنفرانس. به بقیه بچه ها هم گفتم بیان...‌ آقای عبدی و آقای شهیدی هم اومدن و جلسه رو شروع کردیم... رفتم سراغ لپتاپ و عکس الکساندر و شریفی رو انداختم رو پروژکتور... + خب... همون طور که می دونین، ما از طریق شریفی به الکساندر نزدیک تر میشیم.🙃 امروز داوود به عنوان مشاور ارشد شریفی، در جلسه ای که بین الکساندر و شریفی بود حضور پیدا کرد. خدا رو شکر الکساندر اصلا شک نکرد... و خب این خیلی خوبه... اگه همین طور پیش بریم، می تونیم بفهمیم الکساندر بیشتر خواهان چه اطلاعاتیه... + خب داوود... تو بگو... چی بینتون گذشت؟!🤔 سرش پائین بود و حواسش نبود... سرفه ای کردم... + اهم...😐 اصلا حواسش نبود...😑 بچه ها هم که مثل همیشه به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن... + داوود جان...😶 با شمام...😐 همون طور که سرش پائین بود با لبخند گفت: جونِ دلم؟!☺️ چشمام تا آخرین درجه ممکن باز شده بود...😳 با تعجب نگاش کردم... چی میگه این؟!🤨 بچه ها تحمل نکردن و زدن زیر خنده... خانم قطبی و خانم امینی هم آروم خندیدن... آقای عبدی و آقای شهیدی هم با جدیت، فقط نگاه می کردن... البته یه لبخند ریزی هم رو لباشون بود...😁 داوود تازه فهمیده بود چه گافی داده...😐🤦🏻‍♂😂 چشم غره ای به بچه ها رفتم که باعث شد ساکت بشن... هر چند که خودمم به زور جلو خودمو گرفته بودم که نخندم...😶😂 + داوود... تو جلسه امروز... الکساندر چی از شریفی خواست؟!🧐😶 صداشو صاف کرد و گفت: همون طور که خودتون دیدین، اولش به معرفی و آشنایی با من گذشت..🙃 بعد هم ناهار خوردیم...😋 نکته مهم اینه که الکساندر یه سری اطلاعات جدید از شریفی می خواست...😶 + چه اطلاعاتی؟!🧐 - یه سری اطلاعات جدید و مهم درباره شرکت های بزرگی که شریفی با مدیرانشون رابطه داره...🤭 سعید گفت: واقعا آدم باهوشیه...😶 از هر طریقی که بتونه، اطلاعات جمع می کنه...😤 با سر حرفشو تائید کردم. آقای عبدی گفتن: دقیقا... دشمن همیشه همین کار رو می کنه...☝️🏻 خانم امینی آهی کشیدن و با ناراحتی گفتن: متاسفانه اَمسال شریفی هم بهشون کمک می کنن تا به خواسته هاشون نزدیک تر بشن و کارشون آسون تر بشه...😕 ۱ ساعت بعد، جلسه تموم شد... اما هنوز همه به جز خانم ها، تو اتاق کنفرانس بودیم. آقای عبدی صدام زدن. رفتم و کنارشون نشستم... + جانم آقا...؟!😊 - محمد... بابت رفتار امروزم، ازت معذرت می خوام...😕 + نه آقا...🙂 این چه حرفیه؟!🙃 - خیلی تند باهاتون برخورد کردم...🙁 اعصابم از یه جای دیگه خورد بود...😤 خیلی عصبی بودم...😶 سر شما خالی کردم...😓 واقعا ببخشید...🙂 همدیگرو بغل کردیم... آقای عبدی از بچه ها هم عذرخواهی کردن و رفتن اتاقشون... بچه ها هم هر کدوم رفتن و به کارشون مشغول شدن... رفتم اتاقم... دیشب کارام زیاد بود و نتونستم برم خونه...😕 شرمنده عطیه و عزیز بودم...😞 گوشیمو برداشتم و با عطیه تماس گرفتم... بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید... بالاخره تموم شد... برگشتم سایت و سریع لباسامو عوض کردم... رفتیم اتاق جلسه... آقا محمد درباره شریفی و الکساندر حرف می زدن... من و خانم امینی رو به روی هم بودیم... نمی دونم چی شد که یهو نگاهمون خورد بِهَم... چند ثانیه همدیگرو نگاه کردیم... نگاهمون بِهَم گره خورده بود... نمی دونم چی تو چشماشون بود... که وقتی نگاشون کردم، یه جوری شدم... خدایا منو ببخش... سریع نگاهشونو ازم گرفتن... منم سرمو پائین انداختم و استغفار کردم... چشمامو بستم..‌. واقعا چرا اینجوری شدم؟!😶 با خودم گفتم: خاک تو سرت داوود...✋🏻 خجالت بکش...😤 حس کردم یه نفر صدام زد... نفهمیدم کی بود... تنها فرمانی که از مغذم گرفتم این بود که بدون اینکه سرمو بالا بگیرم، لبخند بزنم و بگم: جونِ دلم؟!☺️ همین کارو کردم... یا خدا...😱 بچه ها از خنده ترکیدن... خانم قطبی و خانم امینی هم آروم خندیدن... بدبخت شدم🤦🏻‍♂ آبروم رفت😓 آقا محمد چشم غره ای به بچه ها رفت که باعث شد ساکت شن. دروغ چرا؟! دلم خنک شد.😤😂 جلسه تموم شد. خانما رفتن پائین. آقای عبدی از ما و آقا محمد عذرخواهی کردن. همه رفتیم پائین تا به کارامون برسیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: وای خدااا😂 آبرو داوود رففتت🤣 پ.ن2: آقای عبدی از بچه ها عذرخواهی کردن.🙃❤ پ.ن3: نگاهشون بِهَم گره خورد.😱 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" - الو... + سلااام...😃 خانم...😊 چطوری؟!😄 - سلام محمد...😃 خوبم...☺️ تو خوبی؟!😄 + الحمدالله...🙃 منم خوبم...😊 + عزیز چطوره؟!😇 - خوبه...😊 پائینه...🙂 + عسل بابا چطوره؟!😍 - اونم خوبه...😄 یهو با ذوق گفت: راستی محمد...😃 + جانم؟!😅 - قراره فردا با فاطمه بریم سونوگرافی... ببینیم بچه دختره یا پسر...😍 + چه عالی...😃 - تو هم میای؟!🤔 + اگه بتونم، حتما میام...😊 + عطیه جان...🙃 - جانم؟!😊 + میگم... بابت دیروز معذرت می خوام...🙁 باور کن اگه می تونستم میومدم..🙃 - اشکال نداره...😄 + هووووففف...😓 خدا رو شکر...🤲🏻😄 گفتم الان انقدر ناراحتی، خونه راهم نمیدی...😶😂 - اتفاقا همین قصدو داشتم...😐 + عطیه من شوخی کردم...😐😉 - اما من کاملا جدی گفتم...😁🙃😌😒 + ممنونم ازت...😐💔 - خواهش می کنم...😊 هر دو خندیدیم... - می خواستم تنبیهت کنم...😶 اما خب دلم سوخت...😄 + قربون اون دلت برم...❤️ - خدا نکنه...😇 + خب من الان راه میفتم که بیام خونه...😊 - واقعا؟!😃😍 + بله...😁 واقعا...😉🙃 + فقط‌... غذا چی داریم؟!🤔 خیلی گشنمه...🤭 - باز می خواستم تنبیهت کنم...😑 غذا درست نکنم...😒 اما بازم دلم نیومد...😶 + عطیه فکر نمی کنی جدیدا زیاد داری منو تنبیه می کنی...؟!😐💔😂 - تا الان که دلم نیومده تنبیهاتم رو عملی کنم...😬😂 + بله‌...🙃 درسته...😊 هر چی شما بگین فرمانده...😌😎😇😄 + راستی نگفتی غذا چیه؟!🤔 - عدس پلو...🤗 + به به...😋 چقدر هوس عدس پلوهاتو کرده بودم...😁 دستت درد نکنه...😘 - خواهش می کنم...☺️ + چیزی لازم نداری سر راه که میام، بگیرم؟!🤔 - نه...🙃 همه چی داریم...😊 + پس فعلا خداحافظ...😊👋🏻 - خداحافظ...😇👋🏻 کاپشنمو پوشیدم. سوئیچ موتور رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم... خیلی دلم می خواست بدونم چی آقای عبدی رو اونقدر عصبانی کرده بود...😶 واسه همین رفتم اتاقشون تا ازشون بپرسم. در زدم. - بفرمائید... درو باز کردم. + آقا اجازه هست؟!😅 - آره...😃 بیا تو محمد...😄 رفتم داخل و درو بستم... + آقا یه سوالی خیلی ذهنمو مشغول کرده...😶 جسارتا... می تونم بپرسم؟!🤔 - آره...🙂 حتما...🙃 بپرس...😉 + آقا... گفتین خیلی عصبی بودین... میشه بگین چه اتفاقی افتاده که شما رو انقدر عصبی کرده؟!🧐 آهی کشیدن... - می دونی محمد...🙃 چیزی که آزارم می داد و هنوزم میده، اینه که ما این همه گفتیم شریفی آدم مناسبی نیست و نباید رئیس شرکت به این مهمی و بزرگی باشه...😶 اما هیچ کس به حرف ما توجه نکرد...😤 + بله آقا...😕 مثل همیشه...😒 - و الانم داریم نتیجشو می بینیم...😏 + دقیقا...😕 - امروز قبل از اینکه داوود بره، تماس گرفتم و گفتم ما مدارکی داریم که نشون میده شریفی اطلاعات مهمی رو به یه جاسوس انگلیسی می داده...😶 اما باز هم گفتن ما اشتباه می کنیم...😬 واسه همین بود که خیلی عصبی شدم...😤 + آها...😶 نفس عمیقی کشیدم... + آقا با اجازه...✋🏻🙃 - به سلامت...😊 رفتم پارکینگ... سوار موتور شدم و رفتم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: به نظر منم عطیه زیادی داره محمدو تنبیه می کنه...😐💔😂 پ.ن2: آقای عبدی دلیل عصبانیتشونو گفتن...🤭🤫🙃 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" نشستم پشت میزم... هنوزم از دست خودم عصبانی بود...😤 آخه چرا باید با دیدن یه خانم نامحرم... یه حس عجیب بیاد سراغم؟!🤨 اما... اما دست خودم نبود...😓 سعی کردم فراموشش کنم...🙃 یهو یه نفر از پشت، محکم زد رو شونم...😨 خیلی ترسیدم... مثل برق از جام پریدم... برگشتم عقب... رسول بود... خیلی حرصم گرفت...😤 اولش خواستم بگم ذهرمار... اما با خودم فکر کردم شاید اومده تلافی کنه... تو این شرایط بهتر بود چیزی نگم... + جانم رسول...؟!😶 - جانم نه...😐 جونِ دلم...😝🤣 به آقا محمد میگی جونِ دلم... بعد به من میگی جانم...!😑💔😂 + ذهرمار...😐 مسخره بازی درنیارا...😶 خودت خوب می دونی حواسم نبود...😑 - اِ...😳 پس ذهرمار... آره...؟!🤨 تازه وقتی خواستم شنود رو هم چک کنم، یه چیزایی گفتی...🙄 باشه...🙃 خودت خواستی...😏 دستاشو گذاشت رو شونه هامو و نشوندن رو صندلی و سفت گرفتم... انصافا زورش زیاد بود...😕 - بچه ها بیاین...😁 + چیکار می کنی؟!😓🙄😬 - دیگه آقا محمدم نیست که نجاتت بده...😁 + رسول... - جونِ دلم؟!🤣 + کوووففتتت...😠 ولم کن... کارام مونده...😫 همه اومدن سر میزم... سعید گفت: از کِی تا حالا به آقا محمد میگی جونِ دلم؟!🤨😂 ای خداااا...😩 باز اینا سوژه جدید پیدا کردن...🤦🏻‍♂ فرشید گفت: منم اگه عاش... می دونستم می خواد چی بگه... اگه اینو می گفت، دیگه آبرو برام نمی موند...😨 سریع یه نیشگون محکم ازش گرفتم... - آخخخ...😓 چته تو؟!😐 همه عاشق میشن مهربون میشن، این واسه من فاز عصبانیت بر می داره...😑 بچه ها با چشمای گرد شده و دهن باز نگام می کردن... ای خدا بگم چیکارت نکنه فرشید...😬😤 بدبخت شدم...🤦🏻‍♂😭 سعید با شیطنت گفت: پس تو هم آره...😉 چرا زودتر به ما نگفتی؟!☹️ + چی میگی تو؟!😐 این فرشید همین جوری الکی یه چیزی واسه خودش میگه...😒 فرشید سریع گفت: الکی نمیگم...😶 خودم تو جلسه حواسم بهت بود...😏 چند ثانیه ناخواسته به خانم امینی نگاه کردی... بعد از اون دیگه کلا رفتی تو هپروت...✋🏻🤣 این یعنی عاشق شدی...🙃 من خودم تجربش کردما...😶 + برو بابا تواَم...😒 برین این ذهنای مریض و منحرفتونو درست کنین...😑 رسول گفت: ببین... تو شاید بتونی به ما دروغ بگی...😶 اما به خودت، هرگز...🙃☝️🏻 با خودت که دیگه رودربایستی نداری...😒 امیر گفت: چرا مقاوت می کنی داداش من؟!😐 + ببین تو خودت هنوز مجردی ها...😏 پس دیگه بیشتر از این دهن منو وا نکن...😊😐 دیگه چیزی نگفت...😂 رسول گفت: اول تو رو داماد می کنیم، بعد میریم سراغ امیر خان...😌😁 امیر هم گفت: اصلا من تا شیرینی عروسی تو رو نخورم، ازدواج نمی کنم...😁 + ای بابا...😬 بسه دیگه...😶 برین پِی کارتون...😒 رسول با خنده گفت: اوه اوه...😶 داداشمون عصبی شد...🤣 وقت دنیا رو می گیری با این عصبی شدنات...😂 بقیه بچه ها هم آروم خندیدن... + شما هم وقت دنیا رو می گیرین با این ذهنای منحرفتون...😑 منحرفا...😐😤 رسول گفت: بیا...😑 باز این حرف کم آورد...😶 از دیالوگ من استفاده کرد...🙄 + دیالوگت مثل میزته که انقدر روش حساسی؟!😑 - تو این طوری فکر کن...😶😂 هنوزم دستاش رو شونه هام بودن... برگشت سمت بقیه و گفت: خب حالا لباس چی بپوشیم واسه عروسی؟!🤔 از الان بگین...☝️🏻 همه ست باشیم...😌😝😂 رسمی یا اسپورت؟!🧐 امیر گفت: اینو آقا داماد باید بگن...😁 بالاخره عروسی ایشونه دیگه...😄 فرشید نزدیکم شد و گفت: داداش... خودت کدومو می پسندی؟!😙 رسمی یا اسپورت؟!🤓 + لا اله الا الله...🙄😡 رسول گفت: اوه اوه...😶 بچه ها من اینو می شناسم...😬 این وقتی قرمز میشه، یعنی اوضاع خطریه...😬🤭 الفرار...🤣 همه شون فرار کردن و رفتن سر میزاشون... نفس راحتی کشیدم... هوووففففف...😓 الهی شکر...🙃 بالاخره از دستشون راحت شدم...😊😤🙄 نفس عمیقی کشیدم... حرف رسول تو سرم اِکو شد... - ببین... تو شاید بتونی به ما دروغ بگی...😶 اما به خودت، هرگز...🙃☝️🏻 با خودت که دیگه رودربایستی نداری...😒 راست میگه... شاید... شاید واقعا عاشق شدم... نه... اصلا ولش کن... آقا محمد اومد پائین و رفت خونشون... یه جور خاصی نگام می کرد... مشغول کار شدم و سعی کردم اتفاقات امروز رو فراموش کنم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: جونِ دلم؟!😁🤣 پ.ن2: امیر ضایع شد...😂 پ.ن3: بفرما...😶 سعی کرد فراموش کنه...😕😄 بعد هِی بگین عاشق شده...😐😂 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" کلید انداختم و درو باز کردم. کسی تو حیاط نبود. رفتم اتاق عزیز و در زدم. بعد از سلام و احوال پرسی با عزیز، رفتم اتاق خودمون. + عطیه خانم...😃 مرد خونه اومده...😁 از اتاق بیرون اومد. - سلااام...😃 + سلام...😄 - خسته نباشی.😊 + قربونت...😘 - لباساتو عوض کن، عزیزم صدا کن تا غذا رو بکشم...😄 + چشم...😃😉 لباسامو عوض کردم. عزیز رو صدا کردم و غذا رو دور هم خوردیم... عزیز رفت پائین تا استراحت کنه. + خب عطیه خانم...😄 چه خبر؟!😇 - سلامتی...😊 راستی... فردا میای دیگه؟!🙃 + اگه بتونم، حتما میام...🙂 - این یعنی نمیای...!🤨🙁 + به خدا شرمندم...😞 این روزا خیلی سرم شلوغه...😕 اگه سرم خلوت باشه، میام...😉🙃 نفس عمیقی کشید. - باشه...🙂 فردا بعد از سونوگرافی، می خوایم بریم سیسمونی...😊 حداقل اون موقع بیا...😕🙂 لبخندی زدم. دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم: چشم...😄 مشغول صحبت بودیم که صدای زنگ در اومد... رفتم تو حیاط و درو باز کردم... فاطمه اینا بودن... ......... ساعت ۱۱ شب بود... فاطمه و مجید و بچه ها رفتن... رخت خواب ها رو پهن کردم... خیلی خسته بودم... واسه همین زود خوابم برد... ................. بعد از نماز صبح، یکم استراحت کردم... ساعت ۸:۳۰ بود... عطیه رو رسوندم و رفتم سایت... همین که رسیدم، داوود هراسون اومد سمتم. - س... سلام آقا محمد...😥 صبحتون بخیر...😓 + سلام...🙃 صبح تو هم بخیر.🙂 چی شده؟!🤔 چرا انقدر نگرانی؟!😶 - آ... آقا الکساندر بهم زنگ زد...😶 + بیا بریم اتاقم ببینیم چی گفته که تو رو انقدر نگران کرده...😕 رفتم اتاقم. رو به روی داوود نشستم... + خب... چی گفت؟!🧐 - کی آقا؟!🤔 + داوود اصلا تو باغ نیستیا...😶 الکساندر دیگه...!🤦🏻‍♂😬 - آها... یادتونه گفتین بهش بگم برادرم تو سپاه کار می کنه؟!🤭 + آره... یادمه...🙂 - دیروز بهش گفتم...🙃 + خب؟!😶 - آقا الان که باهام تماس گرفت، گفت می خواد ببینتم و درباره برادرم باهام حرف بزنه...😓 + کِی اینطور...😶 می دونستم این کارو می کنه...😏 + چی بهش گفتی؟!🤔 - گفتم بهش زنگ می زنم...😶 با خودم گفتم بهتره اول به شما بگم...🙃 + کار خوبی کردی...😊 همین الان زنگ بزن و باهاش قرار بزار...☝️🏻 - چشم...😄 از اتاق بیرون رفت و ۵ دقیقه بعد برگشت... + چی شد داوود؟!🤔 - آقا قرار شد بعد از ظهر ببینمش...🙃 واییی...😓 حالا دیگه نمی تونم با عطیه برم...😕 + خیل خب... خسته نباشی...🙂 برو به کارات برس...🙃 - ممنون...😇 چشم...🤗 ............ ساعت ۵ بعد از ظهر بود... داوود برگشت... + خب... چی شد؟!🤔 - آقا ازم خواست از برادرم خیلی نامحسوس اطلاعاتی درباره سپاه بگیرم...🤭 + عجججب...😶 تو چی گفتی؟!🧐 - همون چیزایی که شما گفتین...🙃 بهش گفتم همه تلاشمو می کنم و انجام شده بدونش...😊 + عالی، عالی...😄 - ممنون آقا...😅 با اجازتون من برم به کارام برسم...😊 راستی، همه مکالمه مون رو ضبط کردم...🙃 + خوبه...😊 پس بی زحمت بفرست رو سیستمم...🙃 - چشم...😇 با اجازه...🙃 خواست بره که صداش زدم... + داوود... - جانم آقا؟! + خوبی؟!🤔 - بله، چطور؟!😅 + آخه... انگار حواست به کارت نیست...🙁 تمرکز نداری...😶 - نه آقا... چیزی نیست...😄 + من که می دونم یه چیزی هست...😶 ولی خب اصرار نمی کنم...🙃 اگه در هر زمینه ای کمک خواستی، حتما بهم بگو...☝️🏻 لبخندی زد و گفت: چشم...🙂 از اتاق بیرون رفت... گوشیمو برداشتم و شماره عطیه رو گرفتم..‌. بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید... - الو... + سلام بانو...😃 چطوری؟!😊 - سلام...😄 خوبم...🙃 تو چطوری؟!☺️ + منم خوبم...🙂 ببخشید...😔 واقعا شرمندم...😞 یه کاری پیش اومد...😕 نتونستم همراهت بیام...🙁 - اشکال نداره...😕 + بارم ببخشید...😕 راستی دکتر چی گفت؟!🧐 - خیالت راحت...🙃 سالمِ سالمه...😄 + خدا رو شکر...😃 - حالا... الان میای بریم سیسمونی؟!😶 + معلومه که میام...😉😄 + دختره یا پسر؟!🤔 - وقتی اومدی، بهت میگم...😉😁 + باشه...🙃 هر چی تو بگی...😊 + کاری نداری؟!😇 - نه...🙃 یا علی...✋🏻 + علی یارت...🙂✋🏻 کاپشنمو پوشیدم. سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: نتونست با عطیه بره...😕 پ.ن2: دختره یا پسر؟!🤔😄 پ.ن3: گفتم یه ذره از زبون محمد بنویسم...😊 که حال و هوای هممون عوض شه...😄🙃 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" رسیدم جلو در... گوشیمو برداشتم و با عطیه تماس گرفتم. - جانم؟!😄 + عطیه جان...✨ من جلو درم...😊 - اومدم...😁 چند ثانیه بعد، در باز شد و عطیه اومد و نشست تو ماشین. - سلام...😃 + سلااام...😃 خانم خانما...😄 چطوری؟!😊 - عالی.☺️ تو چطوری؟!🤗 + منم عالیم...😊 پس عزیز کو؟!😶 - پاش درد می کرد...🙃 نتونست بیاد...😕 + چه حیف...😕 میگم... ما هم نریم...😕 بمونیم پیش عزیز...🙃 اگه خدایی نکرده دردش زیاد شد، بریم دکتر...🙁 - منم همینو بهش گفتم و کلی هم اصرار کردم...😕 ولی قبول نکرد...🙁 گفت ما بریم...🙃 + آها. باشه...🙃 ماشینو روشن کردم و رفتم سمت بازار... - راستی بعد از سونوگرافی، من و عزیز و فاطمه رفتیم سیسمونی، چند تا لباس و عروسک گرفتیم...😄 + چه خوب...😃 برگشتیم خونه، نشونم بده...😁 - چشم...😄 چراغ قرمز شد و وایسادم... + قرار بود بگی دختره یا پسر...😶 - خودت چی فکر می کنی؟!😗 + امممم... نمی دونم...😕 - حدس بزن...🙃😁 اصلا... دوست داری دختر باشه یا پسر؟!🤔🙂 چراغ سبز شد و حرکت کردم. + خب همین که سالمه، خیلی خوبه...😄 دختر رحمته، پسر نعمت...🙃 ولی... من بیشتر دوست دارم دختر باشه...🙂❤️ - خوبه...🙃 پس خدا هم می دونسته که می خواد یه دختر خوشگل و سالم بهت بده...😄 داشتم ذوق مرگ می شدم... + یعنی واقعا دختره؟!😍 - آره...🤗 + الهی شکر...✨ رسیدیم. ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم... رفتیم تو یه سیسمونی بزرگ... ............. + اون لباس قرمزه چطوره؟!😚 - اون که کنار اون زرد ست؟!🧐 + آره...😄 - خیلی خوشگله...😍 اونم خریدیم... + عطیه... - جانم؟! + میگم... اون تفنگه و ماشینِ کنارش، خیلی قشنگن...😍 نه؟!😄 - آره...✨ واسه خودت می خوای؟!😐 + معلومه که نه...😶 مگه بچم؟!😑😂 - محمد اومدیم واسه بچمون خرید کنیم...😐😂 + می دونم...😊 - دختره...😶 + اینم می دونم...😁 - ماشینو شاید بتونم باهاش کنار بیام...😶 اما تفنگو نه...😬 + دختر باید یه ذره روحیش خشن باشه...🙃 مثل باباش...😌😄 - دختر باید روحیش لطیف باشه...😌😉مثل مامانش...😄 + یه ذره هم باید خشن باشه دیگه...😕😂 - باشه...😶 قبول...😇 فقط... مگه تو خَشِنی؟!🤭😂 + واسه تو و عزیز نه...😄 آروم خندیدیم... خریدامون تموم شد... صندوق عقب و صندلی های عقب پر از وسیله بودن... ماشینو روشن کردم و رفتم سمت خونه... رسیدیم... اول خریدا رو گذاشتم بالا. بعد رفتم پائین و با عزیز و عطیه شام رفتیم بیرون... چند روز بود یه جوری شده بودم... یه حس عجیبی داشتم... یه حس غریب که برام آشنا نبود... تا حالا همچین حسی نداشتم... از اون روزی که نگاهم به نگاه خانم امینی گره خورد، اینجوری شدم... همیشه حس می کردم یه چیزی رو تو زندگیم گم کردم و پیداش نکردم... انگار یه چیزی کم داشتم... حالا فکر می کنم خانم امینی اون تیکه گم شده باشه... شایدم نه... شاید من زیاد حساس شدم و همون داوود همیشگی ام... اما آقا محمدم گفت تمرکز ندارم... خدایا من چم شده؟! چرا اینجوری شدم؟! خیلی کلافه و بی قرار بودم... وسایلمو جمع کردم... از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم همون جایی که این جور موقع ها میرم و همیشه آرومم می کنه... حرم شاه عبدالعظیم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: محمد چقدر به فکر مامانشه...🙂❤️ پ.ن2: دختره...😍 پ.ن3: وای خدا...😆 فقط حرفای محمد و عطیه تو سیسمونی...😂 پ.ن4: رفت جایی که آرومش می کنه...🙃 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" وارد حرم شدم... بعد از خوندن زیارت نامه، کنار ضریح نشستم... یه دل سیر گریه کردم... کلی درد و دل کردم... دلم آورم گرفت... از خدا خواستم یه نشونه برام بفرسته که بفهمم واقعا عاشق خانم امینی هستم یا نه... تو حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد... الکساندر بود... اَه...😕 آخه چرا این الان... انقدر بد موقع باید زنگ بزنه...؟!😐🤦🏻‍♂ نفسمو با حرص بیرون دادم... از صحن بیرون اومدم... تماس رو وصل کردم... + الو... - سلام حسام...😃 چطوری؟!😁 + سلام...🙂 خوبم...🙃 تو چطوری؟!😁 - خوبم...😊 راستش... می خواستم با جناب سرگرد صحبت کنی تا بتونم ببینمش...😄 + جناب سرگرد؟!😳 - برادرت دیگه...😐 + آها...😶 الان که رفته ماموریت...🤭 - خب... کی برمی گرده؟!🤔 + فکر کنم یک هفته دیگه برگرده...🙄 - وقتی برگشت، حتما باهاش قرار بزار...🤗 می خوام ببینمش...😉 + باشه...😶 - راستی اون اطلاعاتی که قول داده بودی رو تا فردا بعد از ظهر برسون به دستم...😉 + حتما...😄 فقط... کجا بیام؟!🤔 - فردا برات لوکیشن می فرستم...🙃 + باشه...🙂 کاری نداری؟!😁 - نه...🙃 فعلا بای...👋🏻 + بای...👋🏻 گوشیو قطع کردم و سریع شماره آقا محمد رو گرفتم. بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید... - به به...😃 سلاااام...😄 آقا داوود...😁 چطوری؟!😊 + سلام آقا محمد...😊 ممنون...😇 خوبم...🙃 شما چطورین؟!😄 - شکر...🤲🏻 منم خوبم...😊 + آقا یه خبر مهم دارم...🤭 - چی؟!🤔 + الان، قبل از اینکه با شما تماس بگیرم، الکساندر بهم زنگ زد و گفت می خواد برادرمو ببینه...😬 - کِی اینطور...😶 اگه این کارو نمی کرد، بهش شک می کردم...😏 می خواد ببینه راست گفتی یا دروغ...🙄 - خب تو چی گفتی؟!🧐 + آقا گفتم فعلا رفته ماموریت و یک هفته دیگه برمی گرده...🙃 - آفرین...👏🏻 خوب گفتی...😄 + ممنون...😅 راستی گفت اون اطلاعاتی که قولشو داده بودم رو فردا بعد از ظهر ببرم بهش بدم...😶 - همون اطلاعاتی که خودم بهت دادم رو ببر براش...🙂 + چشم...😊 امری ندارین؟!🙃 - نه...🙂 مراقب به خودت باش...😊 + چشم...🙃 شما هم مراقب خودتون باشین...😅 - یا علی...✋🏻 + علی یارتون...✋🏻 گوشیمو گذاشتم تو جیبم... سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: دلش آروم گرفت...🙃 پ.ن2: الکساندر بهش زنگ زد...🤭 خیلی هم بد موقع زنگ زد...😑🤦🏻‍♂😂 پ.ن3: این پارت رو به خاطر هلنا گذاشتم...🙃 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" داوود بهم زنگ زد و گفت الکساندر گفته می خواد برادرشو ببینه...😶 به نظرم دیگه وقت دستگیریش بود...🤫 باید با آقای عبدی هماهنگ می کردم... ساعت ۸ صبح بود. حاضر شدم و رفتم سایت. ساعت ۱۰ صبح شد و داوود رفت تا با الکساندر ملاقات کنه. کنار رسول نشستم. یه هدفون ازش گرفتم و با دقت گوش کردم. الکساندر: آفرین...👏🏻 فکر نمی کردم بتونی این اطلاعات رو برام بیاری...😀 داوود: منو دست کم نگیر...😁 الکساندر: تو حتی کارت از شریفی هم بهتره...😉 داوود: چطور؟!🤔 الکساندر: من هر وقت از اون چیزی می خوام، همیشه نصف و نیمه انجامش میده...😒 زیاد از کار کردن باهاش راضی نیستم...😕 من با اونایی کار می کنم، که وقتی چیزی ازشون می خوام، درست و کامل انجامش بدن...☝️🏻 واسه همین تصمیم گرفتم دیگه با شریفی کار نکنم...😶 می توام تو رو جای گزینش کنم...🤫 البته اگه خودت بخوای...😉 داوود: با کمال میل...😄 الکساندر: راستی... آخر هفته یه مهمونی بزرگ داریم...🤩 دلم می خواد تو هم باشی...😉 می خوام با دوستام آشنات کنم...😁 داوود: چه خوب...🤩 حتما میام...🤗 ۱۰ دقیقه بعد، با هم خداحافظی کردن و الکساندر رفت... داوود هم برگشت سایت... چند روزه اصلا سرحال نیست...😕 هنش تو خودشه...😶 خیلی نگرانشم...🙁 ازش پرسیدم...🙃 اما مثل دفعه های قبل، طفره رفت...😶 رفتم اتاق آقای عبدی تا درباره دستگیری الکساندر باهاشون صحبت کنم. در زدم. - بفرمائید. درو باز کردم. + سلام آقا😊 اجازه هست؟!🙃 - سلام محمد😊 آره...🙂 بیا تو...😇 رفتم تو و درو بستم. ........... - پس به نظرت، وقتشه که دستیگرش کنیم...😶 + بله آقا...🙃 به اندازه کافی روش سوار بودیم... اگه بازم بخوایم صبر کنیم، امکان داره بفهمه...🤭 که در این صورت، کار ما خیلی سخت میشه...😕 - باشه...🙂 هر کاری که فکر می کنی درسته، انجام بده...🙃☝️🏻 + چشم آقا😊 با اجازه✋🏻 از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم. به بچه ها گفتم بیان اتاقم. چند دقیقه بعد، همشون اومدن و قضیه رو بهشون گفتم. قرار شد برای اینکه شک نکنن، داوود هم تو مهمونی حضور داشته باشه و البته مسلح باشه... اگه همه چیز همون طور که باید پیش بره، به امید خدا همشونو دستگیر می کنیم... الکساندر گفته بود آخر هفته یه مهمونی گرفته که من و مونا هم باید باشیم... گفت یه منبع جدید با دسترسی بالا و خیلی عالی پیدا کرده... نمی دونم چرا، اما حس خوبی نسبت به این مهمونی و این آدم نداشتم...😶 اصلا از این کارا خوشم نمیومد...😒 با اینکه خارج از کشور زندگی کرده بودم و به کشورم خیانت کرده بودم، اما این کارا رو دوست نداشتم... ولی گاهی وقتا مجبور بودم تو این جور مهمونی ها حضور داشته باشم تا بتونم اطلاعات جمع کنم... به مونا گفتم و قرار شد بریم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: وقت دستگیریشه...😌 پ.ن2: محمد نگران داووده...🙂❤️ پ.ن3: عملیات تو راهه...🤩 تسبیحا رو دست بگیرین...😁📿 لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" فکرم خیلی مشغول بود... مشغول اون چند ثانیه ای که نگاهم گره خورد به نگاه آقای رضایی... حالم خوب نبود...😕 احساس گناه می کردم...😓 کسی خونه نبود... مرضیه دانشگاه بود... مامان و رضا هم خونه دایی بودن... من چون حوصله نداشتم و سرم درد می کرد، باهاشون نرفتم... بابا هم که سرِکار بود... آماده شدم... یه مانتو آبی تیره بلند، با یه شلوار مشکی پوشیدم... موهای بلند و قهوه ایم رو بستم... یه روسری قواره بلند مشکی هم سرم کردم..‌ روی یه کاغذ نوشتم "من میرم بیرون. زود بر می گردم. راضیه:)" کاغذ رو چسبوندم به در اتاقم... چادرمو سرم کردم... موبایلمو گذاشتم تو جیبم... کیفمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم... یه تاکسی گرفتم و رفتم شاه عبد العظیم... وارد حرم شدم و سلام دادم... وارد صحن شدم و زیارت نامه خوندم... کنار ضریح نشستم... کلی درد و دل کردم و اشک ریختم... مثل همیشه، حالا که اومده بودم حرم، گوشیمو خاموش کرده بودم تا کسی مزاحم خلوتم نشه و حس و حالمو بهم نزنه... ۱۰ دقیقه گذشت... گوشیمو روشن کردم... حدس می زدم تا الان هزار بار بهم زنگ زده باشن... یا خدا...😱 حدسم درست بود...😶 ۲۰ تماس بی پاسخ از مامان ۱۵ تماس بی پاسخ از بابا و رضا ۱۰ تا از مرضیه... خوبه نوشتم میرم بیرون...😶 سریع شماره مرضیه رو گرفتم... بعد از ۱ بوق، صداش تو گوشم پیچید... - الو... راضیه... معلومه کجایی...؟!😕 چرا گوشیت خاموشه...؟!🙁 + علیک سلام...😐😑 - ببخشید...😶😅 سلام...🙃 + اومدم شاه عبد العظیم...🙂❤️ - خب چرا نگفتی؟!😕 مردیم از نگرانی...🙁 + یادداشت گذاشتم...😶 - چرا من ندیدم...؟!🤨 + چسبوندم به در اتاقم...🤦🏻‍♀😂 - وا...😐 خنده داره...؟!😑 ندیدم خب...😕 از صحن بیرون اومدم... + 🤣 - هار هار هار...😐 + آخه تو وقتی نگران میشی، خیلی باحال میشی...😂 کلا تمرکزت رو از دست میدی...🤣 لابد واسه همین یادداشتمو ندیدی...😑😄 - خیلی خوب تو هم...😒 - اصلا می دونی ساعت چنده؟!😑 + الان چه ربطی داشت؟!😐😒 - ببین ساعت چنده...😶 بعد ربطشو می فهمی...😊😒 نگاهی به ساعت رو مچم انداختم... وای‌...😱 ساعت ۹ شب بود... هر وقت تا این موقع بیرون می موندم، می گفتم دقیقا کجام... گوشیم رو هم روشن نگه می داشتم تا نگرانم نشن... + ببخشید...😕 زمان از دستم در رفت...🤭😶 - اشکال نداره...😄 زیارتت قبول...🙃 التماس دعا...🙂❤️ + مرسی خواهری...☺️ چشم...😊 محتاجیم به دعا...🙃 - کِی بر می گردی؟!🤔 + الان تاکسی می گیرم میام...😇 - صبر کن به داداش رضا میگم بیاد دنبالت...😊 + باشه...🙃 ممنون...😘 - خواهش می کنم...😄 کاری نداری...؟!🙃 + نه...🙂 یا علی...✋🏻 - علی یارت...✋🏻 نگاهی به اطرافم کردم... یه آقایی که داشت با تلفن صحبت می کرد و حواسش به من نبود، توجهمو به خودش جلب کرد... اولش فکر کردم اشتباه می کنم... اما نه... باورم نمی شد... آقای رضایی بودن...😨 اینجا چیکار می کنن؟!😶 خیلی برام عجیب بود...🤭 با چادرم صورتمو پوشوندم تا منو نبینن... ماشین رضا رو دیدم... سریع رفتم و سوار شدم... هوا خیلی خنک بود... سرمو به صندلی تکیه دادم... شیشه رو دادم پائین... چشمامو بستم... خیلی حس خوبی داشتم... آروم تر شده بودم... ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: م. اسکینی کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅ پ.ن1: مرضیه و رضا خواهر و برادر راضیه هستن...✨😊 پ.ن2: مرضیه وقتی استرس می گیره، خیلی باحال میشه...😐🤭😁😂 پ.ن3: داوود رو دید...😱 پ.ن4: آروم تر شد...🙃❤️ لینک کانال👇🏻 https://eitaa.com/gandoomy