حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_62
#داوود
یهو صدای آقای عبدی اومد.
- چه خبرتونه؟!😬
همه برگشتیم عقب.
آقا محمد و آقای عبدی دست به سینه وایساده بودن و نگامون می کردن.
قشنگ معلوم بود آقا محمد داره از خجالت آب میشه.
دلم براش سوخت...😕💔
من اصلا نمی ترسیدم...
اما بچه ها... وای خداااا...😂
چققدر قیافشون دیدنی بود...🤣
رسول با تته پته گفت: آ.... آقا...😥 اِ...😶 راستش....😰 چیزه...🙁
سرشو پایین و انداخت و آروم گفت: ببخشید...😓
بقیه بچه ها هم عذرخواهی کردن...
+ آقا من از طرف بچه ها معذرت می خوام...😓 من داشتم می رفتم ماموریت...🙂 اینا جلو منو گرفتن...😶 خواستم باهام عکس بگیرن...😐 اشتباه کردن...😕
هنوز حرفم تموم نشده بود که رسول با آرنجش محکم زد به پهلوم...
+ آخخخ...😓🤕
آقای عبدی گفت: سایتو گذاشتین رو سرتون...😠 دفعه اولتونم که نیست...😤
بعد رو کرد به آقا محمد و گفت: این چه وضعیه محمد؟!😠 تو مثلا فرماندشونی...😒 یه ذره نصیحتشون کن...😶 مراقبشون باش و بالا سرشون باش.😤
بمیرم واسه محمد.💔
ای خدا بگم چیکارت نکنه رسول.😤
خب می زاشتی من برم و برگردم.😐 بعد سوژه می کردی.😑🔪😕😶
آقا محمد جواب داد: بله آقا... حق با شماست...🙃 من از طرف خودم و بچه ها، معذرت می خوام...😓
آقای عبدی چیزی نگفتن و رفتن بالا.
اصلا آقا محمد تقصیری نداشت...🙁
اون که همیشه ما رو نصیحت می کنه😕 ما گوش نمیدیم...😶
آقای عبدی نباید دعواش می کردن...☹️
حداقل جلو ما نباید این کارو می کرد.😢
آقا محمد رو کرد به من و گفت: داوود... زودتر برو... نباید دیر برسی...🙃 وقتی هم رسیدی جلو خونه شریفی، خبر بده و حتما دوربین و میکروفونت رو روشن کن...
+ چشم آقا😊
نگاهی به بچه ها انداخت...
انگار خواست چیزی بگه...
نفس عمیقی کشید.
چیزی نگفت و رفت اتاقش...
به بچه ها نگاه کردم...
سرمو به علامت تاسف تکون دادم...
کیفمو برداشتم و رفتم سمت خونه شریفی...
۲۰ دقیقه بعد، رسیدم.
دوربین و میکروفون رو روشن کردم...
با رسول تماس گرفتم...
- جونم داوود؟!🙃
+ رسول من رسیدم...🙂 دوربین و میکروفون هم روشنه...😉
- یه چیزی بگو تستش کنم...😇
+ وقت دنیا رو می گیری رسول...🤣
صدا خنده آقا محمدو شنیدم.
چند ثانیه بعد، گفتم: داری صدامو؟!😝😂
رسول گفت: آره😶 خوبه...😒
قششنگ معلوم بود چون آقا محمد کنارشه، جرأت نمی کنه چیزی بگه😂
- دوربین هم درسته😊 آقا همه چی آمادست😃 از الان به بعد، همه چیز ضبط میشه...🙃
معلوم بود داره با آقا محمد حرف می زنه...
چند دقیقه بعد، شریفی اومد.
با ماشین اون، رفتیم سر قرار...
۳۰ دقیقه بعد، رسیدیم...
هر دو پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران.
شریفی به جایی اشاره کرد و گفت: اونجاست...
رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به الکساندر...
آخ که چقدر دلم می خواست با همین دستام خفش کنم...
می دونستم تصادف آقا محمد و حتی تصادف عطیه خانم، زیر سرِ خودِ نامردش بوده...😤
سعی کردم آرامشمو حفظ کنم.
تو دلم صلوات فرستادم تا آروم شم.
از خدا خواستم همه چیز ختم به خیر بشه...
نفس عمیقی کشیدم و همراه شریفی رفتیم سمت الکساندر...
با دیدنمون بلند شد.
اول لبخند زد؛ اما وقتی منو دید، جا خورد...
من و شریفی سلام کردیم و جوابمونو داد...
به شریفی اشاره کرد و رفتن یه گوشه رستوران...
صدای آقا محمدو شنیدم...
- چی شد داوود؟!🤨 کجا رفتن؟!🧐
+ نمی دونم آقا...😶
خیلی نامحسوس دوربینو چرخوندم سمتشون.
+ اونجان آقا...
الکساندر انگار عصبانی بود...
چند بار بین صحبتاشون، به من اشاره کرد...
چند دقیقه بعد، هر دو برگشتن...
نشستیم...
الکساندر گفت: اسمت چیه؟!
شریفی جواب داد: من که همه چیز رو براتون توضیح دادم...😶
هنوز حرف شریفی تموم نشده بود که الکساندر گفت: می خوام خودش جواب بده...😏
از قبل با شریفی، حرفامونو با هم هماهنگ کرده بودیم...
واسه همین خیالم راحت بود...
+ حسام... حسام فرهمند...
- چند سالته؟!😒
+ ۲۵ سالمه...
- از کِی مشاور شریفی هستی...؟!🤨
+ تقریبا ۳ ساله...
- دقیق بگو...😶
+ ۳ سال و ۳ ماهه...
یه سری سوال دیگه ازم پرسید...
همه رو جواب دادم...
- خب... پس با این حساب، می تونی از این به بعد تو این جلسات حضور پیدا کنی و با ما همکاری کنی...😁
دستشو به سمتم دراز کرد...
اصلا دلم نمی خواست بهش دست بدم...
اما مجبور بودم...
بهش دست دادم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: باعث افتخار منه آقا...😇
متقابلا لبخند زد...
گارسون غذا رو آورد و مشغول خوردن شدیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 دلم واسه محمد کباب شد...😞 آخه چرا عبدی دعواش کرد...؟!😭💔
پ.ن2: وای خدااا...😂 فقط حرف داوود وقتی رسول گفت "یه چیزی بگو تستش کنم..."🤣
پ.ن3: دلش می خواست خفش کنه...😤
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_63
#محمد
داوود رفت...
منم رفتم اتاقم...
نمی دونم چرا آقای عبدی اون رفتار رو کردن...😕
واقعا واسم عجیب بود...😶
اصلا فکر نمیکردم انقدر عصبانی بشن...🙁
چند دقیقه بعد، رسول تماس گرفت و گفت داوود رسیده.
رفتم پائین.
شریفی هم اومد و رفتن رستوران...
۳ ساعت بعد، جلسشون تموم شد و داوود برگشت...
رفتیم تو اتاق کنفرانس. به بقیه بچه ها هم گفتم بیان...
آقای عبدی و آقای شهیدی هم اومدن و جلسه رو شروع کردیم...
رفتم سراغ لپتاپ و عکس الکساندر و شریفی رو انداختم رو پروژکتور...
+ خب... همون طور که می دونین، ما از طریق شریفی به الکساندر نزدیک تر میشیم.🙃 امروز داوود به عنوان مشاور ارشد شریفی، در جلسه ای که بین الکساندر و شریفی بود حضور پیدا کرد.
خدا رو شکر الکساندر اصلا شک نکرد... و خب این خیلی خوبه... اگه همین طور پیش بریم، می تونیم بفهمیم الکساندر بیشتر خواهان چه اطلاعاتیه...
+ خب داوود... تو بگو... چی بینتون گذشت؟!🤔
سرش پائین بود و حواسش نبود...
سرفه ای کردم...
+ اهم...😐
اصلا حواسش نبود...😑
بچه ها هم که مثل همیشه به زور جلو خودشونو گرفته بودن که نخندن...
+ داوود جان...😶 با شمام...😐
همون طور که سرش پائین بود با لبخند گفت: جونِ دلم؟!☺️
چشمام تا آخرین درجه ممکن باز شده بود...😳
با تعجب نگاش کردم...
چی میگه این؟!🤨
بچه ها تحمل نکردن و زدن زیر خنده...
خانم قطبی و خانم امینی هم آروم خندیدن...
آقای عبدی و آقای شهیدی هم با جدیت، فقط نگاه می کردن...
البته یه لبخند ریزی هم رو لباشون بود...😁
داوود تازه فهمیده بود چه گافی داده...😐🤦🏻♂😂
چشم غره ای به بچه ها رفتم که باعث شد ساکت بشن...
هر چند که خودمم به زور جلو خودمو گرفته بودم که نخندم...😶😂
+ داوود... تو جلسه امروز... الکساندر چی از شریفی خواست؟!🧐😶
صداشو صاف کرد و گفت: همون طور که خودتون دیدین، اولش به معرفی و آشنایی با من گذشت..🙃 بعد هم ناهار خوردیم...😋
نکته مهم اینه که الکساندر یه سری اطلاعات جدید از شریفی می خواست...😶
+ چه اطلاعاتی؟!🧐
- یه سری اطلاعات جدید و مهم درباره شرکت های بزرگی که شریفی با مدیرانشون رابطه داره...🤭
سعید گفت: واقعا آدم باهوشیه...😶 از هر طریقی که بتونه، اطلاعات جمع می کنه...😤
با سر حرفشو تائید کردم.
آقای عبدی گفتن: دقیقا... دشمن همیشه همین کار رو می کنه...☝️🏻
خانم امینی آهی کشیدن و با ناراحتی گفتن: متاسفانه اَمسال شریفی هم بهشون کمک می کنن تا به خواسته هاشون نزدیک تر بشن و کارشون آسون تر بشه...😕
۱ ساعت بعد، جلسه تموم شد...
اما هنوز همه به جز خانم ها، تو اتاق کنفرانس بودیم.
آقای عبدی صدام زدن.
رفتم و کنارشون نشستم...
+ جانم آقا...؟!😊
- محمد... بابت رفتار امروزم، ازت معذرت می خوام...😕
+ نه آقا...🙂 این چه حرفیه؟!🙃
- خیلی تند باهاتون برخورد کردم...🙁 اعصابم از یه جای دیگه خورد بود...😤 خیلی عصبی بودم...😶 سر شما خالی کردم...😓 واقعا ببخشید...🙂
همدیگرو بغل کردیم...
آقای عبدی از بچه ها هم عذرخواهی کردن و رفتن اتاقشون...
بچه ها هم هر کدوم رفتن و به کارشون مشغول شدن...
رفتم اتاقم...
دیشب کارام زیاد بود و نتونستم برم خونه...😕
شرمنده عطیه و عزیز بودم...😞
گوشیمو برداشتم و با عطیه تماس گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
#داوود
بالاخره تموم شد...
برگشتم سایت و سریع لباسامو عوض کردم...
رفتیم اتاق جلسه...
آقا محمد درباره شریفی و الکساندر حرف می زدن...
من و خانم امینی رو به روی هم بودیم...
نمی دونم چی شد که یهو نگاهمون خورد بِهَم...
چند ثانیه همدیگرو نگاه کردیم...
نگاهمون بِهَم گره خورده بود...
نمی دونم چی تو چشماشون بود...
که وقتی نگاشون کردم، یه جوری شدم...
خدایا منو ببخش...
سریع نگاهشونو ازم گرفتن...
منم سرمو پائین انداختم و استغفار کردم...
چشمامو بستم...
واقعا چرا اینجوری شدم؟!😶
با خودم گفتم: خاک تو سرت داوود...✋🏻
خجالت بکش...😤
حس کردم یه نفر صدام زد...
نفهمیدم کی بود...
تنها فرمانی که از مغذم گرفتم این بود که بدون اینکه سرمو بالا بگیرم، لبخند بزنم و بگم: جونِ دلم؟!☺️
همین کارو کردم...
یا خدا...😱
بچه ها از خنده ترکیدن...
خانم قطبی و خانم امینی هم آروم خندیدن...
بدبخت شدم🤦🏻♂
آبروم رفت😓
آقا محمد چشم غره ای به بچه ها رفت که باعث شد ساکت شن.
دروغ چرا؟! دلم خنک شد.😤😂
جلسه تموم شد.
خانما رفتن پائین.
آقای عبدی از ما و آقا محمد عذرخواهی کردن.
همه رفتیم پائین تا به کارامون برسیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وای خدااا😂 آبرو داوود رففتت🤣
پ.ن2: آقای عبدی از بچه ها عذرخواهی کردن.🙃❤
پ.ن3: نگاهشون بِهَم گره خورد.😱
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_64
#محمد
- الو...
+ سلااام...😃 خانم...😊 چطوری؟!😄
- سلام محمد...😃 خوبم...☺️ تو خوبی؟!😄
+ الحمدالله...🙃 منم خوبم...😊
+ عزیز چطوره؟!😇
- خوبه...😊 پائینه...🙂
+ عسل بابا چطوره؟!😍
- اونم خوبه...😄
یهو با ذوق گفت: راستی محمد...😃
+ جانم؟!😅
- قراره فردا با فاطمه بریم سونوگرافی... ببینیم بچه دختره یا پسر...😍
+ چه عالی...😃
- تو هم میای؟!🤔
+ اگه بتونم، حتما میام...😊
+ عطیه جان...🙃
- جانم؟!😊
+ میگم... بابت دیروز معذرت می خوام...🙁 باور کن اگه می تونستم میومدم..🙃
- اشکال نداره...😄
+ هووووففف...😓 خدا رو شکر...🤲🏻😄 گفتم الان انقدر ناراحتی، خونه راهم نمیدی...😶😂
- اتفاقا همین قصدو داشتم...😐
+ عطیه من شوخی کردم...😐😉
- اما من کاملا جدی گفتم...😁🙃😌😒
+ ممنونم ازت...😐💔
- خواهش می کنم...😊
هر دو خندیدیم...
- می خواستم تنبیهت کنم...😶 اما خب دلم سوخت...😄
+ قربون اون دلت برم...❤️
- خدا نکنه...😇
+ خب من الان راه میفتم که بیام خونه...😊
- واقعا؟!😃😍
+ بله...😁 واقعا...😉🙃
+ فقط... غذا چی داریم؟!🤔 خیلی گشنمه...🤭
- باز می خواستم تنبیهت کنم...😑 غذا درست نکنم...😒 اما بازم دلم نیومد...😶
+ عطیه فکر نمی کنی جدیدا زیاد داری منو تنبیه می کنی...؟!😐💔😂
- تا الان که دلم نیومده تنبیهاتم رو عملی کنم...😬😂
+ بله...🙃 درسته...😊 هر چی شما بگین فرمانده...😌😎😇😄
+ راستی نگفتی غذا چیه؟!🤔
- عدس پلو...🤗
+ به به...😋 چقدر هوس عدس پلوهاتو کرده بودم...😁 دستت درد نکنه...😘
- خواهش می کنم...☺️
+ چیزی لازم نداری سر راه که میام، بگیرم؟!🤔
- نه...🙃 همه چی داریم...😊
+ پس فعلا خداحافظ...😊👋🏻
- خداحافظ...😇👋🏻
کاپشنمو پوشیدم.
سوئیچ موتور رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم...
خیلی دلم می خواست بدونم چی آقای عبدی رو اونقدر عصبانی کرده بود...😶
واسه همین رفتم اتاقشون تا ازشون بپرسم.
در زدم.
- بفرمائید...
درو باز کردم.
+ آقا اجازه هست؟!😅
- آره...😃 بیا تو محمد...😄
رفتم داخل و درو بستم...
+ آقا یه سوالی خیلی ذهنمو مشغول کرده...😶 جسارتا... می تونم بپرسم؟!🤔
- آره...🙂 حتما...🙃 بپرس...😉
+ آقا... گفتین خیلی عصبی بودین... میشه بگین چه اتفاقی افتاده که شما رو انقدر عصبی کرده؟!🧐
آهی کشیدن...
- می دونی محمد...🙃 چیزی که آزارم می داد و هنوزم میده، اینه که ما این همه گفتیم شریفی آدم مناسبی نیست و نباید رئیس شرکت به این مهمی و بزرگی باشه...😶 اما هیچ کس به حرف ما توجه نکرد...😤
+ بله آقا...😕 مثل همیشه...😒
- و الانم داریم نتیجشو می بینیم...😏
+ دقیقا...😕
- امروز قبل از اینکه داوود بره، تماس گرفتم و گفتم ما مدارکی داریم که نشون میده شریفی اطلاعات مهمی رو به یه جاسوس انگلیسی می داده...😶 اما باز هم گفتن ما اشتباه می کنیم...😬 واسه همین بود که خیلی عصبی شدم...😤
+ آها...😶
نفس عمیقی کشیدم...
+ آقا با اجازه...✋🏻🙃
- به سلامت...😊
رفتم پارکینگ...
سوار موتور شدم و رفتم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: به نظر منم عطیه زیادی داره محمدو تنبیه می کنه...😐💔😂
پ.ن2: آقای عبدی دلیل عصبانیتشونو گفتن...🤭🤫🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مدافع
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_65
#داوود
نشستم پشت میزم...
هنوزم از دست خودم عصبانی بود...😤
آخه چرا باید با دیدن یه خانم نامحرم... یه حس عجیب بیاد سراغم؟!🤨
اما... اما دست خودم نبود...😓
سعی کردم فراموشش کنم...🙃
یهو یه نفر از پشت، محکم زد رو شونم...😨
خیلی ترسیدم...
مثل برق از جام پریدم...
برگشتم عقب...
رسول بود...
خیلی حرصم گرفت...😤
اولش خواستم بگم ذهرمار...
اما با خودم فکر کردم شاید اومده تلافی کنه...
تو این شرایط بهتر بود چیزی نگم...
+ جانم رسول...؟!😶
- جانم نه...😐 جونِ دلم...😝🤣 به آقا محمد میگی جونِ دلم... بعد به من میگی جانم...!😑💔😂
+ ذهرمار...😐 مسخره بازی درنیارا...😶 خودت خوب می دونی حواسم نبود...😑
- اِ...😳 پس ذهرمار... آره...؟!🤨 تازه وقتی خواستم شنود رو هم چک کنم، یه چیزایی گفتی...🙄 باشه...🙃 خودت خواستی...😏
دستاشو گذاشت رو شونه هامو و نشوندن رو صندلی و سفت گرفتم... انصافا زورش زیاد بود...😕
- بچه ها بیاین...😁
+ چیکار می کنی؟!😓🙄😬
- دیگه آقا محمدم نیست که نجاتت بده...😁
+ رسول...
- جونِ دلم؟!🤣
+ کوووففتتت...😠 ولم کن... کارام مونده...😫
همه اومدن سر میزم...
سعید گفت: از کِی تا حالا به آقا محمد میگی جونِ دلم؟!🤨😂
ای خداااا...😩
باز اینا سوژه جدید پیدا کردن...🤦🏻♂
فرشید گفت: منم اگه عاش...
می دونستم می خواد چی بگه...
اگه اینو می گفت، دیگه آبرو برام نمی موند...😨
سریع یه نیشگون محکم ازش گرفتم...
- آخخخ...😓 چته تو؟!😐 همه عاشق میشن مهربون میشن، این واسه من فاز عصبانیت بر می داره...😑
بچه ها با چشمای گرد شده و دهن باز نگام می کردن...
ای خدا بگم چیکارت نکنه فرشید...😬😤
بدبخت شدم...🤦🏻♂😭
سعید با شیطنت گفت: پس تو هم آره...😉 چرا زودتر به ما نگفتی؟!☹️
+ چی میگی تو؟!😐 این فرشید همین جوری الکی یه چیزی واسه خودش میگه...😒
فرشید سریع گفت: الکی نمیگم...😶 خودم تو جلسه حواسم بهت بود...😏 چند ثانیه ناخواسته به خانم امینی نگاه کردی... بعد از اون دیگه کلا رفتی تو هپروت...✋🏻🤣
این یعنی عاشق شدی...🙃 من خودم تجربش کردما...😶
+ برو بابا تواَم...😒 برین این ذهنای مریض و منحرفتونو درست کنین...😑
رسول گفت: ببین... تو شاید بتونی به ما دروغ بگی...😶 اما به خودت، هرگز...🙃☝️🏻 با خودت که دیگه رودربایستی نداری...😒
امیر گفت: چرا مقاوت می کنی داداش من؟!😐
+ ببین تو خودت هنوز مجردی ها...😏 پس دیگه بیشتر از این دهن منو وا نکن...😊😐
دیگه چیزی نگفت...😂
رسول گفت: اول تو رو داماد می کنیم، بعد میریم سراغ امیر خان...😌😁
امیر هم گفت: اصلا من تا شیرینی عروسی تو رو نخورم، ازدواج نمی کنم...😁
+ ای بابا...😬 بسه دیگه...😶 برین پِی کارتون...😒
رسول با خنده گفت: اوه اوه...😶 داداشمون عصبی شد...🤣 وقت دنیا رو می گیری با این عصبی شدنات...😂
بقیه بچه ها هم آروم خندیدن...
+ شما هم وقت دنیا رو می گیرین با این ذهنای منحرفتون...😑 منحرفا...😐😤
رسول گفت: بیا...😑 باز این حرف کم آورد...😶 از دیالوگ من استفاده کرد...🙄
+ دیالوگت مثل میزته که انقدر روش حساسی؟!😑
- تو این طوری فکر کن...😶😂
هنوزم دستاش رو شونه هام بودن...
برگشت سمت بقیه و گفت: خب حالا لباس چی بپوشیم واسه عروسی؟!🤔 از الان بگین...☝️🏻 همه ست باشیم...😌😝😂 رسمی یا اسپورت؟!🧐
امیر گفت: اینو آقا داماد باید بگن...😁 بالاخره عروسی ایشونه دیگه...😄
فرشید نزدیکم شد و گفت: داداش... خودت کدومو می پسندی؟!😙 رسمی یا اسپورت؟!🤓
+ لا اله الا الله...🙄😡
رسول گفت: اوه اوه...😶 بچه ها من اینو می شناسم...😬 این وقتی قرمز میشه، یعنی اوضاع خطریه...😬🤭 الفرار...🤣
همه شون فرار کردن و رفتن سر میزاشون...
نفس راحتی کشیدم...
هوووففففف...😓
الهی شکر...🙃
بالاخره از دستشون راحت شدم...😊😤🙄
نفس عمیقی کشیدم...
حرف رسول تو سرم اِکو شد...
- ببین... تو شاید بتونی به ما دروغ بگی...😶 اما به خودت، هرگز...🙃☝️🏻 با خودت که دیگه رودربایستی نداری...😒
راست میگه...
شاید... شاید واقعا عاشق شدم...
نه...
اصلا ولش کن...
آقا محمد اومد پائین و رفت خونشون...
یه جور خاصی نگام می کرد...
مشغول کار شدم و سعی کردم اتفاقات امروز رو فراموش کنم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: جونِ دلم؟!😁🤣
پ.ن2: امیر ضایع شد...😂
پ.ن3: بفرما...😶 سعی کرد فراموش کنه...😕😄 بعد هِی بگین عاشق شده...😐😂
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_66
#محمد
کلید انداختم و درو باز کردم.
کسی تو حیاط نبود.
رفتم اتاق عزیز و در زدم.
بعد از سلام و احوال پرسی با عزیز، رفتم اتاق خودمون.
+ عطیه خانم...😃 مرد خونه اومده...😁
از اتاق بیرون اومد.
- سلااام...😃
+ سلام...😄
- خسته نباشی.😊
+ قربونت...😘
- لباساتو عوض کن، عزیزم صدا کن تا غذا رو بکشم...😄
+ چشم...😃😉
لباسامو عوض کردم.
عزیز رو صدا کردم و غذا رو دور هم خوردیم...
عزیز رفت پائین تا استراحت کنه.
+ خب عطیه خانم...😄 چه خبر؟!😇
- سلامتی...😊 راستی... فردا میای دیگه؟!🙃
+ اگه بتونم، حتما میام...🙂
- این یعنی نمیای...!🤨🙁
+ به خدا شرمندم...😞 این روزا خیلی سرم شلوغه...😕 اگه سرم خلوت باشه، میام...😉🙃
نفس عمیقی کشید.
- باشه...🙂 فردا بعد از سونوگرافی، می خوایم بریم سیسمونی...😊 حداقل اون موقع بیا...😕🙂
لبخندی زدم.
دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم: چشم...😄
مشغول صحبت بودیم که صدای زنگ در اومد...
رفتم تو حیاط و درو باز کردم...
فاطمه اینا بودن...
.........
ساعت ۱۱ شب بود...
فاطمه و مجید و بچه ها رفتن...
رخت خواب ها رو پهن کردم...
خیلی خسته بودم...
واسه همین زود خوابم برد...
.................
بعد از نماز صبح، یکم استراحت کردم...
ساعت ۸:۳۰ بود...
عطیه رو رسوندم و رفتم سایت...
همین که رسیدم، داوود هراسون اومد سمتم.
- س... سلام آقا محمد...😥 صبحتون بخیر...😓
+ سلام...🙃 صبح تو هم بخیر.🙂 چی شده؟!🤔 چرا انقدر نگرانی؟!😶
- آ... آقا الکساندر بهم زنگ زد...😶
+ بیا بریم اتاقم ببینیم چی گفته که تو رو انقدر نگران کرده...😕
رفتم اتاقم.
رو به روی داوود نشستم...
+ خب... چی گفت؟!🧐
- کی آقا؟!🤔
+ داوود اصلا تو باغ نیستیا...😶 الکساندر دیگه...!🤦🏻♂😬
- آها... یادتونه گفتین بهش بگم برادرم تو سپاه کار می کنه؟!🤭
+ آره... یادمه...🙂
- دیروز بهش گفتم...🙃
+ خب؟!😶
- آقا الان که باهام تماس گرفت، گفت می خواد ببینتم و درباره برادرم باهام حرف بزنه...😓
+ کِی اینطور...😶 می دونستم این کارو می کنه...😏
+ چی بهش گفتی؟!🤔
- گفتم بهش زنگ می زنم...😶 با خودم گفتم بهتره اول به شما بگم...🙃
+ کار خوبی کردی...😊 همین الان زنگ بزن و باهاش قرار بزار...☝️🏻
- چشم...😄
از اتاق بیرون رفت و ۵ دقیقه بعد برگشت...
+ چی شد داوود؟!🤔
- آقا قرار شد بعد از ظهر ببینمش...🙃
واییی...😓
حالا دیگه نمی تونم با عطیه برم...😕
+ خیل خب... خسته نباشی...🙂 برو به کارات برس...🙃
- ممنون...😇 چشم...🤗
............
ساعت ۵ بعد از ظهر بود...
داوود برگشت...
+ خب... چی شد؟!🤔
- آقا ازم خواست از برادرم خیلی نامحسوس اطلاعاتی درباره سپاه بگیرم...🤭
+ عجججب...😶 تو چی گفتی؟!🧐
- همون چیزایی که شما گفتین...🙃 بهش گفتم همه تلاشمو می کنم و انجام شده بدونش...😊
+ عالی، عالی...😄
- ممنون آقا...😅 با اجازتون من برم به کارام برسم...😊 راستی، همه مکالمه مون رو ضبط کردم...🙃
+ خوبه...😊 پس بی زحمت بفرست رو سیستمم...🙃
- چشم...😇 با اجازه...🙃
خواست بره که صداش زدم...
+ داوود...
- جانم آقا؟!
+ خوبی؟!🤔
- بله، چطور؟!😅
+ آخه... انگار حواست به کارت نیست...🙁 تمرکز نداری...😶
- نه آقا... چیزی نیست...😄
+ من که می دونم یه چیزی هست...😶 ولی خب اصرار نمی کنم...🙃 اگه در هر زمینه ای کمک خواستی، حتما بهم بگو...☝️🏻
لبخندی زد و گفت: چشم...🙂
از اتاق بیرون رفت...
گوشیمو برداشتم و شماره عطیه رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- الو...
+ سلام بانو...😃 چطوری؟!😊
- سلام...😄 خوبم...🙃 تو چطوری؟!☺️
+ منم خوبم...🙂 ببخشید...😔 واقعا شرمندم...😞 یه کاری پیش اومد...😕 نتونستم همراهت بیام...🙁
- اشکال نداره...😕
+ بارم ببخشید...😕 راستی دکتر چی گفت؟!🧐
- خیالت راحت...🙃 سالمِ سالمه...😄
+ خدا رو شکر...😃
- حالا... الان میای بریم سیسمونی؟!😶
+ معلومه که میام...😉😄
+ دختره یا پسر؟!🤔
- وقتی اومدی، بهت میگم...😉😁
+ باشه...🙃 هر چی تو بگی...😊
+ کاری نداری؟!😇
- نه...🙃 یا علی...✋🏻
+ علی یارت...🙂✋🏻
کاپشنمو پوشیدم.
سوئیچ ماشینو برداشتم و رفتم خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: نتونست با عطیه بره...😕
پ.ن2: دختره یا پسر؟!🤔😄
پ.ن3: گفتم یه ذره از زبون محمد بنویسم...😊 که حال و هوای هممون عوض شه...😄🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_67
#محمد
رسیدم جلو در...
گوشیمو برداشتم و با عطیه تماس گرفتم.
- جانم؟!😄
+ عطیه جان...✨ من جلو درم...😊
- اومدم...😁
چند ثانیه بعد، در باز شد و عطیه اومد و نشست تو ماشین.
- سلام...😃
+ سلااام...😃 خانم خانما...😄 چطوری؟!😊
- عالی.☺️ تو چطوری؟!🤗
+ منم عالیم...😊 پس عزیز کو؟!😶
- پاش درد می کرد...🙃 نتونست بیاد...😕
+ چه حیف...😕 میگم... ما هم نریم...😕 بمونیم پیش عزیز...🙃 اگه خدایی نکرده دردش زیاد شد، بریم دکتر...🙁
- منم همینو بهش گفتم و کلی هم اصرار کردم...😕 ولی قبول نکرد...🙁 گفت ما بریم...🙃
+ آها. باشه...🙃
ماشینو روشن کردم و رفتم سمت بازار...
- راستی بعد از سونوگرافی، من و عزیز و فاطمه رفتیم سیسمونی، چند تا لباس و عروسک گرفتیم...😄
+ چه خوب...😃 برگشتیم خونه، نشونم بده...😁
- چشم...😄
چراغ قرمز شد و وایسادم...
+ قرار بود بگی دختره یا پسر...😶
- خودت چی فکر می کنی؟!😗
+ امممم... نمی دونم...😕
- حدس بزن...🙃😁 اصلا... دوست داری دختر باشه یا پسر؟!🤔🙂
چراغ سبز شد و حرکت کردم.
+ خب همین که سالمه، خیلی خوبه...😄 دختر رحمته، پسر نعمت...🙃 ولی... من بیشتر دوست دارم دختر باشه...🙂❤️
- خوبه...🙃 پس خدا هم می دونسته که می خواد یه دختر خوشگل و سالم بهت بده...😄
داشتم ذوق مرگ می شدم...
+ یعنی واقعا دختره؟!😍
- آره...🤗
+ الهی شکر...✨
رسیدیم.
ماشینو پارک کردم و پیاده شدیم...
رفتیم تو یه سیسمونی بزرگ...
.............
+ اون لباس قرمزه چطوره؟!😚
- اون که کنار اون زرد ست؟!🧐
+ آره...😄
- خیلی خوشگله...😍
اونم خریدیم...
+ عطیه...
- جانم؟!
+ میگم... اون تفنگه و ماشینِ کنارش، خیلی قشنگن...😍 نه؟!😄
- آره...✨ واسه خودت می خوای؟!😐
+ معلومه که نه...😶 مگه بچم؟!😑😂
- محمد اومدیم واسه بچمون خرید کنیم...😐😂
+ می دونم...😊
- دختره...😶
+ اینم می دونم...😁
- ماشینو شاید بتونم باهاش کنار بیام...😶 اما تفنگو نه...😬
+ دختر باید یه ذره روحیش خشن باشه...🙃 مثل باباش...😌😄
- دختر باید روحیش لطیف باشه...😌😉مثل مامانش...😄
+ یه ذره هم باید خشن باشه دیگه...😕😂
- باشه...😶 قبول...😇 فقط... مگه تو خَشِنی؟!🤭😂
+ واسه تو و عزیز نه...😄
آروم خندیدیم...
خریدامون تموم شد...
صندوق عقب و صندلی های عقب پر از وسیله بودن...
ماشینو روشن کردم و رفتم سمت خونه...
رسیدیم...
اول خریدا رو گذاشتم بالا.
بعد رفتم پائین و با عزیز و عطیه شام رفتیم بیرون...
#داوود
چند روز بود یه جوری شده بودم...
یه حس عجیبی داشتم...
یه حس غریب که برام آشنا نبود...
تا حالا همچین حسی نداشتم...
از اون روزی که نگاهم به نگاه خانم امینی گره خورد، اینجوری شدم...
همیشه حس می کردم یه چیزی رو تو زندگیم گم کردم و پیداش نکردم...
انگار یه چیزی کم داشتم...
حالا فکر می کنم خانم امینی اون تیکه گم شده باشه...
شایدم نه...
شاید من زیاد حساس شدم و همون داوود همیشگی ام...
اما آقا محمدم گفت تمرکز ندارم...
خدایا من چم شده؟!
چرا اینجوری شدم؟!
خیلی کلافه و بی قرار بودم...
وسایلمو جمع کردم...
از آقا محمد مرخصی گرفتم و رفتم همون جایی که این جور موقع ها میرم و همیشه آرومم می کنه...
حرم شاه عبدالعظیم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد چقدر به فکر مامانشه...🙂❤️
پ.ن2: دختره...😍
پ.ن3: وای خدا...😆 فقط حرفای محمد و عطیه تو سیسمونی...😂
پ.ن4: رفت جایی که آرومش می کنه...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_68
#داوود
وارد حرم شدم...
بعد از خوندن زیارت نامه، کنار ضریح نشستم...
یه دل سیر گریه کردم...
کلی درد و دل کردم...
دلم آورم گرفت...
از خدا خواستم یه نشونه برام بفرسته که بفهمم واقعا عاشق خانم امینی هستم یا نه...
تو حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد...
الکساندر بود...
اَه...😕
آخه چرا این الان... انقدر بد موقع باید زنگ بزنه...؟!😐🤦🏻♂
نفسمو با حرص بیرون دادم...
از صحن بیرون اومدم...
تماس رو وصل کردم...
+ الو...
- سلام حسام...😃 چطوری؟!😁
+ سلام...🙂 خوبم...🙃 تو چطوری؟!😁
- خوبم...😊 راستش... می خواستم با جناب سرگرد صحبت کنی تا بتونم ببینمش...😄
+ جناب سرگرد؟!😳
- برادرت دیگه...😐
+ آها...😶 الان که رفته ماموریت...🤭
- خب... کی برمی گرده؟!🤔
+ فکر کنم یک هفته دیگه برگرده...🙄
- وقتی برگشت، حتما باهاش قرار بزار...🤗 می خوام ببینمش...😉
+ باشه...😶
- راستی اون اطلاعاتی که قول داده بودی رو تا فردا بعد از ظهر برسون به دستم...😉
+ حتما...😄 فقط... کجا بیام؟!🤔
- فردا برات لوکیشن می فرستم...🙃
+ باشه...🙂 کاری نداری؟!😁
- نه...🙃 فعلا بای...👋🏻
+ بای...👋🏻
گوشیو قطع کردم و سریع شماره آقا محمد رو گرفتم.
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- به به...😃 سلاااام...😄 آقا داوود...😁 چطوری؟!😊
+ سلام آقا محمد...😊 ممنون...😇 خوبم...🙃 شما چطورین؟!😄
- شکر...🤲🏻 منم خوبم...😊
+ آقا یه خبر مهم دارم...🤭
- چی؟!🤔
+ الان، قبل از اینکه با شما تماس بگیرم، الکساندر بهم زنگ زد و گفت می خواد برادرمو ببینه...😬
- کِی اینطور...😶 اگه این کارو نمی کرد، بهش شک می کردم...😏 می خواد ببینه راست گفتی یا دروغ...🙄
- خب تو چی گفتی؟!🧐
+ آقا گفتم فعلا رفته ماموریت و یک هفته دیگه برمی گرده...🙃
- آفرین...👏🏻 خوب گفتی...😄
+ ممنون...😅 راستی گفت اون اطلاعاتی که قولشو داده بودم رو فردا بعد از ظهر ببرم بهش بدم...😶
- همون اطلاعاتی که خودم بهت دادم رو ببر براش...🙂
+ چشم...😊 امری ندارین؟!🙃
- نه...🙂 مراقب به خودت باش...😊
+ چشم...🙃 شما هم مراقب خودتون باشین...😅
- یا علی...✋🏻
+ علی یارتون...✋🏻
گوشیمو گذاشتم تو جیبم...
سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: دلش آروم گرفت...🙃
پ.ن2: الکساندر بهش زنگ زد...🤭 خیلی هم بد موقع زنگ زد...😑🤦🏻♂😂
پ.ن3: این پارت رو به خاطر هلنا گذاشتم...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_69
#محمد
داوود بهم زنگ زد و گفت الکساندر گفته می خواد برادرشو ببینه...😶
به نظرم دیگه وقت دستگیریش بود...🤫
باید با آقای عبدی هماهنگ می کردم...
ساعت ۸ صبح بود.
حاضر شدم و رفتم سایت.
ساعت ۱۰ صبح شد و داوود رفت تا با الکساندر ملاقات کنه.
کنار رسول نشستم.
یه هدفون ازش گرفتم و با دقت گوش کردم.
الکساندر: آفرین...👏🏻 فکر نمی کردم بتونی این اطلاعات رو برام بیاری...😀
داوود: منو دست کم نگیر...😁
الکساندر: تو حتی کارت از شریفی هم بهتره...😉
داوود: چطور؟!🤔
الکساندر: من هر وقت از اون چیزی می خوام، همیشه نصف و نیمه انجامش میده...😒 زیاد از کار کردن باهاش راضی نیستم...😕 من با اونایی کار می کنم، که وقتی چیزی ازشون می خوام، درست و کامل انجامش بدن...☝️🏻 واسه همین تصمیم گرفتم دیگه با شریفی کار نکنم...😶 می توام تو رو جای گزینش کنم...🤫 البته اگه خودت بخوای...😉
داوود: با کمال میل...😄
الکساندر: راستی... آخر هفته یه مهمونی بزرگ داریم...🤩 دلم می خواد تو هم باشی...😉 می خوام با دوستام آشنات کنم...😁
داوود: چه خوب...🤩 حتما میام...🤗
۱۰ دقیقه بعد، با هم خداحافظی کردن و الکساندر رفت...
داوود هم برگشت سایت...
چند روزه اصلا سرحال نیست...😕
هنش تو خودشه...😶
خیلی نگرانشم...🙁
ازش پرسیدم...🙃 اما مثل دفعه های قبل، طفره رفت...😶
رفتم اتاق آقای عبدی تا درباره دستگیری الکساندر باهاشون صحبت کنم.
در زدم.
- بفرمائید.
درو باز کردم.
+ سلام آقا😊 اجازه هست؟!🙃
- سلام محمد😊 آره...🙂 بیا تو...😇
رفتم تو و درو بستم.
...........
- پس به نظرت، وقتشه که دستیگرش کنیم...😶
+ بله آقا...🙃 به اندازه کافی روش سوار بودیم... اگه بازم بخوایم صبر کنیم، امکان داره بفهمه...🤭 که در این صورت، کار ما خیلی سخت میشه...😕
- باشه...🙂 هر کاری که فکر می کنی درسته، انجام بده...🙃☝️🏻
+ چشم آقا😊 با اجازه✋🏻
از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم.
به بچه ها گفتم بیان اتاقم.
چند دقیقه بعد، همشون اومدن و قضیه رو بهشون گفتم.
قرار شد برای اینکه شک نکنن، داوود هم تو مهمونی حضور داشته باشه و البته مسلح باشه...
اگه همه چیز همون طور که باید پیش بره، به امید خدا همشونو دستگیر می کنیم...
#محسن
الکساندر گفته بود آخر هفته یه مهمونی گرفته که من و مونا هم باید باشیم...
گفت یه منبع جدید با دسترسی بالا و خیلی عالی پیدا کرده...
نمی دونم چرا، اما حس خوبی نسبت به این مهمونی و این آدم نداشتم...😶
اصلا از این کارا خوشم نمیومد...😒
با اینکه خارج از کشور زندگی کرده بودم و به کشورم خیانت کرده بودم، اما این کارا رو دوست نداشتم...
ولی گاهی وقتا مجبور بودم تو این جور مهمونی ها حضور داشته باشم تا بتونم اطلاعات جمع کنم...
به مونا گفتم و قرار شد بریم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وقت دستگیریشه...😌
پ.ن2: محمد نگران داووده...🙂❤️
پ.ن3: عملیات تو راهه...🤩 تسبیحا رو دست بگیرین...😁📿
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_70
#راضیه
فکرم خیلی مشغول بود...
مشغول اون چند ثانیه ای که نگاهم گره خورد به نگاه آقای رضایی...
حالم خوب نبود...😕
احساس گناه می کردم...😓
کسی خونه نبود...
مرضیه دانشگاه بود...
مامان و رضا هم خونه دایی بودن...
من چون حوصله نداشتم و سرم درد می کرد، باهاشون نرفتم...
بابا هم که سرِکار بود...
آماده شدم...
یه مانتو آبی تیره بلند، با یه شلوار مشکی پوشیدم...
موهای بلند و قهوه ایم رو بستم...
یه روسری قواره بلند مشکی هم سرم کردم..
روی یه کاغذ نوشتم "من میرم بیرون. زود بر می گردم. راضیه:)"
کاغذ رو چسبوندم به در اتاقم...
چادرمو سرم کردم...
موبایلمو گذاشتم تو جیبم...
کیفمو برداشتم و از خونه بیرون اومدم...
یه تاکسی گرفتم و رفتم شاه عبد العظیم...
وارد حرم شدم و سلام دادم...
وارد صحن شدم و زیارت نامه خوندم...
کنار ضریح نشستم...
کلی درد و دل کردم و اشک ریختم...
مثل همیشه، حالا که اومده بودم حرم، گوشیمو خاموش کرده بودم تا کسی مزاحم خلوتم نشه و حس و حالمو بهم نزنه...
۱۰ دقیقه گذشت...
گوشیمو روشن کردم...
حدس می زدم تا الان هزار بار بهم زنگ زده باشن...
یا خدا...😱
حدسم درست بود...😶
۲۰ تماس بی پاسخ از مامان
۱۵ تماس بی پاسخ از بابا و رضا
۱۰ تا از مرضیه...
خوبه نوشتم میرم بیرون...😶
سریع شماره مرضیه رو گرفتم...
بعد از ۱ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- الو... راضیه... معلومه کجایی...؟!😕 چرا گوشیت خاموشه...؟!🙁
+ علیک سلام...😐😑
- ببخشید...😶😅 سلام...🙃
+ اومدم شاه عبد العظیم...🙂❤️
- خب چرا نگفتی؟!😕 مردیم از نگرانی...🙁
+ یادداشت گذاشتم...😶
- چرا من ندیدم...؟!🤨
+ چسبوندم به در اتاقم...🤦🏻♀😂
- وا...😐 خنده داره...؟!😑 ندیدم خب...😕
از صحن بیرون اومدم...
+ 🤣
- هار هار هار...😐
+ آخه تو وقتی نگران میشی، خیلی باحال میشی...😂 کلا تمرکزت رو از دست میدی...🤣 لابد واسه همین یادداشتمو ندیدی...😑😄
- خیلی خوب تو هم...😒
- اصلا می دونی ساعت چنده؟!😑
+ الان چه ربطی داشت؟!😐😒
- ببین ساعت چنده...😶 بعد ربطشو می فهمی...😊😒
نگاهی به ساعت رو مچم انداختم...
وای...😱
ساعت ۹ شب بود...
هر وقت تا این موقع بیرون می موندم، می گفتم دقیقا کجام... گوشیم رو هم روشن نگه می داشتم تا نگرانم نشن...
+ ببخشید...😕 زمان از دستم در رفت...🤭😶
- اشکال نداره...😄 زیارتت قبول...🙃 التماس دعا...🙂❤️
+ مرسی خواهری...☺️ چشم...😊 محتاجیم به دعا...🙃
- کِی بر می گردی؟!🤔
+ الان تاکسی می گیرم میام...😇
- صبر کن به داداش رضا میگم بیاد دنبالت...😊
+ باشه...🙃 ممنون...😘
- خواهش می کنم...😄 کاری نداری...؟!🙃
+ نه...🙂 یا علی...✋🏻
- علی یارت...✋🏻
نگاهی به اطرافم کردم...
یه آقایی که داشت با تلفن صحبت می کرد و حواسش به من نبود، توجهمو به خودش جلب کرد...
اولش فکر کردم اشتباه می کنم...
اما نه...
باورم نمی شد...
آقای رضایی بودن...😨
اینجا چیکار می کنن؟!😶
خیلی برام عجیب بود...🤭
با چادرم صورتمو پوشوندم تا منو نبینن...
ماشین رضا رو دیدم...
سریع رفتم و سوار شدم...
هوا خیلی خنک بود...
سرمو به صندلی تکیه دادم...
شیشه رو دادم پائین...
چشمامو بستم...
خیلی حس خوبی داشتم...
آروم تر شده بودم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: مرضیه و رضا خواهر و برادر راضیه هستن...✨😊
پ.ن2: مرضیه وقتی استرس می گیره، خیلی باحال میشه...😐🤭😁😂
پ.ن3: داوود رو دید...😱
پ.ن4: آروم تر شد...🙃❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_71
چند روز بعد
#محمد
فردا عملیات بود...
یکم نگران بودم...
رفتم نمازخونه...
قرآنی برداشتم...
یه گوشه نشستم...
قرآن رو بوسیدم و نیت کردم...
بازش کردم و شروع به خوندن کردم...
دو رکعت نماز خوندم...
دلم آروم گرفت...
رفتم اتاق جلسه و به بچه ها هم گفتم بیان...
چند دقیقه بعد، همه اومدن...
+ خب... همون طور که می دونین، فردا یه عملیات مهم داریم...☝️🏻 عملیات دستگیری الکساندر، محسن و همدستاشون...
ما نمی دونیم دقیقا تو اون خونه و اون مهمونی چه خبره...😶 نمی دونیم چند نفر حضور دارن و کیا هستن...🤭 اما قطعا آدمای مهمین...🤫 احتمال مصلح بودنشون هم بالاست...
+ داوود...
- جانم آقا؟!
+ وقتی ما وارد عمل شدیم، یه جا قایم شو... خیلی مراقب باش...☝️🏻🙂 وقتی دستگیرشون کردیم، بهمون ملحق میشی...😉
- چشم...😊
+ خب... می تونین امشب برین خونه هاتون...🙃 حتما خوبِ خوب استراحت کنین...☝️🏻 سوالی نیست؟!🧐
کسی چیزی نگفت...
- یا علی...✋🏻
همه رفتن...
کاپشنمو پوشیدم.
سوئیچ موتور رو برداشتم و رفتم خونه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
بعد از سلام و احوال پرسی با عزیز، رفتم بالا...
+ سلاااام...😃 من اومدم...😄
عطیه از آشپزخونه بیرون اومد...
- سلام...😃 خسته نباشی...🙃
+ ممنون...😘 سلامت باشی...🙂
- چه خبر؟!🙃
+ هیچی... سلامتی...🤗 شما چه خبر؟!😇
- منم هیچی...🙃 سلامتی...😊
- غذا که نخوردی؟!🧐
+ نه...😕
- لابد مثل همیشه وقت نکردی...😐
+ دقیقا...😶
هر دو خندیدیم...
- پس لباساتو عوض کن... عزیزم صدا کن تا غذا رو بکشم...😊
دستمو رو چشمم گذاشتم و گفتم: چشم بانو...😇
شامو دور هم خوردیم...
عزیز رفت پائین...
کنار عطیه نشستم...
+ زهرا خانم ما چطوره؟!😉😍
- خوبه...😄
+ عطیه...
- جانم؟!
+ می خوام یه قولی بهم بدی...🙃
- چه قولی؟!🤔
+ می خوام... می خوام بهم قول بدی... اگه... اگه یه روزی... من نبودم...
پرید وسط حرفم و با دلخوری گفت: این چه حرفیه می زنی محمد؟!😕
+ عطیه... مرگ، حقه...🙂 همه ما یه روزی می میریم...🙃 حالا میشه حرفمو ادامه بدم...؟!😄🙂
نگرانی تو چشماش موج می زد...
انگار مثل همیشه فهمیده بود فردا عملیات داریم...
سرشو پائین انداخت و چیزی نگفت...
+ می خوام بهم قول بدی اگه یه روزی من نبودم، خیلی مواظب خودت و زهرا و عزیز باشی...🙂💔
+ باشه؟!🙃
قطره اشکی از گوشه ی چشمش سُر خورد و رو گونش ریخت...
+ اِ...😶 گریه نکن دیگه...😕 تو که می دونی طاقت دیدن اشکاتو ندارم...🙁
+ قول میدی؟!🙃
سرشو بالا آورد...
لبخند محوی زد و گفت: قول میدم...🙂💔
- تو هم قول بده دیگه از این حرفا نزنی...😶🙃
+ قول نمیدم...😁
پوکر فیس نگام کرد...
- محمد...😐😕
+ شوخی کردم...😄 قول میدم...😊
لبخندی زد...
- خیلی بدجنسی...😊😐
+ خیلی...😁
هر دو خندیدیم...
آماده خواب شدیم...
نگران بودم...😕
واقعا بعد از من، عطیه و عزیز و زهرا چی میشن؟!🙃
با یادآوری اینکه خدا همیشه هست، نگرانیم بر طرف شد...🙂
آره...😄
خدا همیشه هست و هوای بنده هاشو داره و مواظبشونه...💞
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: وقت نکرده غذا بخوره...😐💔😂🙃
پ.ن2: فقط حرفای محمد و عطیه...🙂🙃💔
دلم کباب شد...😭
پ.ن3: خیلی بدجنسه...😄💔😂
پ.ن4: خدا همیشه هست و هوای بنده هاشو داره و مواظبشونه...🙃🙂☝️🏻❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_72
#رسول
ساعت ۶ عصر بود...
کم کم آماده شدم برم سایت...
از اتاق بیرون اومدم...
سارا رو مبل نشسته بود و به تلویزیون خاموش خیره شده بود...
کنارش نشستم...
چند بار صداش زدم... اما متوجه نشد...
دستمو جلو صورتش تکون دادم...
برگشت سمتم...
- چی شده؟!🧐
+ چند بار صدات زدم... جواب ندادی...😄
- ببخشید...😶 حواسم نبود...😕
+ چیزی شده؟!🤔
- نه...🙃
+ مطمئنی؟!🧐
سکوت کرد...
چند ثانیه بعد گفت: راستش... یه خواب بد دیدم...😰 خیلی نگرانم...😓 دلم شور می زنه...😥 انگار... انگار منتظر یه اتفاق بدم...😕
+ بهش فکر نکن...😶 اذیت میشی...😕 خیره ان شاءالله...🙂
لبخندی زد...
راستش... خودمم یکم نگران بودم...
دفعه اولم نبود می رفتم عملیات...
اما همیشه این استرس رو داشتم...
سوئیچ موتور رو برداشتم...
سارا تا دم در بدرقم کرد...
- خیلی مراقب خودت باش...🙃❤️
+ چشم...😊 تو هم مراقب خودت باش...🙂❤️
خداحافظی کردم...
سوار موتور شدم و رفتم سمت سایت...
#محمد
ساعت ۶:۳۰ عصر بود...
همه بچه های عملیات بودن...
رفتیم اتاق تدارکات و وسایل لازم رو برداشتیم و رفتیم سمت آدرسی که داوود فرستاده بود...
نیم ساعت بعد، رسیدیم...
دور تا دور خونه رو محاصره کردیم...
رسول از دیوار رفت بالا و درو برامون باز کرد و وارد شدیم...
همین که رفتیم تو، صدای شلیک گلوله اومد...
#داوود
بچه ها وارد عمل شدن...
صدای یه نفر اومد که گفت: مامورا اومدن...
الکساندر و محسن و خواهرش انگار غیب شدن...
هر جا رو نگاه کردم ندیدمشون...
چند نفر اسلحه به دست رفتن بیرون...
منم طبق گفته آقامحمد قایم شدم...
خانمامینی هم برای دستگیری اومده بودن...
یه نفر تفنگشو گرفت سمتشون...
خانمامینی حواسشون نبود و به اون آدم هم دید نداشتن...
خدایا...
چیکار کنم...؟!
مجبورم هولش بدم...
اما... نامحرمن...
اما نجات جونشون مهم تره...☝️🏻
همه این فکرا در صدم ثانیه از ذهنم گذشت...
سریع رفتم و هلشون دادم...
افتادن زمین...
صدای شلیک گلوله اومد...
سوزشی تو دستم حس کردم...
تیر نخورده بودم... اما دستم زخمی شده بود و خون ریزی داشت...
خانمامینی با نگرانی گفتن: خوبین؟!
+ ب... بله...
همون مردی که می خواست خانمامینی رو بزنه، اسلحشو سمتم گرفت...
یهو صدای شلیک گلوله اومد و افتاد...
برگشتم و عقبو نگاه کردم...
فرشید زده بودش...
کمکم کرد و رفتم همون جای قبلیم...
#محمد
تعدادشون از ما بیشتر بود...
درخواست نیروی کمکی کردیم...
تقریبا همه رو دستگیر کرده بودیم...
اما اصل کاری ها نبودن...
الکساندر، محسن و خواهرش...
انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین...
بچه ها موندن تا بقیه رو دستگیر کنن...
سعید و فرشید هم زخمی شده بودن...
گفتیم آمبولانس اعزام بشه به موقعیتمون...
یه نفر رو دیدم که در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفت داخل و سریع درو بست...
با رسول رفتیم سمت اون در...
قفلشو با اسلحم شکوندم...
تقریبا ۱۰ تا پله می خورد و می رفت پائین...
آروم و با احتیاط از پله ها پائین رفتیم...
یه در دیگه بود...
آروم بازش کردم...
رفتم تو و رسول هم پشت سرم اومد...
یه خونه ۵۰ متری بود...
الکساندر چند بار اومده بود اینجا...
برای همین این خونه رو هم زیر نظر داشتیم، اما همچین جایی وجود نداشت...
به رسول گفتم اتاق رو بگرده و خودم رفتم سمت آشپزخونه و سرویس بهداشتی...
ارتباطم با بچه ها قطع شده بود...
یهو...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: رسول و سارا...🙃🙂
پ.ن2: داوود دوباره دهقان فداکار شد...😊😂
پ.ن3: سعید و فرشید زخمی شدن...😱
پ.ن4: یهو چی؟!😱
حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون.😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_73
#محمد
یهو صدای ناله ی رسول اومد...
- آخخخخ...
+ یا حسین...😨
+ چی شد رسول...😓
سریع رفتم پیشش...
افتاده بود رو زمین...
+ چی شد؟!😧
با چشماش به پشت سرم اشاره کرد...
احساس کردم یه چیزی رو سرمه...
یه چیزی مثلِ... اسلحه...
* تکون بخوری... هم خودتو می کشم هم رفیقتو...👿
* حالا هم اسلحتو بنداز...😠 زود...😤
خواستم برگردم عقب که یه چیزی محکم خورد تو سرم...
#رسول
اول آقامحمد وارد شد...
یه خونه کوچیک بود...
رفتم سمت اتاقی که انتهای خونه بود...
آخه چطور ممکنه...؟!🤯
ما این خونه رو زیر نظر داشتیم...
اصلا همچین جایی وجود نداشت...😶
با لگد در اتاقو باز کردم و رفتم تو...
کسی نبود...
خواستم برگردم که یه چیزی محکم خورد تو سرم...
خیلی درد داشت...
آخِ بلندی گفتم...
افتادم زمین...
پشت سرمو نگاه کردم...
نه...
این...
اینکه...
#محمد
افتادم زمین...
خواستم برگردم و ببینم کار کی بوده، که چند نفر ریختن سرم...
یه نفرم داشت رسول رو می زد...
نامردا با مشت و لگد می زدن و حتی یک ثانیه هم مکث نمی کردن...
حاضر بودم اون یه نفر هم بیاد و منو بزنه، اما به رسول کاری نداشته باشن و آسیبی نبینه...
تعدادشون زیاد بود و زورم بهشون نمی رسید...
با آخی که رسول گفت، دنیا رو سرم خراب شد...
یکیشون با لگد محکم زد تو پهلوم...
خیلی درد داشت...
آخ ریزی گفت...
انقدر زدنمون، که خودشونم خسته شدن...
نفسم بالا نمیومد...
نگاهم به رسول افتاد...
پای چشمش کبود بود و گوشه لبشم خونی بود...
دلم براش کباب شد...
همه بدنم درد می کرد...
چشمام تار می دید...
محسنو دیدم که نگام می کرد...
باورم نمی شد...
یعنی این همون محسن چند سال پیش بود...؟!
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم...
#رسول
محسن بود...
اسلحشو گرفته بود سمتم. رفت پشت در...
آقامحمد اومد تو اتاق و با نگرانی گفت: چی شد؟!😧
محسن از پشت در بیرون اومد...
دقیقا پشت سر آقامحمد بود...
با چشمام به محسن اشاره کردم...
محسن اسلحشو گذاشت رو سر آقامحمد و گفت: تکون بخوری... هم خودتو می کشم... هم رفیقتو...👿 حالا هم اسلحتو بنداز...😠 زود...😤
آقامحمد خواست برگرده که محسن با اسلحش محکم زد تو سرش...
افتاد کنارم...
محسن و چند نفر دیگه ریختن سرش...
یکیشونم اومد سراغ من...
تا می تونستن، می زدن...
بدون حتی لحظه ای مکث...
نگران آقامحمد بودم...
آخه چند نفر به یه نفر نامردا...
سوزشی تو بازوم حس کردم...
آخِ بلندی گفتم...
با چاقو زده بود...
بدجوری می سوخت...
هنوز داشت می زد...
همه حواسم به آقامحمد بود...
یکی از اون نامردا که فکر کنم محسن بود، با لگد محکم زد تو پهلوش...
من جای آقامحمد دردم گرفت...
آخی که گفت، همه تنمو لرزوند...
لعنت به همتون...
لعنت...
چند ثانیه بعد، دست از کتک زدن برداشتن...
با نفرت به محسن خیره شدم...
کم کم چشمام بسته شد و سیاهی تنها چیزی بود که نصیبم شد...
#امیر
همه رو دستگیر کردیم...
اما الکساندر، محسن و خواهرش انگار ناپدید شده بودن...
آمبولانس اومد و سعید و فرشید رو بردن بیمارستان...
داوود هم رفت تا دستشو پانسمان کنه...
خانمامینی هم با بچه ها رفتن تا اگه کاری تو بیمارستان بود، انجام بدن...
به یکی از بچه ها گفتم بره بیمارستان...
سعید پاش تیر خورده بود و فرشید هم نزدیک قلبش...
حالم خیلی خراب بود...
همه چیز پیچیده بود تو هم...
آقامحمد و رسول هم نبودن...
نگرانشون بودم...
یه در توجهمو به خودش جلب کرد...
اسلحمو مسلح کردم...
بازش کردم...
پله می خورد...
با بچه ها از پله ها پائین رفتیم...
یه در دیگه بود...
آروم بازش کردم و رفتم تو...
یه خونه کوچیک بود...
همه جا رو گشتیم...
اما هیچ ردی از آقامحمد و رسول، یا الکساندر، محسن و خواهرش نبود...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخ خدا...🙁 دلم کباب شد...😔 محمد و رسول...😭💔
پ.ن2: امیر محمد و رسول رو پیدا نکرد...😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy