حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_78
#محمد
همه بدنم درد می کرد...
مخصوصا دستم...
- آقا.. آقامحمد خوبین؟!😕
+ خوبم...🙃
- ولی دستتون...😞
+ چیزی نیست...🙂 خوب میشه...😉🙃
بمیرم الهی...😞
صورتش سرخ شده بود...😕
رد انگشتای اون نامرد رو صورتش بود...😔
+ تو چطوری؟!😕
- خوبم آقا...🙃
همون لحظه در باز شد و یه نفر اومد تو...
وای...🤭
چرا این اومده...؟!😟
#داوود
اون خانم خواهر فرشید و اون آقا هم پدر فرشید بودن...
سلام کردم و جوابم رو دادن...
ریحانه خانم با نگرانی پرسیدن: فرشید کجاست؟!😓
به اتاق فرشید، اشاره کردم...
همون لحظه دکتر اومد و همه چیز رو به ریحانه خانم و بقیه گفت...
بنده خدا ها خیلی حالشون بد شد...😕
مخصوصا ریحانه خانم...🙁
همون لحظه ای که دکتر گفت فرشید منتقل شده ICU، از هوش رفتن...
#محسن
۱۰۰۰ دفعه به این الکساندر احمق گفتم حواسشو جمع کنه...
به هر کسی اعتماد نکنه...
اما کو گوش شنوا...؟!
حالا معلوم نیست کی لومون داده...
تو خونهامن بودیم...
الکساندر و مونا رفتن و من و چند تا دیگه از بچه ها موندیم...
صدای شلیک گلوله اومد...
سریع قایم شدیم...
یه پسر اومد تو اتاق...
با اسلحم زدم تو سرش که باعث شد بیفته...
چند ثانیه بعد، یه نفر دیگه اومد...
اسلحمو گذاشتم رو سرش و بهش گفتم اسلحشو بندازه...
خواست برگرده که زدم تو سرش...
افتاد زمین...
با بچه ها ریختیم سرشون...
فهمیدم محمده...
چاره ای نبود...
باید می زدم...
وگرنه این خبر چینا به الکساندر گزارش می دادن و ممکن بود بفهمه محمدو می شناسم...
اون وقت هم واسه من بد می شد و هم واسه محمد...😕
حالم از خودم به هم می خورد...😓
نیم ساعت بعد...
الکساندر: اول خودم میرم تو...
چند ثانیه بعد برگشت...
یه سطل آب داغ برداشت...
خواست بره که گفتم: چیکار می خوای بکنی؟!😠
- به تو ربطی نداره...😤
+ تو قرار بود از اینا اطلاعات بگیری...😶 نه اینکه شکنجشون بدی...😠
- وقتی حرف نزنن، مجبوریم به زور ازشون حرف بکشیم...😏
تو دلم گفتم: محمدی که من می شناسم، هیچی نمیگه...
+ تو که هنوز چیزی ازشون نپرسیدی که اونا بخوان جواب بدن یا ندن...😠
- اصلا دلم می خواد شکنجشون کنم... به تو هم هیچ ربطی نداره...😡
رفت تو انبار و درو بست...
ای خدا...
لعنت به من...
ای کاش هیچ وقت وارد این بازی نمی شدم...
چند دقیقه بعد، سر و صدایی اومد...
از اتاق بود...
خوب که گوش کردم، فهمیدم دارن با هم بحث می کنن...
محمد از الکساندر می خواست کاری به رفیقش نداشته باشه...
صدای چیزی اومد و بعدم صدای ناله ی کسی اومد...
هر کاری کردم نتونستم درو باز کنم...
اون پسره گفت: هر بلایی می خوای سر من بیار... اما... اما به داداشم کاری نداشته باش...
داداشم...
به محمد گفت داداشم...🙂💔
خاک تو سرت محسن...🤚🏻
کاش یه ذره از معرفت اینو، تو هم داشتی...😞
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد و رسول...🙃
پ.ن2: کی اومد تو که محمد اون حرفو زد...؟!🤔🤯
پ.ن3: محسن...😶
پ.ن4: حدساتونو درباره پ.ن2 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_79
#عطیه
نمی دونم چرا محمد اون حرفا رو زد...😕
اما حدس می زنم عملیات داشته باشن...🙁
صبح محمد منو رسوند وزارت خونه و رفت سرکار...
جلسه داشتیم...
نفهمیدم جلسه چه جوری گذشت و تموم شد...😶
همه فکر و ذکرم پیش محمد بود...🙃❤️
دلشوره عجیبی داشتم...😓
کارم که تموم شد، وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه...
شماره محمد رو گرفتم... اما جواب نداد...
خیلی استرس داشتم...😥
رفتم تو اتاق و نشستم پشت میز کارم...
یه سری متن بود که باید ترجمه می کردم...
اما اصلا حوصلشو نداشتم...😕
سرمو گذاشتم رو میز و ذکر گفتم تا آروم بشم...
همون ذکری که همیشه بهم آرامش میده...🙂❤️
الا بذکر الله تطمئن القلوب...
#سارا
رسیدیم بیمارستان...
رفتیم پذیرش...
+ سلام خانم🙂
- سلام. بفرمائید.😊
+ ببخشید... به ما گفتن بیمارمون رو آوردن این بیمارستان...🙃
- اسمشون؟!
+ سعید شهریاری...
نگاهی به دفتر رو به روش کرد و بعد از چند ثانیه گفت: طبقه دوم. اتاق ۲۲۳.
+ ممنون...😊
- خواهش می کنم.😇
سعید هنوز بی هوش بود...
نرگس رو به روی اتاقش نشسته بود و قرآن می خوند...
آقاداوود گفتن یه ماموریت فوری پیش اومده و مجبور شدن رسول رو بفرستن...
اما یه حسی بهم می گفت دارن دروغ میگن...
رفتم پیش دکتر و حال ریحانه رو ازش پرسیدم...
گفتن شک عصبی بوده...
رفتم تو اتاق ریحانه...
چند دقیقه گذشت...
کم کم چشماشو باز کرد...
دستشو گرفتم...
+ ریحانه... ریحانه جان... بهتری قربونت برم...؟!🙂
با صدای ضعیفی گفت: سارا...😢
+ جانِ سارا...؟!🙃
- فرشید...😓
نتونست ادامه بده و زد زیر گریه...
+ قربونت بشم...😕 آروم باش...🙂 بسپار به خدا...🤗 من مطمئنم حالشون خوب میشه...🙃
یکم که آروم تر شد گفت: رسول کجاست؟!😕
+ آقاداوود گفتن یه ماموریت فوری پیش اومده...😶 مجبور شدن رسول رو بفرستن...😕
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه...
رفتم سمت اتاق سعید...
نرگس از اتاقش بیرون اومد...
رفتم کنارش...
+ به هوش اومد...؟!😃
- آره...😄
+ حالش چطوره؟!🙃
- بهتره...🙂 فقط... درد داره...😕
+ خودش گفت...؟!🙁
- نه...😶 خودم فهمیدم...🙂 سعی داشت بروز نده...😕
با بابا تماس گرفتم و گفتم سعید بیمارستانه و ازش خواستم یه جوری به مامان بگه که هول نکنه...
رو صندلی نشستم...
سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم...
تو دلم رخت می شستن...
خیلی نگران بودم...
نگران سعید...
نگران ریحانه...
و از همه مهم تر...
نگران رسول...❤️
#محمد
خواهر محسن بود...
رو به رومون ایستاد...
- به به...😈 ببین کی اینجاست...😏 محمد...🙄😒
رسول: آقامحمد...🙄😠
- به تو ربطی نداره...😠
نزدیکتر اومد...
سرمو پائین انداختم...
اصلا دلم نمی خواست چهرشو ببینم...
- چرا سرت پائینه؟!😏
- هنوزم اون عقاید مسخرتو داری؟!😒
بدون اینکه سرمو بالا بگیرم و نگاش کنم گفتم: مثل شما که هنوزم بی حیایی...😏
بدجوری ضایع شد...
رسول با تعجب نگاه می کرد...
- آخی...😢 دستت چی شده؟!😏
- کار الکسه...😁 نه؟!😏
- دستش درد نکنه...😌
- پیشونیت هم که زخمی شده...🙁😏
- حتما خیلی درد داره...😕😏
+ به نابودی امثال تو و برادرت و الکساندر می ارزه...😏
- نیومدم اینجا بحث کنم...😒
معلوم بود کم آورده...😏😌
- اومدم ازت یه سوال بپرسم...😏
- درباره خودت و زنت...😒
- من چی از اون دختره ی...
پریدم وسط حرفش و گفتم: مواظب به حرف زدنت باش خانم...😠
بلند تر از من گفت: اینجا محل کارت نیست و تو هم رئیس نیستی...😤
- منم هر جور که دلم بخواد حرف می زنم...😠😌
- من چی از اون دختره...
خونم به جوش اومد...
هیچ کس جرأت نداشت درباره عطیه اینجوری حرف بزنه...😠
داد زدم...
+ درباره همسر من درست صحبت کن...😠 اون پاکه... معصومه... درضمن... من یه تار موی گندیده ی عطیه رو به صد تا مثل تو نمیدم...😏😤
ترسید...
رفت عقب...
رسول فقط نگاه می کرد...
خیلی تعجب کرده بود...
صدای زنگ گوشیم اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عطیه...🙃
نگران محمده...🙂💔
پ.ن2: بیچاره ریحانه...😢💔
پ.ن3: سارا...🙂 تو دلش رخت می شورن...😔💔
پ.ن4: ایول به محمد...😃🤩
خوب جوابشو رو داد...😌😎👏🏻💪🏻
پ.ن5: کی به محمد زنگ زده؟!🧐🤔
حدساتونو درباره پ.ن5 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_80
#محمد
از وقتی الکساندر رفت، پونزدهمین باره که گوشیم زنگ می خوره...
نزدیک اومد...
حالا دیگه دقیقا رو به روم بود...
دستشو سمت جیبم دراز کرد...
می خواست گوشیمو از جیبم بیرون بیاره...
از همون بچگی خیلی رو محرم و نامحرمی حساس بودم...
همه اینو میدونستن...
مطمئن بودم خواهر محسن هم میدونه و میخواد منو زجر بده...
داد زدم...
+ چیکار می کنی؟!😠
همون لحظه در باز شد و الکساندر اومد داخل...
دختره سریع رفت بیرون...
هووووفففف...🙄
خدایا شکرت...
نجاتم دادی...
گوشیم هنوز زنگ می خورد...
الکساندر اومد جلوتر...
گوشیمو از جیبم بیرون آورد...
پوزخندی زد...
گوشی رو گرفت سمتم...
عطیه بود...😓🙂💔
تماس رو قطع کرد و گوشی رو خاموش کرد...
سیمکارتش رو درآورد و شکوند...
با گوشی رسول هم همین کارو کرد...😕
امیدوار بودم بچه ها تا الان ردمونو زده باشن...
این درد لعنتی هم که اَمونمو بریده بود...😓
اما رسول واسم مهم تر بود...🙃🙂❤️
#امیر
برگشتیم سایت...
همه فکر و ذکرم پیش بچه ها بود...
آقامحمد... رسول... فرشید... همشون...
تک تکشون برام عزیز بودن و عینِ برادرم بودن...🙂❤️
همه چیز رو به آقایعبدی گفتم...
خیلی بهم ریختن...😕
به علی گفتم بیاد و پای سیستم رسول بشینه تا شاید بتونیم از طریق گوشی آقامحمد یا گوشی رسول، ردشونو بزنیم...
علی اومد...
همه جریانو براش تعریف کردم...
نشست پشت سیستم رسول و مشغول شد...
گوشی رسول خاموش بود...😕
آقامحمد هم جواب نمی داد...🙁
پشت سر هم زنگ می زدم...
+ علی چی شد؟!😶
- چند دقیقه صبر کن...😕
یهو گفت: یعنی چی؟!😳😥
+ چی شده؟!
- شماره آقامحمد رو بگیر...
+ جواب نمیده...😕
- بگیر امیر...😶
شماره آقامحمد رو گرفتم...
خاموش بود...
یا خدا...😱
زانو هام خالی کردن...
دیگه مطمئن شدم یه بلایی سرشون اومده...😓💔
- چی شد...؟!😥
+ خاموشه...😰
- وای...😨
#ریحانه
سرمم تموم شد...
با کمک سارا از تخت پائین اومدم و چادرمو سرم کردم...
هنوز سرم گیج می رفت...
با کلی خواهش و تمنا، دکتر اجازه داد واسه چند دقیقه فرشید رو ببینم...
لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
بغضمو به سختی قورت دادم...
صدام گرفته بود...
+ سلام فرشید...🙂 خوبی؟!🙃 صدامو می شنوی؟!🙁
+ فرشید چشماتو باز کن...😕 ازت خواهش می کنم چشماتو باز کن...😔
+ من بدون تو نمی تونم...😢
بغضم ترکید...
اشکام رو گونه هام می ریختن...
+ منو تنها نزار...😭 کنارم بمون...😭
یهو صدای بوق یکی از اون دستگاه ها اومد...😰
همه خط هاش صاف شدن...😨
نه... امکان نداره...
دکترا و پرستاره اومدن تو اتاق و منو بیرون کردن...
فقط اشک می ریختم و ذکر می گفتم...
حال یلدا و بابا محمود (پدر فرشید) هم دست کمی از من نداشت...
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون اومد و همه پرواز کردیم سمتش...
با هق هق گفتم: چی شد آقای دکتر؟!😭
دکتر با ناراحتی سرشو پائین انداخت و گفت: متاسفانه...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: چقققدر این دختره پروعه...😠😤
پ.ن2: عطیه بود...😢🙂💔
پ.ن3: درد اَمونشو بریده... اما به فکر رسوله...🙂❤️
این یعنی رفاقت...👌🏻✨
پ.ن4: انگار نتونستن ردشونو بزنن...😞
پ.ن5: فرشید چی شد...؟!😱😭
بیچاره ریحانه...😢💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_81
#ریحانه
- متاسفانه رفتن تو کما...😔
+ چ... چی؟!😨
- ایشون برای ۲ دقیقه، مرگ رو تجربه کردن... البته خدا رو شکر تونستیم احیاشون کنیم...🙃 ولی متاسفانه رفتن تو کما...😔
دیگه صدای دکتر رو نمی شنیدم...
#امیر
+ هیچ راهی نداره که بتونیم ردشونو بزنیم...؟!😞
- یه راه هست...☝️🏻🙃
+ چه راهی؟!😓
- اونا با ما تماس بگیرن...😶 اینجوری می تونم ردشونو بزنم...🙃
همون لحظه، داوود اومد...
#محمد
صدای در اومد...
محسن بود...
همینو کم داشتیم...🙄
اومد سمت من...
کنارم زانو زد...
- سلام...🙃
رومو ازش برگردوندم...
- آقای محمد حسنی... تا جایی که می دونم، خیلی به دین پای بندی...😶 تو دین اسلام هم جواب سلام واجبه...🙂
+ آره... اما فکر نکنم جواب سلام کسی مثل تو واجب باشه...😏
- آره... شاید تو راست میگی...😕
- اما... اما من مجبور بودم...😔
+ آدم تا خودش نخواد، مجبور به انجام کاری نمیشه...😏🙄
- تحدیدم کردن...😔
+ اگه از اول وارد این بازی کثیف نمی شدی، تحدیدت نمی کردن...😶
- باشه...🙃 اصلا حق با توعه...🙁 اما من نیومدم اینجا باهات بحث کنم...😶
- اومدم... به خودت و دوستت کمک کنم...😕
+ یادم نمیاد ازت کمک خواسته باشیم...😒
بلند شد...
دستی به صورتش کشید...
معلوم بود کلافه شده...
- محمد بس کن...🙁 من پشیمونم...😕
رسول گفت: فکر نمی کنی واسه پشیمونی یه ذره دیره؟!😏
- ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست...🙃
دوباره کنارم زانو زد...
دستشو گذاشت رو بازوم...
درست پائین جایی که چاقو خورده بود...
بدجوری درد گرفت...
+ آخخخ....😓
از درد چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم...
رسول: چیکار می کنی؟!😠
- خیلی درد می کنه؟!🙁
چیزی نگفتم...
محسن زیر لب گفت: لعنت به تو الکس...😤😕
- الان وسایل پانسمانو میارم... هم دست تو رو پانسمان می کنم... هم دست رفیقتو...🙂
+ لازم نکرده...😒
- محمد لج بازی نکن...☹️ همینجوریشم کلی خون ازت رفته...🙁 اگه بهش رسیدگی نشه، عفونت می کنه...😕
+ مگه واسه تو فرقی هم می کنه...؟!🙂💔
- معلومه که فرق می کنه...😕 تو یه زمانی رفیقم بودی...🙁 البته... هنوزم هستی...🙃
+ نه... من دیگه رفیق تو نیستم...🙃
+ تو همون موقع که منو با ماشین زیر گرفتی، پایان رفاقتمونو اعلام کردی...🙂💔
خیلی تعجب کرد...
سرشو پائین انداخت...
ما نفهمیدیم اون تصادف دقیقا کار کی بود...
اینجوری گفتم که اگه کار اون بوده، معلوم بشه...🤫🤭
حالا معلوم شد کار خودش بوده...🙃💔
انگار خواست بحث رو عوض کنه که گفت: اوضاع دوستتم دست کمی از خودت نداره...😕
رسول: من به کمک تو احتیاجی ندارم...😤😏
- جفتتون کله شق و لج بازین...☹️
- محمد... هم تو... هم این رفیقت... خوب می دونین اگه چیزی نگین، چه بلایی سرتون میارن...😞 زجرکشتون می کنن...😓 تازه فقط خودتون نیستین...😕 خانواده هاتونم هستن...🙁 حتما سراغ اونا هم میرن...☹️
+ نمی خواد نگران ما باشی...🙃 ما وقتی اومدیم تو این کار، همه خطراتش رو به جون خریدیم...🙂❤️
+ ما عاشق خانواده هامونیم...❤️ مثل همه آدما...🙂 اما عاشق کشورمونم هستیم و دفاع از کشور و مردممون، از همه چی برامون مهم تره...😌☝️🏻🙃❤️
دیگه چیزی نگفت...
#عطیه
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
سرمو از روی میز برداشتم و برگشتم عقب...
عزیز بود...
خواستم بلند شم که مانع شد...
نشست رو تخت...
رو به من گفت: چیزی شده؟!😕
+ چطور؟!🙁
- خیلی تو فکری...😶
+ چیزی نیست...🙃 یعنی... چیز جدیدی نیست...🙂💔
- نگران محمدی؟!🙃
+ از کجا فهمیدین؟!🙂
- گفتی چیز جدیدی نیست...😄 البته... بیشتر از چشمات خوندم نگرانشی...🙃💔
سرمو پائین انداختم...
+ شما هم دست کمی از من ندارین...🙂
+ اما... سعی می کنین به روی خودتون نیارین...🙃
- یه مادر... همیشه نگرانه بچشه...🙂💔
+ درست میگین...🙂
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
عزیز سعی داشت آرومم کنه...
در حالی که خودشم نگران بود...🙂💔
عزیز رفت پائین...
منم مشغول ترجمه شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: فرشید...😞
بیچاره ریحانه...😭💔
پ.ن2: محمد...🙃
پ.ن3: محسن...😶🙂
پ.ن4: محمد خوب جواب محسنو داد...😌✌️🏻
پ.ن5: عطیه و عزیز...🙂💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_82
#امیر
بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: سعید و فرشید چطورن؟!🙃
- سعید خوبه...🙂 اما... فرشید...😔
سرشو پائین انداخت...
+ فرشید چی؟!😥
آروم سرشو بالا آورد...
اشک تو چشماش جمع شده بود...
- فرشید تو کماست...😞
+ یاحسین...😨😞
حالم بدتر از قبل شد...
- از آقامحمد و رسول خبری نشد؟!🙁
+ نه...😕 گوشی رسول که کلا خاموش بود...😶 گوشی آقامحمد تا همین چند دقیقه پیش روشن بود...🙃 علی هم داشت ردیابی می کرد...🙂 اما یهو... وسط ردیابی... گوشیش خاموش شد...😔
- وای...😞
نشست رو صندلی...
براش آب آوردم...
حال هیچ کدوممون خوب نبود...
با صدای سیگنال لپتاپ رسول، سریع رفتم سمت میزش...
علی رو صدا زدم...
اومد و گفت: چی شده؟!🤔
به لپتاپ رسول اشاره کردم...
داوود هم اومد کنارم...
علی نشست رو صندلی و لپتاپ رسول رو باز کرد...
من و داوود هم دو طرف صندلی ایستادیم...
یه صفحه سیاه باز شد...
صداهای مبهمی میومد...
چند ثانیه بعد، دوربین درست شد...
نمی تونستم باور کنم...😟
یعنی چشمام درست می دید...؟!😞
وای...😭
#محمد
بعد از چند ثانیه، گفت: من خواستم بهتون کمک کنم...😕 اما خودتون نخواستین...🙁
در باز شد و الکساندر و چند تا مرد هیکلی اومدن تو...
فقط خدا خدا می کردم به رسول کاری نداشته باشن...😕
محسن ایستاد جلوی الکساندر و گفت: اینا رو واسه چی آوردی اینجا؟!😠
الکساندر: به تو ربطی نداره...😡
محسن: دیگه می خوای چه بلایی سرشون بیاری...؟!😠
الکساندر اسلحشو گرفت سمت محسن و داد زد...
- گفتم به تو ربطی نداره...😡 اگه دخالت کنی، تو رو هم می کشم...😤 می دونی من با کسی شوخی ندارم...😠
محسن دیگه حرفی نزد...
رفت گوشه انباری...
یه لپتاپ دست الکساندر بود...
پوزخندی زد...
رو به رومون نشست و گفت: می خوام دوستاتون هم بدونن کجائین...😏😈
تازه فهمیدم چه نقشه شومی تو سرشه...😶😕
به اون مردا اشاره کرد...
اومدن سمتمون...
بازمون کردن و با مشت و لگد افتادن به جونمون...
چند دقیقه بعد، محسن داد زد و گفت: بسه دیگه...😠 ولشون کنین...😤
با اشاره الکساندر، دست از از کتک زدن برداشتن و دوباره بستنمون به صندلی...
از درد، نفسم بالا نمیومد...
سرفه می کردم...
حال رسول هم دست کمی از من نداشت...😕
اگه بچه ها ما رو با این حال می دیدن، داغون می شدن...😔🙃💔
#امیر
نفسم رفت...🙂💔
دستمو به میز تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم...
آقامحمد و رسول...💔
رفیقام... برادرام...😞
با مشت و لگد می زدنشون...😭
لعنت بهتون...😞
از عصبانیت، دستامو مشت کردم...
بالاخره دست از کتک زدن برداشتن...
بستنشون به صندلی...
آخ خدا...😭
چرا لباساشون خاکی بود...؟!
چرا گوشه لبشون خونی بود...؟!
چرا زیر چشم رسول کبود بود...؟!
چرا پیشونی آقامحمد زخمی بود...؟!
چرا سرفه می کردن...؟!
چراااا...؟!😭
علی خیره به لپتاپ بود...😞
داوود ماتش برده بود...😟
هیچ کس هیچی نمی گفت...
هممون داغون شدیم...😭
الکساندر اسلحشو گذاشت رو سر آقامحمد و گفت: یا به سوالام جواب میدی... یا خودت و رفیقتو می فرستم اون دنیا...😏
آقامحمد با صدایی آروم و خسته، اما قرص و محکم گفت: من چیزی نمی دونم...
بمیرم الهی...
نفس نفس می زد...
سرفه می کرد...
صورتش آرامش خاصی داشت...🙂❤️
هیچ ترسی تو صورتش نبود...
- که چیزی نمیگی ها...؟!😏 بالاخره به حرفت میارم...😤
اینبار اسلحشو گرفت سمت رسول و گفت: تو چی جوجه؟!😏 تو هم چیزی نمیگی؟!😶
رسول: نه... من به حرف فرماندم گوش میدم...😌 نه تو...😏
الکساندر با عصبانیت داد زد و گفت: جفتِتونو به حرف میارم...😤
به یکی از اون مردا اشاره کرد...
یه چیزی دستش بود...
رفت سمت رسول...
نگاهی به زخم دستش کرد...
پوزخندی زد...
آقامحمد با نگرانی به رسول نگاه می کرد...
من و علی و داوود هم استرس داشتیم...
آروم گفتم: خدا کنه اون چیزی که تو ذهن منه نباشه...😞
داوود با نگرانی گفت: چی...؟!😨
#محسن
نمی تونستم کتک خوردنشونو ببینم...😖
حتی نمی تونستم جلو الکساندرو بگیرم...😕
زورم بهش نمی رسید...😶☹️
کلافه شدم...
نامردا بدجوری می زدنشون...😕
داد زدم: بسه دیگه...😠 ولشون کنین...😤
الکساندر نگام کرد...
پوزخند مسخره ای زد و سرشو به علامت تاسف تکون داد...
به اون مردا اشاره کرد...
دست از کتک زدن برداشتن و بستنشون به صندلی...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد و رسول...🙃
آخ خدا...😢 دلم واسشون کباب شد...😭
پ.ن2: اگه بچه ها اینجوری ببیننشون، (دیدنشون😞) داغون میشن...🙂💔
پ.ن3: چی تو دستشه که رفت سمت رسول؟!🧐🤔😱
حدساتونو درباره پ.ن3 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_83
#امیر
+ نمک...🙁
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای ناله ی رسول اومد...😔
حدسم درست بود...😕 رو زخم دستش نمک ریختن...😞
چقدر اینا نامردن...😭
#داوود
اگه دستم به اون الکساندر و اون محسن نامرد و دار و دستشون برسه، زندشون نمی زارم...😠
ای خدا...😭
برادرامو دارن شکنجه می کنن و من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز اینکه منتظر شم تا شاید بتونیم ردشونو بزنیم و نجاتشون بدیم...😞
صدای ناله ی رسولو که شنیدم، دنیا رو سرم آوار شد...😭
#محمد
خیلی نگران رسول بودم...
صدای نالشو شنیدم...
بمیرم الهی...😭
رو زخم دستش، نمک ریخت...😞
لعنت به همتون...😔
+ ولش کنین...😠
رسول بین سرفه هاش گفت: اینجا... تگزاس نیست...😶 بزنی... بکشی... در بری...😒 اینجا.... ایرانه...😌🇮🇷 یکی بزنی....، ۱۰ تا می خوری...😏😌 مطمئن... باشین... تقاص... این... کاراتونو... پس میدین...😏
الکساندر رفت طرفش و محکم زد تو گوشش...
#داوود
علی مشغول ردیابی بود که سیگنال قطع شد...
یعنی چی...؟!🤯😨
یعنی هکمون کردن...؟!😱
دست به دامن گوشیامون شدیم...
اما هر وقت که تا مرز ردیابی می رفت، اِرور می داد...😞
یهو علی گفت: بچه ها سیگنال وصل شد...😥
از چیزی که دیدم، تنم لرزید...😰💔
#محمد
الکساندر: حرف نمی زنی...😶 نه؟!😏
+ نه...😌
- حرف آخرت همینه؟!😏
+ حرف اول و آخرم همینه...😏😌
عصبی فریاد زد....
- انقدر رو مغز من راه نرو...😠 یه کاری نکن عصبی شم و بکشمت...😡
+ هر بلایی می خوای سر من بیار...😏 اما بدون... یه سرباز ایرانی... تا آخرین قطره خونش... پای کشورش می مونه...🙃💪🏻
+ اینو هرگز فراموش نکن...😏☝️🏻
- باشه...🙃 خودت خواستی...😏 اما مطمئن باش پشیمون میشی...😤 دوست داری چه جوری بکشمت؟!😏
پوزخندی زدم...
+ من و امثال من، از مرگ نمی ترسیم...🙃 به کسی از مرگ بگو... که شهادت آرزوش نباشه...🙂🙃☝️🏻❤️
حرصش درومده بود...
- دلت می خواد بعد از کشتن تو، چه بلایی سر زنت و مادرت بیاریم؟!😏
برگشت سمت رسول و گفت: تو چی جوجه؟!😏 چه بلایی سر خانوادت بیاریم...؟!
+ خدا هوای بنده هاشو داره...🙂☝️🏻
- خدا؟!😏
+ آره... خدا...🙂 حتی بعد از ما هم هوای خانوادمونو داره...🙃
- مثل اینکه دلت می خواد بازم درد بکشی؟!😠😏
شونه هامو بالا انداختم...
به یکی از اون مردا اشاره کرد...
اومد سمت من...
یه چیزی دستش بود...
#داوود
به داشتن رفیقایی مثل آقامحمد و رسول افتخار می کردم که انقدر خوب جواب دشمنو میدن...😌💪🏻
اما...
اما اون چیزی که دست یکی از اون مردا بود و داشت می رفت سمت آقامحمد...😞
تنم لرزید...💔
یه انبر دستش بود...
#محمد
نگاهی به زخم بازوم انداخت...
پوزخند خبیثانه ای زد...
دستشو بالا آورد...
یه انبر دستش بود...
دقیقا گذاشتش رو زخمم...
خیلی داغ بود... خیلی...
آخ ریزی گفتم...
نفسم بالا نمیومد...
#داوود
انبر داغ رو گذاشت رو بازوی آقامحمد...😞
آخی که گفت، همه تنمو لرزوند...😭
می دونستم داره درد می کشه...😔 اما بخاطر رسول چیزی نمیگه...🙂💔
نفساش به شماره افتاده بود...
الکساندر: تا تو باشی دیگه واسه من بلبل زبونی نکنی...😏
خدااااا...😭
چقدر اینا بی رحمن...😭
یهو صدای علی اومد...
#سارا
گوشی رسول خاموش بود...
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم...😓
همش ذکر می گفتم تا آروم بشم...
مامان اینا هم اومدن...
#محسن
داشت جلو چشمم بهترین رفیق دوران نوجوونیمو شکنجه می کرد و من نمی تونستم چیزی بگم...🙂💔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد...🙂 رسول...🙃
پ.ن2: داوود... بچه های سایت...😢
پ.ن3: وای...😓 نمک ریخت رو زخمش...😭💔
پ.ن4: انبر داغ...😭💔
لعنت به همتون...😤
پ.ن5: محسن...😶🙃
پ.ن6: علی چی گفت؟!🧐🤔😱
حدساتونو درباره پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_84
#عطیه
هوووففف...🙄
بالاخره تموم شد...😅
۳۰ صفحه رو تو ۲ ساعت ترجمه کردم...😌😄
کش و قوسی به بدنم دادم...
میزمو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم...
هنوزم نگران محمد بودم...😓
شمارشو گرفتم...
قطع کرد...
یعنی چی؟!😳
حتما جلسه داره...😕
چند دقیقه بعد، دوباره شمارشو گرفتم...
خاموشه...🙁
وای...😥
نکنه اتفاقی براش افتاده؟!😰
دیگه طاقت نیاوردم...
آماده شدم و از پله ها پائین اومدم...
عزیز داشت به ماهی های حوض غذا می داد...
اومد سمتم و گفت: کجا میری عطیه؟!🧐
+ میرم محل کار محمد...😕 گوشیش خاموشه...🙁 شاید همکاراش بدونن کجاست...🙃
- این وقت شب...😶 یه زن تنها...😕 اونم با وضعیت تو...🙁 به نظرت صلاحه بری؟!☹️
نشستم رو پله ها...
بغضمو به سختی قورت دادم...
لبخند تلخی زدم...
سرمو پائین انداختم...
+ دلتنگی و نگرانی که شب و روز نمی شناسه...🙃🙂💔
سرمو بالا آوردم و رو به عزیز گفتم: میگین چیکار کنم؟!😕
عزیز اومد و کنارم نشست...
- عزیزم...❤️ منم نگرانشم...🙂 تا فردا صبح صبر کن...☝️🏻 اگه خبری نشد، برو محل کارش...🙃
لبخندی زدم...
+ چشم...🙂
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم...
عزیز شام درست کرده بود...
هیچ کدوم اشتها نداشتیم...😕
به زور چند لقمه خوردم و برگشتم بالا...
سعی کردم بخوابم...
اما همه فکر و ذکرم پیش محمد بود و خوابم نمی برد...
#داوود
یهو صدای علی اومد...
- ایییوووللل...😃
من و امیر هم زمان با هم گفتیم: چی شد علی؟!😧
- حله...😉😁
امیر: چی حله؟!😶
- ردشو زدم...😌🤓
زدم رو شونش...
+ ایییوووللل...🤩 دمت گرم علی...😃
امیر: آفرین به تو...🤩👏🏻
- مخلصیم...😄
امیر بچه ها رو صدا زد...
رفتیم اتاق تدارکات و وسایل لازم رو برداشتیم...
به علی گفتم لوکیشن رو برامون بفرسته...
بچه ها زودتر رفتن و من و امیر موندیم و به آقایعبدی گزارش کار دادیم...
لپتاپ رسول رو برداشتم و رفتیم سمت لوکیشنی که علی فرستاد...
یه ذره از بچه ها عقب مونده بودیم...
لپتاپو باز کردم...
به جز رسول و آقامحمد کسی تو قاب نبود...
انگار آقامحمد داشت یه چیزایی به رسول می گفت...
صدا رو زیاد کردم تا هم خودم بشنوم، هم امیر...
#محمد
همه شون رفتن بیرون...
برگشتم سمت رسول...
+ رسول...🙃
- جانم..... آقا؟!😓
+ اگه... تونستی... زنده... از اینجا.... بیرون بری... مواظب... بچه ها باش...🙃 هواشونو.... داشته باش...🙂💔
- آقا... این چه حرفیه می زنین؟!😓
+ رسول...🙂
- جانم؟!🙃
+ خیلی دوست دارم...🙂❤️
- منم همین طور...🙃❤️
صدای در اومد...
وای خدا...🙁
دوباره شروع شد...😓🙂💔
#داوود
ای کاش صداشو زیاد نمی کردم...😓💔
آقامحمد داشت وصیت می کرد...😭
مثل همیشه به فکر ما بود...🙂❤️
+ امیر تو رو خدا تندتر برو.😭
امیر هم کلافه تر از من گفت: تندتر از این نمیشه.☹️😓
صدای در اومد...
چند نفر اومدن تو قاب.
از جمله اون محسن و الکساندر نامرد...😤
ای خدا...😭
دیگه می خوان چه بلایی سرشون بیارن؟!😨
می خوان چه جوری شکنجشون بدن؟!😭
بمیرم واستون...💔
کاش منو جای شما می گرفتن...😭
#محسن
از اتاق بیرون اومدیم...
رفتم پیش مونا...
- چیه؟!🧐 تو فکر محمدی؟!😏
+ ولم کن مونا حوصله ندارم...😒
- تو واقعا نگرانشی؟!🙄
+ نباشم؟!😐 رفیق قدیمیمه...🙃 اگه یه چیزی بگه...😕 یه اطلاعاتی بده...🙁 شاید الکس از کشتنش منصرف بشه...🤭 اما این محمدی که من می شناسم، زیر بار حرف زور نمیره...😬
- پس اگه بمیره حقشه...😤
داد زدم و گفتم: مونا مواظب حرف زدنت باش...😠
ترسید...
- واقعا که...😤
از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
هیچ کاری از دستم برنمیومد...😞
الکساندر صدام زد و رفتیم تو انبار...
اسلحشو مصلح کرد...
یه چاقو داد بهم و گفت: دلم می خواد تو محمدو بکشی...😏😈
+ چ... چی؟!😧
- همین که شنیدی...😒
+ قرار نبود بکشیشون...😠
- اون ماله وقتی بود که فکر می کردیم اطلاعات میدن...😶 اما الان که چیزی نمیگن، چاره ای نداریم جز اینکه بکشیمشون...😤
- تو این کارو نمی کنی...😡
اسلحشو گرفت سمتم و گفت: می کنم...😠 می خوام ببینم کی جلومو می گیره...😏 تو؟!😒
- تا ۳ می شمارم...😶 یا می کشیش... یا می کشمت...😏☝️🏻 بین خودت و رفیق قدیمیت یکی رو انتخاب کن...😏
یعنی تمام این مدت می دونست محمد رفیق قدیمی منه؟!😟
وای...😓
- یک...☝️🏻
خدایا چیکار کنم؟!😥
- دو...✌️🏻
اگه منو بکشه، حتما مونا و مامان رو هم می کشه...😓
+ س....
- نزن...😨 ب..... باشه....😓
اسلحشو پائین آورد...
به چاقویی که تو دستم بود، نگاه کردم و بعد به محمد...
خودمو نمی شناختم...🙂💔
من کیم؟!🤔
محسن محتشم؟!😏
آره... اما نه اون محسن چند سال پیش...🙃
من یه نامردِ بیمعرفتم...😞
رفتم سمت محمد...
چاقو رو گذاشتم رو شاهرگش...
#محمد
اومد سمتم...
چاقویی که دستش بودو گذاشت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رو شاهرگم...
- محمد... نزار من قاتلت بشم...😕 ازت خواهش می کنم یه چیزی بگو...🙁 یه اطلاعاتی بده...☹️ نزار همسرت و مادرت به عزات بشینن...😔
پوزخندی زدم...
+ اگه... قراره... در قبال... خیانت به... وطنم... زنده بمونم... همون... بهتر که... بمیرم...🙃💔
- منم مجبورم واسه زنده موندن خودم و خانوادم، تو رو بکشم...🙂💔
- حلالم کن...😞 دیدار به قیامت...🙂💔
چشمامو بستم...
خیسی خونو رو گردنم حس کردم...
خدایا... خودت مراقب عطیه و عزیز و زهرا باش...❤️
#داوود
الکساندر محسنو تهدید کرد که اگه آقامحمد رو نکشه، خودش کشته میشه...
اون نامرد هم رفت سمت آقامحمد...😰
چاقویی که دستش بود، نشست رو شاهرگ آقامحمد...😨😭
الکساندر هم اسلحشو گرفت سمت رسول...😨😭
بی اختیار داد می زدم...
+ امیر تو رو خدا تندتر برو...😭 الان می کشنشون...😨😭
سیگنال قطع شد...
انگار واسه یه لحظه، قلبم نزد...🙂💔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عطیه...🙂❤️
پ.ن2: ردشونو زدن...🤩
پ.ن3: بیچاره داوود و امیر...😭💔
پ.ن4: محمد...🙃 حرف آخرش خیلی قشنگ بود...👌🏻✨
پ.ن5: چه بلایی سرشون میاد؟!😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_85
#عطیه
همیشه از محمد می خواستم آدرس محل کارشو بهم بگه...
اما هیچ وقت نمی گفت...😕😶
خب... یه جورایی بهش حق می دادم...
یاد چند ماه پیش افتادم...
ساعت ۹ صبح بود...
هر دو حاضر شدیم...
محمد منو رسوند...
ماشینو گذاشت واسه من و بقیه مسیرش رو با تاکسی رفت...
یکم که دور شد سوار ماشین شدم و تعقیبش کردم...
۵ دقیقه بعد، تاکسی کنار خیابون ایستاد...
منم دور تر ازش پارک کردم...
محمد پیاده شد و اومد سمت من...
فهمیده بود دنبالشم...😶😕
سرمو پائین انداختم تا شاید منو نبینه... اما دیگه فایده ای نداشت...
زد به شیشه ماشین...
آروم شیشه رو دادم پائین...
خودمو زدم به اون راه...😂
+ اِ...😶 سلام...😊 تو اینجا چیکار می کنی؟!🧐
- علیک سلام...😶 فکر می کنم این سوالیه که من باید از شما بپرسم...😊
+ امممم...😶 خب... من... یه کاری داشتم...😄 اومدم اینجا...😊
- اهومممم...😶 منم گوشام درازه...😊😐🤣
+ بله؟!😐😂
چشماشو ریز کرد و گفت: منو تعقیب می کردی؟!🤔😐
+ خب...😶 راستش...😕 آره...🙁
- دست شما درد نکنه...😶
+ خواهش می کنم...😂
+ خب وقتی خودت نمیگی محل کارت کجاست، مجبورم خودم پیداش کنم...😕😊😂
- آخه عزیز من... آدرس محل کار من به چه درد شما می خوره؟!😶😂
+ خب وقتایی که چند روز ازت خبری نیست، میام اونجا سراغتو می گیرم...😕😶
- اگه لازم باشه، خودم بهت میگم کجا کار می کنم...😄
- یه نصیحت بهت می کنم... هیچ وقت یه مامور امنیتی رو تعقیب نکن...☝️🏻😊
+ باشه...😊😐
- مسخره می کنی عطیه؟!😐💔
+ نه...😶 جدی گفتم...😊😂
- 😂😑
- تشریف ببرین سرکارتون...😄 منم دیرم شده باید برم...😊
+ تو برو...🙃 منم چند دقیقه دیگه میرم...😊
- دوباره می خوای تعقیبم کنی؟!😐😂
+ 😂😶
- نه...🙃 تا شما نری، من از جام تکون نمی خورم...😊😂
خندیدم و سرمو تکون دادم...
خداحافظی کردیم و رفتم سرکار...
یک هفته بعد، دوباره به سرم زد تعقیبش کنم...😶😂
این دفعه با مترو می رفت و کارم راحت تر بود...
چند دقیقه بعد از رفتنش، منم حاضر شدم و رفتم دنبالش...
زیر چشمی نگاش می کردم...
خدا رو شکر حواسش به من نبود...😅
یه آقای پیری سر پا ایستاده بودن...
محمد بلند شد و جاشو داد به ایشون و تا آخر مسیر سر پا ایستاد...🙃
چقدر این حرکتشو دوست داشتم...👌🏻🙂❤️
همیشه همین قدر مهربون بود...🙃✨
از مترو پیدا شدیم...
با فاصله پشت سرش رفتم...
سوار تاکسی شد...
یه تاکسی گرفتم و با فاصله نسبتا زیادی پشت تعقیبش کردم...
۱۵ دقیقه بعد، تاکسی ایستاد و محمد پیاده شد...
وارد یه کوچه شد...
با فاصله رفتم دنبالش...
سرم داشت منفجر می شد...😣
همش از این کوچه به اون کوچه...😶
بالاخره وارد یه ساختمون شد...
خیلی خوشحال شدم که تونستم محل کارشو پیدا کنم...🤩
به خودم قول دادم آدرس اینجا رو به هیچ کس ندم و تا حد امکان نیام اینجا...
امیدوارم بودم تا فردا یه خبری از محمد بشه...🙃
یه خبر خوب...✨
خبر سلامتیش...🙂❤️
#ریحانه
یه آقایی که حسینآقا صداشون می کردن، موندن بیمارستان...
نشستم رو به روی اتاقش...
یلدا رفته بود نمازخونه...
بابا محمود هم رفته بود مامان ملیحه رو بیاره...
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم...
ای خدا...
چرا من...؟!😭
چرا فرشید...؟!😭
چرا...؟!😭
ای کاش من جای فرشید بودم...😭
حالم خیلی بد بود...
از یه طرف فرشید... از یه طرف رسول...😓
گوشیش خاموش بود...
همکاراش هم جواب درست و حسابی نمی دادن...
می گفتن رفته ماموریت...
اما نمی تونستم حرفشونو باور کنم...
اصلا حس خوبی نداشتم...
پرستاری وارد اتاقش شد...
چند دقیقه بعد، هراسون بیرون اومد...
صدای دستگاه ها، باعث شد وحشت زده برم سمت اتاقش...😨
دکترا و پرستارا رفتن اتاق فرشید...
حسینآقا هم خواست بره که دکترا نزاشتن...
می دونستم هر چی هست زیر سر همون پرستاره...
واسه همین به حسینآقا گفتم یه پرستار وارد اتاق فرشید شده...
فقط خدا خدا می کردم بلایی سر فرشید نیاد...
#داوود
بالاخره رسیدیم...
نمی دونم ماشین ایستاد یا من خودمو پرت کردم بیرون...
یه خرابه بود...
فقط می دویدم تا شاید یه ردی از برادرام پیدا کنم...
یه چیزی که گواهی بده زندن...
هنوز قلبشون می زنه...
تنهام نزاشتن...🙂😭💔
امیر صدام زد...
رفتم پیشش...
انقدر دویده بودم... که نفسم بالا نمیومد...
#رسول
صدای شلیک گلوله اومد.
بچه های خودمون بودن.
#داوود
خدا رو شکر بچه ها چند دقیقه زودتر از ما رسیده بودن.😃
امیر به جایی اشاره کرد و هر دو رفتیم...
امیدوار بودم دیر نشده باشه.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عجب😶😂
محل کارشو پیدا کرد.😁
پ.ن2: وای خدا😂 فقط حرفای محمد و عطیه وقتی محمد فهمید عطیه تعقیبش می کنه🤣
پ.ن3: آخی😢
بیچاره ریحانه😕
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_86
#داوود
آقامحمد و رسول بودن...
دویدیم سمتشون...
کنارشون زانو زدم...
بمیرم الهی...😭💔
رسول سرشو گذاشته بود رو شونه آقامحمد...
آقامحمد هم سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماش بسته بود...
صداش زدم...
+ آقا... آقامحمد... صدامو می شنوین...؟!😢 داوودم...🙃
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بی جونی زد...
+ چیزیتون که نشده؟!😢
سرشو به جهت مخالف تکون داد...
چشمام گرد شد...
+ یا خدا...😱 آقا... آقا گردنتون خونیه...😥
دستمو رو گردنش گذاشتم...
چهرش از شدت درد تو هم رفت...😓
+ چیزی... نیست...😓 رد... چاقوعه...🙃 رسول... به... رسول... کمک کن...🙂
برگشتم سمت رسول و گفتم: خوبی داداش؟!😢
- خو... خوبم...🙂
رو به امیر گفتم: پس این آمبولانس چی شد؟!😕
امیر گفت: الان میرسه...🙃
+ تا آمبولانس برسه، از دست میرن...😢 بیا خودمون ببریمشون بیمارستان...🙂
بازوی آقامحمدو گرفتم و آروم بلند شد...
امیر هم رفت کمک رسول...
اوضاع جفتشون خیلی خراب بود...😓💔
نشستیم تو ماشین و رفتیم سمت بیمارستان...
#ریحانه
خدا رو شکر اون پرستار رو گرفتن...
دکتر از اتاق فرشید بیرون اومد...
همه پرواز کردیم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😥
- یه جور سم به سرمشون تزریق کرده بودن که روی عملکرد سیستم ایمنی بدنشون و قلبشون تاثیر می ذاشت...😓 خدا رو شکر تونستیم نجاتشون بدیم...😅
نفس راحتی کشیدم...
+ الان حالش چطوره؟!😢
- هنوز تو کما هستن...😕
همون لحظه، بابا محمود و مامان ملیحه هم رسیدن...
تو سالن بیمارستان نشسته بودم و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم...
یهو...
#راضیه
رسیدم خونه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
دیر وقت بود و همه خواب بودن...
هوووففف...
چه شبی بود امشب...😓
خیلی خسته بودم...
چادرمو درآوردم...
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم...
صدای در اتاق اومد...
+ بفرمائین...😊
در باز شد...
مامان بود...🙂❤️
- سلام...😊 اجازه هست؟!😄
+ سلام...😍 بله...😃
مامان اومد تو و نشست کنارم.
محکم بغلش کردم...
چند ثانیه بعد، ازش جدا شدم...
+ فکر کردم خوابیدین...😄
- منتظر تو بودم...🙂
تو صورتم دقیق شد و پرسید: چیزی شده؟!🤔
+ چطور؟!🧐
- چشمات داد می زنه ناراحتی...😕
آهی کشیدم و سرمو پائین انداختم.
+ چیزی نیست...☹️
دستشو گذاشت زیر چونم و آروم سرمو بالا آورد...
- چی شده عزیزم؟!🙁
جریانو براش تعریف کردم.
مثل همیشه از جزئیات عملیات چیزی نگفتم... فقط گفتم آقاداوود نجاتم دادن...
- کی اینطور...😶
- خدا واسه پدر و مادرش نگهش داره...🙂
- چیزیت که نشد؟!😧
+ نه...😄 خوبم...😊 فقط... آقاداوود دستشون یکم زخمی شد...😕
- باز خدا رو شکر که بخیر گذشته...😓🙂
- میگم... مطمئنی همش همینه؟!🙃
+ آره...🙂
- ولی به نظرم یه چیز دیگه هم هست...😶
+ نه... چیزی نیست...😄
- باشه...🙃 من برم بخوابم...🙂 تو هم حتما بخواب...😊 خستگی از چشمات می باره...😶
لبخندی زدم و گفتم: چشم...😄
مامان رفت سمت در...
قبل از اینکه بره بیرون صدام زد...
- راضیه...🙂
+ جانم...؟!🙃
- ولی یه چیز دیگه هم هستا...😶 حالا از من گفتن بود...😄
- شب بخیر...😊
+ شب بخیر...🙂
رو تخت دراز کشیدم...
حرفای مامان ذهنمو مشغول کرده بود...
منظورش چی بود...؟!🤔
من که همه چیزایی که باید رو بهش گفتم...😶
کم کم چشمام گرم شد و با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: خودشون بردنشون بیمارستان...🙂
پ.ن2: هنوزم به فکر رسوله...🙂🙃❤️
پ.ن3: هنوز تو کماست...😕
پ.ن4: ریحانه...😢💔
یهو چی شد؟!🧐🤔😥
پ.ن5: یه چیز دیگه هم هست...؟!😶🤔
پ.ن6: حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" #پارت_86 #داوو
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_87
#ریحانه
یهو چشمم خورد به در ورودی...
رسول و آقاداوود و ۲ تا آقای دیگه وارد سالن شدن...
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم...😧
مگه نگفتن رسول رفته ماموریت...؟!🤯
رفتم سمتشون...
خوب که دقت کردم دیدم پای رسول می لنگه...😨
خودمو رسوندم بهشون...
سلام کردم و جوابمو دادن...
+ چی شدی رسول؟!😰
- نگران نباش...🙃 خوبم...😊
نگاهم افتاد به دستش...
+ یاحسین...😱 دستت چی شده؟!😭
- چیزی نیست...😄 تو ماموریت اینجوری شد...😕 خوب میشه...🙂
دکتر اومد تا رسولو معاینه کنه...
منم رفتم تا به سارا خبر بدم...
#داوود
رو به روی اتاق آقامحمد نشسته بودم...
امیر هم پیش رسول بود...
خیلی نگران رسول بودم...😕
اما نمی شد آقامحمد رو تنها بزارم...🙃
در اتاق باز بود و می تونستم تو اتاق رو ببینم...
بمیرم الهی...😭
از چهرش معلوم بود خیلی داره درد می کشه...🙁😓
بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد.
رفتم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😢
- اوضاع دستشون که زیاد خوب نیست...😕 زخمش عمیقه و بدجوری سوخته...🙁 چند تا از دنده هاشونم ترک خورده...😕 واقعا شانس آوردن...🙃 اگه زخم گردنشون یه ذره عمیق تر بود...😶
بقیه حرفشو خورد...
لعنت بهشون که این بلا ها رو سر برادرم آوردن...😓
- باید استراحت کنن...🙂 من دوباره میام و وضعیتشون رو چک می کنم...🙃 اگه مشکلی نداشتن، مرخص میشن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش می کنم...🤗
+ می تونم ببینمش؟!🙃
- بله...😉 فقط... کوتاه باشه...😶
+ چشم...😇
دکتر رفت...
وارد اتاق شدم...
#امیر
دکتر از اتاق رسول بیرون اومد...
+ حالش چطوره؟!😢
- زخم دستشون نسبتا عمیقه...😕 پای راستشونم ضرب دیده...🙁 باید استراحت کنن...🙃
+ کی مرخص میشه؟!😕
- سرمشون که تموم شد، دوباره میام و معاینشون می کنم.🙂 اگه مشکلی نداشته باشن، مرخصن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش میکنم...🤗
خواهر و همسر رسول هم اومدن و دکتر وضعیت رسول رو براشون توضیح داد...
خیلی نگران آقامحمد بودم...😕
رفتم پیش داوود تا از حالش با خبر بشم...
#سارا
رو به روی اتاق سعید نشسته بودم...
ریحانه هراسون اومد سمتم...
رفتم پیشش و با نگرانی گفتم: چی شده؟!😰
نفس نفس می زد...
- ر.... رسول...😓
+ رسول چی...؟!😨
- رسول... از... ماموریت... برگشته...🙁
+ خب اینکه خیلی خوبه...😃
- دستش... دستش زخمی شده؟!😕
+ یاحسین...😱
+ الان کجاست...؟!😧
دستمو گرفت و رفتیم سمت اورژانس...
دکتر گفت اگه استراحت کنه، حالش بهتر میشه...
اما تا خودم نمی دیدمش، باورم نمی شد...😕
از دکتر اجازه گرفتم و وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
نمی دونم چم شده بود...
حالم خوب نبود...😕
بغض بدی به گلوم چنگ می زد...😓
چشماشو باز کرد...
لبخندی زد...
- سلاااام...😃 ساراخانم...😊
دیگه نتونستم تحمل کنم...
بغضم ترکید...
- اِ...😶 چرا چشمای خوشگلتو بارونی می کنی؟!😕
با هق هق گفتم: اگه... اگه چیزیت می شد... من... من چیکار می کردم...؟😭
- قربونت برم...❤️ من که الان کنارتم...🙃 تا آخرش هم کنارت می مونم...🙂❤️ حالا هم اشکاتو پاک کن...🙃
لبخندی زدم...
اشکامو پاک کردم...
+ درد که نداری؟!😕🙂
- نه...🙃
+ رسول...😐
- خب...😶 یکم...🙂
- خودت چطوری؟!😊
+ الان مثلا خواستی بحثو عوض کنی؟!😐😑
- تابلو بود؟!😐💔
+ خیییلی...😑
هر دو خندیدیم...
- آقامحمد چطوره؟!🙂
+ نمی دونم...😶 اصلا مگه آقامحمد هم زخمی شدن؟!😟
- آره...😕 فکر کنم اوضاعش از من بدتره...🙁
- می خوام ببینمش...🙃
خواست بشینه که مانع شدم...
+ رسول تو باید استراحت کنی...😶😕
- آخه...😶
+ آخه نداره...😑 الان نمیشه...🙁 سرمت که تموم شد، می تونی بری...🙃
- باشه...😕 راستی سعید و فرشید چطورن؟!🙂
+ سعید پاش تیر خورده...😕 خدا رو شکر الان بهتره...🙂 اما... آقافرشید...🙁
سرمو پائین انداختم...
با نگرانی گفت: فرشید چی سارا؟!😨
+ رفتن تو کما...😞
- وای...😓
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه...
رفتم سمت ریحانه و نشستم کنارش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن2: رسول...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_88
#محمد
همون لحظه در با شدت باز شد...
بچه های خودمون بودن...
محسن خشکش زده بود...
الکساندر خواست تیراندازی کنه که مهدی زودتر جنبید و یه تیر زد تو دستش...
آخِ بلندی گفت...
تفنگ از دستش افتاد...
هر دوشون تسلیم شدن...
با کمک مهدی بلند شدم...
همه بدنم درد می کرد...
سرم بدجوری گیج می رفت...
نشستیم یه گوشه...
خیلی نگران رسول بودم...🙂❤️
سرشو گذاشتم رو شونم...
داوود و امیر هم رسیدن و رفتیم بیمارستان...
دکتر با دیدنم گفت: نچ نچ نچ نچ...
چه بلایی سرتون اومده؟!😧
کسی چیزی نگفت...
دستمو بخیه زد...
خیلی می سوخت...😓
زخم پیشونیمو پانسمان کرد و...
بالاخره کارش تموم شد...
برام سرم وصل کرد و گفت باید استراحت کنم...
چشمامو بستم...
صدای در اومد...
چشمامو باز کردم...
داوود بود...
لبخندی زدم...🙂
#داوود
آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه لبخند مهربونش...🙂❤️
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
+ سلام آقا...🙂
- به به...😃 سلااام...😄 آقاداوود...😊 چطوری؟!😇
+ خوبم...🙃 شما بهترین...؟!🙂
- آره...😄 خوبم...😊
می دونستم درد داره و اینجوری میگه که من نگران نشم... 🙂❤️
- رسول چطوره؟!🙃
+ امیر پیششه...🙂
- می خوام ببینمش...😊
خواست بشینه که مانع شدم...
+ آقا دکتر گفته باید استراحت کنین...😕
- داوود جان...🙃 من خوبم...😄 چیزیم نیست...🙂
ناخودآگاه بغض کردم...
+ چیزیتون نیست...؟!😶 آقا من و امیر و علی خودمون شاهد بودیم اون نامردا چه بلاهایی سر شما و رسول آوردن و چه جوری شکنجتون کردن...💔
+ آقا تو رو خدا یکم به فکر خودتون باشین...😢😞
- باشه...😕 حالا بغض نکن...🙂❤️
لبخند تلخی زدم...
صدای امیر اومد...
~ خوب با هم خلوت کردین ها...😁😄
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بخوانید از زبان محمد...🙃
پ.ن2: آخی...😢 داوود...😕
پ.ن3: امیر وارد می شود...😁✨😂
پ.ن4: می دونم پارت کوتاهی بود...🙃
واقعا خسته بودم... ان شاءالله در آینده جبران می کنم...😊
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy