حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_81
#ریحانه
- متاسفانه رفتن تو کما...😔
+ چ... چی؟!😨
- ایشون برای ۲ دقیقه، مرگ رو تجربه کردن... البته خدا رو شکر تونستیم احیاشون کنیم...🙃 ولی متاسفانه رفتن تو کما...😔
دیگه صدای دکتر رو نمی شنیدم...
#امیر
+ هیچ راهی نداره که بتونیم ردشونو بزنیم...؟!😞
- یه راه هست...☝️🏻🙃
+ چه راهی؟!😓
- اونا با ما تماس بگیرن...😶 اینجوری می تونم ردشونو بزنم...🙃
همون لحظه، داوود اومد...
#محمد
صدای در اومد...
محسن بود...
همینو کم داشتیم...🙄
اومد سمت من...
کنارم زانو زد...
- سلام...🙃
رومو ازش برگردوندم...
- آقای محمد حسنی... تا جایی که می دونم، خیلی به دین پای بندی...😶 تو دین اسلام هم جواب سلام واجبه...🙂
+ آره... اما فکر نکنم جواب سلام کسی مثل تو واجب باشه...😏
- آره... شاید تو راست میگی...😕
- اما... اما من مجبور بودم...😔
+ آدم تا خودش نخواد، مجبور به انجام کاری نمیشه...😏🙄
- تحدیدم کردن...😔
+ اگه از اول وارد این بازی کثیف نمی شدی، تحدیدت نمی کردن...😶
- باشه...🙃 اصلا حق با توعه...🙁 اما من نیومدم اینجا باهات بحث کنم...😶
- اومدم... به خودت و دوستت کمک کنم...😕
+ یادم نمیاد ازت کمک خواسته باشیم...😒
بلند شد...
دستی به صورتش کشید...
معلوم بود کلافه شده...
- محمد بس کن...🙁 من پشیمونم...😕
رسول گفت: فکر نمی کنی واسه پشیمونی یه ذره دیره؟!😏
- ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست...🙃
دوباره کنارم زانو زد...
دستشو گذاشت رو بازوم...
درست پائین جایی که چاقو خورده بود...
بدجوری درد گرفت...
+ آخخخ....😓
از درد چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم...
رسول: چیکار می کنی؟!😠
- خیلی درد می کنه؟!🙁
چیزی نگفتم...
محسن زیر لب گفت: لعنت به تو الکس...😤😕
- الان وسایل پانسمانو میارم... هم دست تو رو پانسمان می کنم... هم دست رفیقتو...🙂
+ لازم نکرده...😒
- محمد لج بازی نکن...☹️ همینجوریشم کلی خون ازت رفته...🙁 اگه بهش رسیدگی نشه، عفونت می کنه...😕
+ مگه واسه تو فرقی هم می کنه...؟!🙂💔
- معلومه که فرق می کنه...😕 تو یه زمانی رفیقم بودی...🙁 البته... هنوزم هستی...🙃
+ نه... من دیگه رفیق تو نیستم...🙃
+ تو همون موقع که منو با ماشین زیر گرفتی، پایان رفاقتمونو اعلام کردی...🙂💔
خیلی تعجب کرد...
سرشو پائین انداخت...
ما نفهمیدیم اون تصادف دقیقا کار کی بود...
اینجوری گفتم که اگه کار اون بوده، معلوم بشه...🤫🤭
حالا معلوم شد کار خودش بوده...🙃💔
انگار خواست بحث رو عوض کنه که گفت: اوضاع دوستتم دست کمی از خودت نداره...😕
رسول: من به کمک تو احتیاجی ندارم...😤😏
- جفتتون کله شق و لج بازین...☹️
- محمد... هم تو... هم این رفیقت... خوب می دونین اگه چیزی نگین، چه بلایی سرتون میارن...😞 زجرکشتون می کنن...😓 تازه فقط خودتون نیستین...😕 خانواده هاتونم هستن...🙁 حتما سراغ اونا هم میرن...☹️
+ نمی خواد نگران ما باشی...🙃 ما وقتی اومدیم تو این کار، همه خطراتش رو به جون خریدیم...🙂❤️
+ ما عاشق خانواده هامونیم...❤️ مثل همه آدما...🙂 اما عاشق کشورمونم هستیم و دفاع از کشور و مردممون، از همه چی برامون مهم تره...😌☝️🏻🙃❤️
دیگه چیزی نگفت...
#عطیه
گرمی دستی رو روی شونم حس کردم...
سرمو از روی میز برداشتم و برگشتم عقب...
عزیز بود...
خواستم بلند شم که مانع شد...
نشست رو تخت...
رو به من گفت: چیزی شده؟!😕
+ چطور؟!🙁
- خیلی تو فکری...😶
+ چیزی نیست...🙃 یعنی... چیز جدیدی نیست...🙂💔
- نگران محمدی؟!🙃
+ از کجا فهمیدین؟!🙂
- گفتی چیز جدیدی نیست...😄 البته... بیشتر از چشمات خوندم نگرانشی...🙃💔
سرمو پائین انداختم...
+ شما هم دست کمی از من ندارین...🙂
+ اما... سعی می کنین به روی خودتون نیارین...🙃
- یه مادر... همیشه نگرانه بچشه...🙂💔
+ درست میگین...🙂
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
عزیز سعی داشت آرومم کنه...
در حالی که خودشم نگران بود...🙂💔
عزیز رفت پائین...
منم مشغول ترجمه شدم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: فرشید...😞
بیچاره ریحانه...😭💔
پ.ن2: محمد...🙃
پ.ن3: محسن...😶🙂
پ.ن4: محمد خوب جواب محسنو داد...😌✌️🏻
پ.ن5: عطیه و عزیز...🙂💔
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_82
#امیر
بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: سعید و فرشید چطورن؟!🙃
- سعید خوبه...🙂 اما... فرشید...😔
سرشو پائین انداخت...
+ فرشید چی؟!😥
آروم سرشو بالا آورد...
اشک تو چشماش جمع شده بود...
- فرشید تو کماست...😞
+ یاحسین...😨😞
حالم بدتر از قبل شد...
- از آقامحمد و رسول خبری نشد؟!🙁
+ نه...😕 گوشی رسول که کلا خاموش بود...😶 گوشی آقامحمد تا همین چند دقیقه پیش روشن بود...🙃 علی هم داشت ردیابی می کرد...🙂 اما یهو... وسط ردیابی... گوشیش خاموش شد...😔
- وای...😞
نشست رو صندلی...
براش آب آوردم...
حال هیچ کدوممون خوب نبود...
با صدای سیگنال لپتاپ رسول، سریع رفتم سمت میزش...
علی رو صدا زدم...
اومد و گفت: چی شده؟!🤔
به لپتاپ رسول اشاره کردم...
داوود هم اومد کنارم...
علی نشست رو صندلی و لپتاپ رسول رو باز کرد...
من و داوود هم دو طرف صندلی ایستادیم...
یه صفحه سیاه باز شد...
صداهای مبهمی میومد...
چند ثانیه بعد، دوربین درست شد...
نمی تونستم باور کنم...😟
یعنی چشمام درست می دید...؟!😞
وای...😭
#محمد
بعد از چند ثانیه، گفت: من خواستم بهتون کمک کنم...😕 اما خودتون نخواستین...🙁
در باز شد و الکساندر و چند تا مرد هیکلی اومدن تو...
فقط خدا خدا می کردم به رسول کاری نداشته باشن...😕
محسن ایستاد جلوی الکساندر و گفت: اینا رو واسه چی آوردی اینجا؟!😠
الکساندر: به تو ربطی نداره...😡
محسن: دیگه می خوای چه بلایی سرشون بیاری...؟!😠
الکساندر اسلحشو گرفت سمت محسن و داد زد...
- گفتم به تو ربطی نداره...😡 اگه دخالت کنی، تو رو هم می کشم...😤 می دونی من با کسی شوخی ندارم...😠
محسن دیگه حرفی نزد...
رفت گوشه انباری...
یه لپتاپ دست الکساندر بود...
پوزخندی زد...
رو به رومون نشست و گفت: می خوام دوستاتون هم بدونن کجائین...😏😈
تازه فهمیدم چه نقشه شومی تو سرشه...😶😕
به اون مردا اشاره کرد...
اومدن سمتمون...
بازمون کردن و با مشت و لگد افتادن به جونمون...
چند دقیقه بعد، محسن داد زد و گفت: بسه دیگه...😠 ولشون کنین...😤
با اشاره الکساندر، دست از از کتک زدن برداشتن و دوباره بستنمون به صندلی...
از درد، نفسم بالا نمیومد...
سرفه می کردم...
حال رسول هم دست کمی از من نداشت...😕
اگه بچه ها ما رو با این حال می دیدن، داغون می شدن...😔🙃💔
#امیر
نفسم رفت...🙂💔
دستمو به میز تکیه دادم تا مانع افتادنم بشم...
آقامحمد و رسول...💔
رفیقام... برادرام...😞
با مشت و لگد می زدنشون...😭
لعنت بهتون...😞
از عصبانیت، دستامو مشت کردم...
بالاخره دست از کتک زدن برداشتن...
بستنشون به صندلی...
آخ خدا...😭
چرا لباساشون خاکی بود...؟!
چرا گوشه لبشون خونی بود...؟!
چرا زیر چشم رسول کبود بود...؟!
چرا پیشونی آقامحمد زخمی بود...؟!
چرا سرفه می کردن...؟!
چراااا...؟!😭
علی خیره به لپتاپ بود...😞
داوود ماتش برده بود...😟
هیچ کس هیچی نمی گفت...
هممون داغون شدیم...😭
الکساندر اسلحشو گذاشت رو سر آقامحمد و گفت: یا به سوالام جواب میدی... یا خودت و رفیقتو می فرستم اون دنیا...😏
آقامحمد با صدایی آروم و خسته، اما قرص و محکم گفت: من چیزی نمی دونم...
بمیرم الهی...
نفس نفس می زد...
سرفه می کرد...
صورتش آرامش خاصی داشت...🙂❤️
هیچ ترسی تو صورتش نبود...
- که چیزی نمیگی ها...؟!😏 بالاخره به حرفت میارم...😤
اینبار اسلحشو گرفت سمت رسول و گفت: تو چی جوجه؟!😏 تو هم چیزی نمیگی؟!😶
رسول: نه... من به حرف فرماندم گوش میدم...😌 نه تو...😏
الکساندر با عصبانیت داد زد و گفت: جفتِتونو به حرف میارم...😤
به یکی از اون مردا اشاره کرد...
یه چیزی دستش بود...
رفت سمت رسول...
نگاهی به زخم دستش کرد...
پوزخندی زد...
آقامحمد با نگرانی به رسول نگاه می کرد...
من و علی و داوود هم استرس داشتیم...
آروم گفتم: خدا کنه اون چیزی که تو ذهن منه نباشه...😞
داوود با نگرانی گفت: چی...؟!😨
#محسن
نمی تونستم کتک خوردنشونو ببینم...😖
حتی نمی تونستم جلو الکساندرو بگیرم...😕
زورم بهش نمی رسید...😶☹️
کلافه شدم...
نامردا بدجوری می زدنشون...😕
داد زدم: بسه دیگه...😠 ولشون کنین...😤
الکساندر نگام کرد...
پوزخند مسخره ای زد و سرشو به علامت تاسف تکون داد...
به اون مردا اشاره کرد...
دست از کتک زدن برداشتن و بستنشون به صندلی...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد و رسول...🙃
آخ خدا...😢 دلم واسشون کباب شد...😭
پ.ن2: اگه بچه ها اینجوری ببیننشون، (دیدنشون😞) داغون میشن...🙂💔
پ.ن3: چی تو دستشه که رفت سمت رسول؟!🧐🤔😱
حدساتونو درباره پ.ن3 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_83
#امیر
+ نمک...🙁
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای ناله ی رسول اومد...😔
حدسم درست بود...😕 رو زخم دستش نمک ریختن...😞
چقدر اینا نامردن...😭
#داوود
اگه دستم به اون الکساندر و اون محسن نامرد و دار و دستشون برسه، زندشون نمی زارم...😠
ای خدا...😭
برادرامو دارن شکنجه می کنن و من هیچ کاری نمی تونم بکنم جز اینکه منتظر شم تا شاید بتونیم ردشونو بزنیم و نجاتشون بدیم...😞
صدای ناله ی رسولو که شنیدم، دنیا رو سرم آوار شد...😭
#محمد
خیلی نگران رسول بودم...
صدای نالشو شنیدم...
بمیرم الهی...😭
رو زخم دستش، نمک ریخت...😞
لعنت به همتون...😔
+ ولش کنین...😠
رسول بین سرفه هاش گفت: اینجا... تگزاس نیست...😶 بزنی... بکشی... در بری...😒 اینجا.... ایرانه...😌🇮🇷 یکی بزنی....، ۱۰ تا می خوری...😏😌 مطمئن... باشین... تقاص... این... کاراتونو... پس میدین...😏
الکساندر رفت طرفش و محکم زد تو گوشش...
#داوود
علی مشغول ردیابی بود که سیگنال قطع شد...
یعنی چی...؟!🤯😨
یعنی هکمون کردن...؟!😱
دست به دامن گوشیامون شدیم...
اما هر وقت که تا مرز ردیابی می رفت، اِرور می داد...😞
یهو علی گفت: بچه ها سیگنال وصل شد...😥
از چیزی که دیدم، تنم لرزید...😰💔
#محمد
الکساندر: حرف نمی زنی...😶 نه؟!😏
+ نه...😌
- حرف آخرت همینه؟!😏
+ حرف اول و آخرم همینه...😏😌
عصبی فریاد زد....
- انقدر رو مغز من راه نرو...😠 یه کاری نکن عصبی شم و بکشمت...😡
+ هر بلایی می خوای سر من بیار...😏 اما بدون... یه سرباز ایرانی... تا آخرین قطره خونش... پای کشورش می مونه...🙃💪🏻
+ اینو هرگز فراموش نکن...😏☝️🏻
- باشه...🙃 خودت خواستی...😏 اما مطمئن باش پشیمون میشی...😤 دوست داری چه جوری بکشمت؟!😏
پوزخندی زدم...
+ من و امثال من، از مرگ نمی ترسیم...🙃 به کسی از مرگ بگو... که شهادت آرزوش نباشه...🙂🙃☝️🏻❤️
حرصش درومده بود...
- دلت می خواد بعد از کشتن تو، چه بلایی سر زنت و مادرت بیاریم؟!😏
برگشت سمت رسول و گفت: تو چی جوجه؟!😏 چه بلایی سر خانوادت بیاریم...؟!
+ خدا هوای بنده هاشو داره...🙂☝️🏻
- خدا؟!😏
+ آره... خدا...🙂 حتی بعد از ما هم هوای خانوادمونو داره...🙃
- مثل اینکه دلت می خواد بازم درد بکشی؟!😠😏
شونه هامو بالا انداختم...
به یکی از اون مردا اشاره کرد...
اومد سمت من...
یه چیزی دستش بود...
#داوود
به داشتن رفیقایی مثل آقامحمد و رسول افتخار می کردم که انقدر خوب جواب دشمنو میدن...😌💪🏻
اما...
اما اون چیزی که دست یکی از اون مردا بود و داشت می رفت سمت آقامحمد...😞
تنم لرزید...💔
یه انبر دستش بود...
#محمد
نگاهی به زخم بازوم انداخت...
پوزخند خبیثانه ای زد...
دستشو بالا آورد...
یه انبر دستش بود...
دقیقا گذاشتش رو زخمم...
خیلی داغ بود... خیلی...
آخ ریزی گفتم...
نفسم بالا نمیومد...
#داوود
انبر داغ رو گذاشت رو بازوی آقامحمد...😞
آخی که گفت، همه تنمو لرزوند...😭
می دونستم داره درد می کشه...😔 اما بخاطر رسول چیزی نمیگه...🙂💔
نفساش به شماره افتاده بود...
الکساندر: تا تو باشی دیگه واسه من بلبل زبونی نکنی...😏
خدااااا...😭
چقدر اینا بی رحمن...😭
یهو صدای علی اومد...
#سارا
گوشی رسول خاموش بود...
داشتم از نگرانی دیوونه می شدم...😓
همش ذکر می گفتم تا آروم بشم...
مامان اینا هم اومدن...
#محسن
داشت جلو چشمم بهترین رفیق دوران نوجوونیمو شکنجه می کرد و من نمی تونستم چیزی بگم...🙂💔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: محمد...🙂 رسول...🙃
پ.ن2: داوود... بچه های سایت...😢
پ.ن3: وای...😓 نمک ریخت رو زخمش...😭💔
پ.ن4: انبر داغ...😭💔
لعنت به همتون...😤
پ.ن5: محسن...😶🙃
پ.ن6: علی چی گفت؟!🧐🤔😱
حدساتونو درباره پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_84
#عطیه
هوووففف...🙄
بالاخره تموم شد...😅
۳۰ صفحه رو تو ۲ ساعت ترجمه کردم...😌😄
کش و قوسی به بدنم دادم...
میزمو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم...
هنوزم نگران محمد بودم...😓
شمارشو گرفتم...
قطع کرد...
یعنی چی؟!😳
حتما جلسه داره...😕
چند دقیقه بعد، دوباره شمارشو گرفتم...
خاموشه...🙁
وای...😥
نکنه اتفاقی براش افتاده؟!😰
دیگه طاقت نیاوردم...
آماده شدم و از پله ها پائین اومدم...
عزیز داشت به ماهی های حوض غذا می داد...
اومد سمتم و گفت: کجا میری عطیه؟!🧐
+ میرم محل کار محمد...😕 گوشیش خاموشه...🙁 شاید همکاراش بدونن کجاست...🙃
- این وقت شب...😶 یه زن تنها...😕 اونم با وضعیت تو...🙁 به نظرت صلاحه بری؟!☹️
نشستم رو پله ها...
بغضمو به سختی قورت دادم...
لبخند تلخی زدم...
سرمو پائین انداختم...
+ دلتنگی و نگرانی که شب و روز نمی شناسه...🙃🙂💔
سرمو بالا آوردم و رو به عزیز گفتم: میگین چیکار کنم؟!😕
عزیز اومد و کنارم نشست...
- عزیزم...❤️ منم نگرانشم...🙂 تا فردا صبح صبر کن...☝️🏻 اگه خبری نشد، برو محل کارش...🙃
لبخندی زدم...
+ چشم...🙂
رفتم بالا و لباسامو عوض کردم...
عزیز شام درست کرده بود...
هیچ کدوم اشتها نداشتیم...😕
به زور چند لقمه خوردم و برگشتم بالا...
سعی کردم بخوابم...
اما همه فکر و ذکرم پیش محمد بود و خوابم نمی برد...
#داوود
یهو صدای علی اومد...
- ایییوووللل...😃
من و امیر هم زمان با هم گفتیم: چی شد علی؟!😧
- حله...😉😁
امیر: چی حله؟!😶
- ردشو زدم...😌🤓
زدم رو شونش...
+ ایییوووللل...🤩 دمت گرم علی...😃
امیر: آفرین به تو...🤩👏🏻
- مخلصیم...😄
امیر بچه ها رو صدا زد...
رفتیم اتاق تدارکات و وسایل لازم رو برداشتیم...
به علی گفتم لوکیشن رو برامون بفرسته...
بچه ها زودتر رفتن و من و امیر موندیم و به آقایعبدی گزارش کار دادیم...
لپتاپ رسول رو برداشتم و رفتیم سمت لوکیشنی که علی فرستاد...
یه ذره از بچه ها عقب مونده بودیم...
لپتاپو باز کردم...
به جز رسول و آقامحمد کسی تو قاب نبود...
انگار آقامحمد داشت یه چیزایی به رسول می گفت...
صدا رو زیاد کردم تا هم خودم بشنوم، هم امیر...
#محمد
همه شون رفتن بیرون...
برگشتم سمت رسول...
+ رسول...🙃
- جانم..... آقا؟!😓
+ اگه... تونستی... زنده... از اینجا.... بیرون بری... مواظب... بچه ها باش...🙃 هواشونو.... داشته باش...🙂💔
- آقا... این چه حرفیه می زنین؟!😓
+ رسول...🙂
- جانم؟!🙃
+ خیلی دوست دارم...🙂❤️
- منم همین طور...🙃❤️
صدای در اومد...
وای خدا...🙁
دوباره شروع شد...😓🙂💔
#داوود
ای کاش صداشو زیاد نمی کردم...😓💔
آقامحمد داشت وصیت می کرد...😭
مثل همیشه به فکر ما بود...🙂❤️
+ امیر تو رو خدا تندتر برو.😭
امیر هم کلافه تر از من گفت: تندتر از این نمیشه.☹️😓
صدای در اومد...
چند نفر اومدن تو قاب.
از جمله اون محسن و الکساندر نامرد...😤
ای خدا...😭
دیگه می خوان چه بلایی سرشون بیارن؟!😨
می خوان چه جوری شکنجشون بدن؟!😭
بمیرم واستون...💔
کاش منو جای شما می گرفتن...😭
#محسن
از اتاق بیرون اومدیم...
رفتم پیش مونا...
- چیه؟!🧐 تو فکر محمدی؟!😏
+ ولم کن مونا حوصله ندارم...😒
- تو واقعا نگرانشی؟!🙄
+ نباشم؟!😐 رفیق قدیمیمه...🙃 اگه یه چیزی بگه...😕 یه اطلاعاتی بده...🙁 شاید الکس از کشتنش منصرف بشه...🤭 اما این محمدی که من می شناسم، زیر بار حرف زور نمیره...😬
- پس اگه بمیره حقشه...😤
داد زدم و گفتم: مونا مواظب حرف زدنت باش...😠
ترسید...
- واقعا که...😤
از اتاق بیرون اومدم...
دستی لای موهام کشیدم...
هیچ کاری از دستم برنمیومد...😞
الکساندر صدام زد و رفتیم تو انبار...
اسلحشو مصلح کرد...
یه چاقو داد بهم و گفت: دلم می خواد تو محمدو بکشی...😏😈
+ چ... چی؟!😧
- همین که شنیدی...😒
+ قرار نبود بکشیشون...😠
- اون ماله وقتی بود که فکر می کردیم اطلاعات میدن...😶 اما الان که چیزی نمیگن، چاره ای نداریم جز اینکه بکشیمشون...😤
- تو این کارو نمی کنی...😡
اسلحشو گرفت سمتم و گفت: می کنم...😠 می خوام ببینم کی جلومو می گیره...😏 تو؟!😒
- تا ۳ می شمارم...😶 یا می کشیش... یا می کشمت...😏☝️🏻 بین خودت و رفیق قدیمیت یکی رو انتخاب کن...😏
یعنی تمام این مدت می دونست محمد رفیق قدیمی منه؟!😟
وای...😓
- یک...☝️🏻
خدایا چیکار کنم؟!😥
- دو...✌️🏻
اگه منو بکشه، حتما مونا و مامان رو هم می کشه...😓
+ س....
- نزن...😨 ب..... باشه....😓
اسلحشو پائین آورد...
به چاقویی که تو دستم بود، نگاه کردم و بعد به محمد...
خودمو نمی شناختم...🙂💔
من کیم؟!🤔
محسن محتشم؟!😏
آره... اما نه اون محسن چند سال پیش...🙃
من یه نامردِ بیمعرفتم...😞
رفتم سمت محمد...
چاقو رو گذاشتم رو شاهرگش...
#محمد
اومد سمتم...
چاقویی که دستش بودو گذاشت
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
رو شاهرگم...
- محمد... نزار من قاتلت بشم...😕 ازت خواهش می کنم یه چیزی بگو...🙁 یه اطلاعاتی بده...☹️ نزار همسرت و مادرت به عزات بشینن...😔
پوزخندی زدم...
+ اگه... قراره... در قبال... خیانت به... وطنم... زنده بمونم... همون... بهتر که... بمیرم...🙃💔
- منم مجبورم واسه زنده موندن خودم و خانوادم، تو رو بکشم...🙂💔
- حلالم کن...😞 دیدار به قیامت...🙂💔
چشمامو بستم...
خیسی خونو رو گردنم حس کردم...
خدایا... خودت مراقب عطیه و عزیز و زهرا باش...❤️
#داوود
الکساندر محسنو تهدید کرد که اگه آقامحمد رو نکشه، خودش کشته میشه...
اون نامرد هم رفت سمت آقامحمد...😰
چاقویی که دستش بود، نشست رو شاهرگ آقامحمد...😨😭
الکساندر هم اسلحشو گرفت سمت رسول...😨😭
بی اختیار داد می زدم...
+ امیر تو رو خدا تندتر برو...😭 الان می کشنشون...😨😭
سیگنال قطع شد...
انگار واسه یه لحظه، قلبم نزد...🙂💔
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عطیه...🙂❤️
پ.ن2: ردشونو زدن...🤩
پ.ن3: بیچاره داوود و امیر...😭💔
پ.ن4: محمد...🙃 حرف آخرش خیلی قشنگ بود...👌🏻✨
پ.ن5: چه بلایی سرشون میاد؟!😱😭
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_85
#عطیه
همیشه از محمد می خواستم آدرس محل کارشو بهم بگه...
اما هیچ وقت نمی گفت...😕😶
خب... یه جورایی بهش حق می دادم...
یاد چند ماه پیش افتادم...
ساعت ۹ صبح بود...
هر دو حاضر شدیم...
محمد منو رسوند...
ماشینو گذاشت واسه من و بقیه مسیرش رو با تاکسی رفت...
یکم که دور شد سوار ماشین شدم و تعقیبش کردم...
۵ دقیقه بعد، تاکسی کنار خیابون ایستاد...
منم دور تر ازش پارک کردم...
محمد پیاده شد و اومد سمت من...
فهمیده بود دنبالشم...😶😕
سرمو پائین انداختم تا شاید منو نبینه... اما دیگه فایده ای نداشت...
زد به شیشه ماشین...
آروم شیشه رو دادم پائین...
خودمو زدم به اون راه...😂
+ اِ...😶 سلام...😊 تو اینجا چیکار می کنی؟!🧐
- علیک سلام...😶 فکر می کنم این سوالیه که من باید از شما بپرسم...😊
+ امممم...😶 خب... من... یه کاری داشتم...😄 اومدم اینجا...😊
- اهومممم...😶 منم گوشام درازه...😊😐🤣
+ بله؟!😐😂
چشماشو ریز کرد و گفت: منو تعقیب می کردی؟!🤔😐
+ خب...😶 راستش...😕 آره...🙁
- دست شما درد نکنه...😶
+ خواهش می کنم...😂
+ خب وقتی خودت نمیگی محل کارت کجاست، مجبورم خودم پیداش کنم...😕😊😂
- آخه عزیز من... آدرس محل کار من به چه درد شما می خوره؟!😶😂
+ خب وقتایی که چند روز ازت خبری نیست، میام اونجا سراغتو می گیرم...😕😶
- اگه لازم باشه، خودم بهت میگم کجا کار می کنم...😄
- یه نصیحت بهت می کنم... هیچ وقت یه مامور امنیتی رو تعقیب نکن...☝️🏻😊
+ باشه...😊😐
- مسخره می کنی عطیه؟!😐💔
+ نه...😶 جدی گفتم...😊😂
- 😂😑
- تشریف ببرین سرکارتون...😄 منم دیرم شده باید برم...😊
+ تو برو...🙃 منم چند دقیقه دیگه میرم...😊
- دوباره می خوای تعقیبم کنی؟!😐😂
+ 😂😶
- نه...🙃 تا شما نری، من از جام تکون نمی خورم...😊😂
خندیدم و سرمو تکون دادم...
خداحافظی کردیم و رفتم سرکار...
یک هفته بعد، دوباره به سرم زد تعقیبش کنم...😶😂
این دفعه با مترو می رفت و کارم راحت تر بود...
چند دقیقه بعد از رفتنش، منم حاضر شدم و رفتم دنبالش...
زیر چشمی نگاش می کردم...
خدا رو شکر حواسش به من نبود...😅
یه آقای پیری سر پا ایستاده بودن...
محمد بلند شد و جاشو داد به ایشون و تا آخر مسیر سر پا ایستاد...🙃
چقدر این حرکتشو دوست داشتم...👌🏻🙂❤️
همیشه همین قدر مهربون بود...🙃✨
از مترو پیدا شدیم...
با فاصله پشت سرش رفتم...
سوار تاکسی شد...
یه تاکسی گرفتم و با فاصله نسبتا زیادی پشت تعقیبش کردم...
۱۵ دقیقه بعد، تاکسی ایستاد و محمد پیاده شد...
وارد یه کوچه شد...
با فاصله رفتم دنبالش...
سرم داشت منفجر می شد...😣
همش از این کوچه به اون کوچه...😶
بالاخره وارد یه ساختمون شد...
خیلی خوشحال شدم که تونستم محل کارشو پیدا کنم...🤩
به خودم قول دادم آدرس اینجا رو به هیچ کس ندم و تا حد امکان نیام اینجا...
امیدوارم بودم تا فردا یه خبری از محمد بشه...🙃
یه خبر خوب...✨
خبر سلامتیش...🙂❤️
#ریحانه
یه آقایی که حسینآقا صداشون می کردن، موندن بیمارستان...
نشستم رو به روی اتاقش...
یلدا رفته بود نمازخونه...
بابا محمود هم رفته بود مامان ملیحه رو بیاره...
سرمو به دیوار تکیه دادم و آروم اشک ریختم...
ای خدا...
چرا من...؟!😭
چرا فرشید...؟!😭
چرا...؟!😭
ای کاش من جای فرشید بودم...😭
حالم خیلی بد بود...
از یه طرف فرشید... از یه طرف رسول...😓
گوشیش خاموش بود...
همکاراش هم جواب درست و حسابی نمی دادن...
می گفتن رفته ماموریت...
اما نمی تونستم حرفشونو باور کنم...
اصلا حس خوبی نداشتم...
پرستاری وارد اتاقش شد...
چند دقیقه بعد، هراسون بیرون اومد...
صدای دستگاه ها، باعث شد وحشت زده برم سمت اتاقش...😨
دکترا و پرستارا رفتن اتاق فرشید...
حسینآقا هم خواست بره که دکترا نزاشتن...
می دونستم هر چی هست زیر سر همون پرستاره...
واسه همین به حسینآقا گفتم یه پرستار وارد اتاق فرشید شده...
فقط خدا خدا می کردم بلایی سر فرشید نیاد...
#داوود
بالاخره رسیدیم...
نمی دونم ماشین ایستاد یا من خودمو پرت کردم بیرون...
یه خرابه بود...
فقط می دویدم تا شاید یه ردی از برادرام پیدا کنم...
یه چیزی که گواهی بده زندن...
هنوز قلبشون می زنه...
تنهام نزاشتن...🙂😭💔
امیر صدام زد...
رفتم پیشش...
انقدر دویده بودم... که نفسم بالا نمیومد...
#رسول
صدای شلیک گلوله اومد.
بچه های خودمون بودن.
#داوود
خدا رو شکر بچه ها چند دقیقه زودتر از ما رسیده بودن.😃
امیر به جایی اشاره کرد و هر دو رفتیم...
امیدوار بودم دیر نشده باشه.
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: عجب😶😂
محل کارشو پیدا کرد.😁
پ.ن2: وای خدا😂 فقط حرفای محمد و عطیه وقتی محمد فهمید عطیه تعقیبش می کنه🤣
پ.ن3: آخی😢
بیچاره ریحانه😕
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
"مدافع عــ♥️ــشق"
#پارت_86
#داوود
آقامحمد و رسول بودن...
دویدیم سمتشون...
کنارشون زانو زدم...
بمیرم الهی...😭💔
رسول سرشو گذاشته بود رو شونه آقامحمد...
آقامحمد هم سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماش بسته بود...
صداش زدم...
+ آقا... آقامحمد... صدامو می شنوین...؟!😢 داوودم...🙃
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بی جونی زد...
+ چیزیتون که نشده؟!😢
سرشو به جهت مخالف تکون داد...
چشمام گرد شد...
+ یا خدا...😱 آقا... آقا گردنتون خونیه...😥
دستمو رو گردنش گذاشتم...
چهرش از شدت درد تو هم رفت...😓
+ چیزی... نیست...😓 رد... چاقوعه...🙃 رسول... به... رسول... کمک کن...🙂
برگشتم سمت رسول و گفتم: خوبی داداش؟!😢
- خو... خوبم...🙂
رو به امیر گفتم: پس این آمبولانس چی شد؟!😕
امیر گفت: الان میرسه...🙃
+ تا آمبولانس برسه، از دست میرن...😢 بیا خودمون ببریمشون بیمارستان...🙂
بازوی آقامحمدو گرفتم و آروم بلند شد...
امیر هم رفت کمک رسول...
اوضاع جفتشون خیلی خراب بود...😓💔
نشستیم تو ماشین و رفتیم سمت بیمارستان...
#ریحانه
خدا رو شکر اون پرستار رو گرفتن...
دکتر از اتاق فرشید بیرون اومد...
همه پرواز کردیم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😥
- یه جور سم به سرمشون تزریق کرده بودن که روی عملکرد سیستم ایمنی بدنشون و قلبشون تاثیر می ذاشت...😓 خدا رو شکر تونستیم نجاتشون بدیم...😅
نفس راحتی کشیدم...
+ الان حالش چطوره؟!😢
- هنوز تو کما هستن...😕
همون لحظه، بابا محمود و مامان ملیحه هم رسیدن...
تو سالن بیمارستان نشسته بودم و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم...
یهو...
#راضیه
رسیدم خونه...
کلید انداختم و درو باز کردم...
دیر وقت بود و همه خواب بودن...
هوووففف...
چه شبی بود امشب...😓
خیلی خسته بودم...
چادرمو درآوردم...
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم...
صدای در اتاق اومد...
+ بفرمائین...😊
در باز شد...
مامان بود...🙂❤️
- سلام...😊 اجازه هست؟!😄
+ سلام...😍 بله...😃
مامان اومد تو و نشست کنارم.
محکم بغلش کردم...
چند ثانیه بعد، ازش جدا شدم...
+ فکر کردم خوابیدین...😄
- منتظر تو بودم...🙂
تو صورتم دقیق شد و پرسید: چیزی شده؟!🤔
+ چطور؟!🧐
- چشمات داد می زنه ناراحتی...😕
آهی کشیدم و سرمو پائین انداختم.
+ چیزی نیست...☹️
دستشو گذاشت زیر چونم و آروم سرمو بالا آورد...
- چی شده عزیزم؟!🙁
جریانو براش تعریف کردم.
مثل همیشه از جزئیات عملیات چیزی نگفتم... فقط گفتم آقاداوود نجاتم دادن...
- کی اینطور...😶
- خدا واسه پدر و مادرش نگهش داره...🙂
- چیزیت که نشد؟!😧
+ نه...😄 خوبم...😊 فقط... آقاداوود دستشون یکم زخمی شد...😕
- باز خدا رو شکر که بخیر گذشته...😓🙂
- میگم... مطمئنی همش همینه؟!🙃
+ آره...🙂
- ولی به نظرم یه چیز دیگه هم هست...😶
+ نه... چیزی نیست...😄
- باشه...🙃 من برم بخوابم...🙂 تو هم حتما بخواب...😊 خستگی از چشمات می باره...😶
لبخندی زدم و گفتم: چشم...😄
مامان رفت سمت در...
قبل از اینکه بره بیرون صدام زد...
- راضیه...🙂
+ جانم...؟!🙃
- ولی یه چیز دیگه هم هستا...😶 حالا از من گفتن بود...😄
- شب بخیر...😊
+ شب بخیر...🙂
رو تخت دراز کشیدم...
حرفای مامان ذهنمو مشغول کرده بود...
منظورش چی بود...؟!🤔
من که همه چیزایی که باید رو بهش گفتم...😶
کم کم چشمام گرم شد و با کلی فکر و خیال به خواب رفتم...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: خودشون بردنشون بیمارستان...🙂
پ.ن2: هنوزم به فکر رسوله...🙂🙃❤️
پ.ن3: هنوز تو کماست...😕
پ.ن4: ریحانه...😢💔
یهو چی شد؟!🧐🤔😥
پ.ن5: یه چیز دیگه هم هست...؟!😶🤔
پ.ن6: حدساتونو درباره پ.ن4 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ "مدافع عــ♥️ــشق" #پارت_86 #داوو
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_87
#ریحانه
یهو چشمم خورد به در ورودی...
رسول و آقاداوود و ۲ تا آقای دیگه وارد سالن شدن...
کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم...😧
مگه نگفتن رسول رفته ماموریت...؟!🤯
رفتم سمتشون...
خوب که دقت کردم دیدم پای رسول می لنگه...😨
خودمو رسوندم بهشون...
سلام کردم و جوابمو دادن...
+ چی شدی رسول؟!😰
- نگران نباش...🙃 خوبم...😊
نگاهم افتاد به دستش...
+ یاحسین...😱 دستت چی شده؟!😭
- چیزی نیست...😄 تو ماموریت اینجوری شد...😕 خوب میشه...🙂
دکتر اومد تا رسولو معاینه کنه...
منم رفتم تا به سارا خبر بدم...
#داوود
رو به روی اتاق آقامحمد نشسته بودم...
امیر هم پیش رسول بود...
خیلی نگران رسول بودم...😕
اما نمی شد آقامحمد رو تنها بزارم...🙃
در اتاق باز بود و می تونستم تو اتاق رو ببینم...
بمیرم الهی...😭
از چهرش معلوم بود خیلی داره درد می کشه...🙁😓
بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد.
رفتم سمتش...
+ حالش چطوره؟!😢
- اوضاع دستشون که زیاد خوب نیست...😕 زخمش عمیقه و بدجوری سوخته...🙁 چند تا از دنده هاشونم ترک خورده...😕 واقعا شانس آوردن...🙃 اگه زخم گردنشون یه ذره عمیق تر بود...😶
بقیه حرفشو خورد...
لعنت بهشون که این بلا ها رو سر برادرم آوردن...😓
- باید استراحت کنن...🙂 من دوباره میام و وضعیتشون رو چک می کنم...🙃 اگه مشکلی نداشتن، مرخص میشن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش می کنم...🤗
+ می تونم ببینمش؟!🙃
- بله...😉 فقط... کوتاه باشه...😶
+ چشم...😇
دکتر رفت...
وارد اتاق شدم...
#امیر
دکتر از اتاق رسول بیرون اومد...
+ حالش چطوره؟!😢
- زخم دستشون نسبتا عمیقه...😕 پای راستشونم ضرب دیده...🙁 باید استراحت کنن...🙃
+ کی مرخص میشه؟!😕
- سرمشون که تموم شد، دوباره میام و معاینشون می کنم.🙂 اگه مشکلی نداشته باشن، مرخصن...😊
+ ممنون...🙂
- خواهش میکنم...🤗
خواهر و همسر رسول هم اومدن و دکتر وضعیت رسول رو براشون توضیح داد...
خیلی نگران آقامحمد بودم...😕
رفتم پیش داوود تا از حالش با خبر بشم...
#سارا
رو به روی اتاق سعید نشسته بودم...
ریحانه هراسون اومد سمتم...
رفتم پیشش و با نگرانی گفتم: چی شده؟!😰
نفس نفس می زد...
- ر.... رسول...😓
+ رسول چی...؟!😨
- رسول... از... ماموریت... برگشته...🙁
+ خب اینکه خیلی خوبه...😃
- دستش... دستش زخمی شده؟!😕
+ یاحسین...😱
+ الان کجاست...؟!😧
دستمو گرفت و رفتیم سمت اورژانس...
دکتر گفت اگه استراحت کنه، حالش بهتر میشه...
اما تا خودم نمی دیدمش، باورم نمی شد...😕
از دکتر اجازه گرفتم و وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
نمی دونم چم شده بود...
حالم خوب نبود...😕
بغض بدی به گلوم چنگ می زد...😓
چشماشو باز کرد...
لبخندی زد...
- سلاااام...😃 ساراخانم...😊
دیگه نتونستم تحمل کنم...
بغضم ترکید...
- اِ...😶 چرا چشمای خوشگلتو بارونی می کنی؟!😕
با هق هق گفتم: اگه... اگه چیزیت می شد... من... من چیکار می کردم...؟😭
- قربونت برم...❤️ من که الان کنارتم...🙃 تا آخرش هم کنارت می مونم...🙂❤️ حالا هم اشکاتو پاک کن...🙃
لبخندی زدم...
اشکامو پاک کردم...
+ درد که نداری؟!😕🙂
- نه...🙃
+ رسول...😐
- خب...😶 یکم...🙂
- خودت چطوری؟!😊
+ الان مثلا خواستی بحثو عوض کنی؟!😐😑
- تابلو بود؟!😐💔
+ خیییلی...😑
هر دو خندیدیم...
- آقامحمد چطوره؟!🙂
+ نمی دونم...😶 اصلا مگه آقامحمد هم زخمی شدن؟!😟
- آره...😕 فکر کنم اوضاعش از من بدتره...🙁
- می خوام ببینمش...🙃
خواست بشینه که مانع شدم...
+ رسول تو باید استراحت کنی...😶😕
- آخه...😶
+ آخه نداره...😑 الان نمیشه...🙁 سرمت که تموم شد، می تونی بری...🙃
- باشه...😕 راستی سعید و فرشید چطورن؟!🙂
+ سعید پاش تیر خورده...😕 خدا رو شکر الان بهتره...🙂 اما... آقافرشید...🙁
سرمو پائین انداختم...
با نگرانی گفت: فرشید چی سارا؟!😨
+ رفتن تو کما...😞
- وای...😓
یکم دیگه با هم حرف زدیم...
از اتاق بیرون اومدم تا استراحت کنه...
رفتم سمت ریحانه و نشستم کنارش...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن2: رسول...🙃
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_88
#محمد
همون لحظه در با شدت باز شد...
بچه های خودمون بودن...
محسن خشکش زده بود...
الکساندر خواست تیراندازی کنه که مهدی زودتر جنبید و یه تیر زد تو دستش...
آخِ بلندی گفت...
تفنگ از دستش افتاد...
هر دوشون تسلیم شدن...
با کمک مهدی بلند شدم...
همه بدنم درد می کرد...
سرم بدجوری گیج می رفت...
نشستیم یه گوشه...
خیلی نگران رسول بودم...🙂❤️
سرشو گذاشتم رو شونم...
داوود و امیر هم رسیدن و رفتیم بیمارستان...
دکتر با دیدنم گفت: نچ نچ نچ نچ...
چه بلایی سرتون اومده؟!😧
کسی چیزی نگفت...
دستمو بخیه زد...
خیلی می سوخت...😓
زخم پیشونیمو پانسمان کرد و...
بالاخره کارش تموم شد...
برام سرم وصل کرد و گفت باید استراحت کنم...
چشمامو بستم...
صدای در اومد...
چشمامو باز کردم...
داوود بود...
لبخندی زدم...🙂
#داوود
آخ که چقدر دلم لک زده بود واسه لبخند مهربونش...🙂❤️
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
+ سلام آقا...🙂
- به به...😃 سلااام...😄 آقاداوود...😊 چطوری؟!😇
+ خوبم...🙃 شما بهترین...؟!🙂
- آره...😄 خوبم...😊
می دونستم درد داره و اینجوری میگه که من نگران نشم... 🙂❤️
- رسول چطوره؟!🙃
+ امیر پیششه...🙂
- می خوام ببینمش...😊
خواست بشینه که مانع شدم...
+ آقا دکتر گفته باید استراحت کنین...😕
- داوود جان...🙃 من خوبم...😄 چیزیم نیست...🙂
ناخودآگاه بغض کردم...
+ چیزیتون نیست...؟!😶 آقا من و امیر و علی خودمون شاهد بودیم اون نامردا چه بلاهایی سر شما و رسول آوردن و چه جوری شکنجتون کردن...💔
+ آقا تو رو خدا یکم به فکر خودتون باشین...😢😞
- باشه...😕 حالا بغض نکن...🙂❤️
لبخند تلخی زدم...
صدای امیر اومد...
~ خوب با هم خلوت کردین ها...😁😄
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: بخوانید از زبان محمد...🙃
پ.ن2: آخی...😢 داوود...😕
پ.ن3: امیر وارد می شود...😁✨😂
پ.ن4: می دونم پارت کوتاهی بود...🙃
واقعا خسته بودم... ان شاءالله در آینده جبران می کنم...😊
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_89
#داوود
برگشتم سمتش...
آخه الان وقت اومدن بود...😶
خیر سرم خواستم دو دقیقه با آقامحمد تنها باشم و باهاش درد و دل کنم...😑💔
آقامحمد رو به امیر گفت: علیک سلام...😊😐
وای خدااا...😂 چه خوب ضایع شد...👌🏻🤣
امیر شرمنده سرشو پائین انداخت و گفت: ببخشید...😶 سلام...😄 بهترین...؟!🙃
- الحمدالله... خوبم...🙂 رسول چطوره...؟🙃
~ بهتره خدا رو شکر...😊
- خدا رو شکر...😄
امیر موند پیش آقامحمد...
با آقایعبدی تماس گرفتم و گزارش کار دادم...
گفتن میان بیمارستان...
رفتم اتاق رسول...
#امیر
- سعید و فرشید چطورن...؟!🙃
+ سعید خوبه...😊 اما... فرشید...🙁😔
سرمو پائین انداختم...
با نگرانی گفت: فرشید چی...؟!😨
+ تو کماست...😞
- یاحسین...😓
آقامحمد خیلی اصرار کرد که فرشید رو ببینه...🙃 اولش نزاشتم بره...😕 چون می دونستم حالش زیاد خوب نیست و خیلی درد داره...😞 اما انقدر اصرار کرد، که دیگه نتونستم جلوشو بگیرم و حریفش نشدم...😶
پرستار اومد و سرمشو کشید...
کمکش کردم و با درد زیاد بلند شد...
رفتیم سمت اتاق فرشید...
با کلی اصرار، دکتر اجازه داد آقامحمد واسه ۵ دقیقه فرشید رو ببینه...🙃
تو سالن بیمارستان نشسته بودم...
چشمم افتاد به در ورودی...
آقایعبدی و مهدی وارد سالن شدن...
رفتم سمتشون...
#محمد
وقتی امیر گفت فرشید تو کماست، دنیا رو سرم آوار شد...😓
با کمک امیر، رفتم پیش دکتر فرشید...
با کلی اصرار اجازه داد واسه ۵ دقیقه فرشید رو ببینم...
وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
دستشو گرفتم...
+ سلااام... آقافرشید...🙂💔 می دونم صدامو می شنوی...🙃 چشماتو باز کن فرشید... الان وقت خوابیدن نیست... می بینی ریحانه خانم چه حالی داره... می بینی ما چقدر حالمون خرابه... پاشو... تنهامون نزار... من و همه بچه ها بهت نیاز داریم داداش...🙂💔
آروم اشک ریختم...
دلم می خواست داد بزنم...
خدایا... چرا...؟😭
چند دقیقه گذشت...
اشکامو پاک کردم...
آهی کشیدم...
از اتاق بیرون اومدم...
با اینکه سخت بود، اما سعی کردم خودمو آروم نشون بدم...🙂
بچه ها چشم امیدشون به منه...🙃
باید بهشون امید بدم...☝️🏻
اگه خودمو نا امید نشون بدم، روحیشونو از دست میدن...😕
آره...
این یکی از سخت ترین کاراییه که من باید انجام بدم...🙂💔
فرمانده بودن خیلی سخته... خیلی...💔
سرم بدجوری گیج می رفت...
چشمام تار می دید...
همه تنم درد می کرد...
از بچه های خودمون، کسی اونجا نبود...
دستمو به دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشم...
حالم هر لحظه بدتر می شد...
چشمام سیاهی رفت و...
دیگه چیزی نفهمیدم...
#داوود
وارد اتاقش شدم...
با دیدنم لبخندی زد و گفت: به...😃 آقاداوود...😄
آروم بغلش کردم...
بعد از سلام و احوال پرسی، نشستم رو صندلی...
+ الان بهتری؟🙃
- آره...🙂 آقامحمد چطوره؟!🙃
+ خودش که میگه خوبه...🙂 اما...😕
- می دونم...😶 خوب نیست...😕 اما میگه خوبه تا ما رو نگران نکنه...🙂❤️
+ دقیقا...🙃😕
+ هعییی...😕 نمی دونی تو این چند ساعت ما چی کشیدیم...😓 خدا رو شکر که اتفاقی براتون نیفتاد...🙂
- قربونت برم...🙂❤️
+ زبونتو گاز بگیر...😐😂
- چی...؟!😳😶😐😑
وای خدا...🤭 چه گافی دادم...🤦🏻♂
+ منظورم اینه که... خدا نکنه...😁😂
- آهااا...😶 از اون لحاظ...😐
- بله...😂
+ 😂
- میگم... خیلی اذیتتون کردن...؟!😕 نه...؟!
+ عوضش فهمیدن امثال ما همیشه عاشق کشور و مردممون هستیم و با جون و دل ازشون دفاع می کنیم و هیچ وقت خیانت نمی کنیم...☝️🏻😌
- دقیقا...👌🏻
چند ثانیه بعد، در با شدت باز شد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: الان وقت اومدن بود...؟!😶😂
پ.ن2: و باز هم محمد ضایع کرد...🤣
پ.ن3: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن4: فرمانده بودن خیلی سخته...🙃❤️☝️🏻
پ.ن5: چی شد...؟!😨😱
پ.ن6: کی درو باز کرد...؟!😟
پ.ن7: حدساتونو درباره پ.ن5 و پ.ن6 در ناشناس بگین. هشتگ مخصوص هم فراموش نشه که بشناسمتون...😉😊💫
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_90
#داوود
ساراخانم بودن...
رسول گفت: چی شده سارا...؟!😧
ساراخانم گفتن: آقامحمد... آقامحمد حالشون بد شده...😢
مثل برق از جام پریدم...
+ یاخدا...😱
با اصرار من و ساراخانم رسول موند تو اتاق تا استراحت کنه...
سریع رفتم پیش آقامحمد...
الهی بمیرم واسش...😭
رنگش عینِ گچ دیوار بود...😞
براش سرم وصل کرده بودن...
چشماش بسته بود...
دکتر از اتاقش بیرون اومد...
با نگرانی گفتم: چی شده آقایدکتر؟!😰
نگاهی به کاغذ های تو دستش انداخت و بعد رو به من گفت: فشارشون خیلی پائینه...😕 خیلی ضعیف شدن...😶 ضعف هم دارن...🙁 باید استراحت کنن... امشب رو مهمون ما هستن...🙃 ان شاءالله اگه فردا وضعیتون بهتر شد، مرخص میشن...🙂
+ می تونم ببینمش...؟🙂
- بله...🙂 فقط... کوتاه باشه...🙃
+ ممنون...😊
- خواهش می کنم...🙂
وارد اتاقش شدم...
رو صندلی، کنار تختش نشستم...
دستشو گرفتم...
آروم چشماشو باز کرد...
لبخند بی جونی زد...
+ چی شد یهو؟😕
- نمی دونم...😶 از... اتاق... فرشید که... بیرون اومدم... حالم... بد شد...😓
+ الان بهترین...؟!🙃
- خوبم...🙂
- میشه... گوشیتو... بدی؟!😊
+ چشم...🙂 فقط... فوضولی نباشه...😶 با این حالتون لازمه تماس بگیرین؟!😕
- ضروریه...🙃
گوشیمو دادم بهشون و از اتاق بیرون اومدم تا راحت باشن...
#محمد
چشمامو باز کردم...
همه جا تار بود...
چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینم...
همه چی یادم اومد...
هنوزم سرگیجه داشتم...
داوود رو صندلی کنار تختم نشسته بود...
بعد از چند دقیقه صحبت، گوشی داوود رو گرفتم تا با عطیه تماس بگیرم...
می دونستم تا الان دلش هزار راه رفته...😕
داوود بیرون رفت...
شماره عطیه رو گرفتم...
بعد از ۲ بوق، صداش تو گوشم پیچید...
- بله...؟!
+ سلاااام...😃 عطیه بانو...😄
با نگرانی گفت: محمد خودتی...؟!😥
+ خودِ خودمم...😊
- معلومه کجایی...؟😢 چرا گوشیت خاموشه...؟😶 نباید یه خبر از خودت بدی...؟😕 دلم هزار راه رفت...😓
+ عطیه جان... اَمون بده...😶 بزار منم حرف بزنم...😄
+ اولا که سلام عرض کردم...😶😂
- سلام...😕
+ دوما که ماموریت بودم...🙃
+ سوما ببخشید...🙁 یه مشکلی واسه گوشیم پیش اومد...😕 نتونستم باهات تماس بگیرم...😔
- چرا صدات اینجوریه؟!🤨😢
صدامو صاف کردم و گفتم: چه جوریه صدام؟😅😥
+ نمی دونم...😶 مثل همیشه نیست...😕 اتفاقی افتاده؟!🙁
- نه... فقط... یکم خستم...🙃 همین...🙂
- من که می دونم یه چیزی هست...😶
+ هیچی نیست...😶😄
ترجیح دادم چیزی بهش نگم تا مبادا نگران بشه...🙂❤️
- حالا... کِی میای خونه...؟🙃
+ ظهر چطوره؟!🤔😁
- عااالیه...😃👌🏻 پس منتظرتم...😄
- ناهار هم قرمه سبزی درست می کنم که دوست داری...🙃😊
+ به به...😋 دست شما درد نکنه...😄
- خواهش می کنم...😇
+ راستی زهرا چطوره؟!😍
- خوبه...😄
+ خدا رو شکر...☺️ عزیز خوبه؟🙃
- آره...🙂 فقط مثل من نگران تو بود...🙃 الان میرم بهش میگم زنگ زدی... خیالش راحت شه...😊
+ خوبه...😊 چیزی لازم نداری سر راه که میام بگیرم؟!🤔
- نه... همه چی هست...🙂
+ کاری نداری؟😄
- نه...🙃 فقط... مواظب خودت باش...🙂♥️
+ چشم...😊 تو هم مواظب خودت و زهرا و عزیز باش...🙃♥️
- باشه...🙂 خداحافظ...
+ خداحافظ...
گوشیو قطع کردم...
نفس عمیقی کشیدم...
خدا کنه تا ظهر مرخص شم...😕
حتی اگه مرخصم نکنن، با رضایت خودم میرم...🙃
سعی کردم بخوابم...
اما این درد لعنتی ول کن نبود...😓
دکتر اومد و برام آرامبخش تزریق کرد...
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: آخی...😢 بیچاره محمد...😕💔
پ.ن2: اَمون نداد...😶😂
پ.ن3: به عطیه چیزی نگفت تا مبادا نگران بشه...🙂❤️
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy
حَنـʜᴀɴɪɴـین🇮🇷'🖤
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨✨ ✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ #رمان_امنیتی_سربازان_گمنام "مداف
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_امنیتی_سربازان_گمنام
"مدافع عـ♥️ـشق"
#پارت_91
#داوود
از پشت شیشه نگاهش کردم...
معلوم بود درد داره...😕😓
رفتم پیش دکتر...
براش آرامبخش تزریق کرد
چند دقیقه بعد، خوابید...
می خواستم برم پیش سعید و یه سری بهش بزنم...
اما یه حسی بهم می گفت بهتره اینجا بمونم...
چند دقیقه گذشت...
یهو...
#امیر
بعد از سلام و احوال پرسی، آقایعبدی گفتن: بچه ها کجان؟😕 حالشون چطوره...؟🙁
+ خدا رو شکر الان بهترن...🙂 البته... به جز فرشید...😔
- چه اتفاقی براش افتاده؟😨
+ تو کماست...😞
- وای...😓
- محمد و رسول کجان؟😕
+ تو همین بیمارستان بستریان...🙃
- خیلی اذیتشون کردن؟😕😔
آهی کشیدم و گفتم: خیلی...😔
اتاق رسول رو نشونشون دادم و خودم رفتم تا یه سر به آقامحمد بزنم...
گوشیم زنگ خورد...
#عطیه
تا خودِ صبح نخوابیدم...😕
فکرم درگیر محمد بود...🙁
خیلی نگرانش بودم...😓
صدای اذان گوشیم اومد...
وضو گرفتم و نمازمو خوندم...
سجده رفتم و با خدا درد و دل کردم...
خدایا... ازت خواهش می کنم... سالم باشه...🙃 حالش خوب باشه...🙂 اتفاق بدی براش نیفتاده باشه...😢😕😔
خیسی اشک رو رو گونه هام حس کردم...
سر از سجده برداشتم و اشکامو پاک کردم...
دراز کشیدم...
با کلی فکر و خیال، خوابم برد...
با صدای زنگ گوشیم، چشمامو باز کردم...
شماره ناشناس بود...
اولش نخواستم جواب بدم...
اما یه حسی بهم می گفت جواب بده...
تماس رو وصل کردم...
صدای محمد بود...😍
همین که صداشو شنیدم، آروم شدم...🙃
کلی خدا رو شکر کردم...♥️
اما هنوز نگرانش بودم...😕
آخه... صداش مثل همیشه نبود...🙁
ازش پرسیدم... گفت چیزی نیست و فقط یکم خسته ست... اما من مطمئن بودم یه چیزی شده و به من نمیگه که نگران نشم...🙁
بعد از خداحافظی، گوشیو قطع کردم و رفتم پائین...
عزیز کنار حوض نشسته بود...
کنارش نشستم و بهش گفتم محمد تماس گرفته...
خیلی خوشحال شد...
رفتم بالا و مشغول آشپزی شدم...
#امیر
داوود بود. جواب دادم.
+ جانم داوود...؟!🙃
- امیر به سایت بگو ۲ تا نیروی خانم بفرستن اینجا...😥 فقط سریع...☝️🏻
با نگرانی گفتم: چی شده؟😨
- آقامحمد... می خواستن بکشنش...😱
+ یاخدا...😱
+ الان حالش خوبه؟!😨
- آره... به موقع فهمیدم...😓
- سریع با سایت تماس بگیر...
+ همین الان زنگ می زنم.😢 فقط... خودت به آقایعبدی بگو.🙃
- باشه...🙂
گوشیو قطع کردم.
با احمد تماس گرفتم و گفتم نیرو بفرستن.
خودمم رفتم پیش داوود...
#رسول
با صدای در، چشمامو باز کردم...
+ بفرمائید...
آقایعبدی و مهدی و امیر وارد اتاق شدن.
خواستم بشینم که مانع شدن...
چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم.
آقایعبدی بلند شدن و گفتن: رسول جان... بهتره زود خوب بشی.🙂 وگرنه مجبوریم نیرو جات بزاریم.😊
+ آقا من همین الانشم خوبم.😄 اصلا بریم سایت.😁
خندیدن و گفتن: شوخی کردم.😄 شما فعلا استراحت کن.😉🙃 هیچ کس نمی تونه جای تو رو تو سایت بگیره.😄
- من میرم یه سر به سعید و محمد بزنم.😊
آقایعبدی رفتن.
امیر هم چند دقیقه بعد رفت.
مهدی موند پیشم.
- خب...😁 تا الان داوود دهقان فداکار بود...😶 حالا تو میشی پترُس فداکار.😶🤣
+ هار هار هار...😐 بی مزه😒 به جای اینکه با این حرفات وقت من و خودت و کائنات رو بگیری، برو یه ذره درباره پترس فداکار تحقیق کن ببین اصلا کی بوده، بعد بیا به من بگو پترس.😐
- عه...😶 تو ضایع کردنم بلند بودی و من نمی دونستم؟!🤔😂
+ من دیگه با تو هیچ حرفی ندارم.😊😐😑
- خیلی خوب...😶 حالا نمی خواد قهر کنی.😐😄 مگه پترس فداکار کی بوده؟!🤔😁😂
+ همونی که انگشتشو کرد تو سوراخ سد.😶😑
وای خدا😂 خودش فهمید چه گافی داده...😶😁 اون لحظه قیافش دیدنی بود...🤣
+ حالا فهمیدی هیچ ربطی به من نداره؟!😶😂
- چرا دیگه...😐 یه جورایی ربط داره.😁 جفتتون فداکاری کردین.😊😂
+ وقت دنیا رو می گیری با این حرفات و مقایسه کردنات.😐
- 😂
+ 😂😶
یکم دیگه با هم حرف زدیم.
بعدم مهدی رفت بیرون تا من استراحت کنم...
#سعید
داشتم کتاب می خوندم که صدای در اومد.
+ بفرمائید.
در باز شد.
آقایعبدی بودن.
بالبخند گفتن: اجازه هست؟!😄
+ آقا اجازه ما هم دست شماست.😅 بفرمائید.😊
اومدن تو
کتابو بستم و رو میز کنار تخت گذاشتم.
خواستم بشینم که دستشونو رو شونم گذاشتن و گفتن: نشینیا...😶 اذیت میشی...🙃 راحت باش.😊
لبخندی زدم.
رو صندلی، کنار تختم نشستن...
مشغول صحبت بودیم.
صدای در اومد...
ادامه دارد...
✍🏻 به قلم: م. اسکینی
کپی فقط با ذکر نام نویسنده و لینک کانال آزاد✅
پ.ن1: تا صبح نخوابید...😕🙃💔
فکرش درگیر محمد بود...🙂♥️
پ.ن2: می خواستن بکشنش...😱
پ.ن3: نیرو می زارن جای رسول😊😐😂
هیچ کس نمی تونه جاشو تو سایت بگیره.😌
پ.ن4: آقامهدی وقت دنیا رو میگیره و توسط رسول ضایع میشه...😶😐💔🤣
لینک کانال👇🏻
https://eitaa.com/gandoomy