قرارمان تغییر نبود. خواب را بیداری و بیداری را در خواب میگذرانید!
بی رمق و بی جان شدهاید، انگار روحی در جسم ندارید. هاله حزن شما را در بر گرفته و بلعیده، میترسم روزی برسد که جانتان را هم ببلعد.
شما را چه شده؟ چه به روزتان آمد که اینقدر فرسوده و احوالات تان، پریشان شده؟
به تمامِ چیزی که داشتید حسادت میورزیدم اما الآن، نمیدانم لبخندی بر ناتوانی که گریبانتان را گرفته بزنم یا از احوالی که دارید، که آن را خود نیز دارم؛ ناراحت و غمزده باشم !
نمیدانم جهانم کجا سکون یافته که من هر چه چشم میگردانم جز کوه های بلند و آسمانِ تیره و صداهای انعکاس یافته ی نفس های خود ، هیچ چیزِ دیگری ، سر بر بالینِ افکار و رویا های من نمی گذارد.