-تبر بر دوش افتاده بود به جان شاخههای امّیدش. تنهاییاش را با زور و زحمت در چمدان جا داد، چند مشت خاطره ریخت گوشهی جیبش، خیالش را تن زد، اتاقش را مرتب کرد و خواست کفش رفتن بپوشد؛ کبوترهای دلش امّا نپریدند، مادر به گمان سفر باز نان و پنیرسبزی پیچید، پدر با نوبرانه به خانه آمد، آفتاب پاکش کرد توی خانه، خدا دست رساند به قلب پارهپارهاش و قدمهایش شل شد.
امّید لب ذبح شدن باز دست و دلش را لرزانده بود.
-اگر روزی از ایستادن خسته شدی و زیر رنج عظیم زندگانی شانه خالی کردی، برگرد به من.
من، هنوز مقداری شعر در جیب دارم، اگرچه غم نحیفم کرده اما هنوز شانه شدن را خوب بلدم؛ هنوز دستهایم با زندگی راه میآیند و پیِ نور گردن میکشند.
سرمای بیامیدی اگر زد به خانهات، نترس، مرا در آغوش بگیر؛ من میتوانم برای تکیهگاهِ تو بودن باز از جا بلند شوم عزیزم!
-آبی را میتوان زیست.
در پسِ هر قدم، در لابهلای تار و پود منسجمِ یک فرش دستبافتِ جامانده، در آن سوی ترکِ چندینسالهٔ یک دیوار، در خلال تکاپوی ستارهها، در آسمانِ شبی روشن، و در پهلویِ عشقی نامتناهی!
و نوشت، من میخواهَم جوهرِ آبیِ در قلمی باشم.
و ادامهاَش دادم: که از برِ عشق به دامانِ سپید روانه میشود.
کاش یادی داشتم که در چشم هایت راه میرفت، رگ میشد در سپیدیِ نگاهت که بر بامِ خانه انداختیاش و میرفت روی گونههایت، جادهای تا چانهات میکشید و میشد کبودیای که سبزآبی است و خیالِ رفع شدن ندارد، پستی بلندی های ترقوهات را میگذراند و خود را چنان میکشاند که به انگشت سبابهات برسد و آنجا بشود یک خال، که در دستِ تو باشد و تو هرگاه کتابی ورق میزنی، برگِ گلی جدا میکنی از خاک و مویی میبافی، مرا در خاطرت، روشن کنی.