『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
~ 🍃♥️ #عشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمتبیستُپنج
~
🍃♥️
#عشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتبیستُششم
♥️🕊
باز هم تمرینهای دفاع شخصی بود. این دفعه قرار بود #امیر آقا به ما یاد بدهد
که چطور چاقو را از دست رقیبمان بیرون بیاریم و از همان بر علیه خودش
استفاده کنیم. آن روز طبق معمول یکی از بچهها باید داوطلب تمرین می شد.
#شهیدمسعودمرادی که از بچههای شوخ و پرتحرک گروه بود داوطلب شد. از
َ همان اول تمرین مسعود شوخی اش گرفته بود.مدام با امیرآقاکل انداخت و سر به سرش میگذاشت و سعی میکرد مانع از انجام فن شود. بالاخره امیر آقا که استاد این کار بود، فن را اجرا کرد و مسعود را زمین زد. حالا باید چاقو را زیر گلوی مسعود میگذاشت. مسعود مدام دستش را روی زمین میزد و قوپی میآمد. امیر آقا هم برای اینکه حال مسعود را بگیرد کمی چاقو را فشار داد و
از روی سینهاش بلند شد. مسعود خیلی آرام دستش را زیر گلویش گرفت و
بلند شد. چشمان همه گرد شد. برگشتیم طرفش و دورهاش کردیم. سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. با سر و صدای ما امیر هم برگشت.
رد چاقو زیر گلویش مانده بود. چند قطره خون هم یواش یواش داشت خودش را نشان میداد. طفلی گردنش شده بود مثل قربانی که از دست قصاب فرار
کرده باشد.
امیر آقا دستش را گرفته بود و با ناراحتی نگاهش میکرد. و میگفت: تقصیر خودت بود. آخر چرا اینقدر تکان میخوری؟ حالا درد نداری؟ 😢
میخواهی بریم بهداری؟
امیر آقا پشت سر هم سوال میکرد و مسعود هم خودش را لوس میکرد.🙃
بالاخره گفت: طوری نیست و نیاز به بهداری هم نداره.
ولی تا آن زخم زیر گلوی مسعود خوب شود امیر آقا پکر بود.😞
وقتی کسی جدیت امیر آقا را در
تمرینات میدید فکر میکرد این آدم اصلا رحم و مروت در دلش ندارد. ولی رفتارش بعد از تمرینها کاملا فرق داشت.
ًروی دیگر امیر آقا وقتی بود که بچهها بعد از تمرینات طولانی و خسته کننده
غواصی میخوابیدند، آن وقت امیر آقا و گروهش فعال میشدند. امیر با #شهیدغلامرضاخدری، #شهیدرضاساکی و شهیدمحمدحسناکبری جمع قشنگی را تشکیل داده
بودند.✨
هر روز یکی از بچههای داخل چادر مسئول کارهای عمومی میشد. کارهایی
مثل غذا گرفتن، آماده کردن سفره و جمع کردن سفره، شستن ظرفها و تحویل دادن آنها به خادم بعدی.
در جبهه به این نقش شهردار می گویند ولی معمولا
ما میگفتیم خادم الحسین(ع). گاهی بعضی از بچهها بعد از تمرینات شبانه
خسته میشدند و ظرفهای شام را میگذاشتن تا فردا صبح قبل از ناهار
بشویند و به خادم بعدی تحویل بدهند، وقتی صبح بیدار میشدند می دیدن
ظرفها شسته شده و آماده است. گاهی لباسهای نشسته را که کنار گذاشته
بودند تا بشویند روی طناب میدیدن و نمیفهمیدندچه کسی شسته.
سرویسهای بهداشتی که جای خود داشت، هر روز صبح تمیز بود و کسی نمیدانست چه کسی مسئول نظافت آنهاست....
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365