💢همیشه اولین روز دی ماه که میرسه، ناخودآگاه بیاد #عملیات_کربلای۴ میفتم، حتم دارم خیلی از اونهایی هم که دراین عملیات شرکت کردند و دلشون توی این عملیات جامونده ، این احساس من رو دارند....
با توجه به اینکه بعضی هاشون در این کانال افتخار دادند و عضو هستند ، لازم میدونم که با نزدیک شدنِ سوم دی ماه ، یادی کنیم از شهدای عزیز و خاص و مخلص #عملیات_کربلای۴🌾
💔 اما خیلی ها متاسفانه به اشتباه میگویند این عملیات شکست خورد، ولی عزیزان این عملیات لو رفت وخیلی فرق هست بین شکست و لو رفتن. یادمون نره که شهدای این عملیات خاص ومخلص بودند و بچه های غواصش مخلص تر، چون خط شکن بودند و کم سن وسال و حاضرنشدند برگردند. شکست نخوردند چون خط رو شکستند و حتی بعضیهاشون به خط سوم دشمن هم رسیدند مثل #شهیدمسعودمرادی، که اگر عملیات از طریق ستون پنجم لو نمیرفت به هدف اصلیشون می رسیدند و این عملیات می شد بزرگترین عملیات و سرنوشت ساز....
پس نگیم شکست، چون شهدا و دیگر رزمنده ها کم نذاشتند.
♨️ #شکست یعنی خطا وکم کاری از جانب رزمنده های #ایران و این عملیات بوده اما #لورفتن یعنی خطا و نامردی از جانب #دشمن....
پس مراقب کلماتمون باشیم.⚡️
💫 ازاین پس سعی داریم از شهدای_کربلای۴ بیشتر بگویم و اگر عزیزی از این شهدا مطلب داشت که خواست منتشر کنه به ای دی بنده بفرسته👇
@Komiel_110
و از همرزمان شهدای_عملیات_کربلای۴ هم تقاضا داریم خاطرات دوستان شهید و خاطرات خودشون از این عملیات رو در اختیار ما قرار بدهند...
باتشکراز همراهیتون ،
همراهی شما لبیک به شهدای #غواص_کربلای۴ است🇮🇷🌾
💖 #یاعلی💖
@Karbala_1365
🌴🌾🌴🌾 🕊
🌾 🌴 🕊
🌴 🕊
هَفْتادو دوُمِينْ غَوّاصْ👣
💧 #حقیقت_کربلای۴
#قسمت_سيزدهم
#صفحه۲۸
🕊
🍂🍃🌾
🕊
🌾💧درد استخوان پای شکسته حاج محسن عذابش می داد. سرم را از روی پایش جدا کرد و آرام روی گل گذاشت و گفت من نمی تونم حرکت کنم لگنم تير خورده و شکسته، تو اگر میتونی خودت را برسان کنار کانال. نمیدانم چه شد که این حرف را زد! آیا فکر می کرد زنده مامده ام یا زنده می مانم.؟! فقط نگاه کردم. نگاه کسی که روح از بدنش دارد خارج میشود و جسم در قبضه اراده او نیست.🕊
تا ساعتی دیگر آفتاب می دمید. بچه ها خط را شکسته بودند و کانال مقابل را به عرض ۳ کیلومتر پاکسازی کرده بودند.🇮🇷
#علی_شمسی_پور و #علی_منطقی آمدند و مرا روی گِل کشیدند که با بالا آمدن آب به داخل #اروند نروم. از آنجا دیگر من فقط باید نگاه می کردم تا آینده چه شود!
#غواصان برای الحاق به یگان های چپ و راست خودشان می رفتند و می آمدند، اما هر بار که میآمدند خبری برای حاج محسن میآوردند. من صدا را میشنیدم که خبر از رسیدن غواص های سمت راست گردانهای ۱۵۳ و ۱۵۵ و #غواص های سمت چپ #لشکرالمهدی را به حاج محسن میگفتند.
این نشانه توفیق بچهها در شکستن خط دشمن بود، اما صدای تیر دیگر از کانال جلوی نمیآمد. پیدا بود که تا خط دوم دشمن، یعنی جاده #فاو_البحار هم پیش رفته اند. پس با این حساب باید قایق ها از سمت کارون میآمدند و از #اروند عبور می کردند و برای ادامه عملیات، خودشان را به ما ملحق می کردند؛ اما خبری از آمدن قایق ها نبود. شاید منتظر پیام من بودند. اما من نمیتوانستم صحبت کنم فقط میشنیدم سیدمسعودحجازی پشت سر هم با همان بی سیم مرا صدا میکند:
"کریم کریم،مسعود…کریم کریم، مسعود" کریم چرا جواب نمیدی؟! "
#ادامه_دارد…
🍂_____________________
پ.ن:
آزاده وجانبازسیدرضاموسوی:
وقتی ما با تن مجروح، اسیرشدیم. دستانمان را بستد و از خط اول و خط دوم و تا نزدیک خط سوم بردنمان.
در آنجا دیدم یک جمعی از بعثی ها دارند می رقصند و تیراندازی می کنند. کنارشان هم ۶۰_۷۰ جنازه همینطور ریخته بود که کشته های خودشان بودند.
یکی شان آمد نزدیک و با حرص، پیکر یک #غواص را نشان داد و گفت:" این بچه رفیق های ما را کشته است."
او #شهیدمسعودمرادی بود که تعدادی از بعثی ها را کشته بود و خودش مجروح شده بود.❣
بعثی ها که دیده بودند یک نوجوان است با سیم گیوتین خفه اش کرده بودند.🕊🌹
یک پیشانی بند یازهرا دور گردنش بود و نقش سیم گیوتین بالایش بود.
چهره فردی که خفه می شود سیاه می شود اما خدا شاهد است من هنوزم که هنوز است چهره مسعود از یادم نرفته با آن لبخندی که روی لبش بود.
مسعود شب عملیات همه سیدها را دور خودش جمع کرد و گفت:من مادرم را در کودکی از دست داده ام و طعم مادر را نچشیده ام بیایید در حقم دعاکنید که لحظه شهادتم مادرتان #فاطمه_زهرا به بالینم بیاید و برایم مادری کند.
با آن لبخندی که روی لبش بود فهمیدم که حضرت زهرا لحظه شهادتش به بالینش آمده…✨
…❀
@Karbala_1365🌹
●➼┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
~ 🍃♥️ #عشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمتبیستُپنج
~
🍃♥️
#عشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتبیستُششم
♥️🕊
باز هم تمرینهای دفاع شخصی بود. این دفعه قرار بود #امیر آقا به ما یاد بدهد
که چطور چاقو را از دست رقیبمان بیرون بیاریم و از همان بر علیه خودش
استفاده کنیم. آن روز طبق معمول یکی از بچهها باید داوطلب تمرین می شد.
#شهیدمسعودمرادی که از بچههای شوخ و پرتحرک گروه بود داوطلب شد. از
َ همان اول تمرین مسعود شوخی اش گرفته بود.مدام با امیرآقاکل انداخت و سر به سرش میگذاشت و سعی میکرد مانع از انجام فن شود. بالاخره امیر آقا که استاد این کار بود، فن را اجرا کرد و مسعود را زمین زد. حالا باید چاقو را زیر گلوی مسعود میگذاشت. مسعود مدام دستش را روی زمین میزد و قوپی میآمد. امیر آقا هم برای اینکه حال مسعود را بگیرد کمی چاقو را فشار داد و
از روی سینهاش بلند شد. مسعود خیلی آرام دستش را زیر گلویش گرفت و
بلند شد. چشمان همه گرد شد. برگشتیم طرفش و دورهاش کردیم. سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. با سر و صدای ما امیر هم برگشت.
رد چاقو زیر گلویش مانده بود. چند قطره خون هم یواش یواش داشت خودش را نشان میداد. طفلی گردنش شده بود مثل قربانی که از دست قصاب فرار
کرده باشد.
امیر آقا دستش را گرفته بود و با ناراحتی نگاهش میکرد. و میگفت: تقصیر خودت بود. آخر چرا اینقدر تکان میخوری؟ حالا درد نداری؟ 😢
میخواهی بریم بهداری؟
امیر آقا پشت سر هم سوال میکرد و مسعود هم خودش را لوس میکرد.🙃
بالاخره گفت: طوری نیست و نیاز به بهداری هم نداره.
ولی تا آن زخم زیر گلوی مسعود خوب شود امیر آقا پکر بود.😞
وقتی کسی جدیت امیر آقا را در
تمرینات میدید فکر میکرد این آدم اصلا رحم و مروت در دلش ندارد. ولی رفتارش بعد از تمرینها کاملا فرق داشت.
ًروی دیگر امیر آقا وقتی بود که بچهها بعد از تمرینات طولانی و خسته کننده
غواصی میخوابیدند، آن وقت امیر آقا و گروهش فعال میشدند. امیر با #شهیدغلامرضاخدری، #شهیدرضاساکی و شهیدمحمدحسناکبری جمع قشنگی را تشکیل داده
بودند.✨
هر روز یکی از بچههای داخل چادر مسئول کارهای عمومی میشد. کارهایی
مثل غذا گرفتن، آماده کردن سفره و جمع کردن سفره، شستن ظرفها و تحویل دادن آنها به خادم بعدی.
در جبهه به این نقش شهردار می گویند ولی معمولا
ما میگفتیم خادم الحسین(ع). گاهی بعضی از بچهها بعد از تمرینات شبانه
خسته میشدند و ظرفهای شام را میگذاشتن تا فردا صبح قبل از ناهار
بشویند و به خادم بعدی تحویل بدهند، وقتی صبح بیدار میشدند می دیدن
ظرفها شسته شده و آماده است. گاهی لباسهای نشسته را که کنار گذاشته
بودند تا بشویند روی طناب میدیدن و نمیفهمیدندچه کسی شسته.
سرویسهای بهداشتی که جای خود داشت، هر روز صبح تمیز بود و کسی نمیدانست چه کسی مسئول نظافت آنهاست....
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
#خطآخر_کربلای۴🌾 قسمت: ششمـ ✍این داستان: #اروندکنار. ابوشانک. آبادان: ... بعضیها ۱۵-۱۰ تا نارنج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🌾
پ.ن:
۱- حاج کریم مطهری فرمانده گردانغواصی: #شهیدساکی به عنوان یکی از مسئول دستهها نیروهایش را جمع و جور کرد.
ما یک خون نامهای یک شب قبل از عملیات نوشتیم، چون قرار بود عملیات در شب سوم دی ماه اتفاق بیفتد و یک شب افتاد عقب و شد شب چهارم دی ماه. از طرفی با توجه به جلسههای توجیه و جلساتی که با فرماندهان لشکر در قرارگاه داشتیم به این نتیجه رسیدیم که عملیات آنقدر حیاتی است که شاید خیلی از اتفاقاتی که میخواهد برای نظام بیفتد، بستگی دارد به این عملیات و موفقیت این عملیات. بنابراین یک تکلیفی بود که باید به هر طریق ممکن کربلای ۴ اتفاق می افتاد.
۲- سیدرضاموسوی از غواصان: #شهیدمسعودمرادی در این بین چند تا از بچه سیدهای گردان را جمع کرد و گفت: من امشب دیگر برنمی گردم و امشب شب آخرم هست. شماها از حضرت زهرا (س) بخواهید که در آخرین لحظات به بالینم بیاید و برایم مادری کند. بچهها با او شوخی کردند. چون خوشحال بودند که میخواهند بروند عملیات اما ایشان گفت: جان من جدی بگیرید شوخی نکنید.
من از او پرسیدم که مسعود چرا اینقدر اصرار داری؟ تا اینکه تعریف کرد. تا آن لحظه فکر نکنم کسی می دانست و من که خودم نمی دانستم تا آن لحظه ایشان یک قسمت سوختگی از گردن تا سینه داشت و معمولا هم بچهها وقتی لباس غواصیشان را عوض میکردند او سعی میکرد جای دیگری عوض کند، یا یک جوری چفیه بیندازد تا لباسش را در میآورد.
بحث عیب نبود، نمیخواست که جلب توجه شود و بچه ها بپرسند چی و چه اتفاقی افتاده؟... مسعود تعریف کرد: زمانی که خیلی کوچک بوده انفجار گازی در منزلشان رخ میدهد و مادرش و یکی از برادرها یا خواهرهایش (یادم نیست دقیقا)، را از دست میدهد و او که مادر نداشته با مادربزرگش زندگی میکند.
می گفت که می خواهم در آخرین لحظاتم حضرت زهرا (س) بیاید برایم مادری کند و طعم داشتن مادر را در آخرین لحظات بچشم.
مسعود شاید ۱۷ سال بیشتر نداشت، ولی بدن خیلی آماده و روحیهای فوق العاده بزرگ و عالی داشت و همان شب به شهادت رسید و از لبخندی که روی لبهایش بود فهمیدیم خانم فاطمهالزهرا(س) آنشب به بالینش آمده است.
#ادامهدارد...
⊰❀⊱ #تنهاکانالشهدایِکربلایِ۴
#شهدایغواص👣
…❀
@Karbala_1365🌾
●➼┅═❧═┅┅───┄
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
#خطآخر_کربلای۴🌾 قسمت: نهمـ ✍این داستان: گامآخر، #کربلای۴، شهادت .... تا دیواره سنگرهای دشمن ح
#خطآخر_کربلای۴🌾
قسمت: دهمـ
✍این داستان:
گامآخر، #کربلای۴، شهادت
... تعداد مجروحین زیاد و تعداد سالمها آنقدر کم بود که امکان انتقال مجروحین نبود. شمسیپور در فرصتی به سراغ رضا رفت تا از وضعیتش مطمئن شود. امید داشت مجروح باشد و بتواند او را برگرداند. رضا به رو روی سیمخاردارها افتاده بود و گوشه کلاه قواصیش به خورشیدی لای سیمخاردارها گیر کرده بود. او را تکان داد اما هیچ عکسالعملی ندید. اشک به گوشه چشمانش دوید. رضا به آرزویش رسیده بود و پس از ماهها رنج خودسازی و زحمت تهذیب نفس، نتیجهاش را گرفته بود. شهادت رضا برایش محرز شد. بلند شد و به طرف حاج کریم رفت و با معصومزاده او را گرفته و به آب زدند.¹
نزدیکیهای اذان صبح، محسن به داخل آب و کنار حاج محسن رفت و گفت حاج آقا میخواهم برگردم. او هم گفت اگر میتوانی برو. در کنار آب جفتی فین پیدا کرد. یکی از آنها اندازه پایش بود ولی یکی دیگر گشاد، گفتن میدان از کارش را سخت خواهد کرد. آب به شدت رو به مرد گذاشته و پیکر شهدا را تا نیمه فرا گرفته بود. به آرامی وارد آب شد و راه افتاد. پنجاه متر رفته بود که مجبور شد برگردد. فومی که قبل از عملیات زیر لباس غواصیش گذاشته بود حالت سبکی به او داده بود و از کمر به بالا روی آب بود. مد شدید هم به او که با تمام توان پا میزد اجازه پیشروی نداد. برگشت تا فومها را خارج کند و دوباره ادامه بدهد، ولی زمانی که فومها را خارج میکرد رنگ سفید آن توجه عراقیها را جلب کرد و رگباری از گلوله عایدش شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🌾
پ.ن:
۱- حاج کریم مطهری(فرمانده گردان غواصی جعفرطیار(ع): بچه ها خط اول و دوم را گرفته و بعضیها به خط سوم هم رسیده بودند، مثل #شهیدمسعودمرادی و نقی رنجبران. آن حدی را که به ما داده بودند بچه ها سه برابر آن را باز کرده بودند، ولی نیروهای آبی خاکی را در جزیره امالرصاص میزدند و نمی گذاشتند قایقها عبورکنند. تا نزدیکهای صبح دیدم صدای قایق میآید اما قایقی به طرف ما نمی آید. هوا داشت گرگ و میش میشد و من ارتباطم با #شهیدشمسیپور سیدرضا موسوی و #شهیدمنطقی بود که رفت و آمد داشتند و می گفتند: چکار کنیم و چه نکنیم؟ و من و آقای جامه بزرگ که از ناحیه پا مجروح شده بود و در بین سیم خاردارها گیر افتاده بود، راهنماییشان میکردیم.