『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
#گردانغَواصیجَعفرطَیار(ع) سدگِتوَند - سال ۶۵ قبلاز #عملیاتکربلای۴ 🌾🕊 #تنهــاکانالشهـدایکربلای
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتچهاردهم
♥️🕊
🍃قبل از اذان صبح از خانه بیرون آمدم. با #امیر دور میدان جهاد قرار داشتیم.
طبق معمول امیر قبل از من سر قرار حاضر بود. کوله پشتی را روی پشتم جابجا
کردم و راه افتادیم.
با ماشین خودمان را رساندیم اول اعتمادیه و بعد هم پیاده
از کوچه باغها گذشتیم تا رسیدیم به روستای دره مرادبیگ.
در آن فصل سال،
روستای دره با باغهای آلبالو و گیلاس خیلی قشنگ میشد و کوههای دره پاتوق ما جوانهایی که قبلا این مسیر را تجربه کرده بودیم بود.
مخصوصا وقتی نسیم خنک نیمه شب به صورتت میخورد و خواب را از سرت می پراند. آرام آرام راه میرفتیم و حرف میزدیم.
کوچههای قدیمی دره با سنگ فرشها و دیوارهای کاهگلی باغها مثل تابلوهای نقاشی بود. از بچگی این کوچهها را دوست داشتم. راهمان طولانی بود، بیشتر از یکساعت طول میکشید. نزدیک اذان میرسیدیم به قله. با آب خنک چشمهای که از کوه میآمد وضو میگرفتیم و نماز را میخواندیم.
خستگی راه که از تنمان در میآمد، وسایل صبحانه را در میآوردیم و کمی به شکمهای گرسنه که بیشتر از یک ساعت بود قارو قور میکردند غذا میرساندیم. پاهایمان را در چشمه فرو می بردیم و سردی آب را با تمام وجود حس میکردیم. هنوز هم دلم لک می زند برای آن آب و هوا و کوهپیماییها.
دیگر هیچ وقت آن روزها تکرار نشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
راوی: #یوسفطلایی(پسر عموی شهید)
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
تصمیم داریم درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دهیم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گرددـ
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️ #کتابعشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمتچهارده
~
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتپانزدهم
♥️🕊
🍃نزدیک غروب بود که صدای در حیاط آمد. در را که باز کردم امیر آقا پشت در
بود. شنیده بودم از #جبهه برگشته، چند روزی بود که دوست داشتم بروم خانه
عمو و امیر را ببینم ولی وقت نمیشد. حالا خودش آمدا بود، تقریبا هربارکه مرخصی میآمد برای دیدن پدرم به روستا می آمد مخصوصا وقتهایی که داداش یوسف هم جبهه بود، میآمد تا اگر خبری از یوسف دارد به مادر
برساند و ایشان را از نگرانی بیرون بیارود.
تعارفش کردم آمد خانه. هنوز ننشسته بود که یک مرتبه برگشت. گفتم:
چیزی شده؟ چرا بلند شدی؟
" نامه یوسف آمده بود در خانه ما. یادم رفت بیارمش. باید برگردم."
خوب عجله ای نیست، یک روز دیگر میاری.
" نه، مادرت از دیدن نامه خوشحال می شود. باید زودتر بروم نامه را
بیاورم. می تونی موتور همسایه را بگیری؟"
همسایه بغل دستی، یک موتور یاماهای ۱۰۰ داشت. من موتور سواری بلد
نبودم اما امیر آقا موتور سوار قابلی بود. موتور را گرفتم. امیر آقا موتور را روشن
کرد و من ترکش نشستم و راه افتادیم.
خصوصا اینکه هواداشت تاریک میشد.
فاصله روستا تا شهر زیادبود. بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم خانه عمو، نامه را برداشتیم و دوباره راه
افتادیم.
بین راه نزدیک کوههای چشمه ملک رسیدیم به حدود ۴۰ نفر که داشتند از دامنه به سمت قله میرفتند. آن زمان یک سری گروهکها راه افتاده بودند که شبها روی کوه جمع میشدند، شعر میخواندند و شعار میدادند. هدفشان
این بود که فضا را نا امن کنند و رعب و وحشت را در دل مردم به وجود بیاورند.
وقتی به آنها رسیدیم امیر آقا چراغ جلوی موتور را روی صورتهای آنها می انداخت تا چهرهها را بهتر ببیند. من از ترس داشتم میلرزیدم. گفتم: «امیر آقا
چه کار میکنی؟ بیا برویم. اگر بیان سمت ما، از پسشون بر نمیایم. آن هم با
این سرعتی که این موتور دارد تا ما بخواهیم فرار کنیم دوره امون میکنند. تو رو خدا بیا برویم.»
لرزش تنم به وضوح حس شد. دستم را محکم دور کمر
امیر آقا حلقه کرده بود و دور و برم را نگاه میکردم. گفت: «صبر کن پسر،
طوری نمی شود. باید بشناسمشان. فکر کنم فهمیدم سر دستشون کدوم.»
مدام نور چراغ را روی صورتها میچرخاند و با سرعت نه چندان زیاد موتور
جلو میرفت. آنها هم با تعجب به ما نگاه میکردند و جلو میرفتند. هنوز
متوجه هدف امیر نشده بودند. کمی بعد سرعتش را زیاد کرد.
گفت: دو سه تا
را شناختم. میدانم چه کار کنم.
امیر قبلا در بخش اطلاعات سیاسی استانداری کار کرده بود و شَم اطلاعاتی خوبی داشت.
وقتی رسیدیم خانه نفس راحتی کشیدم. #امیر هم وقتی نامه را که به مادر داد خیالش راحت شد.🌸
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راوی: #منوچهریوسفی، پسر عموی شهید. بازنشسته سپاه.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️ #کتابعشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی» باقلم زیبای #خانمزینبش
~
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتشانزدهم
♥️🕊
🍃بعد از چند ماه اومده بود مرخصی. نفهمیدم مامان چطور خودش را رساند دم
در. همچین #امیر را بغل کرده بود که احساس کردم الان دنده هایش می شکند.
میخواهد این دفعه تلافی دفعه قبل رو هم در بیاورد.
دفعه قبل بعد از عملیات #والفجر۸ بود که آمده بود خانه. از در که آمد همه
دویدیم جلو. مادر دستهایش را باز کرده بود تا امیر آقا را بغل بگیرد، بچههای
من هم کوچک بودند و از دیدن عمو امیر خیلی خوشحال شدند. بالا پایین
میپریدند و میخواستند با یک خیز بلند خودشان را به امیر آقا برسانند که همه غافلگیر شدیم. امیر آقا کنار در ایستاد و گفت:»هیچ کس نیاد جلو.«
صداش به سختی در میآمد. فکر کردیم سرماخورده و میخواهد که بقیه سرما
نخورند. مادر با تعجب و نگرانی پرسید: چرا امیر جان؟ چیزی شده؟
گفت: نه مامان جان! لباس های تنم آلوده است بذارین برم حمام بعد که آمدم
همه را بغل می کنم. مامان نگران شد،
گفت: تلویزیون گفت در عملیات #شیمیایی زدن، نکنه تو هم شیمیایی شدی؟
گفت: آره مامان جون، شیمیایی زدن ولی من خوبم نگران نباش. می بینی که چیزیم نیست.
بچه ها را کنار کشیدیم. نیم ساعتی طول کشید تا از حمام برگردد، آن موقع در
خانه حمام نداشتیم باید میرفت حمام سر کوچه، بیشتر خانهها حمام نداشتند
و حمام های عمومی رونق و صفای خاصی داشت. وقتی برگشت،
گفت: خواهر جان لباسها را داخل پلاستیک گذاشتم که دور بندازیم. نکنه
آنها را بشورید. پرسیدم:چرا؟
نشست کمی برایم حرف زد. دلش گرفته بود و بیخبری از شرایط و وضعیت رزمنده ها هم اذیتش می کرد.
گفت: تو عملیات #والفجر۸ نیروهای عراقی که دیدن شکست خوردن و کاری از دستشان بر نمیاد شیمیایی زدن. بیشتر بچهها شیمیایی شدن. من وضعیتم خیلی بد نیست. فرماندهها آنهایی را که زنده مانده بودن فرستادن عقب تا برن دکتر و خودشان را مداوا کنن.
مادر شنید، شروع کرد به گریه کردن. امیر نشست کنارش و دستش را در دست خودش گرفته بود و هی میبوسید و می گفت: مامان جان نگران نباش.
میبینی که سالمم. فردا باید برگردم. فقط امشب پیش شما هستم، حالا شما
می خواهی تمام این مدت را گریه کنی؟ نمیخواهی به من شام بدهی؟
ً وضعیت گلوی امیر خوب نبود ولی هر چه اصرارکردیم دکترنرفت.
گفت:" خودش خوب میشود.
مادر یک شیشه شربت سینه از یخچال آورد و
گذاشت تو ساکش. کار دیگری از دستش بر نمیآمد. فردا صبح دوباره با گریههای مادر و دستهای مهربان پدر خداحافظی کرد و رفت.
#ادامهدارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
راوی: #فاطمهبختیاری، زن برادر شهید.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
تصمیم داریم درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دهیم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گرددـ
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
~ 🍃♥️ #کتابعشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»🕊 #قسمتشانز
~
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتهفدهم
♥️🕊
کمک کنین، یکی نیست منو بیاره پایین؟ فاطمه ... فاطمه...
آخه مامان جون، من که نمی تونم بیارمت پایین، چهار پایه هم که
نمی رسه. باید صبر کنی تا خودش برگرده.
خدایا ! چه کاری کردم. بگو حالا وقت شوخی کردن بود؟
مادر هنوز داشت داد می زد. بنده خدا نزدیک نیم ساعت روی یخچال گیر
کرده.
آن روز برای ظهر آبگوشت بار گذاشته بودیم. قرار بود برای ناهار مهری خانم و اشرف خانم هم بیایند خانه ما. به محض اینکه امیر آقا میآمد مرخصی همه برادر و خواهرهاجمع می شدند خانه پدر، نمی دانستیم چند روز می ماند و می ترسیدیم نتوانیم او را ببینیم. فاصله مرخصی آمدن هایش هم آنقدر زیاد بود که برای برگشتنش لحظه شماری میکردیم. نگرانی از وضعیت جنگ و خبرهایی که از عملیاتها میشنیدیم هم به نگرانیامان اضافه می کرد. حالا بازامیرآقا آمده بود و مادر سور و سات آبگوشت راعلم کرده بود.
امیر آقا آمد خانه و مادر را صدا زد. مادر با همان مهربانی همیشگی رفت جلو
و از دیدن سنگکهایی که روی دست امیر آقا بود تعجب کرد. نه اینکه امیر اهل کمک کردن نباشد،
بنده خدا اصلا خانه نبودکه بخواهد کمک کند.
مادر
سر شوخی را باز کرد:»یعنی شما رفتی سنگک خریدی؟چطور شده؟ مامان
قربونت بره. فکر کنم دیگر وقتش است که برا پسرم زن بگیرم. شما که اهل این
کارها نبودی، نکنه همین را می خواهی به من بگی؟ باشه بذار بابا بیاد حتمابهش میگم.
امیر آقا اول سرش را انداخت پایین و خجالت کشید، بعد دید مامان دست از شوخی بر نمیدارد سنگکها را داد به من و رفت طرف مامان، بعد با یک حرکت سریع مامان را بغل کرد و گرفت روی دستش. بعد از پلهها رفت بالا.
هم من و هم مادر ترسیده بودیم. مادر از اینکه روی دست بلند شده و من از
اینکه مبادا بیفتد. سنگکها را روی سفره گذاشتم و دویدم دنبالشون. امیر آقا
مادر را گذاشت روی یخچال روی پلهها و خودش نشست روبرویش.😂
اما مامان هنوز دست از شوخی برنداشته بود.
خیلی خوب مامان جان چرا تهدید میکنی؟ بذار بابا برگرده حتما میگم،
خیالت راحت.😁
امیر آقا از پله هارفت پایین و گفت: حالا که اینطور شد خودت بیا پایین بعد برو هر کاری می خوای بکن.☺️
امیر آقاکه از در خانه بیرون رفت فهمیدیم مادر را واقعا رهاکرده تا تنبیه شود.
چهار پایه ای که داشتیم کوتاه بود و مادر جرأت پریدن روی آن را نداشت. من
هم نمیتوانستم کاری بکنم. نزدیک ظهر که امیر آقا و بابا برگشتند خانه، هنوز
مادر روی یخچال بود و صدا میزدکه یکی به کمکش برود.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️ #کتابعشقبازیباامواج زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی» باقلم زیبای #خانمزینبش
~
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید
« #امیرطلایی»🕊
#قسمتهجدهم
♥️🕊
با آمدن مهمان ها مادر را هم پایین آوردند. من و خواهر شوهرها رفتیم آشپرخانه و ناهار را آماده کردیم. عطر آبگوشت مادر کل خانه را برداشته بود.
سر سفره مادر به تلافی نیم ساعتی که روی یخچال مانده بود دوباره شوخی را
شروع کرد.
حاج آقا! فکر کنم امیر میخواد زن بگیره. این را از رفتارش فهمیدم.
نظر شما چیه؟
امیر آقا سرخ شده بود. سرش را پایین انداخته بود و لبش را میخورد. یواشکی
مامان را نگاه میکرد و با چشماش التماس میکرد که بس کند ولی فایدهای
نداشت. فکر کنم مامان داشت اندازه تمام روزهایی که امیر را نمیدید حرف
میزد تا دلی سبک کند. مادر هنوز هم به خاطر اینکه امیر ازدواج نکرده بودو
شهید شد ناراحت است و هر بار کارت عروسی یکی از جوانهای فامیل به
در خانه میآید، عین ابر بهار گریه میکند.😭
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:
#فاطمهبختیاری(زن برادر شهید)
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دادهایم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گردد.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دادهایم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گردد.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دادهایم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گردد.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دادهایم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گردد.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365
هدایت شده از 『شـُ℘َـدٰآۍِڪـَـرْبَلآۍِ۴🕊』
🍃♥️
#کتابعشقبازیباامواج
زندگینامهی داستانیِ #غواصشهید « #امیرطلایی»
باقلم زیبای #خانمزینبشعبانی
❣🕊
« #شهیدامیرطلایی» سال ۱۳۳۹ در #همدان به دنیا آمد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، کارهای بزرگی چون مسئولیت واحد اطلاعات و تحقیقات کمیتهی انقلاب اسلامی، ریاست هیأت تکواندوی همدان، مسئولیت پذیرش #سپاه پاسداران در منطقهی کردستان، مسئولیت دایرهی سیاسی استانداری، مسئولیت دستهی غواصی #گردانجعفرطیار(ع) و تشکیل واحد مقاومت بسیج در گلتپه را عهدهدار بود.
این شهید بزرگوار در تاریخ سوم دیماه سال ۱۳۶۵ ،در عملیات « #کربلای۴»، به درجهی رفیع #شهادت رسید.🕊🌷
درکانال این کتاب زیبا را بصورت داستان برایتان قرار دادهایم.
باشد که دعاوشفاعت شهید شامل حالمان گردد.
🌾🕊
#تنهــاکانالشهـدایکربلای٤👇
@Karbala_1365