به قول مریم: وایایاییایااییاییایا
تو برنامه طاقچه ۲۴۰۰ برگ رویش جمع کردم و باهاش ۸۰ درصد تخفیف اشتراک یکساله خریدم و به جای ۱,۲۵۰ تومن با ۲۵۰ تومن اشتراک خریدممم.
تا یک سال میتونم حدود ۹۰ درصد کتاب های توی طاقچه رو رایگان بخونم و عررررررر.
جالبیش اینه که چون ۲۵۰ تومن خرید کردم بهم ۲۵۰۰ تا برگ دیگه داد یکسنینصتصین.
از فردا فقط کتاااب.💘💘
٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
برین اینو بخونین و همین طور "شب های روشن"
همش ۱۰۰ صفحه هم نیست ولی خیلی قشنگه.
البتهه بگم که سبک کتاب های داستایوفسکی یکم متفاوتن و اگه اولش نتونستین باهاش ارتباط بگیرین یکم که بخونین عادت میکنین.
یمسدیتستشتیست
فقط ممکنه افسردگی بگیرین. کتاب های داستایوفسکی رو با هم نخونین.
چون من این کارو کردم و نتیجهی خوبی نداشت.
٫ 𝘓𝘦𝘢 ٫
ما درد خویش را به خدا هم نگفتهایم تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما... :)
آره عزیز من. اینطوریه.
امشب رفتیم خونه خاله.
اما مامان و بابا نیومدن، داداشم هم امشب پادگانه.
اونجا که نشسته بودم، خیلی سعی میکردم این اشکای لعنتی تو چشمم جمع نشه.
تقریباً با هیچکس حرف نمیزدم، چون همه داشتن صحبت میکردن و تو دلم هی خدا خدا میکردم که آقای الف نیاد و خدا رو شکر نیومد.
اما با باباش که میخواستیم سلام کنیم، حتی جوابمو هم نداد. حداقلش من احترام بزرگتر بودنشو نگه داشتم و سلام کردم. بقیهش مهم نیست.
مامانش هم درست سلام نکرد. ولی فکر کنم متوجه شد که شوهرش بیاعتنایی کرد، بعد یک ساعت برگشت گفت حانیه دانشگاه خوبه؟ امتحاناتون تموم شده؟
گفتم آره.
با خنده ادامه دادم: پسر شما هم سر کلاس بوده از من اطلاعات میگیری؟
گفت آرره اون خیلی به من چیزی نمیگه فقط بعضی وقتا غر میزنه درسا زیاده.
گفتم آها.
دوباره برگشت گفت کلاساتون مجازیه؟
گفتم آره.
خلاصه که هرچی گفت سربسته جواب دادم که فقط ولم کنه.
بعدم داداش کوچیکترش که ۱۶ سالشه داشت سر به سرم میذاشت، اولش که وایساده بود کنارم میگفت هاااا کوچولوو.
گفتم به عقله نه به قد، بیتربیت.🤣
بعد میگفت نخودیییی حانیه نخودییی.
منم رفتم نزدیکش، بهش گفتم اگه ( اسم آقای الف ) اینجا بود ببینم جرعت داشتی سر به سرم بذاری یا نه.
خندید، گفت بیا برووو.
بعله دیگه.