داشتم ماهی میخوردم، یادش افتادم.
یه بار خار ماهی گیر کرد تو گلوش، همه دست شونو تا آرنج میکردن تو دهنش که درش بیارن.
البته اینو برا من تعریف کردن، من اونجا نبودم.
نمیدونم چرا یهو اومد تو ذهنم.
٫ مَهجور ٫
آهای غمی که مثل یه بختک، رو سینهی من
شدهای آوار از گلوی من دستاتُ بردار.
نیازمند بغل*
کاش همین طور که من خرسمو بغل میکنم اونم میتونست منو بغل کنه، ته بیانصافیه.
با مامانم نشستیم تو اسنپ، طرف یه بچه ساله حس میکنم گواهینامه نداره :)))))) و تتلو هم گذاشته بعد قیافه من و مامانم :
مامانم کفری شد گفت میشه خاموشش کنین ؟🤣
مامان بزرگم اومد تو اتاقم گفت اون شب نصف شب بیدار شدم، دیدم از زیر در اتاقت نور میاد، یواش درو باز کردم دیدم داری نماز میخونی.
[ من چراغ رو روشن نمیکنم، چراغ گوشیمو روشن میکنم میزارم چون بیرون تاریکه نورش پیدا میشه 😭😂 ]
میگفت داشتی نمازشب میخوندی ؟ من یادم رفته چجوری میخوندم، بهم بگو تا به نیت سلامتیت بخونم، انشاالله خدا به بابات روزی بده برا عروسیت، ولی دیگه باید منو یه کربلا ببری.
هیق