همش یه روز نرفتم مدرسه، اندازه صد روز کار ریخته رو سرم🙂🙂🙂
شیمی همش حفظی بودا همین یه روز که من نرفتم مسئله درس داده.
ریاضی همش یادآوری بودا همین یه روز که من نرفتم درس جدید شروع کرده.
خدایا منو خلاص کن.
غمگین.
مثل مردی که تو جنگ اسیر میشه وُ خبر اعدامشو به همسر وُ دختربچهی یک سالهش میرسونن.
یه جورایی بخاطر بلد بودن شطرنج با فرمانده زندان تقریباً دوست میشه و بهش اجازه میده که برای خونوادهش نامه بنویسه، تموم اون سالها توی زندان به همسرش نامه مینوشته اما فرمانده هیچ کدومشُ پست نمیکرده تا فقط روحیهی اونو حفظ کنه.
وقتی اوضاع قاراشمیش میشه، همهی زندانیها رو اعدام میکنن اما فرمانده اونو آزاد میکنه. اون مرد وقتی میره سراغ خونوادهش هیچی ازشون پیدا نمیکنه و متوجه میشه که از این شهر رفتن. برای رسیدن بهشون 500 کیلومتر رو با پیاده میره. وقتی خونه رو پیدا میکنه وُ در میزنه، دختر 5 سالهشُ میبینه که بخاطر ظاهر نامرتب باباش، بهش میگه دزد.
همسرش وقتی اونو میبینه باورش نمیشه و حتی نمیتونه قبولش کنه چون حالا ازدواج کرده.
همه چیز تموم شده و اون برگشته، اما دیگه خونوادهای نمونده. مردی که فقط بخاطر دخترش زنده موند الان دخترش بهش میگه لباس های بابام ( ناپدریش ) خیلی بهت میاد.
همین قدر غمگین، همین قدر تنها.
از این زورم میگیره که من کتاب درسی رو مثل کف دستم بلدم، اما وقتی تستا رو میبینم میگم خب لامصب وقتی اصلا تا حالا چشمم به همچین چیزایی که ربطی به کتاب درسی نداره، نخورده چرا باید بتونم حلش کنم ؟
من حاظرم حجم کتابای درسی صد برابر و سختتر بشه اما آموزش پرورش اگه زحمتش نمیشه لطف کنه مطالب کنکوری رو بیاره تو کتابا که بچها با خوندن کتاب درسی بتونن تستای کنکور کوفتی رو بزنن چون ما انیشتین نیستیم که وقتی چیزیو تا حالا ندیدیم از خودمون بتونیم حلش کنیم.
گوشیم رو سایلنت بوده، بابام یه ساعت پیش زنگ زده بود. زنگ تفریح بهش زنگ زدم، بچها از اینور وایساده بودن میگفتن حانیهه :)))) با کی داری حرف میزنی، شیرینی بیااار فلان.
گفتم خفه شین بابامه.
همون موقع بچها : حانیههه دوس پسرت دم در مدرسه منتظرتههه بدو برووو
بعد من :