امروز >>>>>>
رفتیم دنبال داداشم، پسرعمم گفت بح خانوم ناظر یه دفترچه هم بگیر دستت هر چند شب که میای نظارت بفرما
گفتم نه بهتون رحم میکنم یکی دارین هر چند وقت یه بار بیاد. 😂
رفتیم برا مامان بزرگم کادو بردیم.
فرداشب نوبت اون یکی مامان بزرگهس.
هعی، باید صبح پا شم درس بخونم.
گفت اینا رو ببین گوشه خیابون گل نرگس میفروشن کسی اینجا گل نمیخره.
گفتم تو چرا اولیش نمیشی ؟
گفت پول بیخود دادنه.
گفتم به ظاهر شاید، ولی با همین گلها محبت کاشته میشه، محبتی که ارزشمندتر از خریدن هزار چیز گرونتر وُ بهتره.
[ هیچی نگفت، اما نخرید. ]
یهو چشمم خورد به اون نقطه های قرمزی که سر پایهها چشمک میزنن. اونا برای من پرمعنا ترین چیزهای شهره. هروقت هرجا میبینم یادم میاد.
تو گوشم زمزمه میشد : از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری : )
با بچها تو اتاق خونه مامان بزرگم بودیم، پا زدن ظرف گوشه اتاقو شکوندن.
از اونجایی که من بزرگترین بودم، باید گردن میگرفتم و از طرفی هم بچها سر اینکه مقصرو لو بدیم دعوا داشتن.
هیچی دیگه کاسه کوزهها سر من شکست، اما مامان بزرگم براش مهم نبود گفت فدا سرت.
نمیدونم چرا الان بابتش ناراحتم.
٫ مَهجور ٫
همیشه جمع بچهها رو به نشستن پای حرفای بزرگترا ترجیح میدم.
چون اونا واقعاً حرفایی رو میزنن که بخوام وُ نخوام خندم میگیره.
بعدم به این فکر میکنم که اینی که الان کنارم نشسته وُ داره از مدرسهش حرف میزنه، همونیه که دستاشو میگرفتم تاتی تاتی راه رفتنو یاد بگیره.
درسته شاید خیلی نگذشته باشه، اما همینم برام غمناکه. "بزرگ شدن" غمناکه.
اینکه میبینم به منم میگن که برم پیش شون خوشحالم میکنه، بعضی وقتا هم نمیگن البته.
در طول روز هرجا هم برم، در نهایت شب باید برگردم به همین نقطهی دور وُ تاریک.
چجوری خاطرات تونُ فراموش میکنین، مگه شهر شما شب نداره ؟
راستی، دوباره تا چشمم به اون نور قرمز چشمکزن افتاد، دقیقاً همون جملهی "از تو گفتم سر به دامان خیابانی که در آن خانه داری" تو گوشم زمزمه میشد.
کاش این پایهها رو کلاً از جا بکنن، خیلی رو مخه. هرجا میری هم بالاخره یه نقطه پیدا میشه که بیل بیل کنه وُ خیره بمونم بهش با خاطراتی که توی ذهنم مرور میشه.