eitaa logo
『 مأمول 』
173 دنبال‌کننده
94 عکس
8 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
. می‌بینی همه دارن منو صدا میکنن؟ همه هستن همه! ولی اونی که باید باشه نه. . 「@MAMOL_ir
دخترِ بابا」 صدایی آشنا هر چند دقیقه یک‌بار بر دیوارهای ذهنش برخورد می‌کرد و پخش می‌شد:«دخترم، سال دیگه حتما کنارتم. با هم جشن می‌گیریم. قول می‌دم.» قول پدر قول بود، اما هدی می‌دانست سرش شلوغ است‌‌. حالا که به آن روزها فکر می‌کند، با خودش می‌گوید ای کاش انقدر گلگی نمی‌کرد؛ از روزگار، از بابا و حتی از شمع تولد پارسالش که نصفه‌نیمه روشن میشد. حداقل باز هم آن روز‌ها بابا بود، با اینکه نبود. هدی هیچوقت نتوانست آن‌طور که باید طعم ″دختر بابا″ بودن را بچشد؛ مانند داستانی که پایانش را از او گرفته باشند، چیزی کم داشت. امروز، بدجور دلش بی‌تابی آن دوران می‌کرد. قاب عکس قهوه‌ای‌ رنگ پدر در آغوش کوچک و نرم هدی جا خوش‌ کرده‌ بود؛ بابا، حالا می‌توانست باحوصله و بی‌دغدغه شنوای اشک‌های بی‌صدای دخترکش باشد که می‌گفتند:«بابا؟ مگه نگفته‌ بودی امسال حتما هستی...حالا وقتشه بیایی من اینجا منتظرتم.» صدازدن‌ های پراکنده‌ی مامان که اصرار داشت هدی به جمع میهمان‌ها بپیوندد خلوت دونفره‌شان را به هم می‌زد. هدی توجهی نمی‌کرد:«می‌بینی همه دارن منو صدا میکنن؟ همه هستن همه! ولی اونی که باید باشه نه. بابا من عادت دارما ولی مگه قولت، قول نبود بابا؟» اشک‌های سمج را از روی چشمان خواب‌آلوده‌اش کنار می‌زند. این‌بار بابا را محکم‌تر در آغوش می‌کشد. چشم‌هایش بی‌توجه به جمعی که منتظرش هستند، با نور ضعیف اتاق خداحافظی می‌کنند. دخترک آن‌ شب خواب دید. خواب بابا را؛ همان‌جایی را که می‌خواستند برای تولد امسالش بروند. بابا با یک بغل پشمکِ به سفیدی برف، با قدم‌های بزرگش به سمت هدی می‌آمد. او را در آغوش کشید، بوسید و گفت:«این تولد مخصوص توعه دخترم. ازم ناراحت نباش بابا.» و بعد، روسری‌ای به رنگ آبی‌ِ دریاها و به نرمی ابرهای آسمان روی موهای ابریشمی هدی کشید. با نوازش مادر، هدی چشم‌هایش را باز می‌کند. بوی عطر بابا، داخل اتاق پیچیده‌ است‌. روسری آبی هم همراه کارتی شبیه کارت تبریک، روی تخت خوابیده بودند‌. روی کارت نوشته‌شده‌بود:«از طرف بابا!» ″پانزدهم بهمن، ولادت حضرت حجت (عج) و روز سربازان گمنام ایشان خجسته باد″ ✍🏻: @MAMOL_ir
『 مأمول 』
「 آغاز 」 امروز، ۱/۱، مأمولِ زیبایِ ما قدم به عرصه رسانه گذاشت. البته که تولد حقیقی‌اش در قلب و روح
‌ سلام و مهر و نور✨ خواستم یادآوری کنم که امروز تولد معنوی «مأمول‌»ـــه! به همین مناسبت دو تا خبر خوب و بسیاااار مهم براتون دارم که به شرط فعال بودن، حتما میگم😌🤝 حالا شما بگید حالتون چطوره و عیدتون مبارکه؟!🩵👇🏻 https://daigo.ir/secret/192696131
📪 پیام جدید سلام حالتون خوبه؟
📪 پیام جدید ما منتظریم ممنون از اعلام حضورتون دیگه داشتم دلسرد می‌شدم 🥲😂
📪 پیام جدید سلام امیدوارم یکی از خبرها آماده شدن تقدیمی ها باشه سلام ماام عمیقا امیدواریم بنر بیش‌تر فور بخوره و ویوش به یک کا برسه🎀
『 مأمول 』
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو... ​این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما با با توجه به وایبِ چنل، بهتو
‌ ممنون از صبوری‌تون🩵 امشب آخرین مهلت ارسال تگ‌هاست و در تلاشیم تا فردا شب پیام‌ها آماده و ارسال بشه✌️🏻 ‌
. صدای حماسه می‌آید. صدای خون، صدای غرور، صدای آرامشی طوفانی. آری، این صدای مردم است که از این فاصله طنین‌انداز شهرمان شده. مردمی که خون می‌دهند، اما خاک هرگز! 「@MAMOL_ir」 .
『 مأمول 』
「 بهــــارِ زمستان✌️🏻🇮🇷 」 راه می‌افتم؛ کوچه‌های منتهی به خیابان اصلی را طی می‌کنم. از هر کوچه رایحه‌ای خاص به مشام می‌رسد. چشم سر می‌بندم و این را با تمام وجود استشمام می‌کنم. گویی خود شهیدان کنار هر کوچه پاسبان ارزش‌های این نظام مقدس هستند. به قطع، آبشار ایمان و معنویت از درون سینه‌های همین خوش‌غیرتانِ تاریخ به سرزمین‌مان جاری می‌شود. نفسی چاق می‌کنم و با اقتدار هرچه تمام‌تر به مسیرم ادامه می‌دهم. اقتدار...!؟ بلی، اقتدار‌؛ همان عنصری که سدّی شد در برابرِ هتکِ حرمتِ والا و جایگاهِ ریحانه‌ی زن! همان که آتشِ نفرتِ غربِ مفلوک را خاکستر کرد! آری، این نظام از من، یک دختر و زن ایرانی، قدیسه‌ای ساخت که تاریخِ جهان نظیرش را به چشم خود ندیده است. نظامی که اکنون دیکتاتوری است برای مغزهای کوچک و خشکِ کوردلان پست و بی‌غیرتی که زانوانشان دربرابر اشاره غرب به لرزه درآمده و همچون سگ، رام آنان گشته‌اند. نمک می‌خورند و نمکدان می‌شکنند... صدای حماسه می‌آید. صدای خون، صدای غرور، صدای آرامشی طوفانی. آری، این صدای مردم است که از این فاصله طنین‌انداز شهرمان شده. مردمی که خون می‌دهند، اما خاک هرگز! ملتی که همیشه بیدار است و در هر برهه تاریخ این را به جهان ثابت کرده است. اقوامی که از دیرباز پا به پای هم در تمام صحنه‌ها فراز و فرود این مرز و بوم را گذرانده‌اند و حالا مانند فولاد آب‌دیده شده‌اند. به جمعیت می‌پیوندم. با یک پرچم سه رنگ زیبا که خانمی آن را به دستم می‌دهد. شور و حرارت مردم باعث می‌شود که دیگر سرمای بهمن‌ماه را حس نکنم. ✍🏻: @MAMOL_ir
ماه غفران، ماه بخشش ماه لبخند ستاره ...🌱 「@MAMOL_ir
جلــوه‌مبــروک‌ِحــق🌙」 می‌سراید برگ روی خشکین چوب روی کهنه شاخسارِ آن درختِ خشکِ خرمالو انتهای کوچه‌ی غفلت..! می‌سراید:«داستان‌های جدایی را» خاک می‌گرید... می‌دمد او باز «خوش‌خیالی‌های آزادی و شادی را» ابر می‌گرید... برگ می‌خواند «شادکامی‌های ترجیحِ معاصی را» سنگ می‌گرید... بعد با چشمانِ اشک‌آلود رو به عاشقان این جمله می‌سازد: «آه.. آه از آن روزِ غبارآلود چشمه‌ها خشکیده حالِ آسمان تیره ابرها تیره سبزه‌ها تیره آب‌ها تیره رنگ‌ها تیره... بالِ خود را هیچ کفتر باز ننماید هیچ شبنم پا در این غمخانه نگشاید هیچ اندر هیچ..!» رخ نماید شب؛ از پسِ خورشید این نکوهش‌های هر روز و شب برگ است او دلش تنگ است.. غافل و سرگشته و حیران در پیِ یک روزنه، یک نور، یک فانوس از برای بارِ دیگر خویشتن‌سازی عزمِ قدرِ نفس دانستن.. پیرمردی سالخورده با لباسی مندرس تسبیح‌گویان لنگ‌لنگان از کنارِ سنگ رد میشد. خاک را طی کرد. اشکِ برگ اما همچو مشتی گونه‌ی او را نوازش کرد ایستاد آن مرد. لا‌به‌لای شاخه‌ها برگی هراسان دید. حالِ او پرسید. شرح داد آن برگ در کمالِ بغض ماجرای غربت و آشفته‌حالی را داستان‌های جدایی را خوش‌خیالی‌های آزادی و شادی را شادکامی‌های ترجیحِ معاصی را ... پیرمرد اما تبسم داشت. بذرِ استغفار در هر دانه‌ی تسبیحِ خود می‌کاشت با دلی قرص و زبانی مطمئن اینک به حرف آمد: «ای جماعت از چه دلگیر و هراسانید؟! گر پشیمانید جان به سوی جلوه‌ی مبروکِ حق آرید. آری آری ماهِ غفران، ماهِ بخشش، ماهِ لبخندِ ستاره ماهِ راحت خفتن برگ، ماهِ آغازی دوباره🌱» می‌دمد امید از میانِ زخم؛...☁️>>> ✍🏻: @MAMOL_ir