『 مأمول 』
🎬 سکانسِ اختصاصیِ کانالِ تو... این پیام رو فور کنید توی چنلتون تا ما با با توجه به وایبِ چنل، بهتو
ممنون از صبوریتون🩵
امشب آخرین مهلت ارسال تگهاست
و در تلاشیم تا فردا شب پیامها آماده
و ارسال بشه✌️🏻
『 مأمول 』
「 بهــــارِ زمستان✌️🏻🇮🇷 」
راه میافتم؛ کوچههای منتهی به خیابان اصلی را طی میکنم. از هر کوچه رایحهای خاص به مشام میرسد. چشم سر میبندم و این را با تمام وجود استشمام میکنم. گویی خود شهیدان کنار هر کوچه پاسبان ارزشهای این نظام مقدس هستند. به قطع، آبشار ایمان و معنویت از درون سینههای همین خوشغیرتانِ تاریخ به سرزمینمان جاری میشود.
نفسی چاق میکنم و با اقتدار هرچه تمامتر به مسیرم ادامه میدهم. اقتدار...!؟ بلی، اقتدار؛ همان عنصری که سدّی شد در برابرِ هتکِ حرمتِ والا و جایگاهِ ریحانهی زن! همان که آتشِ نفرتِ غربِ مفلوک را خاکستر کرد! آری، این نظام از من، یک دختر و زن ایرانی، قدیسهای ساخت که تاریخِ جهان نظیرش را به چشم خود ندیده است.
نظامی که اکنون دیکتاتوری است برای مغزهای کوچک و خشکِ کوردلان پست و بیغیرتی که زانوانشان دربرابر اشاره غرب به لرزه درآمده و همچون سگ، رام آنان گشتهاند.
نمک میخورند و نمکدان میشکنند...
صدای حماسه میآید. صدای خون، صدای غرور، صدای آرامشی طوفانی. آری، این صدای مردم است که از این فاصله طنینانداز شهرمان شده. مردمی که خون میدهند، اما خاک هرگز! ملتی که همیشه بیدار است و در هر برهه تاریخ این را به جهان ثابت کرده است. اقوامی که از دیرباز پا به پای هم در تمام صحنهها فراز و فرود این مرز و بوم را گذراندهاند و حالا مانند فولاد آبدیده شدهاند.
به جمعیت میپیوندم. با یک پرچم سه رنگ زیبا که خانمی آن را به دستم میدهد. شور و حرارت مردم باعث میشود که دیگر سرمای بهمنماه را حس نکنم.
✍🏻: #یگانه
「@MAMOL_ir」
「جلــوهمبــروکِحــق🌙」
میسراید برگ
روی خشکین چوب
روی کهنه شاخسارِ آن درختِ خشکِ خرمالو
انتهای کوچهی غفلت..!
میسراید:«داستانهای جدایی را»
خاک میگرید...
میدمد او باز
«خوشخیالیهای آزادی و شادی را»
ابر میگرید...
برگ میخواند
«شادکامیهای ترجیحِ معاصی را»
سنگ میگرید...
بعد با چشمانِ اشکآلود رو به عاشقان
این جمله میسازد:
«آه..
آه از آن روزِ غبارآلود
چشمهها خشکیده حالِ آسمان تیره
ابرها تیره
سبزهها تیره
آبها تیره
رنگها تیره...
بالِ خود را هیچ کفتر باز ننماید
هیچ شبنم پا در این غمخانه نگشاید
هیچ اندر هیچ..!»
رخ نماید شب؛ از پسِ خورشید
این نکوهشهای هر روز و شب برگ است
او دلش تنگ است..
غافل و سرگشته و حیران
در پیِ یک روزنه، یک نور، یک فانوس
از برای بارِ دیگر خویشتنسازی
عزمِ قدرِ نفس دانستن..
پیرمردی سالخورده با لباسی مندرس
تسبیحگویان لنگلنگان از کنارِ سنگ
رد میشد.
خاک را طی کرد.
اشکِ برگ اما
همچو مشتی گونهی او را نوازش کرد
ایستاد آن مرد.
لابهلای شاخهها برگی هراسان دید.
حالِ او پرسید.
شرح داد آن برگ
در کمالِ بغض
ماجرای غربت و آشفتهحالی را
داستانهای جدایی را
خوشخیالیهای آزادی و شادی را
شادکامیهای ترجیحِ معاصی را ...
پیرمرد اما تبسم داشت.
بذرِ استغفار در هر دانهی تسبیحِ خود میکاشت
با دلی قرص و زبانی مطمئن اینک به حرف آمد:
«ای جماعت از چه دلگیر و هراسانید؟!
گر پشیمانید
جان به سوی جلوهی مبروکِ حق آرید.
آری آری
ماهِ غفران، ماهِ بخشش، ماهِ لبخندِ ستاره
ماهِ راحت خفتن برگ، ماهِ آغازی دوباره🌱»
میدمد امید
از میانِ زخم؛...☁️>>>
✍🏻: #یگانه
「@MAMOL_ir」
زمان:
حجم:
4.3M
📬 @andoh_sabz
📽 نور ماه، از لای شاخههای درختها روی زمین افتاد. تو دستی به لباس سبزت کشیدی. دویدی. مقصد را نمیدانستی. تنها چیزی که میخواستی، دویدن بود. صدای خشخش برگها در فضا طنینانداز شد. باد موهایت را به رقص درآورد. خندیدی.
با خودت گفتی:«میبینی؟ حتی تاریکی هم اگر با کمی امید ترکیب شود، به رنگ سبزی در میآید.»
از میان درختها عبور کردی. شاخهها را کنار زدی. حسی خوشایند در وجودت رخنه کرد و میان تکتک سلولهای بدنت دوید. ایستادی. برکهای میان انبوه درختان جنگل خودنمایی میکرد. خودت را به آن رساندی. چرخیدی و نشستی. پاهایت را داخل آب گذاشتی. این همانجایی بود که تو از زندگی میخواستی.
「@MAMOL_ir」
Gibran Alcocerg10 (1).mp3
زمان:
حجم:
6.4M
📬 @atticlibrary
📽 باران روی سقف شیروانی ضرب گرفته بود. کند، منظم، مثل تپش قلب کسی که نفسهایش به شمار افتادهاند.
بوی چای نیمسرد و کاغذ کهنه تمام فضا را پر کرده بود.
پلههای باریک چوبی را بالا رفتی و با هر قدم، ردی از خون روی پلهها جا گذاشتی.
در را که باز کردی، نور زرد چراغ نفتی روی قفسههایی بلند، پر از کتابهایی که شبها میدرخشند، افتاد.
بیرمق روی صندلی گهوارهای نشستهای. چاقو خونیت را میز گذاشتی. روی میز، کنار چاقو، دفتر خاکگرفتهای بود. جلدش ترک خورده و گوشهای ازش با جوهر لکه افتاده بود.
روی جلد نوشته شده بود: «کتابخانه زیر شیروانی»
صدایی آرام از گوشه اتاق آمد.
-«این آخرین بار بود...»
سکوت. او، صدای وجدانت بود.
از گوشه دیوار، سایههایی روشن شدند؛ شمایل کسانی که خم شدهاند روی دفترها. قاتلان داستانی، نویسندههایی که هر شب یک قتل تازه رو ورق میزنن. باد از پنجرهی نیمهباز گذشت. شعلهی چراغ لرزید. پروانهای از میان قفسههای کتاب سمتت پرواز کرد.
و تو میدانستی، این آخرین بار نیست.
「@MAMOL_ir」
0bikalam download1music.ir (1).mp3
زمان:
حجم:
3M
📬 @Nummer_ett
📽 شب از نیمه گذشته بود.
چراغ کوچک روی میز هنوز روشن مانده بود و سایهی قلم، روی صفحهی خالی میلرزید. آرام روی تختت نشستی و موهایت را پشت گوشت انداختی.
فنجان چای سرد شده بود؛ مثل حرفهایی که نیمهکاره مانده بودند. دستی روی واژهها کشیدی، انگار بخواهی از کاغذ بپرسی:«از کجا باید شروع کنم؟»
قلم دست گرفتی و کلمات را روی کاغذ آوردی. تو میدانستی، گاهی نوشتن فقط دربارهی قصه نیست. دربارهی قلبیست که لابهلای جملهها میتپد. دربارهی آدمیست که میخواد یادش نره چه چیزهایی رو هنوز دوست دارد.
صدای ورق خوردن باد از پنجره آمد و در گوشت پیچید.
نفس عمیقی کشیدی. شعلهی چراغ لرزید، مثل لبخندی زیر نور. فنجان را بلند کردی، مزهی سردیاش را هنوز میشد دوست داشت.
「@MAMOL_ir」