eitaa logo
『 مأمول 』
173 دنبال‌کننده
94 عکس
8 ویدیو
0 فایل
• مأمول؛ امید داشته شده، آرزویی که تمام مردم جهان بدان امید بسته‌اند :)🌱 【 این‌جا قراره روزای تقویم برات رنگ و بوی خاص‌تری پیدا کنن 🩵 】 🆔️ ارتباط با ما: @Mamol_affice 📎انتشار محتواها در هر بستری با حفظ لینک کانال بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ماه غفران، ماه بخشش ماه لبخند ستاره ...🌱 「@MAMOL_ir
جلــوه‌مبــروک‌ِحــق🌙」 می‌سراید برگ روی خشکین چوب روی کهنه شاخسارِ آن درختِ خشکِ خرمالو انتهای کوچه‌ی غفلت..! می‌سراید:«داستان‌های جدایی را» خاک می‌گرید... می‌دمد او باز «خوش‌خیالی‌های آزادی و شادی را» ابر می‌گرید... برگ می‌خواند «شادکامی‌های ترجیحِ معاصی را» سنگ می‌گرید... بعد با چشمانِ اشک‌آلود رو به عاشقان این جمله می‌سازد: «آه.. آه از آن روزِ غبارآلود چشمه‌ها خشکیده حالِ آسمان تیره ابرها تیره سبزه‌ها تیره آب‌ها تیره رنگ‌ها تیره... بالِ خود را هیچ کفتر باز ننماید هیچ شبنم پا در این غمخانه نگشاید هیچ اندر هیچ..!» رخ نماید شب؛ از پسِ خورشید این نکوهش‌های هر روز و شب برگ است او دلش تنگ است.. غافل و سرگشته و حیران در پیِ یک روزنه، یک نور، یک فانوس از برای بارِ دیگر خویشتن‌سازی عزمِ قدرِ نفس دانستن.. پیرمردی سالخورده با لباسی مندرس تسبیح‌گویان لنگ‌لنگان از کنارِ سنگ رد میشد. خاک را طی کرد. اشکِ برگ اما همچو مشتی گونه‌ی او را نوازش کرد ایستاد آن مرد. لا‌به‌لای شاخه‌ها برگی هراسان دید. حالِ او پرسید. شرح داد آن برگ در کمالِ بغض ماجرای غربت و آشفته‌حالی را داستان‌های جدایی را خوش‌خیالی‌های آزادی و شادی را شادکامی‌های ترجیحِ معاصی را ... پیرمرد اما تبسم داشت. بذرِ استغفار در هر دانه‌ی تسبیحِ خود می‌کاشت با دلی قرص و زبانی مطمئن اینک به حرف آمد: «ای جماعت از چه دلگیر و هراسانید؟! گر پشیمانید جان به سوی جلوه‌ی مبروکِ حق آرید. آری آری ماهِ غفران، ماهِ بخشش، ماهِ لبخندِ ستاره ماهِ راحت خفتن برگ، ماهِ آغازی دوباره🌱» می‌دمد امید از میانِ زخم؛...☁️>>> ✍🏻: @MAMOL_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
0bikalam download1music.ir (3).mp3
زمان: حجم: 4.3M
📬 @andoh_sabz 📽 نور ماه، از لای شاخه‌های درخت‌ها روی زمین افتاد. تو دستی به لباس سبزت کشیدی. دویدی. مقصد را نمی‌دانستی. تنها چیزی که می‌خواستی، دویدن بود. صدای خش‌خش برگ‌ها در فضا طنین‌انداز شد. باد موهایت را به رقص درآورد. خندیدی. با خودت گفتی:«می‌بینی؟ حتی تاریکی هم اگر با کمی امید ترکیب شود، به رنگ سبزی در می‌آید.» از میان درخت‌ها عبور کردی. شاخه‌ها را کنار زدی. حسی خوشایند در وجودت رخنه کرد و میان تک‌تک سلول‌های بدنت دوید. ایستادی. برکه‌ای میان انبوه درختان جنگل خودنمایی می‌کرد. خودت را به آن رساندی. چرخیدی و نشستی. پاهایت را داخل آب گذاشتی. این همان‌جایی بود که تو از زندگی می‌خواستی. 「@MAMOL_ir」 ‌
Gibran Alcocerg10 (1).mp3
زمان: حجم: 6.4M
‌📬 @atticlibrary 📽 باران روی سقف شیروانی ضرب گرفته بود. کند، منظم، مثل تپش قلب کسی که نفس‌هایش به شمار افتاده‌اند. بوی چای نیم‌سرد و کاغذ کهنه تمام فضا را پر کرده بود. پله‌های باریک چوبی را بالا رفتی و با هر قدم، ردی از خون روی پله‌ها جا گذاشتی. در را که باز کردی، نور زرد چراغ نفتی روی قفسه‌هایی بلند، پر از کتاب‌هایی که شب‌ها می‌درخشند، افتاد. بی‌رمق روی صندلی گهواره‌ای نشسته‌ای. چاقو خونیت را میز گذاشتی. روی میز، کنار چاقو، دفتر خاک‌گرفته‌ای بود. جلدش ترک خورده و گوشه‌ای ازش با جوهر لکه افتاده بود. روی جلد نوشته شده بود: «کتابخانه زیر شیروانی» صدایی آرام از گوشه اتاق آمد. -«این آخرین بار بود...» سکوت. او، صدای وجدانت بود. از گوشه دیوار، سایه‌هایی روشن شدند؛ شمایل کسانی که خم شده‌اند روی دفترها. قاتلان داستانی، نویسنده‌هایی که هر شب یک قتل تازه رو ورق می‌زنن. باد از پنجره‌ی نیمه‌باز گذشت. شعله‌ی چراغ لرزید. پروانه‌ای از میان قفسه‌های کتاب سمتت پرواز کرد. و تو می‌دانستی، این آخرین بار نیست. 「@MAMOL_ir」 ‌
0bikalam download1music.ir (1).mp3
زمان: حجم: 3M
📬 @Nummer_ett 📽 شب از نیمه گذشته بود. چراغ کوچک روی میز هنوز روشن مانده بود و سایه‌ی قلم، روی صفحه‌ی خالی می‌لرزید. آرام روی تختت نشستی و موهایت را پشت گوشت انداختی. فنجان چای سرد شده بود؛ مثل حرف‌هایی که نیمه‌کاره مانده بودند. دستی روی واژه‌ها کشیدی، انگار بخواهی از کاغذ بپرسی:«از کجا باید شروع کنم؟» قلم دست گرفتی و کلمات را روی کاغذ آوردی. تو می‌دانستی، گاهی نوشتن فقط درباره‌ی قصه نیست. درباره‌ی قلبی‌ست که لابه‌لای جمله‌ها می‌تپد. درباره‌ی آدمی‌ست که می‌خواد یادش نره چه چیزهایی رو هنوز دوست دارد. صدای ورق خوردن باد از پنجره آمد و در گوشت پیچید. نفس عمیقی کشیدی. شعله‌ی چراغ لرزید، مثل لبخندی زیر نور. فنجان را بلند کردی، مزه‌ی سردی‌اش را هنوز می‌شد دوست داشت. 「@MAMOL_ir」 ‌
molayembikalam016 - 6 - 128 - mahanmusic.net.mp3
زمان: حجم: 1.5M
📬@gol_aftab 📽️افسار را محکم گرفتی. نفس اسب زیر دستت گرم بود. یالهای بلوندش را مرتب کردی. نگاهت به دشت افتاد. آفتاب‌گردان‌ها تا چشم کار می‌کرد، دیده می‌شدند. پایت را توی رکاب گذاشتی. یک حرکت، روی زین نشستی. اسب زیر پایت آرام قدم برداشت. باد توی موهایت پیچید. بوی خاک نمدار و گل آفتابگردان می‌آمد. دستت را دراز کردی. نوک انگشتانت برگ‌های خشک را لمس کرد. دشت باز جلوی پایت می‌شد. آسمان آبی بود. اسب تاخت. صدای سم‌هایش روی خاک خشک طنین‌انداز شد. هیچکس نبود. فقط تو، فقط اسب و فقط هزاران آفتابگردان که سرشان سمت تو چرخانده بودند. وسط دشت ایستادی. اسب بی‌حرکت ایستاده بود. تو بی‌حرکت نشسته بودی. آفتابگردان‌ها بی‌حرکت ایستاده بودند. فقط باد بود که یال‌ها را تکان می‌داد، ساقه‌ها را می‌لرزاند، تارهای موهای تو را سمت افق می‌برد. نفست را عمیق کشیدی. بوی خاک، بوی اسب، بوی گل‌ها و بوی آزادی مشامت را پر کرد. چشمانت را بستی. افق پیش رویت بود. 「@MAMOL_ir
Karen Homayounfar10 Ruzhaye Zendegi (Sirus Moghaddam).mp3
زمان: حجم: 2.1M
📬 https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2 📽چشم‌هایت را که باز می‌کنی، صدای دریا می‌آید از خیلی نزدیک انگار موج‌ها پشت پلک‌هایت نفس می‌کشند،هواگرگ‌ومیش است ساحل خالی‌ست،قدم بر شن‌های نم‌خورده می‌گذاری رد پایت شکل می‌گیرد و همان لحظه، موجی می‌آید و آن را پاک می‌کند.دریا آرام نمی‌ماند، هیچ‌وقت...! باد شدت می‌گیرد موهایت در هوا رها می‌شوند پیراهنت به تنت می‌چسبداما تو عقب نمی‌روی نگاهت را به افق می‌دوزی جایی که آسمان و آب در هم گره خورده‌اند صدایی در عمق سینه‌ات می‌گوید: «اگر قرار است چیزی را کشف کنی، باید وارد موج‌ها شوی… نه اینکه از دور تماشایشان کنی. «دریای مواج» جایی برای ایستادن در ساحل نیست؛جایی برای دل‌سپردن به تلاطم است. 「@MAMOL_ir
Kayhan Kalhor & Erdal ErzincanKayhan_Kalhor__Erdal_Erzincan-The_Wind-_worldbook.ir.mp3
زمان: حجم: 18.4M
📬 @BARG88 📽نور عصر از پنجره‌ی نازک می‌تابد و روی قالی قدیمی نقش می‌اندازد. یک برگ خشک روی طرح قالی افتاده است؛ بی‌صدا، اما پر از حرف. دست‌هایت خیس رنگ‌اند و قلم‌مو روی پیش‌بندت لکه گذاشته. دفترچه‌ی نقاشی کنار فنجان نیمه‌خالی چای باز است. صدای پیانو آرام در فضا جاری می‌شود، و تو حس می‌کنی که زمان برای لحظه‌ای ایستاده. دسر کوچکی روی میز، کمی نامتقارن، اما کامل به نظر می‌رسد. همان‌قدر که زندگی، با تمام سادگی‌اش، کامل است. دوربین روی جزئیات می‌چرخد: لکه‌های رنگ، بافت قالی، خطوط دفترچه، برگ خشک. پیانو نفس می‌کشد و تو می‌فهمی که زیبایی، در همین لحظه‌های کوچک و صمیمی است. 「@MAMOL_ir
Unknown Artist unknown_artist_comptine_d_un_autre_été 128.mp3
زمان: حجم: 5.7M
📬 @golgoli_sooratii 📽صبح آرامی بود و نورِ نرمِ صبحگاهی از پنجره می‌گذشت و روی میز کوچک چوبی می‌نشست.او با لبخندی آرام شاخه‌ٔشمعدانی را در دست گرفت چشم‌هایش پر از شادی و شعف شد کنار پنجره کتابش باز بود؛ صدای ورق نوردن برگه‌ها با عطری ملایم از کیک تازه از فر در آمده با روکشی از شکلات و حبه‌های کوچک پرتقال و چایِ بهارنارنج ترکیبِ دلچسبی برای شروع روز بود. دست‌هایش گاهی قلم را روی کاغذ به رقص می‌‌آورد و گاهی گل را نوازش می‌کرد آرامش و لذت، در لحظه‌های کوچک زندگی، شکل می‌گرفت. دنیای او ساده بود اما پر از زیبایی یک شاخه گل، یک صفحه کتاب، بوی کیک، لبخندی که روز را روشن می‌کرد و امید را لحظه به لحظه زنده‌تر...! 「@MAMOL_ir
on the nature of daylight ~ UpMusicon the nature of daylight (320).mp3
زمان: حجم: 15M
📫 @I_dont_know0 📽ساعت دقیقاً صفر است. نه آغازِ روز، نه امتدادِ شب؛ مرزی که زمان در آن از حرکت دست می‌کشد و فقط حضور دارد. مه روی زمین نشسته است. همه چیز واضح‌اند، اما بی‌خشونت! روبه‌روی آنچه آسان نیست ایستاده‌ای. نه با تردیدو نه با هیجان بلکه با آگاهی. هیچ تعلیقی در کار نیست. دشواری، از پیش اعلام شده است و همین، آن را صادق‌تر می‌کند. می‌دانی مسیر مستقیم نخواهد بود. می‌دانی خستگی سهم خودش را طلب می‌کند اما دانستن، بهانه‌ی عقب‌نشینی نیست؛ معیارِ انتخاب است. دست روی سینه می‌گذاری. نه برای دلگرمی، برای تأیید. بعضی تصمیم‌ها فریاد می‌زنند تا شنیده شوند. بعضی دیگر، آرام می‌ایستند و ماندگار می‌شوند. قدم برمی‌دارم. نه برای اثبات چیزی به کسی و نه برای گریز از گذشته. فقط چون ایستادن، دیگر جواب نیست. موسیقی اوج می‌گیرد؛ اما نه انفجاری! بلکه گسترده. چیزی شبیه باز شدن افق در لحظه‌ای که تصور می‌کردی پایانِ دید است. برخی واقعیت‌ها تغییر نمی‌کنند. اما نسبت ما با آن‌ها چرا. تو ترجیح می‌دهی آگاهانه پیش بروی حتی اگر این مسیر تو را بازتعریف کند. 「@MAMOL_ir
Martin Czerny20) Martin Czerny - We Die In The End (Sad Piano).mp3
زمان: حجم: 4.7M
📬 @giahZende 📽نورِ کم‌رنگ صبح از پرده‌های حریرِ آشپزخانه رد شد و روی دست‌های ظریفش نشست دست‌هایی که نه فقط قابلمه‌های کوچک و بزرگ را جابه‌جا میکرد بلکه معجزه‌گری بودنند قابل روزی گره از مشکلی باز میکردند و روزی نقطه اَمن میشدند برای همسفرش و روزی سوزن نخ میکرد و عشق میدوخت و در هر دوخت، اراده‌ای سرسخت پنهان بود. باد از پنجره عبور کرد و خرمن موهایش را که آزادانه روی شانه‌هایش رها کرده بود را نوازش داد و یادآور کرد قدرتی را که در لطافتش پنهان بود، او زنی بود که دنیا را با دستانش شکل می‌داد...! 「@MAMOL_ir