0bikalam download1music.ir (1).mp3
زمان:
حجم:
3M
📬 @Nummer_ett
📽 شب از نیمه گذشته بود.
چراغ کوچک روی میز هنوز روشن مانده بود و سایهی قلم، روی صفحهی خالی میلرزید. آرام روی تختت نشستی و موهایت را پشت گوشت انداختی.
فنجان چای سرد شده بود؛ مثل حرفهایی که نیمهکاره مانده بودند. دستی روی واژهها کشیدی، انگار بخواهی از کاغذ بپرسی:«از کجا باید شروع کنم؟»
قلم دست گرفتی و کلمات را روی کاغذ آوردی. تو میدانستی، گاهی نوشتن فقط دربارهی قصه نیست. دربارهی قلبیست که لابهلای جملهها میتپد. دربارهی آدمیست که میخواد یادش نره چه چیزهایی رو هنوز دوست دارد.
صدای ورق خوردن باد از پنجره آمد و در گوشت پیچید.
نفس عمیقی کشیدی. شعلهی چراغ لرزید، مثل لبخندی زیر نور. فنجان را بلند کردی، مزهی سردیاش را هنوز میشد دوست داشت.
「@MAMOL_ir」
molayembikalam016 - 6 - 128 - mahanmusic.net.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
📬@gol_aftab
📽️افسار را محکم گرفتی. نفس اسب زیر دستت گرم بود. یالهای بلوندش را مرتب کردی. نگاهت به دشت افتاد. آفتابگردانها تا چشم کار میکرد، دیده میشدند. پایت را توی رکاب گذاشتی. یک حرکت، روی زین نشستی. اسب زیر پایت آرام قدم برداشت. باد توی موهایت پیچید. بوی خاک نمدار و گل آفتابگردان میآمد. دستت را دراز کردی. نوک انگشتانت برگهای خشک را لمس کرد.
دشت باز جلوی پایت میشد. آسمان آبی بود. اسب تاخت. صدای سمهایش روی خاک خشک طنینانداز شد. هیچکس نبود. فقط تو، فقط اسب و فقط هزاران آفتابگردان که سرشان سمت تو چرخانده بودند. وسط دشت ایستادی. اسب بیحرکت ایستاده بود. تو بیحرکت نشسته بودی. آفتابگردانها بیحرکت ایستاده بودند. فقط باد بود که یالها را تکان میداد، ساقهها را میلرزاند، تارهای موهای تو را سمت افق میبرد.
نفست را عمیق کشیدی. بوی خاک، بوی اسب، بوی گلها و بوی آزادی مشامت را پر کرد. چشمانت را بستی. افق پیش رویت بود.
「@MAMOL_ir」
Karen Homayounfar10 Ruzhaye Zendegi (Sirus Moghaddam).mp3
زمان:
حجم:
2.1M
📬 https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2
📽چشمهایت را که باز میکنی، صدای دریا میآید از خیلی نزدیک انگار موجها پشت پلکهایت نفس میکشند،هواگرگومیش است ساحل خالیست،قدم بر شنهای نمخورده میگذاری رد پایت شکل میگیرد و همان لحظه، موجی میآید و آن را پاک میکند.دریا آرام نمیماند، هیچوقت...!
باد شدت میگیرد موهایت در هوا رها میشوند پیراهنت به تنت میچسبداما تو عقب نمیروی نگاهت را به افق میدوزی جایی که آسمان و آب در هم گره خوردهاند صدایی در عمق سینهات میگوید:
«اگر قرار است چیزی را کشف کنی،
باید وارد موجها شوی…
نه اینکه از دور تماشایشان کنی.
«دریای مواج» جایی برای ایستادن در ساحل نیست؛جایی برای دلسپردن به تلاطم است.
「@MAMOL_ir」
Kayhan Kalhor & Erdal ErzincanKayhan_Kalhor__Erdal_Erzincan-The_Wind-_worldbook.ir.mp3
زمان:
حجم:
18.4M
📬 @BARG88
📽نور عصر از پنجرهی نازک میتابد و روی قالی قدیمی نقش میاندازد. یک برگ خشک روی طرح قالی افتاده است؛ بیصدا، اما پر از حرف.
دستهایت خیس رنگاند و قلممو روی پیشبندت لکه گذاشته. دفترچهی نقاشی کنار فنجان نیمهخالی چای باز است.
صدای پیانو آرام در فضا جاری میشود، و تو حس میکنی که زمان برای لحظهای ایستاده.
دسر کوچکی روی میز، کمی نامتقارن، اما کامل به نظر میرسد. همانقدر که زندگی، با تمام سادگیاش، کامل است.
دوربین روی جزئیات میچرخد: لکههای رنگ، بافت قالی، خطوط دفترچه، برگ خشک.
پیانو نفس میکشد و تو میفهمی که زیبایی، در همین لحظههای کوچک و صمیمی است.
「@MAMOL_ir」
Unknown Artist unknown_artist_comptine_d_un_autre_été 128.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
📬 @golgoli_sooratii
📽صبح آرامی بود و نورِ نرمِ صبحگاهی از پنجره میگذشت و روی میز کوچک چوبی مینشست.او با لبخندی آرام شاخهٔشمعدانی را در دست گرفت
چشمهایش پر از شادی و شعف شد
کنار پنجره کتابش باز بود؛ صدای ورق نوردن برگهها با عطری ملایم از کیک تازه از فر در آمده با روکشی از شکلات و حبههای کوچک پرتقال و چایِ بهارنارنج ترکیبِ دلچسبی برای شروع روز بود.
دستهایش گاهی قلم را روی کاغذ به رقص میآورد و گاهی گل را نوازش میکرد
آرامش و لذت، در لحظههای کوچک زندگی، شکل میگرفت.
دنیای او ساده بود اما پر از زیبایی
یک شاخه گل، یک صفحه کتاب، بوی کیک، لبخندی که روز را روشن میکرد و امید را لحظه به لحظه زندهتر...!
「@MAMOL_ir」
on the nature of daylight ~ UpMusicon the nature of daylight (320).mp3
زمان:
حجم:
15M
📫 @I_dont_know0
📽ساعت دقیقاً صفر است. نه آغازِ روز، نه امتدادِ شب؛ مرزی که زمان در آن از حرکت دست میکشد و فقط حضور دارد. مه روی زمین نشسته است.
همه چیز واضحاند، اما بیخشونت!
روبهروی آنچه آسان نیست ایستادهای.
نه با تردیدو نه با هیجان بلکه با آگاهی.
هیچ تعلیقی در کار نیست. دشواری، از پیش اعلام شده است و همین، آن را صادقتر میکند.
میدانی مسیر مستقیم نخواهد بود.
میدانی خستگی سهم خودش را طلب میکند اما دانستن، بهانهی عقبنشینی نیست؛ معیارِ انتخاب است.
دست روی سینه میگذاری. نه برای دلگرمی، برای تأیید.
بعضی تصمیمها فریاد میزنند تا شنیده شوند. بعضی دیگر، آرام میایستند و ماندگار میشوند.
قدم برمیدارم. نه برای اثبات چیزی به کسی و نه برای گریز از گذشته.
فقط چون ایستادن، دیگر جواب نیست.
موسیقی اوج میگیرد؛
اما نه انفجاری! بلکه گسترده.
چیزی شبیه باز شدن افق در لحظهای که تصور میکردی پایانِ دید است.
برخی واقعیتها تغییر نمیکنند.
اما نسبت ما با آنها چرا. تو ترجیح میدهی آگاهانه پیش بروی حتی اگر این مسیر تو را بازتعریف کند.
「@MAMOL_ir」
Martin Czerny20) Martin Czerny - We Die In The End (Sad Piano).mp3
زمان:
حجم:
4.7M
📬 @giahZende
📽نورِ کمرنگ صبح از پردههای حریرِ آشپزخانه رد شد و روی دستهای ظریفش نشست دستهایی که نه فقط قابلمههای کوچک و بزرگ را جابهجا میکرد بلکه معجزهگری بودنند قابل
روزی گره از مشکلی باز میکردند و روزی نقطه اَمن میشدند برای همسفرش و روزی سوزن نخ میکرد و عشق میدوخت
و در هر دوخت، ارادهای سرسخت پنهان بود.
باد از پنجره عبور کرد و خرمن موهایش را که آزادانه روی شانههایش رها کرده بود را نوازش داد و یادآور کرد قدرتی را که در لطافتش پنهان بود، او زنی بود که دنیا را با دستانش شکل میداد...!
「@MAMOL_ir」
این سری اول تقدیمیها
سری دوم هم فردا ارسال میشه
از صبوریتون ممنونم و قلبا امیدوارم به دلتون بشینه🩵
Peiman JavanmardYou Were Flowed By My Tears.mp3
زمان:
حجم:
11.2M
📬 https://eitaa.com/joinchat/255787895C64c09df772
📽️ چشمانت را که باز کردی، نور از میان پردههای آبی روی صورتت افتاده بود. بلند شدی. پاهای برهنهات به کف چوب خورد. سرد بود. انگشتهای پایت را جمع کردی.
چوبها توی بخاری داشتند آرام میسوختند. صدای ترقترق چوب را دوست داشتی. مثل حرف زدن آتش با تو. پنجره را باز کردی. بوی نم، برگ خیس و خاک مرطوب وارد بینیات شد. پرندهها آواز میخوانند. مه درختها را در خودش پیچانده بود. بیرون رفتی. قطرات آب از شاخهها روی سرت میچکید. سمت چشمه راه افتادی. دستت را داخل آب کردی. مه داشت کم کم پس میرفت. خورشید آرام آرام از پشت درختها سرک میکشید.
نفست را آرام بیرون دادی. انگار تمام این سالها منتظر همین لحظه بودی.
「@MAMOL_ir」
2_5341828478767468983.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
📬 @zirooh
📽 باران نمنمریز پاییزی، پیادهروها را خیس کرده بود. تو با پالتوی بلند سرمهای و چتر مشکی، آهسته از لای مغازهها رد شدی. بوی برگ خیس، سیر داغ و پوست پرتقال همه جا پیچیده بود. نزدیک یک مغازه شدی. نگاهی به مانکنهای که پالتوهای پاییزی پوشیدهاند، انداختی. شال گردنهای رنگووارفته روی ویترین آویزان بودند. دوباره قدم برداشتی. کمی آن طرفتر، دستههای ترخون، شوید و جعفری خیس خورده بیرون مغازه چیده شده، بودند. ایستادی. یک دسته نعناع را بو کردی. فروشنده لبخند زد.
گفت:«تازهست، خودم صبح چیدم.»
سرت را تکان دادی، از مغازه بیرون زدی. پشت ویترینی، پیرمردی با پیشانیبند سفید، حلوا شکری قالب میزد. دستت را داخل جیبت کردی. یک اسکناس مچاله شده بیرون آوردی. وارد شیرینی فروشی شدی. تکهای حلوا را روی زبانت گذاشتی. چشمهایت بسته شدند. چند ثانیه ایستادی. انگار به جایی دور سفر کرده باشی. آرام قدم برداشتی. روی نیمکت نمدار نشستی و تکیه دیگری را خوردی.
「@MAMOL_ir」
رکیذ2_5382258466213594104(1).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
📬 @Chocolate2005
📽️ باران بیصدا روی شیشههای کتابفروشی میلغزد. دستگیره سرد در را که فشار میدهی، صدای زنگولهای نازک فضا را پر میکند. پالتوی خیست را کمی تکان میدهی و آرام وارد میشوی.
انگشتهایت را لای کتابها میکشی. گرد و خاک نرمی روی نوک انگشتانت مینشیند. یک جلد کهنه با خطهای طلاییاش نظرت را جلب میکند. بیرونش میکشی. قدم برمیداری. بین راهروی باریک، آرام راه میروی. نگاهت روی عکسهای سیاه و سفید قابشده روی دیوار میایستد. نویسندههایی با کلاههای لبهدار و سیگارهای نیمکش. یکی از آنها نگاهش را به تو دوخته، انگار میخواهد چیزی بگوید. پشت ویترین، باران هنوز میبارد. مردم با چترهای رنگی از پیادهرو رد میشوند و تو اینجا، لای کاغذهای زردشده، با هزاران آدمی که هیچوقت ندیدهای، حرف میزنی. دستهای از کتابها را برمیداری. صندوقدار پیر با همان عینک تهاستکانی، نگاهت میکند.
کیف پولت را درمیآوری. اسکناسهای خیس را لای انگشتانت صاف میکنی. زنگوله در دوباره صدا میدهد. باران روی گونههایت مینشیند و تو کتابها را محکم بغل کردهای. انگار چیز گرانبهایی را از غرقشدن نجات داده باشی.
「@MAMOL_ir」