.مهلوف.
+حق با شماست آقای چاووشی؛همچی دروغ بود،همچی نقاب بود،بختِ خوش خیالِ من خوابِ خوابِ خواب بود..
+منم همینطور آقای چاوشی، هم خودم مُردم و هم عزیز از دست دادم(:
+من فکر کردم میمونن.
فکر کردم هیچوقت نمیرن.
فکر کردم مثل خودم باهام رفتار میکنن.
اما رفتن.
هر بار که یکیشون میرفت،
قفسهی سینهم درد میگرفت.
نمیدونم اون درد برای چی بود…
فقط میدونم هربار که حسش میکردم،
دیگه مثل قبل نمیشدم.
+من از آشنا شدن، ارتباط و خاطره مشترک داشتن با یسری آدمها اصلا و ابدا پشیمون نیستم، باید اتفاق میفتاد تا چیزی رو که بلد نبودم یاد بگیرم، اما در ازاش قلبم خیلی شکست و مچاله شد که خب پیش میاد...
+میپرسم: آیا بودن، ارزش این همه زخم را دارد؟
آیا نفس کشیدن، تنها تکرار پوچی نیست؟
اگر مرگ همان بازگشت به اصل است
پس چرا باید از آن گریخت؟
شاید رهایی در همان لحظهای نهفته باشد که چشمها برای همیشه بسته میشوند
و روح، بیوزن، از قفس تن میگریزد.
.مهلوف.
+وای کاش کلاس امروزم مثل دیروز آفلاین میزاشتن من خوابم میاد زننن😭
+لعنتِ خدا به تمامیِ دروس انلاین❤️