eitaa logo
مانیفست - داستانک
1.6هزار دنبال‌کننده
198 عکس
41 ویدیو
3 فایل
داستان کوتاه+داستان بلند مطالب اختصاصی 🇮🇷تولید محتوی مانیفست رمان: @Manifest برای همکاری در زمینه داستان و رمان نویسی در صورت علاقه مندی با ما در میان بگذارید. هدف ما حمایت از تولید محتوی میباشد. مدیر @fzhamed
مشاهده در ایتا
دانلود
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۴۸ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۳۷ سر دسته سواران ، خود را شتابان بر بالای سر ولی عهد تاتارها ر
۱۴۹ ق👈 ۳۸ در قسمتی از بیرون قصر، سرایی کوچک اما مجلل برای برزو تدارک دیدند. امیر هم از او خواست ، تا مراسم عقد و عروسی اش با پریسا انجام نشده از دربار خارج نگردد. معاشرت و مجالست روزانه برزو و پریسا از یکطرف، و هم صحبتی با حکیم فرزانه از طرف دیگر، جوانه های مهر و نهال عشق را در دل برزوی ورزشکار نشاند و او را به دیدار هرچه بیشتر پریسا شایق و شیفته کرد. از جلسات سوم و چهارم ، گاه چندین ساعت، آن دو عاشق و معشوق در کنار هم به گفت و گو و راز و نیاز می پرداختند. عجوزه حیله گر و کنیز فتنه گر هم که جاسوس مخصوص تولی بود، چنان خودش را به آن عاشق و معشوق نزدیک کرده بود که پریسا و برزو، گاه که پیرزن برای پذیرایی داخل می شد، صحبت خود را قطع نمی کردند. روزی که پیک مخصوص تولی خود را به کنیز رسانید و دستور کشتن برزو را با یک کیسه پر از سکه های طلا داد، صحبت پریسا و برزو، درباره تاریخ عقدکنان بود. البته برزو با اینکه به پریسا علاقه مند شده بود، اما هرگز عهدی را که با حکیم فرزانه در مورد شیوه رفتاری خود بعد از مراسم عقد و عروسی بسته بود، فراموش نمی کرد. گاه که در برابر خواهش دل قرار می گرفت، با خود میگفت: «عهد و پیمان ورزشکاران جوانمرد، مقدم بر آرزوه ای نفسانی و خواسته های دل ایشان است.» برزو روزی چند بار به تالار مخصوص سرای پریسا می آمد و با او دیدار و گفت وگوی اندکی داشت، اما بعد از ظهرها که پریسا از خواب و استراحت روزانه بر می خواست، دو سه ساعتی را با برزو می گذرانید و قدم زنان دور استخر، روز را به شب می رسانید. خلاصه حالت روحی پریسا خوب و آن زردی رخسارش به سرخی گل محمدی تبدیل و چشمان بی حالتش همسان نرگس مست گردید، به گونه ای که هر بیننده ای تصور می کرد پریسا دختر تازه شکفته چهارده ساله است ؛ حال آنکه تا قبل از آمدن برزو، همه پریسای بیست و یک ساله را دختری رنجور و بیشتر از سی سال سن می پنداشتند. در ضمن، تا روز حادثه ای که الان به شرح آن می پردازم، هرگز پریسا و برزو با هم سر یک سفره ننشسته و هم غذا نشده بودند. هر روز ظهر به دستور حکیم فرزانه، پریسا بعد از صرف ناهار ساعتی را به استراحت می پرداخت و بعدا برزو به حضورش می آمد و عصری شیرین برای خود می ساختند. با اینکه قصر امیر آمودریا دارای آشپزخانه مخصوصی بود، اما غذای پریسا و برزو را کنیز جاسوس تولی مجزا و جداگانه می پخت ؛ بخصوص که حکیم فرزانه و طبیب مخصوص امیر طغای ، دم کرده و جوشانده های خاص برای پریسا تجویز کرده بود که تهیه و دم کردن و طبخ آنها هم با پیرزن عجوزه قصه بود، از جمله ظهر روز موضوع داستان ما. وقتی کنیز پیر غذای برزو را آورد، نگران در گوشه ای ایستاد و به تماشا کردن برزو پرداخت و دوباره که برزو سر بلند کرد و کنیز پیر را مراقب و نگران خود دید، پرسید: - چه شده است که امروز چشم از دهان من برنمی داری؟ کنیز فوری پاسخ داد: - جسارت نباشد! ایستاده ام جناب برزو ناهارشان را میل بفرمایند تا ظرف هایش را ببرم. برزو آن روز هم ناهارش را که نسبت به روزهای قبل، طمع و مزه مخصوصی می داد خورد ، ساعتی را همان طور نشست و به استراحت پرداخت و سروقت وارد تالار مخصوص پریسا شد. آن روز برخلاف روزهای قبل که همیشه پریسا زودتر از برزو بر سر قرار می آمد، از وی خبری نبود. برزو یکی دو بار از کنیز پیر پرسید: -چرا خاتون نیامدند؟ نکند گرفتار عارضه ای شده باشند؟ که ناگهان صدای فریاد پریسا در خواب به گوش برزو رسید. برزو با اینکه تا آن روز هرگز پا به اتاق خواب پریسا نگذاشته بود، هراسان و دلواپس وارد اتاق شد. پریسا بدون آنکه چشمانش را باز کند، همچنان در حالت خواب ابتدا آهسته گفت: « تولی! تولی بالاخره آمد.» و سپس همچون دیوانه ها، بدون آنکه چشمانش را باز کند فریاد کشید: - از دیدن ریختش بیزارم! نمی دانم چه کسی او را به اتاق من راه داده. آنهم با بوی عفونت بار! سپس صدای خود را بلندتر کرد و گفت: - این جسور دیوانه را بگیرید! ببرید به بندش بکشید! سیصد ضرب تازیانه اش بزنید که دلم میخواهد بمیرم و ریخت نحس او را نبینم. هنوز حرف پریسا تمام نشده بود که مأموران هراسان به اتاق آمدند و برزو را که واقعا ترسیده بود گرفتند ، دست و پایش را بستند و با خود بردند... خستگی های روزانه و لحن گرم شهرزاد و چادر سیاه و همه جا گسترده شب نیز با هم، سلطان شهباز را به خواب بردند. شبی دیگر به سحر رسید و سر شهرزاد زیر تیغ بلا نرفت. @Manifestly
✏️اولین تاثیر فقر کشتن فکر است، یعنی اگر شما به اندازۀ کافی برای حیات خود پول نداشته باشید بردۀ بی‌اختیار پول خواهید شد همان شرایطی که طبقۀ متوسط به آن گذران زندگی می‌گویند! #جرج_اورول @Manifestly
🌺🍃🌺🍃 ✏️در یك مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود كه مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت: «با خانم… دبیر كلاس دومی‌ها كار دارم و می‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هایی بكنم.» از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: «من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می‌شوند.» تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم. یكه خورد و گفت: «یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی‌فهمم.» از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: «اصلاً به نظر نمی‌رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می‌رسد.» خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش‌آموز كه در گوشه‌ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: «من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می‌شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله‌ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید.» دبیر به لكنت افتاد و گفت: «آخه، می‌دونید…» مرد گفت: «بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می‌دهم. ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می‌گذاشتید. قطعاً من هم می‌توانستم اندكی به شما كمك كنم.» خانم دبیر و پدر دانش‌آموز مدتی با هم صحبت كردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد. وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم. در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود: «دكتر… عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...» 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃
ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺠﺎﺏ✏️ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ، ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﺑﺮﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ؛ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﺪ . ﯾﮏ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺑﺮﺩ، ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﺎ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻣﻮﻻ ﻭ ﺁﻗﺎﻳﻢ ﺍﻣﺎﻡﺣﺴﯿﻦ (ع) ﺑﺒﺮ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﮐﻤﺮ ﺭﻧﺞ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺣﺮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺠﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ : ﺁﻗﺎ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﺣﻤﺎﺕ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﯿﺰ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺦ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ : ” ﺍﻟﻬﯽ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺯﺣﻤﺖ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﻣﺎﺩﺭ” ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻀﺠﻊ ﺷﺮﯾﻒ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻬﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮید: ” ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﺑﺎ ﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ “ ﺍﻣﺎ در میان تعجب همگان مردم ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩ شنیدند ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺿﺮﯾﺢ ﻣﻄﻬﺮ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﺲ ﺩﻝ ﻧﻮﺍﺯ گفت: ” ﻭ ﻋﻠﯿﮏ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﯾﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ “ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺑﺮﺧﯽ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﻼﻡ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻧﺪ. ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺠﺎﺏ (ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺟﺎﺑﺖﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﯼامام) ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ . ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ، ﺑﻪ حرمت ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ (ع) ﺩﺭ محلی ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺷﺪ که اینک ﻫﺮکس ﺍﺯ ﺗﻞ ﺯﯾﻨﺒﯿﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﺷﻮﺩ، ﻻﺟﺮﻡ ۲ ﺑﺎﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪﮐﺮد. 🔻منبع گوگل پلاس حیدر نیری 🔹برگرفته از نوشته های محمد محمدی اشتهاردی 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۴۹ #کوتوله_دلقک ق👈 ۳۸ در قسمتی از بیرون قصر، سرایی کوچک اما مجلل برای برزو تدارک دی
۱۵۰ 👈 ۳۹ و اما ای ملک جوان بختِ با اقتدار نشسته بر تخت، در دنباله عرایض شب قبل برای آنکه علت آن گونه از خود بیخود شدن و فریاد کشیدن پریسا و دستور مجازات بی مورد دادنش بر شما روشن شود، باید چندین سال از زمان قصه به عقب برگردیم. حضورتان عرض کنم که از کودکی، بین حواس پنجگانه پریسا که عبارت از حس های بویایی و شنوایی و بینایی و چشایی و لامسه باشد، حس های پویایی و شنوایی او از دیگر حواسش قوی تر بود؛ یعنی به قدری گوشش تیز بود که اگر دو نفر در فاصله دور با هم صحبت می کردند، او با قدرت شنوایی قوی خود، تمام گفت وگوی آنها را می شنید. حتی قدرت لب خوانی هم داشت و از حرکت لب ها از راه دور، منظور و مطلب گوینده را می فهمید. همین طور شامه او بسیار قوی بود. حتی بوهای اندک را هم از فاصله های دور تشخیص می داد. اما این تشخیص بوهای مختلف، به ترتیبی نبود که او را ناراحت و عصبی کند ؛ تا اینکه در سن هفت، هشت سالگی، دچار یک نوع خاصی از عارضه سرماخوردگی شد و بعد از بهبود آن بیماری، حساسیت عجیب و ناراحت کننده ای نسبت به بوی سیر و شبدر پیدا نمود، به ترتیبی که هر بار به صحرا می رفت و به کنار مزارع و مرتع هایی می رسید که در آنجا شبدر کاشته بودند، حالت گریه ب به او دست می داد و آنقدر گریه می کرد که از حال می رفت و بیهوش ساعتها می افتاد ؛ یا اگر بوی سیر به مشامش می خورد، عجیب عصبی و خشمگین می شد و تعادل روحی خودش را از دست می داد. یا خودش را می زد و یا به طرف مقابلش حمله می کرد و او را می آزرد. البته تا مدت ها که اطرافیانش علت را نمی دانستند، عکس العمل ناشی از حساسیت او را نسبت به بوهای شبدر و سیر، ناشی از جنونهای آنی وی می دانستند که گهگاه عارض وی می شد. اما بالاخره زمانی که حکیم حاذقی از سرزمین چین به دیار ازبکها رفت و مهمان امیر آمودریا گردید و اتفاقا در همان موقع هم از مزرعه مقداری سیر خام چیده و به آشپزخانه دربار آورده بودند، پریسا از فاصله دور، از بوی سیر حالش به هم خورد و حکیم حاذق، متوجه شد دگرگونی حالت دختر، درست مقارن با زمانی بود که بوی سیر خام در فضای دربار پیچید. بعد با آزمایش هایی که روی پریسا انجام داد پی به علت دگرگونی حال او برد. همین طور تجربه بوی شبدر را هم بر پریسا پیدا کرد.از آن تاریخ، امیر آمودریا دستور داد به هیچ وجه در آخور چهارپایان اصطبل شاهی، برای اسبان شبدر نریزند و همچنین به آشپزخانه دربار هم سیر نیاورند. از آن تاریخ به بعد، هیچ غذای سیرداری در آشپزخانه دربار پخته نشد و حتی یکبار که شاگرد آشپز تازه واردی بدون خبر و اطلاعی در بازار سیر خرید و به آشپزخانه دربار آورد، پریسا که در اتاق خودش نشسته بود، وقتی از راه دور بوی سیر به مشام حساسش رسید، عربده ای کشید ، چند بار به دور خود چرخید و با سر به زمین خورد، که دو جای سرش شکست. امیر آمودریا وقتی متوجه شد که حال دخترش به خاطر بوی سیری که شاگرد آشپزخانه به دربار آورده به هم خورده و سرش شکسته شده، با اینکه امیر عادلی بود، با این حال دستور داد اول جوان بی خبر و بی تقصیر را تازیانه زدند، بعد هم او را سه ماه به زندان انداختند و بعد از پایان دوران زندانی از دربار بیرونش کردند. این گونه حساسیت پریسا نسبت به بوی سیر را روزی آشپز پیر دربار برای کنیز تعریف کرد ، تا اینکه روزی از روزها پیکی که خبر نامزدی پریسا و برزو را برای تولی برده بود، از طرف امیرزاده تاتارها بازگشت و کیسه ای پر از سکه های زر را به کنیز عجوز داد. موقعی که پیک مخصوص تولی و کنیز عجوزه با هم گفت وگو می کردند، آنها در اتاق آن طرف تر از اتاق پریسا ایستاده بودند، و زمانی که پیک گفت امیرزاده تولی دستور کشتن برزو را صادر کرده، گوش تیز پریسا آن جمله را به طور دقیق شنید و سراپای وجودش لرزید. پریسا ابتدا تصمیم گرفت برخیزد و نزد پدرش برود و آنچه را که شنیده با وی در میان بگذارد و درخواست مجازات کنیز را بنماید ؛ اما یک لحظه به خود گفت اشتباه کرده و از آنجا که به نفرت بسیاری از تولی در دل دارد در عالم خیال پنداشته که تولی چنین فکری را در سر می پروراند، زیرا اصلا تصور نمی کرد تولی در دربار پدرش و در سرای او جاسوس گمارده ای داشته باشد. در آن خیالات و افکار ناشی از تنفر نسبت به تولی بود که چند دقیقه بعد، کنیز پیر با سینی مخصوص ناهار وارد تالار شد ، سفره ای را برای پریسا پهن کرد ، غذا را در سفره چید و پریسا را به خوردن دعوت نمود... ادامه دارد @Manifestly
📣 کسی که اعتقاد دارد دیگران باید مشکلاتش را حل کنند همانند کسی است که برای گذر از رودخانه منتظر است تا آب آن خشک شود. #لئو_تولستوی 🚩 @Manifestly
مانیفست - داستانک
✏️ می گویند منبر را از چوب درخت گردو می سازند که بسیار محکم و با کیفیت است. درخت گردو علاوه بر چوب
✏️گفتگوی منبر و دار ؛اثر استاد شهریار 🌺🍃🌺🍃 🔸منبر از پشت شیشه ی مسجد چشمش افتاد و دید چوبه ی دار ! عصبی گشت و غیضی و غضبی بانگ‌ بر زد که ای خیانت کار! تو هم از اهل بیت ما بودی سخت وحشی شدی و وحشت بار نرده ی کعبه حرمتش کم بود؟ که شدی دار شحنه ،شرم بدار ما سر و کارمان به صلح و صلاح تو به جرم و جنایتت سر و کار... دار، بعد از سلام و عرض ادب و ز گناه نکرده استغفار گفت ما نیز خادم شرعیم صورت اخیار گیر یا اشرار تو قلم میزنی و ما شمشیر غلظت از ما قضاوت از سر کار تا نه فتوی دهند منبر و میز دار کی می شود سر و سردار هر کجا پند و بند در ماندند نوبت دار میرسد ناچار منبری که گیر و دارش نیست همه از دور و بر کنند فرار ... باز منبر فرو نمی آمد همچنان بر خر ستیزه سوار عاقبت دار هم زجا در رفت رو به در تا که بشنود دیوار؛ گفت اگر منبر تو منبر بود کار مردم نمی کشید به دار ! 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۰ #کوتوله_دلقک 👈 ۳۹ و اما ای ملک جوان بختِ با اقتدار نشسته بر تخت، در دنباله عرایض
۱۵۱ 👈 ق ۴۰ پریسا غذایش را با اشتها خورد و برای استراحت یکی دو ساعته بعد از ظهر به اتاق خوابش رفت تا بعدا به دیدار معشوقش برزو برود و چند ساعتی را در کنار او به گفت وگو بنشیند. و اما وقتی کنیز پیر از طرف تولی مأموریت یافت که برزو را بکشد، لحظه ای پنج انگشت دست راستش را بر پیشانی نهاد و فکر کرد، لبخندی بر لبانش نشست ، به سرعت برق از دربار خارج شد. او مقداری سیر خام از بازار خرید و آن را به حدی ریز نمود که تقریبا حالت کوبیده پیدا کرد.سپس آن را داخل خورشت ناهار برزو ریخت و سینی غذای وی را به اتاقش برد. برزو که از اتفاق آن روز دچار عارضه سرماخوردگی شده و بینی اش گرفته بود و مشامش بوها را حس نمی کرد، غذا را خورد. فقط همان طور که قبلا هم عرض کردم ، حس کرد که طعم غذا با روزهای قبل تفاوت دارد. و اما کنیز عجوزه که گفته های آشپز دربار، درباره حساسیت پریسا به بوی سیر و خشمگین و عصبانی شدن وی را به خاطر داشت، با خودش نقشه کشید که: - من یک غذای سیر دار به برزو می خورانم. پریسا از دست وی به خاطر آنکه سیر خورده است عصبانی می شود و دستور می دهد او را از دربار بیرون کنند. وقتی از دربار بیرون رفت، جنایتکاری را اجیر می کنم و دو سکه زر به او می دهم تا شب هنگام خنجر به پشت برزو بزند. عجوزه کنیز در این تصور باطل و نقشه احمقانه بود که سیر در غذای برزو ریخت. یعنی در یک روز ، صبحش پریسا با گوش حساس خود از فاصله ای زیاد فرمان تولی به کنیز خود را شنید، که بعد تصور کرد خیال کرده که چنین حرفی می شنیده و از طرف دیگر، ظهرش برزوی از همه جا بی خبر هم غذایی به عنوان ناهار خورد که بیشتر از حد معمول در آن سیر خام ریخته شده بود. پریسا بعد از آنکه با گوش حساس خود شنید تولی دستور کشتن برزو را صادر کرده، ناهارش را خورد و برای خواب بعداز ظهر به بستر رفت ؛ با این تصمیم که در ملاقات بعداز ظهرش با معشوق، ماجرا را با او در میان بگذارد و دوتایی مشورت و صلاح اندیشی کنند تا ببینند چه باید کرد. زیرا پریسا که در آن مدت با حکیم فرزانه به خوبی آشنا شده و از درایت و تدبیر او آگاه بود، يقين داشت که برزو بعد از آگاهی از ماجرا، مورد را حتما با پیر باخرد خود در میان می گذارد و راهی برای دفع آن خطر پیدا خواهند کرد. از طرفی همانطور که عرض کردم، پریسا زیاد هم به شنیده های خود اعتماد نداشت و خیال می کرد آنچه به گوشش رسید نتیجه تنفر او نسبت به تولی بوده است ؛ زیرا بعید می دانست در دربار مستحکم پدرش، گماشتگان تولی رخنه کرده باشند. به هر صورت با چنین افکاری بود که پریسا بعد از خوردن مقدار زیادی غذا و صرف ناهاری خوشمزه برای خواب بعداز ظهر به بستر رفت. اتفاقا، چون به خواب رفت، رؤیای سهمناکی به سراغش آمد. پریسا در خواب می دید که تولی خودش، سوار بر اسب شده و از قصر پدر خود خارج گردید و به جانب سرزمین ازبک، و قصر پدرش در حال تاختن است. البته این خواب، همانطور که می دانید تا حدی درست بود ؛ زیرا در همان موقع خواب دیدن پریسا بود که تولی از قصر پدرش خارج شد و گفت « خودم می روم تا حساب خود را از این گونی فروش غاصب بگیرم.» پریسا در عالم رؤیای خود، دیگر واقعیت بر زمین افتادن تولی را ندید، ولی در عالم رؤيا همچنان آمد و آمد تا وارد سراپرده، آن هم با شمشیر برهنه بر دست شد و آنجا بود که پریسا در خواب فریادی کشید. با شنیدن فریاد، برزوی سیر خورده در تالار به انتظار نشسته، هراسان و دلواپس به طرف اتاق خواب وی دوید و چون برزو وارد اتاق خواب شد، پریسا خیال کرد که تولی آمده است و با همان چشمان بسته فریاد کشید: - از دیدن ریختت بیزارم! کی به تو اجازه داد با بوی عفونت بار سیر وارد سرای من شوی؟ و سپس در همان حالت خواب و خشم فریاد کشید: - بگیریدش! ببندیدش! سیصد ضربه تازیانه بزنیدش! دلم می خواهد بمیرد تا دیگر ریختش را نبینم. عجوزه پیر که مطمئن بود پریسا چون بوی سیر به مشامش برسد ، از شدت خشم اختیار از دست داده و از حالت عادی در می آید و حتما دستور اخراج برزو را از دربار صادر می کند، تعدادی از سکه های ارسالی تولی را به چند نفر از خدمه و فاشان اندرونی بخشیده و به ایشان گفته بود هرچه شاهزاده پریسا دستور داد به سرعت و موبه مو انجام دهید. ادامه دارد @Manifestly
#جملات_ناب ✏️مردم هیچوقت بابت ضعف ازت متنفر نیستن..... 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃
🌺🍃🌺🍃 ✏️سال‌های نخست طلبگی، گاهی برای نماز ظهر عصر، با یکی دو نفر از دوستان، می‌رفتیم مدرسه‌ی علمیّه‌ی سعادت تا نماز را به امامت آیت‌الله جوادی آملی بخوانیم. جمعیّت کمی می‌آمدند، کم‌تر از ده نفر. آن روز‌ها آقای جوادی(خدا حفظ‌شان کند) پیش از تکبیرةالاحرام قدری دست‌هایشان را به هم می‌مالیدند بعد الله‌اکبر می‌گفتند. چون ایشان این کار را همیشه تکرار می‌کردند برای همه‌ی ما سؤال شده بود که ماجرا چیست. اولش بی‌آنکه از ایشان چیزی بپرسیم، پیشِ خودمان فکر کردیم که حضرت استاد کار بی‌ثواب نمی‌کنند و حتماً "مالیدن دست‌ها به هم" جزء مستحبات نماز است؛ به همین دلیل ما هم این کار را تکرار می‌کردیم. یک‌بار که شهرستان بودم و چند روزی پیش‌نماز مسجد محل، صدای کف دست‌های مردم که پیش از تکبیرةالاحرام به هم مالیده می‌شد توجّه من را جلب کرد. گویی آن‌ها هم فکر کرده بودند که من کار بی‌ثواب نمی‌کنم و داشتند همان کاری را می‌کردند که من انجام می‌دادم. هما‌ن‌جا به ذهنم رسید که باید ماجرا را روشن کنم. به قم که برگشتم و در نماز جماعت ایشان شرکت کردم، از آیت‌الله پرسیدم که ماجرای دست‌ها را به‌هم کشیدن چیست، ایشان با لبخند گفتند: " مگر من این کار را می‌کنم؟" گفتم "بله، همیشه." لبخندشان به خنده گرایید و گفتند: "لابد عادت کرده‌ام." از آن روز تا الآن من این کار را نمی‌کنم، ولی اگر آن روز برای روشن شدن موضوع از آیت‌الله سؤال نمی‌کردم، احتمالاً مسجدهای دیگر و نیز شهرهای دیگری، مالش دست‌ها را از مستحبّات نماز می‌دانستند و به آن مشغول می‌شدند. ۹۷/۷/۲۷ 👤مهراب صادق نیا 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃
مانیفست - داستانک
#هزار_و_یک_شب ۱۵۱ #کوتوله_دلقک 👈 ق ۴۰ پریسا غذایش را با اشتها خورد و برای استراحت یکی دو ساعته بع
۱۵۲ 👈ق ۴۱ وقتی که فریاد پریسا به گوش فراشان اجیر شده سکه زر ستانده رسید، همگی بر سر برزو ریختند و مانند دفعه قبل که حاجب دربار هم با ایشان همراه بود و به در خانه برزو رفته بودند، در یک چشم بر هم زدن دست و پا و دهانش را بستند ، چهارتایی او را به شکنجه خانه دربار بردند ، از شکم وی را بر روی تختی آهنی خواباندند و با ریسمانی محکم انگشت شستِ دو دست او را به دو میخ حلقه مانند بالای تخت و دو انگشت شست پای او را به دو میخ حلقه مانند پایین آن تخت آهنی بستند. بعد آن ریسمانها را به حدی کشیدند که هر لحظه بیم کنده شدن شست های دست و پای برزو می رفت. آنگاه سردسته فراشان که برزو را مقصر سر از تن جدا شدن حاجب خاتون بزرگ می دانست، وحشیانه و با تازیانه به جان برزوی دهان بسته افتاد... با هر ضربه ای که بر پشت برزو می زد، چهار ستون بدنش می لرزید و چون مار به خود می پیچید و با دهان بسته دندان هایش را روی هم فشار می داد. با ضربه تازیانه های هفدهم با هجدهم بود که دندان های جلوی برزو از شدت فشار در دهان بسته اش شکسته شد و تازیانه بیست و یکم که بر پشتش فرود آمد از شدت درد چنان به خود پیچید و چنان چهار دست و پای خود را به طرف شکم و سینه اش جمع کرد که در یک آن انگشتان شستش از جا کنده شد و برزو نیز از هوش رفت. پریسا بعد از آنکه با چشمان بسته و در عالم خواب و بیداری، برزو را با تولی اشتباه گرفت و به تصور آنکه تولی برای آزار رساندن به او و کشتن برزو آمده فرمان تازیانه زدنش را صادر کرد ، چند دقیقه ای دوباره بیهوش روی تخت خود افتاد و چون از جا برخاست، ناگهان یادش آمد که برزو در تالار سرایش انتظارش را می کشد. پریسا به تصور آنکه تمام آنچه که گذشته است را در خواب دیده ، با سرعت از خوابگاه خود خارج شد ، ولی به جای برزو فقط عجوزه پیرِ لرزان را در گوشه تالار دید. با دستپاچگی از کنیز پرسید: - آقا برزو کجاست؟ چرا دیر کرده؟ کنیز با حالت و کلامی که شیطنت و بدجنسی در آن هویدا بود گفت: - آقا برزو امروز هم به موقع آمد. که دوباره پریسا پرسید: « پس الان کجاست؟» که کنیزک عجوزه گفت: - زیر ضربات تازیانه ای که خود خاتون تعداد آنها را سیصد تعیین فرمودند. پریسا بعد از شنیدن آن پاسخ از عجوزه کنیز، دوان دوان به جانب زیرزمین شکنجه خانه پدرش که سالیان متمادی درش بسته بود رفت و هنگامی وارد آن زیرزمین خوفناک شد که انگشتان شست دست و پای برزو از جا کنده شده بود. پریسا چون چشمش به برزو ، که در حال بیهوشی نیم رخش بر او بود و با چشم چپ خیره نگاهش می کرد افتاد، همه چیز، چه آن رؤیای خوفناک و چه آن تصور خیال گونه بعد از خواب، و چه آن دستور نابخردانه و عجولانه، همه به خاطرش آمد. آنگاه بود که نعره کشید و از هوش رفت و بر زمین افتاد. آخرین جمله ای که از دهان پریسا خارج شد این بود: - وای بر من که برزو را با تولی اشتباه گرفتم... و سلطان شهباز هم چون آخرین جمله را از زبان شهرزاد شنید، خوابش برد و قصه گوی معروف ما شبی دیگر را آسوده بیاسود. @Manifestly
✏️یک اصل بدیهی وجود دارد، اگـر مانع حرف زدن کسی شوی او فریاد خواهد زد، اگر امید به آینده را از کسی بگیری او حال خود را هم به باد می‌سپارد..! 👤 #ماهاتما_گاندی 🍃 🍂🍃 🌺 @Manifestly 🍂🍃