eitaa logo
MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
273 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
135 ویدیو
70 فایل
احتمال پوکیدن در هر لحظهD= تکذیب تکذیب تکذیب اینجا آرت هامو میزارم دیگه_ ناشناس:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1jkhzkf&btn=ناشناس.میلر پیوی: @MILLERCHAN چنل خبری:https://eitaa.com/khabarMiller دیلی سه نفره:https://eitaa.com/NanayForever
مشاهده در ایتا
دانلود
MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
گوشیم شارژ نداره بعدا تکمیلش میکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Airy˚。𖦹🇮🇷
پینکی پای به درخواست هلن_🍦
تقدیمی چهارم برای کاراا✨️
برای کارا آرام آرام در حیات مدرسه قدم میزنم و هر پنجاه قدم خم میشوم تا به درخت های اطراف بر نخورم _اه چرا انقد درختاشون کوتاهنن باید بعدا به مدیر بگم در حالی که بقیه ی گروه های دوستی رو تماشا می‌کنم صدایی توجه‌ام را جلب میکند _بیا پایین پدصگگ گوجو گوجو بیا پایین دیگهه به طرف صدا برمیگردم و با دختر بچه ای که نصف من هم نمیشود روبه‌رو می‌شوم _هی کوچولو کمک میخوای؟ در حالی که با انزجار نگاهم میکند داد میزند _هی کوچولو رو با کی بودی درازز من سن پدر بزرگت رو دارمم انگار متوجه شد که باورش نمیکنم پس با لحن ملایم تری گفت _هعی من یک جاودانه ام و هزاران ساله عمر کردم دوست عزیز... خب حالا کمک میکنی برم بالا؟ نمی‌توانم در برابر آن چشمان توله سگی مقاومت کنم پس درحالی که او را بلند میکنم و روی شانه هایم می‌گذارم به سرعت تغییر مودش فکر میکنم _خب بیا پیشی... گوجو گوجو از بالا شانه هایم به زمین میپرد و در حالی که یک تعظیم سرسری انجام داد گفت _ خب خب ممنون فرد عجیب الخلقه ی دراز... هممم میخوای به من و دوستم بپیوندی درحالی که سعی کردم ناسزاش رو نادیده بگیرم گفتم _باشه خانوم کوچولوی کوتوله ی نمیر _به کی گفتی کوتوله تخم ج#ن سانسورر... توضیحات: خب تو یه ورودی جدیدی که تصمیم گرفتی با قد واقعیت قدم بزنی و اوسی کوتوله ی من رو میبینی که میخواد گربه اش رو که بالای دیواره بیاره پایین و تصمیم میگیری کمکش کنی... داستان:
تقدیمی پنجم برای سوناا✨
برای سونا _هی به من بپیوند... لطفاا به چشمان طلایی دختر مو آبی زل میزنم و سعی میکنم متوجه بشوم چه در ذهنش میگذرد _عا باشه؟ _ایول دنبالم بیا او من را به سمت دره ای هدایت می‌کند و لبه ی پرتگاه می‌نشیند. _خب میخوایم چیکار بکنیم؟ جوابم را نمی دهد و باعث کفری شدنم میشود بوم... کل جنگل می‌لرزد چشمانم به سمت دختر بر می‌گردد اما اثری ازش نیست _ خب خب ببین کی اینجاست را...یا دختر مو بنفش با ماسکی چوبی در حالی که کتاب جادویی اش را باز میکرد به چیزی پشت سر من زل می‌زد.دختر مو آبی که نامش رایا بود من را کنار میزند و عصای جادویی اش را احضار میکند. [شتتت من وسط دعوای این دو نفر چیکار میکنمم] با خودم زمزمه میکنم _وقتشه _که _شروع _کنیمم خیز بر می‌دارند یعنی داره اتفاق می افته؟ با این مانایی که میبینم قرار نیست پایان خوبی داشته باشه _ وایسیدددد با تعجب به من زل میزنند و ... توضیحات: رایا از تو درخواست میکنه بهش بپیوندی و خب تو که اونجا غریبی و هیچ ایده ای نداری اون کیه یا حتی تو کی هستی بهش اعتماد میکنی و متوجه میشی اون تو رو برای مبارزه با دشمن قدیمی اش لازم داره پس سعی میکنی جلوشون رو بگیری داستان: