MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
گوشیم شارژ نداره بعدا تکمیلش میکنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای کارا
آرام آرام در حیات مدرسه قدم میزنم و هر پنجاه قدم خم میشوم تا به درخت های اطراف بر نخورم
_اه چرا انقد درختاشون کوتاهنن باید بعدا به مدیر بگم
در حالی که بقیه ی گروه های دوستی رو تماشا میکنم صدایی توجهام را جلب میکند
_بیا پایین پدصگگ گوجو گوجو بیا پایین دیگهه
به طرف صدا برمیگردم و با دختر بچه ای که نصف من هم نمیشود روبهرو میشوم
_هی کوچولو کمک میخوای؟
در حالی که با انزجار نگاهم میکند داد میزند
_هی کوچولو رو با کی بودی درازز من سن پدر بزرگت رو دارمم
انگار متوجه شد که باورش نمیکنم پس با لحن ملایم تری گفت
_هعی من یک جاودانه ام و هزاران ساله عمر کردم دوست عزیز... خب حالا کمک میکنی برم بالا؟
نمیتوانم در برابر آن چشمان توله سگی مقاومت کنم پس درحالی که او را بلند میکنم و روی شانه هایم میگذارم به سرعت تغییر مودش فکر میکنم
_خب بیا پیشی... گوجو گوجو
از بالا شانه هایم به زمین میپرد و در حالی که یک تعظیم سرسری انجام داد گفت
_ خب خب ممنون فرد عجیب الخلقه ی دراز... هممم میخوای به من و دوستم بپیوندی
درحالی که سعی کردم ناسزاش رو نادیده بگیرم گفتم
_باشه خانوم کوچولوی کوتوله ی نمیر
_به کی گفتی کوتوله تخم ج#ن سانسورر...
توضیحات: خب تو یه ورودی جدیدی که تصمیم گرفتی با قد واقعیت قدم بزنی و اوسی کوتوله ی من رو میبینی که میخواد گربه اش رو که بالای دیواره بیاره پایین و تصمیم میگیری کمکش کنی...
داستان: #A_none_human_academy
برای سونا
_هی به من بپیوند... لطفاا
به چشمان طلایی دختر مو آبی زل میزنم و سعی میکنم متوجه بشوم چه در ذهنش میگذرد
_عا باشه؟ _ایول دنبالم بیا
او من را به سمت دره ای هدایت میکند و لبه ی پرتگاه مینشیند.
_خب میخوایم چیکار بکنیم؟
جوابم را نمی دهد و باعث کفری شدنم میشود
بوم... کل جنگل میلرزد چشمانم به سمت دختر بر میگردد اما اثری ازش نیست
_ خب خب ببین کی اینجاست را...یا
دختر مو بنفش با ماسکی چوبی در حالی که کتاب جادویی اش را باز میکرد به چیزی پشت سر من زل میزد.دختر مو آبی که نامش رایا بود من را کنار میزند و عصای جادویی اش را احضار میکند.
[شتتت من وسط دعوای این دو نفر چیکار میکنمم] با خودم زمزمه میکنم
_وقتشه _که _شروع _کنیمم
خیز بر میدارند یعنی داره اتفاق می افته؟ با این مانایی که میبینم قرار نیست پایان خوبی داشته باشه
_ وایسیدددد
با تعجب به من زل میزنند و ...
توضیحات: رایا از تو درخواست میکنه بهش بپیوندی و خب تو که اونجا غریبی و هیچ ایده ای نداری اون کیه یا حتی تو کی هستی بهش اعتماد میکنی و متوجه میشی اون تو رو برای مبارزه با دشمن قدیمی اش لازم داره پس سعی میکنی جلوشون رو بگیری
داستان: #just_a_mad_blue_cat
احساس میکنم سناریو ها هی طولانی تر میشن... فکر کنم به نفر آخر یه کتاب بدم😂