eitaa logo
مبتـلا بـہ حࢪ‌م...(:
229 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
31 فایل
﴾﷽﴿ خیره‌بر‌عکس‌حرم،زیرلب‌میگویم نوکرت‌دلتنگ‌است،خودت‌کاری‌کن(: #حسین‌من♡ #ࢪ‌ضاےمن♡ ﴿چیزے‌ڪــہ‌دنبالشے‌﴾ 『 https://eitaa.com/Mobtala_Be_Haramm/12956 』 از‌ایـن در مـرو ڪـہ نـظـرشـده اے(: 『 کپے‌!؟/حلاله‌،صلوات‌یادت‌نره‌رفیق』
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊🕊🕊🕊🕊 🕊🕊🕊🕊 🕊🕊🕊 🕊🕊 🕊 ¹⁴✋🏻🍃 🌸🌱 اما خبری از سهیل نبود..داشت دیر میشد و باید کم کم برمیگشتیم خونه. برگشتم ببینم چکار میکنه؛هنوز روی همون نیمکت نشسته بود و نگاهش به بچه ها بود و فکرمیکرد. محمد اومد سمت ما و گفت: _بیاید چایی ای،میوه ای،چیزی بفرمایید.کم کم دیگه باید بریم. سهیل بلند شد و رفت پیش محمد. ضحی هم از بازی خسته شده بود و بدو رفت پیش باباش.منم دنبالشون رفتم. محمد و مریم و ضحی یه طرف نشستن و باهم مشغول صحبت شدن.انگار که اصلا من و سهیل نبودیم.سهیل هم یه طرف نشسته بود.من موندم چکار کنم. اینجوری که اینا نشستن من مجبور بودم نزدیکتر به سهیل بشینم. داشتم فکر میکردم که محمد جوری که سهیل نفهمه با اشاره ابرو گفت اونجا بشین.با نگاه بهش گفتم _نفهمیدم،یعنی نزدیک سهیل بشینم؟؟!!! نگاهی به سهیل انداخت و با اشاره گفت:_آره. به سهیل نگاه کردم،سرش پایین بود و با میوه ش بازی میکرد.با بیشتر ازیک متر از سهیل نشستم. وقتی متوجه نشستن من شد خودشو جمع کرد. تعجب کردم.آخه شب خاستگاری همه ش سعی میکرد نزدیک من بشینه.خودشم از حرکتش تعجب کرده بود،آخه به تته پته افتاده بود. محمد یه بشقاب میوه داد دستم و دوباره مشغول صحبت با مریم شد. سهیل همونجوری که سرش پایین بود آروم گفت: _شما این آرامش رو چطوری به دست آوردین؟ -این آرامش رو به من هدیه داده.خدا برای هرکاری که آدم بخواد انجام بده گفته که اگه اونا رو انجام بدیم تأثیر زیادی توی زندگیمون داره،هم تو این دنیا تأثیر داره،هم اگه به اینکه چون خدا گفته انجام بدیم توی اون دنیا اثر داره.یکی از آثارش داشتن توی زندگیه.وقتی توی زندگیت خدا بگه انجام میدی یعنی برات مهمه که خدا ویژه نگاهت کنه.وقتی خدا ویژه نگاهت میکنه دلت آروم میشه. -آرامشی که با کوچکترین موجی ازبین میره؟ -آرامشی که با بزرگترین تلخی ها و سختی ها ازبین نمیره. -یعنی سنگدل شدن؟ -نه.اصلا.اتفاقا همچین آدم هایی خیلی هستن،اونقدر که حتی راضی نمیشن دانه ای از مورچه ای بگیرن یا خار تو دست کسی بره. -متوجه نمیشم. -مثلا امام حسین(ع)خیلی مهربونن. میدونید که با چطور رفتار میکرد،تحمل گریه های علی اصغرش سخت بود براش.شب عاشورا بوته های خارو از اطراف خیمه ها جمع میکرد که فرداش تو پای بچه ها نره.اما همین امام حسین(ع) سرسختانه میجنگه.همین امام حسین(ع)هرچی به شهادت نزدیکتر میشه ونجواهاش میشه.چون خدا داره میبینه.آدم وقتی باور داره خدا نگاهش میکنه میگه خدایا هرچی توبگی،هرچی تو بخوای،من و هرچی که دارم فدای یه نگاه تو.نوکرتم که یه نگاه به من میکنی،منت سرمن میذاری به من نگاه میکنی،چه برسه به نعمت هایی که به من میدی. باتمام وجودم و با تمام عشقم به خدا این حرفها رو به سهیل میگفتم؛ مثل امروز تو دانشگاه.اگه یه کم دیگه از عشق به خدا میگفتم از خوشحالی گریه م میگرفت.دیگه ادامه ندادم. سهیل گفت: _از کجا میدونید خدا الان،تو این لحظه، برای حالی که توش هستید چی گفته؟مثلا الان شما برای نشستن مشکل داشتید.ازکجا فهمیدید خدا برای این زاویه نشستن شما چی گفته؟ توی دلم گفتم ناقلا حواسش بوده. بهش گفتم: _اولش باید کنید.ببینید خدا برای کارهای مختلف چی گفته.قبلا گفتم،مثلا برای غذاخوردن،خوابیدن و چیزهای دیگه.بعد که خوب مطالعه کنید میاد دستتون.هرجا توی موقعیتی قرار گرفتید که درموردش مطالعه نکرده بودید،به توجه کنید،ببینید دلتون چی میگه. -مثلا من دلم میگه به ازدواج با شما اصرار کنم.به حرف دلم گوش بدم؟ ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🕊 🕊🕊 🕊🕊🕊 🕊🕊🕊🕊 🕊🕊🕊🕊🕊
مبتـلا بـہ حࢪ‌م...(:
بسم رب خݪق زهࢪا؎ ؏ــݪۍ 🌿 سلام و عرض ادب خدمت همراهان همیشگی کانال مبتـلا بـہ حࢪ‌م:)))🚶🏻‍♀ به اطلا
-چرا رمانتون اینجوریه؟ یهو از وسط پارت ده رفتین پارت بیست بعدش یهو رفتین پارت سی؟ یعنی چی واقعا؟؟؟؟؟ لطفا رسیدگی بشه + و... بقیه موارد روهم همینطور در جستجو بزنید میتونید مشاهده کنید(: پارت گذاری رمان کاملا درست هستش بزرگوار🌿 اگرم منظورتون اینه که چرا زود به زود پارت گذاری میکنیم، این درخواست خود اعضای محترم کانال بوده🙂🌱
🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱 🌱 ✋🏻🍃 🌸🌱 سینی چای و برداشتم و رفتم تو پذیرایی... سینی و گذاشتم رو میز و خودم نشستم رو مبل کنار مامان... چشماش بغض داشت... اما سعی میکرد خودشو کنترل کنه و گریه نکنه... حدس میزنم باباعلی باهاش حرف زده باشه...حتما بهش گفته امشبو گریه نکنه و بگه بخنده و... نفس عمیقی کشیدم و برای عوض کردن جو گفتم... +خاله جان معذرت میخوام... بخاطر من زهرا داره ازتون دور میشه شرمندم بخدا خاله فیروزه لبخندی زد و با مهربونی گفت -نه عزیزم، این چه حرفیه، دشمن امام حسین شرمنده باشه...زهرا خودش انتخاب کرد که بیاد... اگر دوست نداشت میتونست بگه نه زهرا همونطور که داشت میوه میخورد گفت -بله بله... من خودم خواستم با این اسب...نه یعنی با این دختر زیبا هم سفر شم چشمامو براش درشت کردم و با نگاهم براش خط و نشون کشیدم چشم غره ای رفت و شونه بالا انداخت و لب زد -مگه دروغ میگم... اسبی دیگه... به بقیه که سعی در نشنیده گرفتن حرف زهرا داشتن نگاه کردم... فکر کنم متوجه لب خونی زهرا نشده باشن... صدامو صاف کردم و گفتم +بله...البته که زهرا جان حق تصمیم گیری نداشتن و همیشه مطیع حرف من هستن زهرا میوه پرید تو گلوش و با سرفه و اخم گفت -واه واه واه... یعنی من این همه بدبخت شدم که مطیع تو باشم؟؟؟ من غلط بکنم... اگر گوش دادن به حرف تو باعث بهشت رفتن من بشه هم من به حرفت گوش نمیدم... چه حرفااا یهو مامان پا در میونی کرد و گفت -فکر کنم بهتره نزاریم شما دوتا هم سفر شین... اینطور که معلومه دفعه ی بعد که شمارو میبینیم فکر کنم هرکدومتون یجاتون شکسته باشه -وا خاله جان حرفا میزنیدا فکر کردین زور این خانوم کوچولو به من میرسه که بخواد منو بزنه؟ با تعجب گفتم +خانوم کوچولو با من بودی؟ عزیزم فردا شب این موقع شما تک و تنها کنار منیا حواستو جمع کن زهرا با نگاهش برو بابایی نثارم کرد و روشو برگردوند بانوجان گفت -مثلا امشب قراره تا صبح بیدار باشیم تا یکم باهم حرف بزنیم...حرف راجع به سفرتون و اتفاقات و روزایی که منتظرتونه نه اینکه کی کیو قراره بکشه... مامان و خاله جان حرفای بانوجان و تایید کردن و نصیحت ها شروع شد... ادامہ داࢪ‌د...✨🌿 مبتـلا بـہ حࢪ‌م🚶🏻‍♀ 🌱@Mobtala_Be_Haramm🌱 🌱 🌸🌱 🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱 🌸🌱🌸🌱🌸🌱 🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱