ازاینجاکهمَنم ؛
*
خیلی وقت بود به اتمام رسیده بودم
حوصله و انرژی قبل را نداشتم
ثانیه هایم بیهوده میگذشتند
افکارم هرلحظه زجرکشم میکردند
تمام نمیشد باید تمام میکردم
اما دلبستگی هایی عمیق این اجازه را صادر نمیکردند
منتظر یکجرقه بودم برای بریدن از انها
جرقه ای که وجودم را از خشم به آتش بکشد
بند دلبستگی هارا بسوزاند
خاکستر من را هم در گوشه کناری دفن کند .
نمیدانم /
ازاینجاکهمَنم ؛
هرموقع تا لب پرتگاه میرم
هرثانیه ای که فکر میکنم دیگه همهجا تیره و تار شده
هر لحظه ای که فکر میکنم دیگه امیدی وجود نداره
بازم یه باریکه ی نوری راه خودش رو پیدا میکنه
و گوشه ی چشمم رو روشن میکنه ..
شاید این همون معجزه هایی که
من فکر میکنم وجود ندارند :)))
شاید اینجا همون باریکه نور همیشگی ...
لبهپرتگاه /