من و ریحانه هرچی به کیفمون آویزون میکنیم انگاری چشم میخوره : )))))))))))))
یاسهاسبزخواهندشد ؛
و من امروز از یه آدم مهربون، که فقط حضورش تو زندگیم این مهربونی و نانازیت رو منتقل میکرد و برام کاف
پاندایی که دیروز این بچه برام آورده بود رو آویزون کرده بودم. اصلا جوری نبود که بتونه بیفته، ولی افتاد...
یاسهاسبزخواهندشد ؛
پاندایی که دیروز این بچه برام آورده بود رو آویزون کرده بودم. اصلا جوری نبود که بتونه بیفته، ولی افتا
الان اینقدر توده غم بزرگی در شکممه، که برای این پانداعه نشستم دارم گریه میکنم خدایا.
دلم میخواد یه عالمه غر بزنم و این غم رو قورت ندم و یک بغلِ مهربونیهم باشه که منو بشنوه ولی قطعا شما اون بغل نیستین.
من آدم قویای نیستم اصلا، حتی اونقدریم که خدا بقیه رو امتحان میکنه، منو هنوز امتحان نکرده، ولی دقیقا حس میکنم توی اون نقطه فشاریم که آقای قاسمی میگفت. درواقع خدا داره به حد اکملش فشارم میده. و هی میگم ولش کن، بیخیال، اعتماد کن، رها کن، خدا بزرگه... ولی خب، اینکه حتی کسی نیست درست درک کنه، یا واقعا من نمیدونم دارم چشم بسته روی چی راه میرم، باعث میشه یه جایی بلاخره بپوکم و دوباره بزنم زیر میز.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
من آدم قویای نیستم اصلا، حتی اونقدریم که خدا بقیه رو امتحان میکنه، منو هنوز امتحان نکرده، ولی دقیقا
زدن زیرِ میز همانا و دوباره برگشت همه فشارها به نقطه شروع همانا.
از آدمهایی که نزدیکتن به اندازه یک دنیا سوال دارم. اما نمیتونم دربارت بپرسم. عین گربه تو گونی دارم فقط چنگ میزنم. گاها حتی به دیوار نه، به صورتم دیگه.
حسی که نسبت به خودم دارم این روزها واقعا "ز غوغایِ جهان فارغ" عه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
بچه ها اینو ببینید😭😭😭😭😭
دلم به بچه دلفین میخواد.
کاش یه بچه دلفین بودم.
- چرا اونجا نشستی؟ بیُفتی میمیری!
+ آره اتفاقا میخوام دقیقا همین بشه.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
امروز توی دفترِ جامعه برای یکی از بچهها تولد گرفتن آقایون، و صداشون کُل ساختمون رو برداشته بود. یه
اگر الان پسر بودم میتونستم اون سلفی مردونه رو داشته باشم، اه بهت حانیه.