eitaa logo
«نفیر نِــےْ» | مُحَـمَّد بُرْهـٰان
116 دنبال‌کننده
595 عکس
664 ویدیو
5 فایل
*گاهی می‌نویسم...* ارتباط با ادمین: @MohammadMahdi_BORHAN
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰از معجزات انقلاب اسلامی؛ هفت ماهه به دنیا آمده بود و خیلی ضعیف بود، و مرتّب مریض می‌شد. امّا تک نفره جلوی چندین سرویس امنیتی غربی و شرقی ایستاد، و بیچاره‌شان کرد... 📍 مزار شهید "غلامحسین افشردی" معروف به "حسن باقری" 🇮🇷 پ.ن: حتما مستند «آخرین روزهای زمستان» را ببینید.
﷽ 🔰 امروز هشتم اردیبهشت‌ماه، سالروز درگذشت است. به همین مناسبت، با اعضای خانه طلاب جوان به همراه عدّه‌ای از طلاب مدرسه علمیه صدوقی، راهی مزار حاج عبدالله والی شدیم و مراسم مختصری بر مزار او برگزار کردیم. یادداشت «امام، راه امام، یار امام» شرحی‌ست از این رویداد. رحمت خدا بر والی و یاران او که به مردمان خطّه بشاگرد پایان دادند. ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
حاج‌آقا مومنی بشاگرد.mp3
زمان: حجم: 4M
🔰 ببینید چی پیدا کردم! 😂😂 در حال توضیح دادن فرآیند تاسیس حوزه علمیه بشاگرد. راجع بهش گفتم در قست نهم. بشنوید، خالی از لطف نیست... پ.ن: این صوت رو همون روز اول که رسیدیم ضبط کردم 👌🏻 ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
﷽ 🔰 امام، راه امام، یار امام *روایت اردوی یک روزه‌ی ، خانه طلاب جوان ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ✍🏻 مـحمّـد بـُــرهـان یکم: لانگ‌شات ● اگر بخواهم یک تصویرِ نمای باز از رویداد تحویلتان بدهم، باید بگویم سلّول بنیادینِ حرکتِ ششم اردیبهشت‌ماه، از تلفیق "راه امام" و "اردوی جهادی" به دست آمد. راه امام، مجموعه جلساتی‌ست که در خانه طلّاب جوان برگزار می‌شود و محور اصلی آن، مباحثه، و زد و خورد راجع به سخنرانی‌های چهارده خرداد استاد آیت‌الله سیّد علی خامنه‌ای‌ست. درباره نحوه برگزاری و فرآیند اجرای آن هم گفته‌ام. راه امامی‌های خانه طلّاب، هر ماه به زیارت بارگاه حضرت روح‌الله می‌روند. عهدشان است. این بار هم قرار بوده که پنجشنبه، حرکت کنند به سمت مرقد امام. از طرفی 8 اردیبهشت‌ماه سالروز درگذشت حاج عبدالله والی، تقریباً مصادف شده بود با این سفر؛ لذا تصمیمشان بر این شد که هر دو رویداد را ترکیب کرده، زیارت امام را با بزرگداشت حاجی، یکی کنند. مقدّمات سفر از جمله ثبت‌نام افراد و هماهنگی برای ماشین‌ها را انجام دادند. طبق معمول، تدارکات را هم عمو رضای بابُلی عهده گرفت. کلّ شب را هم پای دیگ بود تا در گلزار، یک ماکارونی حرفه‌ای نوش جان کنیم –آن هم بدون قاشق. فکر کنم با هشت ماشین شخصی، به سمت مرقد حضرت امام حرکت کردیم. سر هر عوارضی هم هماهنگ می‌شدیم. بعد از زیارت، جزوه‌ای که تدارک دیده شده بود را مباحثه کردیم. سپس راه افتادیم به سمت بهشت زهرا و بر سر مزار حاجی حاضر شدیم. و هم برای‌مان صحبت کردند. بعد از آن، گلزار گردی شروع شد و تا ناهار همانجا بودیم. در انتها هم چند ماشین به سمت حرم عبدالعظیم حسنی حرکت کردند و چندتا هم به سمت قم. ... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄
﷽ 🔰 امام، راه امام، یار امام *روایت اردوی یک روزه‌ی ، خانه طلاب جوان ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ✍🏻 مـحمّـد بـُــرهـان دوّم: راه امام ● از درب خانه، با ماشین هادی حسن زاده حرکت کردیم؛ اوّل رفتیم مدرسه صدّوقی، فاز چهار –تا همین الآن با این فاز بندی ها کنار نیامده‌ام. صبحانه را گرفتیم، یک شات اسپرسو که نه، هات چاکلت زدیم –نمی‌دانم هات چاکلت هم شاتی هست یا نه– و بعد افتادیم به جادّه، تا تهران. پنج آدم درونگرا در یک ماشین. فضا کمی سنگین بود امّا حال و احوال که کردیم، اوضاع مرتّب شد. تا خودِ تهران با عمو هادی از هر دری حرف زدیم، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. سه نفر عقبی هم تخت گرفتند و خوابیدند. به حرم که رسیدیم، آقای استاد کمی صحبت کرد برای جمع. از ضرورتِ زیارت مستمرّ حضرت امام گفت، و از این که بعضی‌ها از حضرت روح‌الله به عنوان یک امامزاده، حاجت می‌گیرند. راستش تا به حال شخصیّت امام را از این زاویه نگاه نکرده بودم. می‌دانستم امام، زیارتنامه دارد، امّا این قضیّه را جدّی نمی‌گرفتم. زیارتنامه را خواندم امّا نه به قصد زیارت، می‌خواستم ببینم چه محتوایی دارد. ترکیبی‌ست از زیارت حضرت معصومه و دیگر زیارات، بخشی هم کاملاً اورجینال است. خیلی هم دعواست که زیارتنامه دُرست کردن برای حضرت امام، صحیح است یا غلط، بماند که بعضی با همان واژه "امام" هم مشکل دارند. از عمو هادی پرسیدم زیارتنامه از کیست؟ گفت: «آیت‌الله جوادی». برای امثال ما، حضرت امام یعنی همه چیز، یعنی تَهِ ماجرا. امّا امام مثل یک "ابَرنُواَختر" کیهانی می‌ماند؛ می‌دانیم ابرنواختر خیلی بزرگ است، ولی برزگی‌اش اصلاً برایمان قابل درک نیست. عظمتش با مقیاس‌های زمینی قابل سنجش نیست، متر و کیلومتر برایش جواب نمی‌دهد. این طور چیزها را با سال نوری اندازه می‌گیرند؛ اگر سال نوری را درک کردید، امام را هم می‌توانید درک کنید. جزوه‌ای که آماده شده بود، مفید و مختصر بود و متناسب با حال و هوای جمع و اردو. گزیده‌ای بود از پیام‌های امام و آقا به جهادگران. اوّل پیام‌های امام و بعد سخنان آقا. صفحه آخر، دو ستونْ متن بود، با تیتر «حاجی والی، پیر حرکت‌های جهادی». نوشته را که خواندم، دیدم آقا هیچ اسمی از حاج عبدالله نیاورده، پس چرا تیتر می‌گوید "حاجی والی"؟ قضیه را که از عمو هادی پرسیدم، گفت اینها صحبت‌های خودِ حاج عبدالله والی‌ست، نه صحبت‌های آقا راجع به حاج عبدالله! در واقع جزوه سه بخش بود، امام، آقا، حاج عبدالله. خیلی تعجّب کردم؛ چون جنس صبحت‌ها، عین دو متنِ قبل بود. آدمِ مُهذّب، حکیمانه سخن می‌گوید. ... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄
«نفیر نِــےْ» | مُحَـمَّد بُرْهـٰان
﷽ 🔰 امام، راه امام، یار امام *روایت اردوی یک روزه‌ی #راه_امام، خانه طلاب جوان ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ✍
🔰 [...] صفحه آخر، دو ستونْ متن بود، با تیتر «حاجی والی، پیر حرکت‌های جهادی». نوشته را که خواندم، دیدم آقا هیچ اسمی از حاج عبدالله نیاورده، پس چرا تیتر می‌گوید "حاجی والی"؟ قضیه را که از عمو هادی پرسیدم، گفت اینها صحبت‌های خودِ حاج عبدالله والی‌ست، نه صحبت‌های آقا راجع به حاج عبدالله! در واقع جزوه سه بخش بود، امام، آقا، حاج عبدالله. خیلی تعجّب کردم؛ چون جنس صبحت‌ها، عین دو متنِ قبل بود. آدمِ مُهذّب، حکیمانه سخن می‌گوید. ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
﷽ 🔰 امام، راه امام، یار امام *روایت اردوی یک روزه‌ی ، خانه طلاب جوان ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ ✍🏻 مـحمّـد بـُــرهـان ● سوم: عمو هادی ● به چند گروه تقسیم شدیم برای مباحثه‌ی جزوه‌ی راه امام. هر گروه هم برای خودش یک سرگروه داشت و استاد قریب هم بین گروه‌ها جا‌به‌جا می‌شد تا به سوالات پاسخ بدهد. سر گروه ما، شد عمو هادی. شاید صدای هادی را در پادکست حجره شنیده باشید. هادی حسن زاده متولد ۷۷ است، اما مثل بابا بزرگ‌ها به نظر می‌رسد. رفتارش پُخته و سنجیده، و کاملاً آخوندی‌ست؛ انگار که هادی از همان اول با عمامه به دنیا آمده است. با اینکه اختلاف سنّی‌مان بیش از سه سال نیست، امّا وقار و متانت او مجبورم می‌کند که احترام خاصّی برای او قائل باشم. با هادی در سفر بشاگرد بیشتر آشنا شدم. مسوولیت فرهنگی داخلی اردو با او بود. یکی از برنامه‌هایی که تدارک دیده بود، بازخوانی پیام رهبری به گروه‌های جهادی موسوم به "منشور نُه بندی" بود. آنجا بود فهمیدم واقعا آدم خوش فکر و خوش فهمی است. در جلسات راه امامی هم که در جهادی برگزار کردیم، این وجهه‌اش نمایان‌تر شد. خاطرم هست که در مباحثه عمومی یکی از بچه‌ها تحلیلی از صحبت‌های آقا داشت و می‌گفت: «فلان چیز اصلاً رویه آقا نیست». عمو هادی بلا فاصله، قاطعانه و محکم گفت: «اتفاقا هست! این سیره رهبری‌ست». هرچه هم از مباحثات می‌گذشت، بیشتر به درستی حرف عمو هادی پی می‌بردیم. در بشاگرد، یک گروه را سرگروهی می‌کرد که اکثرا دهه هشتادی بودند؛ امّا برای افراد گروه مرشدی می‌کرد. اعضای گروهش هم واقعاً حس گرفته بودند، و یک هویت جمعی برای‌شان شکل گرفته بود. در مباحثه‌ی حرم امام هم به نکات بسیار مهمی اشاره کرد؛ آقا در بخشی از سخنان خود در دیدار با گروه‌های جهادی می‌فرماید: 《جهاد یعنی یک حرکت جوشیده‌ی از اعتقاد و باور قلبی و ایمان و به کارگیری توانایی‌ها؛ اگر چنانچه‌ آن ایمان وجود دارد، آن باور قلبی وجود دارد، پس این کار حدّ نهایی ندارد؛ چون توانایی‌ها حدّ نهایی ندارند؛ توانایی‌های انسان واقعاً هیچ حدّی ندارد، اندازه ندارد. دل شما، روح شما، ذهن شما، مغز شما توانایی فوق‌العاده‌ای دارد؛ یعنی [مثل] این کارهایی که کرده‌اید.》 هادی در این بخش به این نکته توجه داد که آقا هر حرفی که می‌زند، از پشتوانه‌های معرفتی سنگین ‌و پُر مغزی بهره‌مند است. در نظر آقا، چون ایمان و توانایی‌های انسان محدودیت ندارد، لذا جهاد هم که مبتنی بر این ارکان است، محدودیت نخواهد داشت. رهبری در این مسئله هم کاملاً هستی‌شناسانه می‌اندیشد و همینطور هم توضیح می‌دهد. عمو هادی، سر مزار مرحوم نادر طالب هم صحبت‌های بسیار خوب و قابل استفاده‌ای ارائه کرد. به نظرم هادی توان تبلیغی بالایی دارد و کلام او گرمی و گرایی خاصی دارد. هنگام خداحافظی از والی‌ها هم دیدم که چطور با آرامش و اعتماد بنفس گفتگو را میزبانی می‌کرد و با آنها گرم گرفته بود. امیدورام حوزه بتواند در ابعاد وسیع از امثال هادی تربیت و تکثیر کند. ... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄
زُغــٰال سُــرخ *روزنگاشت جهادی ۱۴۰۴ ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ (: رسانه‌چی‌ها) [و امّا مهم‌ترین بخش اردو؛ این شما و این واحد !] رسانه‌چی‌ها آدم‌های عجیب‌الخلقه‌ای هستند که به زبان یاجوج و ماجوج سخن می‌گویند: «یه چنتا راشِ وایْـد بگیر، اینا رو یادت نره آرشیو کنی، اُسْمـو کو؟ رونیـن رو بیار...» و هزار و یک اصطلاح دیگر که فقط خودشان ازش سردرمی‌آورند. رسانه، دو دسته تولیدی دارد. یکی که مصرف داخلی دارد و دیگری که قرار است بیرون پخش شود. تولید کلیپ‌های کوتاه، چه طنز و چه معنوی، می‌تواند انرژی‌بخش بچه‌ها در پایان یک روز کاری خسته‌کننده باشد. مثل کلیپ قدر جهادی و راه قدس و قاب‌های خاکی. بعضی کارها هم که گزارشی‌ست. همه باید بدانند که این همه آدم در دور افتاده‌ترین بخش‌های کشور، چه می‌کنند. این، وظیفه واحد رسانه است که تولید یک ، فعالیت‌های عمرانی و فرهنگی اردو را بازتاب دهد. رسانه‌چی‌ها از جمله افراد خطرناک اردو هستند. اگر بخواهند، می‌توانند با سوژه کردن شما حیثیتــتان را بر باد دهند. البته کسی این خطر بزرگ را درک نمی‌کند؛ رسانه‌ای‌ها هم مثل فرهنگی‌ها و تدارکات، در تیررس بچه‌های عمرانی هستند. خیلی از اوقات بچه‌ها وقتی یک فرد دوربین به دست را سر پروژه می‌بینند، فوری صدایش می‌کنند که: «عکاس‌باشی! بیا یه چنتا عکس خفن از ما بنداز» و برایش ژست می‌گیرند. تک و توک هم افرادی پیدا می‌شوند که از دوربین فراری هستند. این‌ها دشمنان اصلی واحد رسانه‌اند! اصلا آدم می‌خواهد از سر لج، بیشتر ازشان عکس و فیلم بگیرد. البته اینان بندگان مخلص خدایند و می‌خواهند ریا نشود مثلاً. من امسال در این واحد مشغولم. تجهیزاتی که برای تصويربرداری داریم را به عمرم از نزدیک ندیده بودم. دو دوربین آلفا 7، یک لنز تله ۲۰۰-۷۰، یک لنز ۷۰-۲۴، یک رونین و یک اسمو پاکتِ ۲ با وسایل نورپردازی. دو کیس قوی و دو مانیتور خفن هم با خودمان آورده‌ایم. یک رسانه‌چی دیگر از خدا چه می‌خواهد؟! کار ما شب و روز ندارد. همیشه باید گوش به زنگ و دست به دوربین باشیم؛ موقعی که بچه‌ها کار می‌کنند، ما هم کار می‌کنیم. وقتی استراحت می‌کنند، ما عکاسی می‌کنیم. وقتی هم که غذا می‌خورند یا خوابند، ما باید فیلمبرداری کنیم. راش‌های خام از محیط می‌خواهیم و باید کُلّ خمینی‌شهر را کز کنيم تا بتوانیم از محیط تصویربرداری کنیم. بدو بدو کردن هم جزء کار ماست؛ بعضی وقت‌ها در فيلم‌ها، صدای نفس نفس زدن تصویربردار کاملا واضح شنیده می‌شود. بعد از جمع کردن راش‌های خام، تازه نوبت به کار مزخرف و ملال‌آور کردن تصاویر می‌رسد. از آنجا که من اصلا از کارهای ملال‌آور و خسته‌کننده خوشم نمی‌آید، عزیزان لطف کرده‌اند و کار آرشیو کردن را به من سپرده‌اند. آرشیوْمَن باید آدم با حوصله و دقیقی باشد. به عبارت بهتر، نباید مثل من باشد... هر دوربینی که بعد از تصویربرداری به اتاق برمی‌گردد، باید فی‌الفور رَم‌اش خالی شود؛ بعد از آن باید همه عکس‌ها و فیلم‌ها بررسی شود و به دردنخورهای آن، حذف. بازبینی عکس و فیلم‌ها و سپس دسته‌بندی‌شان برای من بسیار جان‌کاه است. یک کار پُر زحمت که نتیجه‌اش به درد ادیتور می‌خورد. یک آرشیو منظم با دسته‌بندی تمیز و مرتب، آرزوی هر تدوینگری‌ست. بعد از آرشیو، حالا همه‌ی چشم‌ها به تدوینگر است که باید یک خروجی حال‌خوب‌کن به کُلّ اردو تحویل بدهد. البته در این بین، نوشتن سناریوها، طراحی سوالات برای مصاحبه و رسیدگی به تجهیزات و هزار جور درد و بلای دیگر هم دست واحد رسانه را می‌بوسد. کار ما، دردسرهای خودش را دارد. به قول یکی از بچه‌ها، کار ما در شهر هم پشت کامپیوتر نشستن است و اینجا هم همینطور. یکنواختی خسته‌کننده‌ای بهمان دست داده. با خودم گفته بودم می‌آیم اینجا و یک دل سیر بیل می‌زنم و آجر پرتاب می‌کنم ولی اوضاع جور دیگری رقم خورده. حالا شاید راحت‌تر بفهمید چرا در این مدت، نتوانسته‌ام حتی یک آجر جابه‌جا کنم. کار من در واحد رسانه است و همین، باعث شده تا نتوانم به کار عمرانی سر بزنم. راستش را بخواهید دلم برای بیل زدن کنار آقای عباسی دور تنوره ملات، تنگ شده. شاید اگر کمی کار کنم، سرحال بیایم... ... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄ یادداشت‌های پارسال: صدسال تنهایی @NafirNey
زُغــٰال سُــرخ *روزنگاشت جهادی ۱۴۰۴ ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ (: یک عروسی، پُر از آتش‌بازی!) *بخش اول یکی از معضلات این منطقه، سنت‌های غلطی‌‌ست که در مردم رسوخ کرده است. مثلا، اگر کسی فوت کند، در برخی مناطق تا ۷ شبانه روز مراسم برپا می‌شود و داغدیدگان باید از تسلی دهندگان پذیرایی کنند؛ همینقدر طعنه‌آمیز. امر هم از آمیخته شدن به رسومات من‌درآوردی در امان نبوده، اگرچه در گذشته بسیار بی‌دردسر و بی‌تکلف برگزار می‌شده ولی امروز دیگر اینطورنیست. یک عروسی در ، دو سه شب طول می‌کشد. باید پُر از ساز و آواز هم باشد؛ گروه‌های ارکستری مافیایی برای خود راه انداخته‌اند و برای هر مجلس دستمزدهای نجومی می‌گیرند. یک خانواده برای اینکه کلاس بگزارد می‌گوید من فلان ارکستری را دعوت کردم و دیگری می‌گوید من فلان بَند را. با اینکه محرومیت با نام این منطقه پیوند خورده ولی بازهم فرهنگ عمومی اقتضا می‌کند عروس و داماد تا همه‌چیز برای‌شان مهیا نشده، سرِ خانه و زندگی نروند؛ حتی در مناطقی مثل "دارابسر" رسم است که داماد باید از خودش خانه داشته باشد. ۲۰ دست لباس محلی هم بخرد؛ هم برای خودش و هم عروسش. لباس‌های مردانه از پارچه‌های نفیس و گران قیمت تهیه می‌شود. قسمت پاچه‌ی شلوارِ لباس‌های زنانه نیز یک طرح خاص دارد که با زیورآلات مخصوص تزیین می‌شود و زیپ می‌خورد. قیمت یک دست از این لباس حدود ۳ میلیون تومان است. حالا حساب کنید یک زوج اگر بخواهند راهی خانه بخت شوند، فقط بیش از ۱۰۰ میلیون تومان پول لباسشان می‌شود! لباس‌هایی که استفاده بشود یا نشود... مهریه‌ها هم سنگین است و خانواده داماد باید کُلی طلا به عروس هدیه کند. ماجرا فقط به اینجا ختم نمی‌شود؛ در یکی از نواحی بشاگرد، عروسی‌ای برگزار شد که در آن اتفاقات تلخ و زننده‌ای رخ داد. در روستایی که نزدیک به ۳۰ طلبه‌ی خواهر و ۲۰ طلبه‌ی برادر دارد. طلبه‌هایی که ظاهرا درب خانه‌ی تک‌تک اهالی را زده بودند و خواهش کرده بودند که در این مراسم شرکت نکنند. آقا سید زین‌العابدین مسوول اردو می‌گفت حتی حرمت طلاب را هم نگه نداشتند. البته این را هم بگویم؛ فرهنگ مردم بشاگرد به علت پراکندگی بسیار بالای جمعیت، خیلی یکدست نیست. در بعضی از بخش‌ها ممکن است مراسم ازدواج را ساده‌تر برگزار می‌کنند و بعضی جاها سختگیرانه‌تر. به هر حال در چنین فضایی، ایده‌ای به ذهن حاج‌آقا مومنی رسیده تا این بساط را جمع کند. حاج‌آقا مومنی بعد از و برادرانش، متولی امور کمیته در بشاگرد است. راجع به ایشان در قسمت هشتم صدسال تنهایی گفته‌ام. ماجرا از این قرار است که حاج‌آقا بعد از دیدن متداول‌ شدن این رسومات عجیب و غریب، قرارگاهی تشکیل می‌دهد تحت عنوان «ازدواج ساده»؛ این تشکیلات، زوج‌هایی را که می‌خواهند ازدواج کنند، شناسایی می‌کند و برای آن‌ها یک مراسم دسته جمعی می‌گیرد و جهیزیه‌شان را هم تامین می‌کند. حتی قرارگاه به این فکر است که به هر زوج در روستای خودشان، کلید یک نو کپر هم تحویل بدهد؛ کاری که فعلا به صورت محدود در حال انجام است. اردوی پارسال هم برای ساخت همین نو کپرها برگزار شده بود. البته قرارگاه در عوض، از زوجین تعهد می‌گیرد که هیچ مراسم دیگری برای خودشان نگیرند، و مهریه‌ی خانم بيشتر از ۱۴ سکه نباشد. همین. سالِ اولی که طرح می‌خواسته اجرا شود، با سختی و مشقت فراوان ۱۴ زوج را پیدا می‌کنند که این خط شکنی را انجام دهند. اما برنامه بهم می‌خورد، چون متوجه می‌شوند که بعضی از زوج‌ها یواشکی در صدد تدارک یک مراسم دیگر هم هستند. اما حالا الحمدلله، از سال ۹۷ تا الآن قرارگاه ازدواج ساده توانسته بیش از ۱۰۰۰ زوج را به خانه بخت بفرستد. این آمار نسبت به جمعیت ۴۰ هزار نفری بشاگرد، فوق‌العاده بالاست. ۲ هزار نفر از ۴۰ هزار نفر؛ یعنی حدود یک بیستم بشاگرد توانسته‌اند بخاطر این طرح خدا پسندانه ازدواج کنند! زوج‌هایی که اگر «نبود ازدواج ساده»، حالا حالاها نمی‌توانستند بهم برسند. فراگیری این مراسمات به حدّی بود که حتی یکی از بچه‌های جهادی هم مراسم خود را در بشاگرد برگزار کرد که در آن سال، خیلی سر و صدا به پا کرد. خانه طلاب جوان، مستندی هم به کارگردانی محمد حاجی حیدری درباره‌ی این ازدواج‌ها ساخته تحت عنوان «ازدواج ساده». خلاصه که دیشب عروسی داشتیم؛ پر از آتش‌بازی! یک فقره از این ازدواج‌های ساده با حضور ۹ زوج خوشبخت، در خمینی‌شهر برگزار شد. مراسم بسیار زيبایی بود... ... ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄ یادداشت‌های پارسال: صدسال تنهایی @NafirNey
«نفیر نِــےْ» | مُحَـمَّد بُرْهـٰان
﷽ زُغــٰال سُــرخ *روزنگاشت جهادی ۱۴۰۴ ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ (#قسمت_پنجم: یک عروسی، پُر از آتش‌بازی!)
زُغــٰال سُــرخ *روزنگاشت جهادی ۱۴۰۴ ┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄ (: یک عروسی، پُر از آتش‌بازی!) *بخش سوم [غوغایی بود که بیا و ببین] ... همدلی و جاری بین مومنین، زیباترین چیزی که به عمرم دیدم را رقم زده بود. بوی محبت می‌آمد و عشق، و بوی ایمان. افرادی، از هزار کیلومتر آنطرف‌تر آمده‌اند تا برای کسانی که نمی‌شناسند، عَمَلِگی کنند؛ حالا هم برای هرچه‌ بهتر برگزار شدن ماه عسلِ زوج‌هایی که نمی‌شناسند، اینطور سر و دست می‌شکنند... تا آخر مراسم، حدود ۵۰ میلیون تومان جمع شد. مجری، از خیر برگزاری مسابقه گذشت و قرار شد این ۵۰ تومان، بین عروس و دامادها تقسیم شود. حاج‌آقا مومنی هم قول داد اگر ۹ زوج با هم سفر کنند، با یک کاروان هماهنگ می‌کند تا اسکان‌شان هم رایگان باشد. بعد از این قضایا، مجری با اصرار فراوان، یکی از اوستاکارهای شمالیِ بامزّه را دعوت کرد تا بیاید برای اجرا. اوستا هم هرچه از ترانه‌های مازنی بلد بود را خواند؛ از فولکلورهای عروسی گرفته تا کوچه بازاری‌هایش، و ایضا آهنگ معروفِ «شَنبَــه، یکشنبَـه...» یا همان «انجیر شله کاله». اجرای محلی‌ترین آوازهای شمالی‌ترین نقطه‌ی کشور، در وسط یک عروسی در یکی از جنوبی‌ترین مناطق کشور! بقیه اوستاکارهای شمالی در عین حالی که دچار شرم نیابتی شده بودند، از خنده ریسه می‌رفتند. وسط این معرکه یواشکی دیدم حاج‌آقا، مثل علمایی که با مداحیِ شور، تکْ سینه می‌زنند، خیلی متین و باوقار، کف می‌زند. بعد از این‌ها، نوبت آتش‌بازی بود. چراغ‌ها را خاموش کردند که آسمان بهتر دیده شود (فکر نمی‌کنم تاثیر خاصی داشت)؛ نوای «علی علی مولا» به سبک آهنگ سریال امام علی پخش می‌شد و آسمان هِی روشن و خاموش. خیلی خوش گذشت... اما به نظرم مهم‌ترین بخش جشن، صحبت‌های پایانی آقای استاد بود. زیبا صحبت کرد؛ از این صحبت کرد که اگر قرار بود پول و امکانات و مراسمات آنچنانی بخواهد قوام‌دهنده زندگی مشترک باشد، بيشترين طلاق‌ها در بالاشهرها ثبت نمی‌شد. از همه مهم‌تر، گفت: «دمت‌تان گرم که با "ازدواج ساده" زندگی‌تان را شروع کردید» و از طرف جهادی‌ها، ازشان تشکر کرد. خیلی حال کردم با این کار. البته این را هم گفت که عروسی‌شان، همچین هم ساده نبوده! هیچ کس از ما چنين آتش‌بازی در مراسم ازدواجش نداشته! دلگرمی دادن به این زوج‌ها، کاری بود که نقطه‌ی پایان مراسم را گذاشت. آخر سر هم قیمه بادمجان‌مان را گرفتیم و رفتیم اسکان. همینقدر ساده و بی‌تکلف... ... پ.ن: اگر شماهم می‌خواهید به کمک‌هزینه‌ی سفر مشهدِ این ۹ زوج اضافه کنید، مبالغ خود را به شماره کارت زیر واریز کنید: (کلیک کنید تا کپی شود)
6037997950467465
به نام مرکز نیکوکاری خانه طلاب لطفا، حتما و حتما، رسید را برای آیدی زیر ارسال کنید و قید کنید که برای کمک هزینه مشهد استفاده شود: @zainolabedin ┄┄┅••┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄••┅┄┄ یادداشت‌های پارسال: صدسال تنهایی @NafirNey