eitaa logo
[نگاهِ تو]
364 دنبال‌کننده
703 عکس
78 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
[نگاهِ تو]
‌ ‌ ‌من نمی‌دانم این چهل سال عمرم را دقیقا داشته‌ام چه‌کار می‌کردم. می‌دانم چه سالی رفته‌ام مدرسه یا
‌ ‌ ‌این چند روز با رفقایم درباره کتاب حدیث زیاد حرف زده‌ام. حرف‌ها تمام نشده اما آمدم بگویم نمی‌خواهم بگذارم زمان بیشتر از این عین ماهی لیز بخورد و از دستم دربرود. در بین گفت‌وگوها از طریق یکی از رفقای عزیزم رسیدم به کسی که استاد رشته حدیث بود و پیشنهادش طرح حدیث‌خوانی روشمند با یک برنامه منظم بود. او لطف کرد و فایل توضیح و مسیر طرح روشمند خواندن حدیث با چهل منزل را با تمام جزییاتش برایم فرستاد. لیست اسامی پانزده منزل اولش اینهاست: 1. الدّره الباهره 2. تحف العقول 3. منتخب میزان الحکمه 4. صفات الشیعه 5. حکمت‌های نهج‌البلاغه 6. الخصال 7. روضه الواعظین و بصیرت المتعظین 8. المحاسن 9. مشکات الانوار 10. تنبیه الخواطر و نزهه النواظر 11. نهج‌البلاغه 12. الکافی ج 2 13. من لا یحضره الفقیه ج 2 14. صحیفه سجادیه 15. چهل حدیث . . . . ایده بسیار جالب و کامل و هیجان‌انگیز است؛ اشکالش فقط این است که مناسب حال‌وهوای این روزهای من نیست. برای همین رفتم سراغ یک مسیر دیگر! پ.ن. اگر کسی علاقه داشت که توضیحات کامل این طرح را داشته باشد در خصوصی، می‌توانم فایل را ارسال کنم. @Negahe_To
‌ ‌ ‌تلویزیون روشن بود و اذان مغرب را از شبکه سه پخش می‌کرد. کمی بعد از اذان، تصویر آقا آمد روی صفحه. ابتدای جلسه درس خارج فقه بود. آقا از روی کتاب، یک حدیث خواندند، ترجمه کردند و شرح دادند. دقت کردم و دیدم کتاب مکارم الاخلاق است. با جستجو در گوگل فهمیدم انتشارات انقلاب اسلامی، این مجموعه احادیث انتخابی رهبر را به همراه توضیح ایشان در کتابی با عنوان "گزیده احادیث مکارم اخلاق" چاپ کرده است. احادیثی که در بین سال‌های ۸۴ تا ۸۶ به انتخاب رهبر در ابتدای جلسات درس خارج فقه خوانده شده‌اند. بسم‌اللهِ پله سوم را با همین کتاب گفتم و می‌خواهم شروع کنم. در توضیحات اول این کتاب که عکسش را گذاشته‌ام، اسم چند کتاب حدیث دیگر که رهبری از آنها هم برای انتخاب حدیث استفاده کرده‌اند آمده است. کتاب‌های بحارالانوار، تحف‌العقول، وسائل‌الشیعه، ... ان‌شاءالله وقتی این کتاب گزیده احادیث مکارم‌الاخلاق را به پایان رساندم و عمری باقی بود، گزینه‌های بعدی همین‌ها باشند. @Negahe_To
‌ ‌ ‌شیرین بود و عجیب دلچسب. خرده‌روایت‌هایی به قلم نویسنده، از زبان آدم‌های مختلف درباره کسی که در دنیا بود اما مالِ دنیا نبود. شخصیتِ حاج‌آخوند، حلقه گمشده همه روستاها و شهرهاست. اصلا به نظرم همه آدم‌ها یا باید خودشان حاج‌آخوند بشوند یا یک حاج‌آخوند در نزدیکی‌شان داشته باشند که بتوانند با دیدنش جان بگیرند، زنده بشوند و به زندگی ادامه بدهند. کتاب را از اپلیکیشن نوار و با صدای خود نویسنده شنیدم. همزمان، بیشتر کتاب را هم از روی متن الکترونیکی در طاقچه، خط بردم. حالا باید نسخه چاپی‌اش را هم سفارش بدهم. دلم برایش تنگ شده و جای خالی‌اش توی کتابخانه‌ام بدجوری توی ذوق می‌زند. از برادر بزرگوارم آقای صاحبدل @MRAJAS https://eitaa.com/gahnevis صمیمانه ممنونم برای پیشنهاد کتاب. شروع سال نوی شمسی و قمری‌ام، بدجوری محتاج و تشنه بود برای نوشیدن این جرعه‌ها. خواندن و شنیدن این کتاب را به همه پیشنهاد می‌دهم. متن روان و داستان‌گونه‌اش راحت آدم را همراه می‌کند. به دوستان نویسنده و کتاب‌خوانِ حرفه‌ای هم پیشنهاد می‌کنم موقع خواندنش ذهن را از بندِ فرم و تکنیک رها کنند و اجازه بدهند شیرینی وجود حاج‌آخوند بر دل‌هایشان بنشیند. @Negahe_To
‌ ‌ ‌خوشحالم که همچنان قلبم برای تو می‌تپد وطنم🇮🇷 @Negahe_To
[نگاهِ تو]
‌ ‌ آخ از این حدیث! پیامبرمون به امام علی گفتند: 🌱 یا علی، بدترین مردم کسی است که آدم‌ها به خاطر پرهیز از شرِّ او، او را احترام و اکرام کنند! یا علی، بدترینِ مردم کسی است که آخرتِ خود را به دنیای خود بفروشد و بدتر از او، کسی است که آخرتِ خود را به دنیای دیگری بفروشد... پ.ن. عکس، شرح و توضیحِ رهبریِ عزیز است درباره حدیث، قبل از جلسه درس خارج فقه. @Negahe_To
‌ ‌ 🌱 فرمود: «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ». نفرمود طلب علم واجب است؛ نفرمود طلب علم فریض است؛ فرمود: «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِیضَةٌ». این «تاء» تای مبالغه است؛ یعنی تا جان دارید باید بفهمید. یعنی خیلی خیلی خیلی فهمیدن بر شما واجب است. فهمیدن فریضه است، نه فرض. واجب نیست، واجب واجب واجب است، چون جامعه‌ای که نفهمد پیش نمی‌رود! @Negahe_To
‌ ‌ ‌📚 قساوت از همه چیز بدتر است. از هر گناهی بدتر است. آدمِ قسی در قیامت می‌شود هیمه آتش. آتشِ سردی که تاریک است. قساوت در دنیا هم همین است. آتشی که نه گرما دارد و نه روشنایی. از درون می‌سوزاند و ویران می‌کند. @Negahe_To
‌ ‌ 📚 آدم‌ها مثل همین کوزه‌اند. هرکه پُرهیاهوتر، خالی‌تر. وقتی آدم پُر شد، آرام و سنگین می‌شود. @Negahe_To
‌ ‌ من از قُلدری کردن متنفرم. از آدم‌های قُلدر هم همینطور. از مردهایی که چون زورشان می‌رسد به زن‌هایشان زور می‌گویند؛ از زن‌هایی که چون زورشان می‌رسد، مردهایشان را آزار می‌دهند. از راننده مردی که وقتی راننده زن می‌بیند یکدفعه قلدری‌اش گُل می‌کند و بی‌هوا می‌پیچد جلویش تا بترساندش؛ از راننده زنی که وقتی راننده مرد می‌بیند برای اثبات وجود خودش قلدری می‌کند، بوق می‌کشد و فحش می‌دهد. از مردی که دست بلند می‌کند روی زنش؛ از زنی که مردش را بی‌آبرو می‌کند. چند سال پیش توی شهر، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. یک راننده خانم رسید پشت سرم و همان‌موقع شروع کرد به بوق کشیدن. چراغ، قرمز بود و جای جابجا شدن هم در اطرافم نداشتم. چراغ سبز شد. باز بوق کشید. بلند و مداوم. راه افتادم. صدای گاز دادن پُرزورش را از سمت چپم شنیدم. فرمان را با احتیاط و به سرعت، کمی دادم سمت راست که ماشینش نگیرد به ماشینم. بوق زدن آرامَش نکرده بود. خطرناک از کنارم رد شد. موقع رد شدن با چشم‌هایی که داشت از حدقه بیرون می‌زد نگاهم کرد و شروع کرد به فحش دادن. اولین بار بود داشتم از یک زن، رودررو، آن هم برای هیچی، فحش می‌شنیدم. دلم برایش سوخت. فقط نگاهش کردم. رد شد و رفت. چند متر جلوتر پشت ترافیک باز رسیدیم کنار هم. باورم نمی‌شد اما شیشه را پایین کشید و باز فحش داد. نگاه کردم و دیدم روی صندلی جلو، بچه شش هفت‌ساله‌اش نشسته. دیگر دلم برایش نسوخت. صدایم را بلند کردم، اشاره کردم به بچه‌اش و با لحن عصبانی گفتم: «بیچاره اون بچه‌ای که تو مادرشی»! من آدمِ جسور و شجاعی نیستم. آدمِ کله‌خراب یا حتی ریسک‌پذیری هم نیستم. در اوج جوانی هم اینطور نبودم چه برسد به حالا که چهل را رد کرده‌ام. برعکس، همیشه دلم می‌خواسته در یک گوشه‌ای در آرامش، سرم به کار خودم گرم باشد؛ نه کاری به کار آدم‌ها داشته باشم نه آدم‌ها کاری به کارم. با این حال وقتی به یک آدم قلدر می‌رسم نمی‌توانم ساکت بمانم. ‌یک بار توی جاده، رسیدم پشت سر یک ماشین هجده‌چرخ. راننده آمده بود در لاین سرعت و انگار داشت چرت عصرگاهی‌اش را با سرعت شصت تا می‌زد. جاده را قرق کرده بود برای خودش. چراغ زدن و بوق زدن، فایده نداشت. یک صف طولانی از ماشین‌ها درست شده بود پشت سرش. حتی نمی‌شد در لاین کم‌سرعت هم از کنارش رد شد. جاده باریک بود و باد هم می‌آمد. هیکل عظیم‌الجثه‌اش بیشتر از نصف عرض جاده را گرفته بود. کنارش که می‌رفتی و همین که یکی دو تا چرخ را رد می‌کردی، پشیمان می‌شدی از ادامه دادن. هر لحظه حس می‌کردی با یک وزش باد پرقدرت، هیجده چرخ، چپ می‌کند رویت. تازه کافی بود راننده، بااختیار یا بی‌اختیار، فقط چند درجه فرمان را به سمت راست کج کند تا خودت و ماشینت را محکم پرت کند توی بیابان. فقط چند تا راننده که سرِ نترسی داشتند توانستند با زحمت سبقت بگیرند و بروند پی مسیرشان. رسیده بودم پشت سرش. چراغ زدم. یک بار، دو بار، ده بار. بعد بوق زدم، یک بار، دو بار، ده بار. انگار نه انگار. قلدری کردن در جاده اساسی مزه کرده بود به دهنش. رفتم کنارش. بسم‌الله گفتم، فرمان را دودستی محکم گرفتم و گاز دادم. دوبار تلاشم ناموفق بود اما در سومین تلاش توانستم بالاخره هجده تا چرخ را رد کنم و از کنارش عبور کنم. به جای اینکه سرم را بیندازم پایین و مثل بقیه راهم را بروم، فرمان را دادم به چپ و رفتم توی لاین سرعت، جلویش ایستادم. سرعتم را کم‌کم پایین آوردم. دنده را سه کردم و آمدم زیر شصت تا. مجبور شد نیش ترمز بگیرد. اول باورش نشد که به چه هدفی آمده‌ام جلویش. سرعت را آوردم پایین‌تر. چراغ زد محل ندادم. باز چراغ زد محل ندادم. بوق کوچکی زد محل ندادم. بوق ممتدی کشید که صدایش جاده را برداشت. پایم روی پدال داشت می‌لرزید اما محل ندادم. بهم نزدیک شد، خیلی نزدیک، محل ندادم. می‌دانستم دو تا راه بیشتر ندارد. یا باید ماشینش را از پشت می‌کوبید به ماشینم، یا باید کوتاه می‌آمد و هیکل گنده‌اش را می‌کشید به لاین کم‌سرعت. هرچند دیر اما بالاخره دومی را انتخاب کرد! ‌ ‌