📜 ماجرای راهنمایی سلمانفارسی به سوی پیامبر(ص) توسط یک زن مسلماناصفهانی
🔸ابن حجر عسقلانی، تاریخنگار قرن هشت و نهم هجری، در مورد اولین زنمسلمان ایرانی چنین گزارش میکند:
🔺ابن منده در کتاب «تاریخ أصبهان»، از طریق «مبارک بن سعید ثوری» و او از «عبید مکتب» روایت کرده است که سلمان فارسی گفت: «هنگامی که وارد مدینه شدم، زنی اصفهانی را دیدم که پیش از من اسلام آورده بود. درباره رسول خدا(ص) از او پرسوجو کردم و همو بود که مرا به سوی حضرتش راهنمایی کرد.»
🔺ابو موسی (مُحِین بن محمد) میگوید: «عبدالله بن عبدالعزیز، این روایت را از ابوطفیل و او از سلمان به شکلی مشابه نقل کرده است؛ با این تفاوت که به جای مدینه، مکه را ذکر کرده و نام آن زن را نبرده است؛ اما روایت اول (که میگوید در مدینه بوده) درستتر و اولی است.»
🔺همچنین از ابوطفیل روایت دیگری نیز نقل شده که در آن [محل واقعه] «مدینه» بیان شده است.
🏷أخرج ابن مندة في «تاريخ أصبهان»، من طريق المبارك بن سعيد الثوري، عن عبيد المكتب، قال: قال سلمان الفارسيّ: لما قدمت المدينة رأيت أصبهانيّة كانت أسلمت قبلي، فسألتها عن رسولاللَّه(ص)، فهي التي دلّتني عليه. قال أبو موسى: رواه عبد اللَّه بن عبد العزيز، عن أبي الطفيل، عن سلمان نحوه. و قال: مكة- بدل المدينة، و لم يسمّ المرأة، و الأولى أولى. و روى عن أبي الطفيل أيضا، فقال: المدينة
📚الاصابه فی تمییز الصحابه: ۸، ۲۹.
🔺نکته تاریخی: در بسیاری از منابع مشهور، داستان اسلام آوردن سلمان فارسی با جزئیات طولانی در مورد برخورد او با کشیشان مسیحی ذکر شده است، اما این روایت خاص از ابن منده، نکته لطیف و کمترشنیدهای را بیان میکند که یک زن مسلمان همولایتی (اصفهانی) در مدینه، واسطه نهایی آشنایی سلمان فارسی با پیامبر اکرم(ص) بوده است.
@chsiqs
امیرالمؤمنین حیدر
یکی از نامهای #امیرالمؤمنین که #حیدر است آیا سند و اعتباری دارد؟
یکی از دوستان تصمیم گرفته نام پسرش را حیدر بگذارد؛
بعضی گفتهاند مستندی برایش وجود ندارد و دچار تردید شده است.
📖 بلاذری در انساب الاشراف میگوید فاطمه بنت اسد نام #علی(ع) را حَیدَره گذاشت؛
البته فارسی زبانان معمولاً این نام را بدون تای آخر تلفظ میکنند؛
بنا به گزارش مورخان، امیرمؤمنان در جنگ #خیبر مقابل #مِرحب چنین رجز خواند:
🗡 أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَة،
لَيْثٌ لِغَابَاتٍ شَدِيدٌ قَسْوَرَة
یعنی مادرم نام مرا شیر گذاشته است؛
🦁 حیدره یکی از اسامی شیر است؛
چنانکه لیث و قسوره در این رجز هم مرادف شیر و متضمن معنای صلابت و شجاعت است.
ممکن است گزارش بلاذری برگرفته از این شعر امام باشد،
گویا #فاطمه_بنت_اسد بنا به رسم معمول که والدین نام پدر یا مادر خود را بر فرزندشان میگذارند، مرادف و هممعنای نام اسد بن هاشم را بر پسرش نهاد.
https://eitaa.com/Mostabin
✨@Negar_khane_m
آذربایجان؛ فرزندی دور از آغوش مادر
✍🏻فاطمه تقیزاده حقیقی
با دیدن و شنیدن اخبار نحوهی برخورد حکومت آذربایجان با دختران این سرزمین و محروم کردن آنها از طبیعیترین حق ایشان، به یاد دیداری افتادم؛ دیداری که در روزهای پس از شهادت رهبر شهید و در آستانهی اربعین حسینی، در حرم حضرت معصومه (س) برایم اتفاق افتاد. دیداری کوتاه، اما ماندگار.
در شبستان امام خمینی(ره) مشغول دعا و در حال و هوای خودم بودم که صدای همسرم مرا به خود آورد؛ سرم را که بالا آوردم، بانویی میانسال را دیدم که با چهرهای مضطرب، اما مصمم، کنار همسرم ایستاده بود. همسرم، رو به من کرد و گفت: « میتوانی متوجه شوی این خانم چه میگوید؟ ترکزبان است.» چون به زبان ترکی آشنایی داشتم، همسرم او را به سوی من راهنمایی کرده بود.
ماجرا از این قرار بود که آن بانو به همراه کاروانی، از کشور آذربایجان راهی زیارت اربعین شده بودند و پیش از رفتن به کربلا، به قم آمده بودند تا به زیارت حضرت معصومه(س) مشرف شوند. وقتی با من صحبت کرد، گفت که فردا نیز راهی مشهد هستند و پس از آن به سوی کربلا حرکت خواهند کرد.
از نوهاش گفت؛ جوانی که اگر درست به خاطر سپرده باشم، نامش اِرمین و طلبه بود. قرار بود نوه و مادربزرگ با هم به زیارت بیایند، اما دولت آذربایجان اجازه خروج از کشور را به او نداده بود. مادربزرگ، قول داده بود به نیابت از نوهاش، سوره یاسین را بر سر مزار آیتاللّه بهجت قرائت کند؛ شاید بتواند از راه دور، سهمی از این زیارت را برای نوه محرومماندهاش به جا آورد؛ اما ساعتی به حرم رسیده بودند که زمان زیارت قبور علما برای بانوان تمام شده بود و فرصت ماندن تا فردا را نیز نداشتند. او مانده بود و عهدی که میخواست به آن وفا کند؛ به او اطمینان دادم که همسرم این کار را انجام خواهد داد. ناگهان چهرهاش گشوده شد؛ از شوق مرا محکم در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد.
به عکس رهبر شهید اشاره کرد و درحالی که با شالی که دور گردنش بود و یک طرف آن، عکس رهبر شهید نقش بسته بود و طرف دیگرش نوشتهی یا حسین داشت، اشکهایش را پاک میکرد، برای ایشان طلب رحمت کرد و با بغض از حاکم کشورش گلایه کرد و گفت اجازه نداده برای تشییع بیاییم و حتی برای عزاداری مردانمان را زندانی کردند. در میان آذریزبانها، گاهی، وقتی از مردی بهشدت ناراحتاند، نامش را بر زبان نمیآورند و با کنایه میگویند «او چیشی»؛ یعنی «آن مرد». او نیز از همان تعبیر استفاده میکرد. دل پُری داشت؛ دلی که گویی سالها حرف ناگفته در خود نگه داشته بود.
آذربایجان روزگاری بخشی از پیکرهی ایران بود؛ سرزمینی که پیوندهای تاریخی و فرهنگی عمیقی با ایران داشته است. داستانی تلخ از جدایی دارد؛ حکایت ترس و وادادگی حاکمان وقت.
به این اندیشیدم، که ایران نزدیک نیم قرن است که در سایه حاکمیت ولی فقیه با عزت ایستاده و حتی در خلال سه جنگ تحمیلی طاقت فرسا، ذرهای از خاک کشورش را به بیگانه نداده است و من به عنوان یک زن در سایه همین ایستادگی قد کشیدم و بالیدم.
حق دختران آذربایجان این نیست و دنیای عجیبی است، دختران آذربایجان برای درس خواندن با پوشش متناسب اعتقادشان باید التماس کنند و اشک بریزند و در کشور ما، معالاسف، دخترانی تحت تاثیر روایتهایی به عمد غلط، میجنگند که سر و تن برهنه کنند و بشوند پیاده نظام دشمن.
آنجا عدهای برایِ داشتن حجاب میجنگند و اینجا گروهی دیگر برای برداشتن آن...
#جهاد_تبیین
#جهاد_روایت
#مجله_افکار_بانوان_حوزوی
@AFKAREHOWZAVI
@Negar_khane_m
وقتی رضا امیرخانی برمیگردد...
چند وقت پیش، سر سفرهی ناهار، با خانواده مشغول گپوگفت بودیم. حرف از کتاب و داستان شد و میان صحبتها، ناگهان یاد رضا امیرخانی افتادم. همانطور که قاشق غذا را از نیمه راه برمیگرداندم و دوباره داخل بشقاب میگذاشتم، گفتم: «خوش به حال امیرخانی! ندید که آقا شهید شد و بعد از آن، چه بلاهایی بر سرمان آمد.» بعد ادامه دادم: «فکرش را بکنید؛ یک روز به هوش بیاید و چشم باز کند و ببیند در تمام این مدت، در حالی که خودش در کما بوده، چه اتفاقاتی در این دنیا افتاده است! یقیناً با دیدن این همه ماجرا، با خودش میگوید ای کاش مرده بودم و این روزها را نمیدیدم.»
در همین بین، همسرم گفت: «نه، اتفاقاً الان در عالم برزخ، بین دنیا و آخرت، نشسته و دارد همه این اتفاقات را مستند تماشا میکند!» یک لحظه مکث کردم و گفتم: «اِ، راست میگوییها! اصلاً فکرش را بکن...» و ذهنم از همانجا راه افتاد. مگر نه اینکه امیرخانی یکبار همراه آقا به سیستان رفت و از آن سفر روایت کرد؟ چهبسا، حکمت به کما رفتنش همین باشد، انتخاب شده که برود و ببیند و روزی هم برگردد از آنچه در این مدت گذشته بگوید، از آن سفر و لحظاتی که در کنار آقا بوده روایت تازهای بسازد و از احوالات ایشان و شهدا و انعکاس حرکت ما جماعت مبعوث شده، رمانی بنویسد؛ روایتی که از دل آن، چیزهایی بیرون بیاید که ما هنوز نمیدانیم و از زاویهای دیگر، ما را با آن روزها روبهرو کند.
اما این خیال و گفتوگوی سر سفره، برای من به تأملی فراتر از یک نویسنده و یک روایت ختم شد؛ از سحرگاه دهم اسفند چشمهایمان چیزهایی دیدهاند که شاید تا پیش از این، تصورشان هم برایمان دشوار بود. روزهایی را از سر گذراندهایم که در آنها، خبرها و اتفاقات، یکی پس از دیگری، باورهایمان را به محک میکشند؛ روزهایی که گاهی سنگینی واقعیت، مجال تحلیل و حتی نفس کشیدن را از آدم میگیرد. با این همه، در دل همین روزهای دشوار، انگار چیزی در درونمان آرامآرام محکمتر میشود؛ چیزی که نه با دیدن و شنیدن صرف، بلکه با عبور از تردیدها و مواجهه با آنچه پیش چشممان رخ میدهد، ریشه میدواند.
حالا بیشتر از گذشته میفهمم که ایمان، فقط باور به چیزهایی نیست که میبینیم و میتوانیم برایشان دلیل و نشانه بیاوریم؛ گاهی ایمان، درست از جایی آغاز میشود که همه چیز تمام شده به نظر میرسد.
شاید بعضی از حقیقتها را هنوز نبینیم، شاید برای بسیاری از اتفاقات پاسخی نداشته باشیم و شاید روایت کامل این روزها، سالها بعد نوشته شود؛ اما مگر ایمان، چیزی جز اعتماد به حقیقتی فراتر از آن چیزی است که اکنون پیش چشم ماست؟ امیدوارم آقا رضا سلامت برگردد و برایمان روایت کند چه گذشت در غیبی که مردم ندیدند ولی پرچم ایمان را محکم گرفتند، از روزهای انعکاس این شکوه خروش مردم بگوید و دوباره به طور غیر رسمی روایت کند از آقای شهید، از لبخندهایشان،از توسل و دست به دعا شدنهایشان، از اینکه آقا، کِی، گفته الان وقت چای است و از خاطرات زهرا کوچولو در آغوش آقا بگوید، از...
✍🏻فاطمه تقیزاده حقیقی
@Negar_khane_m
🏷شهید امام خامنهای رضوانالله تعالی علیه:
📖تاریخ شرح حال زندگی ما در صحنهای دیگر است.
@Negar_khane_m