بچهها شما راه عملی میشناسین که بتونیم مامانبزرگم رو به وجد بیاریم و یکم امیدوارش کنیم ؟ الان حدودا ۸ تا دختریم که دورشیم .
با بچها هویجپلو درست کردیم و خدا باید بهمون رحم کنه خوشمزه شده باشه چون نهار فردای شوهرخالمه😭💔
نشستیم با هم بامدادخمار دیدیم .
چی ؟ عکس گرفتیم ؟ نه چون از خوراکیامون فقط زبالههاش موند =)
هنرنمایی جدیدم ؛
رفتیم مغازه و خریدمو انتخاب کردم و کارتو دادم حساب کنه، خانوم فروشنده رمز رو اشتباه زد و بعدش گفت آهاا من این رقمو اشتباه زدم .
و بعدش ؟ هیچی من کارتو توی کیفم انداخته بودم و نمیفهمیدم که منتظره کارتو بهش بدم دوباره کارت بکشه همونطوری رمز درست رو دوباره تکرار کردم =)))
عادت کردیم به دستهبندی مردم،
جداسازی، تصفیه، فیلترگذاشتن،
سواکردن، انگار نه انگار که کنار هم میشیم مردم . همش داریم فرقه فرقه و گروه گروه میشیم .
. اوهام .
با بچها هویجپلو درست کردیم و خدا باید بهمون رحم کنه خوشمزه شده باشه چون نهار فردای شوهرخالمه😭💔
نشد =) اصلا ادویه درونش اثر نداشت =) یهخورده مواد لاپلو بود و بقیش خود پلو =)
یه حسرت جالب بچگیم توی کل ابتدایی کسی بود که پشتم دربیاد و رفیقمشتی من باشه و هرجا اسمم اومد زودتر از خودم بخواد بفهمه چیشده و خلاصه همونی باشه که وقتی گریه میکنم همه برن کنار و بگن فلانی دوست صمیمیشه خانوم، به ما نمیگه به اون میگه.
من از بیان اعتقادم و جار زدن آن هراسناکم. بی توجیه اینگونه شدم. و چقدر بد و اسفناك!