رآدیو سکوت .
تند حرف میزدم. بند کفشهایم را تند و پسو پیش میبستم. چایم را داغ داغ مینوشیدم. خطوطِ نقاشیام را
بچه که بودم نشستم جلو ساعت، گفتم "چیه؟ فکر کردی برنده تویی؟ انقدر بهت زل میزنیم تا کند بگذری." ریحانه و بهاره رو صدا زدم، نشستیم زل زدیم به ساعت. ریحانه گفت: «میخوایی تمام روز به ساعت زل بزنیم تا آروم بگذره؟»
- آره دیگه، شمام نگاه کنین تا کندتر بگذره.
+ ولی اینطوری که نمیتونیم بازی کنیم.
ریحانه راست میگفت، من زل بزنم به ساعت، شاید زمان کند بگذره، اما همهش به زل زدن میگذره. بلند شدم. گفتم: «باشه! راست میگی. پس، پس باطری های ساعتو درمیاریم!» ریحانه بلند میشه، بهاره هم. بهاره لبش رو میگزه و آروم میگه: «خب چرا؟» درحالی که چهارپایهی نارنجی رو میارم که انگار داره بهم میخنده، توضیح میدم. نقشهم برای شکست زمان رو شرح میدم، با پوزخندی انقدر بزرگ که ادیسون وقتی برق رو اختراع کرده بود، نزده بود.
ـ خب اینطوری زمانو نگه میداریم. چون مامان نمیفهمه ساعت چنده و ما نمیریم خونه و پیش شما میمونم!
هردو ذوقزده میان پایین چهارپایه، میرم بالا، یه کجخندِ خیلی بزرگ رو صورتمه، انگار که قهرمانیام که داره دنیا رو از دست ابر شرورها نجات میده، انگار کسیام که زمانو به سخره گرفته. انگشتای کوچیکم میغلته پشت ساعت، باطریهای ساعت رو درمیارم. با نیشخند سمت ریحانه بر میگردم: «تموم شد.» همون لحظه صدای در میاد، صحبت خاله با مامان تموم شده. مامان میگه: «بریم دیگه.» با دلخوری به بهاره و بعد ریحانه نگاه میکنم، بعد به مامان. گوشی دستِ مامانه. مامان زمانو تو دستش داره. زمان! برنده شد!
با بغض از چهارپایه میپرم پایین. دلم میخواد خُرد شدن گِلَس گوشی مامانو ببینم، خرد شدن زمانو. ولی به جاش درحالی که سرمو پایین انداختم و بدجور شکست خوردم، میرم کنار مامان. بهاره وقتی که داریم میریم زمزمهوار و غمزده میگه: «آخرش بازی هم نکردیم...» راست میگه، چقدر درگیرِ ساعت و زمان شدیم. باید بازی میکردیم. باطریهای ساعت از رو میز با اصرار قِل میخورن و تَق، روی کاشی میوفتن و خودشونو میکشونن جلوی کفشای قرمزِ پاپیونیم، و بهم دهن کجی میکنن.
الان باز میشینم به عقربههای ساعت زل میزنم، هی ساعتو چک می کنمو با عصبانیت و کینه غر میزنم که چرا اینطوری میگذره؟ چرا همهی دنیا لَهلَه میزنه برای عجله؟ برای تند رفتن، زود رسیدن. آقا وایسین یه لحظه! دارم جا میمونم. ولی الان نمیدونم که جای بازی باید چه کار کنم، همونطور که اونموقع نمیدونستم. ریحانه هم تلنگری نداره که بهم بزنه، و باز بازیچهی زمانو عقربههای ساعت شدم.
رآدیو سکوت .
فهمیدهام هیچ فایدهای نداشته، من هرچقدر میکوشیدم نقصهایم را پاک کنم، و حتی وقتی پاک میکردم هم نی
مرا از چه منع میکنی؟ ماهی را از آب، شکوفه را از بهار منع میکنی و بعد بر سرم میغری که چرا جسارت کردهام و نفسم قطع شده! چرا نمیتوانم در آب پرتقال شنا کنم و در اوج زمستان بر درختی خشکیده جوانه بزنم. مرا از زندگی میبُری و توقعِ بودن و زیستن داری. چه بگویم؟ آب پرتقال دهانم را پر کردهو در تمنای آبم.
دهان باز میشود، بسته میشود، باز میشود، بسته، باز ، بسته. همچو ماهی در تمنای آب. همچو زمستان در تمنای برف. همچو کودک در تمنای مادر. دهان باز و بسته میشود در تمنای کلمهای، کلمهای در وصفِ غمها. غم آنقدر گفته نشد که حال نیز، از کلمه شدن امتناع میورزد.
رآدیو سکوت .
انسان فقط خو میکند. عادت کردن، کارِ همیشهی انسان است. ساکنان دریا به صدای موجها عادت میکنند، نمی
کاش همهچی انقدر عادی نمیشد، کاش انسان بردهی نسیانو عادت نبود. کاش هنوز رنگ سبزِ درختها به وجدمون میورد، پرواز اون جسم فلزی توی تختهی آبی رنگِ آسمون شگفتزدهمون میکرد، دیدنِ ابرها ذوق رو در قلبمون به نوسان در میآورد، تو آسمون سیاهِ شب دنبالِ ستارهها میگشتیم. کاش همهچی انقدر برامون عادت نمیشد، نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت نمیشدیم. کلا بیتفاوتی زهره، بیتفاوتی به آدما، به زخما، به جامعه، به ابرها، به زندگی. بیتفاوتی افتضاحه، یه شوخیِ تلخِ شوهرعمهایِ منشئزکنندهست.