داشتم فکر میکردم که باید ازشون چی بخوام بنویسن، یه چیز همیشگی، یه چیزی که همیشه دست گیرمه..
نمیدونم، یهو گفتم چی از این بهتر، از این کلمات که بشن قاب نه تنها به اتاقم بلکه به قلبم..
اما اما حکایت این روزها که هرشب به چشم می بینم یه چیز فوق باوریه.
یه عالمه روایت دیدم که حتی نمیتونم تو کلمات بگونجونم.
بی مهابا چشم برهم زدیم چهل روز گذشت.. از آن روز پُرالتهاب از آن سَحر به اشک آمیخته شده.
حالا چهل روز است که دیگر برایمان با همان بزرگواریت بدون عصا، ایستاده، سخنی نگفته ای.
حالا چهل روز است که مادران بیتاب مینابی منتظر دخترکان روزه دارشان هستند که هرگز روزشان باز نشد.
والبته پسرکان مینابی، که (بدترین اهل زمین) ،مصعومیتشان را تاب نیاورد.
. دنیا برای این نونهال پر آرزو کوچک بود .