داشتم فکر میکردم که باید ازشون چی بخوام بنویسن، یه چیز همیشگی، یه چیزی که همیشه دست گیرمه..
نمیدونم، یهو گفتم چی از این بهتر، از این کلمات که بشن قاب نه تنها به اتاقم بلکه به قلبم..
اما اما حکایت این روزها که هرشب به چشم می بینم یه چیز فوق باوریه.
یه عالمه روایت دیدم که حتی نمیتونم تو کلمات بگونجونم.
بی مهابا چشم برهم زدیم چهل روز گذشت.. از آن روز پُرالتهاب از آن سَحر به اشک آمیخته شده.
حالا چهل روز است که دیگر برایمان با همان بزرگواریت بدون عصا، ایستاده، سخنی نگفته ای.
حالا چهل روز است که مادران بیتاب مینابی منتظر دخترکان روزه دارشان هستند که هرگز روزشان باز نشد.
والبته پسرکان مینابی، که (بدترین اهل زمین) ،مصعومیتشان را تاب نیاورد.
. دنیا برای این نونهال پر آرزو کوچک بود .
رازقی🕊~
حالا چهل روز است که دیگر برایمان با همان بزرگواریت بدون عصا، ایستاده، سخنی نگفته ای.
دلم برای مردی که کتاب می خواند
و می نوشت و درخت می کاشت تنگ می شود.
#مقتدای_شهید
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | یک
یک ویدیو از گلزار شهدای میناب دیدم. باران میبارید. یادم افتاد توی میناب خیلی کم باران میبارد، برف که هیچی. بیشتر ماههای سال هوا گرم است و گرم یعنی تا ۴۰ یا ۵۰ درجه. سمیه گفت آن زمستانی که شما فکر میکنید اینجا نداریم.
محمد عاشق برف بود. برادر و خواهرها هم. هیچکدام به برف دست نزده بودند. محمد اصرار داشت برف ببیند و آدمبرفی درست کند. آرزویش بود. بخاطر همین آرزوی محمد رفتند مسافرت. رفتند جایی که برف باریده باشد و آدمبرفی درست کردند و عکس گرفتند. بالاخره هوا آنقدر سرد بود که محمد دستکشهای گرم آبیاش را بپوشد و دنبال شاخههای کوچک بگردد برای دستهای آدمبرفی.
محمد قبل از این که با بمبهای آمریکایی شهید شود دو بار برفبازی کرده بود. طاهره گفت: «خیلی خوشحالم که محمد برف باریدن رو از نزدیک دید.»
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers