پارتـ²
علی چشماشا باز کرد و با یه دختر و پسر روبرو شد
علی:سوگند اینا کین اینجا چیکار میکنن؟
سوگند:معرفی میکنم دوستم ماهورا و دوستش مهیار
علی:عه مهیار که همکار منههه
مهیار و ماهورا:سلام
مهیار:عههه سلاممم علیییی
علی:سلام آقای ساعدیییی
سوگند:خب بیاید بشنید
ماهورا:خب بیاید بریم یه جای دیگه
علی:بریم خونه ی من کسی نیس
مهیار:من که پایم بریم
قهوه هاشونا خوردن و سوار ماشین شدن و رفتن خونه ی علی
علی:راحت باشید فک کنید خونه ی خودتونید
مهیار و سوگند و ماهورا:ممنونم
بچه ها داشتن خوراکی میخوردن و میخندیدن که یکی درو زد
مهیار:من میرم درو باز میکنم
پارتـ³
علی:مهیار کیه؟
مهیار:نمیدونم علی با تو کار دارن
علی رفت دم در
علی:بفرمایید شما
اون که جلوی در بود چاقو را زد توی دل علی
سوگند:علییییی خوبییی؟(جیغ و گریه)
مهیار:سوگند و ماهورا کمک کنید ببریمش بیمارستان
بیمارستان:
سوگند:خانم حالش خوبه؟(بغض و گریه)
دکتر:فعلا که بیهوشه ولی حالش خوبه میشه
مهیار: خداروشکر خطر رفع شد
گوشی علی زنگ خورد
سوگند:کیه مهیار به گوشی علی زنگ میزنه؟
مهیار:نمیدونم شمارس
سوگند:بده ببینم
سوگند گوشی های را جواب داد
سوگند:سلام بفرمایید
نیلا:سلام عشـ.قم
سوگند:ببخشید شمااااااا؟
نیلا:من دوست علیم شما؟
سوگند:منم دوستشم
نیلا:خوشبختم
سوگند:دختره ی ... ما تو بیمارستان هممون حالمون بده بعد تو خوشحال زنگ میزنی به علییی؟
نیلا:چیشدههه عزیزمم
سوگند:ما توی خونه بودیم یکی اومد درو زد وقتی علی رفت دم در چاقو زد توی دل علی حالا اوردیمش بیمارستان لطفاً حالا قطع کن علی از این به بعد رابطه ای با تو نداره
نیلا:چ چ چی کدوم بیمارستانید؟
پایان مکالمه
مهیار:کی بود سوگند
سوگند:یه دختره ای بود بعدشم میگفت من دوست علیم
پارتـ⁴
مهیار:واقعا آدما خیلی بی شخصیت شدن
ماهورا:کافیه بچه ها دارم میمیرم از استرس
دکتر:ببخشید باید به خانوادش زنگ بزنید بگید بیان
مهیار:خانم دکتر خانوادش برا چی به ما بگید مردم از استرس اَه
دکتر:متاسفانه آقای یاسینی حالش خیلی بده و نیاز به عمل داره
سوگند:چچچییی خانم دکتر علی حالش بدهههههه(گریه و جیغ)
دکتر:خانم نصیری آروم باشید،ببخشید آقای ساعدی شما یک دقیقه با من بیاید
مهیار:سوگند آروم باش ببینم چی شده
سوگند:چجوری میتونم آروم باشم هااااا؟
مهیار رفت
دکتر:خیلی حالش بده اگه تا فردا عمل نشه ممکنه خدایی نکرده بمیره
مهیار:چی؟من هر کاری میکنم تا زود تر خوب بشه
ماهورا:سوگند گوشی علی پیشته؟
سوگند:نه دست مهیارهه
ماهورا رفت و گوشی علیا گرفت و شماره گرفت
سوگند:هوییی چیکار میکنی دختر به کی زنگ میزنی
ماهورا:هیس هیچی نگو،الو سلام